‏نمایش پست‌ها با برچسب نبوت و آغاز وحی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نبوت و آغاز وحی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۷ آبان ۲۹, چهارشنبه

نقد روايات اهل سنت پيرامون داستان بعثت

داستان كيفيت‏بعثت آن حضرت را بزرگان اهل سنت‏مانند بخارى و مسلم و ابن هشام در سيره طبق روايتى كه ازعايشه نقل كرده‏اند و آنرا صحيحترين روايت در باب وحى‏دانسته و روى جملات آن بحث كرده و بلكه طبق پاره‏اى ازمضامين آن فتوى داده‏اند اينگونه است:
«قال البخارى:حدثنا يحيى بن بكير،حدثنا الليث،عن عقيل،عن ابن شهاب،عن عروة بن الزبير،عن عائشة رضى الله عنها انهاقالت:
اول ما بدى‏ء به رسول الله صلى الله عليه و سلم من الوحى الرؤياالصالحة فى النوم،و كان لا يرى رؤيا الا جاءت مثل فلق الصبح.
ثم حبب اليه الخلاء،و كان يخلو بغار حراء فيتحنث فيه-و هوالتعبد-الليالى ذوات العدد قبل ان ينزع الى اهله و يتزود لذلك،ثم‏يرجع الى خديجة فيتزود لمثلها.
حتى جاءه الحق و هو فى غار حراء.
فجاءه الملك فقال:اقرا.فقال:ما انا بقارى‏ء.قال:فاخذنى‏فغطنى حتى بلغ منى الجهد ثم ارسلنى.فقال:اقرا فقلت:ما انابقارى‏ء. فاخذنى فغطنى الثانية حتى بلغ منى الجهد ثم ارسلنى.
فقال:اقرا.فقلت:ما انا بقارى‏ء،فاخذنى فغطنى الثالثة حتى بلغ‏منى الجهد.ثم ارسلنى فقال:اقرا باسم ربك الذى خلق. خلق‏الانسان من علق،اقرا و ربك الاكرم.الذى علم بالقلم.علم‏الانسان ما لم يعلم.
فرجع بها رسول الله صلى الله عليه و سلم يرجف فؤاده،فدخل‏على خديجة بنت‏خويلد،فقال،زملونى زملونى.فزملوه حتى ذهب‏عنه الروع.
فقال لخديجة-و اخبرها الخبر-:لقد خشيت على نفسى.
فقالت‏خديجة:كلا،و الله لا يخزيك الله ابدا.انك لتصل‏الرحم و تقرى الضيف،و تحمل الكل،و تكسب المعدوم،و تعين على‏نوائب الحق.
فانطلقت‏به خديجة حتى اتت ورقة بن نوفل بن اسد بن‏عبد العزى ابن عم خديجة.و كان امراءا قد تنصر فى الجاهلية،و كان‏يكتب الكتاب العبرانى،فيكتب من الانجيل بالعبرانية ما شاء الله ان‏يكتب.و كان شيخا كبيرا قد عمى.
فقالت له خديجة:يابن عم!اسمع من ابن اخيك.فقال له ورقة:
يابن اخى ماذا ترى؟فاخبره رسول الله صلى الله عليه و سلم خبر ماراى.فقال له ورقة:هذا الناموس الذى كان ينزل على موسى،ياليتنى فيها جذعا،ليتنى اكون حيا،اذ يخرجك قومك.فقال‏رسول الله صلى الله عليه و سلم:«او مخرجى هم؟! »فقال:نعم،لم يات احد بمثل ما جئت‏به الا عودى،و ان يدركنى يومك انصرك‏نصرا مؤزرا.
ثم لم ينشب ورقة ان توفى و فتر الوحى‏»تا اينجا روايتى است كه بخارى در نخستين باب صحيح‏خود نقل كرده و اين روايت دنباله‏اى هم دارد كه بخارى آنرا دركتاب التعبير با همين سند و متن روايت كرده و دنباله آن چنين‏است:
«...و فتر الوحى فترة.حتى حزن رسول الله صلى الله عليه‏و سلم-فيما بلغنا-حزنا غدا منه مرارا كى يتردى من رؤوس شواهق‏الجبال.فكلما اوفى بذروة جبل لكى يلقى نفسه تبدى له جبريل‏فقال:يا محمد،انك رسول الله حقا.فيسكن لذلك جاشه،و تقرنفسه،فيرجع.فاذا طالت عليه فترة الوحى غدا لمثل ذلك.قال:
فاذا اوفى بذورة جبل تبدى له جبريل فقال له:مثل ذلك‏» (1) ترجمه:
بخارى به سند خود از عايشه روايت كرده كه گويد:نخستين بارى‏كه وحى بر رسول خدا«ص‏»آمد خوابهاى راست‏بود كه خوابى نمى‏ديد جز آنكه مانند صبح روشن مى‏آمد،سپس به حالت‏خلوت علاقه‏مند شد ودر غار حرا خلوت گزيده و شبهاى معدودى را به عبادت مى‏گذراند پيش‏از آنكه به نزد خانواده بيايد و براى آن توشه گيرد،سپس به نزد خديجه‏بازگشته و براى آن توشه برمى‏گرفت.
تا وقتى كه حق به نزد او آمد و آن حضرت در غار حرا بود.
پس فرشته نزد آنحضرت آمده و گفت:بخوان:فرمود:من خواندن‏ندانم!گويد:پس آن فرشته مرا گرفت و بسختى فشارم داد بدان حد كه‏طاقتم تمام شد سپس رهايم كرد و گفت:بخوان!من گفتم:خواندن‏ندانم،دوباره مرا گرفت و براى بار دوم مرا بسختى فشار داد بحدى كه‏طاقتم تمام شد آنگاه رهايم كرد و گفت:بخوان!گفتم:خواندن ندانم،كه براى سومين بار مرا گرفت و بسختى فشارم داد بحدى كه طاقتم تمام‏شد و سپس مرا رها كرده و گفت:
بخوان بنام پروردگارت كه آفريد...(تا بآخر آيات)
پس رسول خدا«ص‏»بازگشت در حالى كه دلش ميلرزيد و بهمان‏حال بنزد خديجه آمد و گفت:مرا بپوشانيد،مرا بپوشانيد! پس آنحضرت راپوشاندند تا اضطراب و ترس از او دور شد.
رسول خدا شرح حال خود را براى خديجه بيان داشته و فرمود:من برخويشتن بيمناكم!
خديجه گفت:هرگز!بخدا سوگند كه خداوند تو را خوار نخواهد كرد،زيرا تو صله رحم ميكنى و مهمان‏نوازى و سختيها را تحمل مى‏كنى و ناداران را دارا مى‏كنى و بر پيش‏آمدهاى حق كمك مى‏كنى!
سپس خديجه آنحضرت را برداشته و بنزد ورقة بن نوفل بن اسد بن‏عبد العزى كه پسر عموى خديجه بود آورد،و او مردى بود كه در زمان‏جاهليت‏بدين نصرانيت درآمده بود و كتابهاى عبرانى و انجيل را بمقدارزيادى نوشته و پيرمردى بود كه كور شده بود.
خديجه بدو گفت:عموزاده از برادرزاده‏ات بشنو!ورقه گفت:
عموزاده چه مى‏بينى؟رسول خدا«ص‏»آنچه را ديده بود بدو خبر داد،ورقه گفت:اين همان ناموسى است كه بر موسى نازل ميشد و اى كاش‏من امروز جوانى بودم اى كاش من در آنروز كه قوم تو تو را بيرون ميكنندزنده بودم،رسول خدا«ص‏»فرمود:مگر مرا بيرون مى‏كنند؟گفت:
آرى،هر كس گفتارى مانند تو براى مردم بياورد مورد دشمنى قرارميگيرد و اگر آنروز تو را من درك كنم پيوسته تو را يارى خواهم كرد.
و پس از اين جريان بمدت كمى ورقه از دنيا رفت،و وحى قطع‏شد...
...چنانچه رسول خدا بسختى غمگين گرديد تا بدانجا كه بارهاخواست‏خود را از بالاى نوكهاى كوهها پرت كند و هر بار كه ببالاى كوهى‏ميرفت تا خود را پرت كند جبرئيل در برابر او ظاهر ميشد و مى‏گفت:اى‏محمد تو بحق رسول خدا هستى،و همان سبب ميشد كه دلش آرام گيرد،و جانش استقرار يابد،و چون فترت وحى طول مى‏كشيد دوباره بهمان‏فكر ميافتاد و چون به بالاى كوه ميرفت جبرئيل در برابر او ظاهر ميشد و همان سخنان را به او مى‏گفت...!
و اينك تحقيقى درباره سند و متن اين حديث‏اما از نظر سند:همانگونه كه شنيديد اين حديث از زهرى از عروة بن زبير ازعايشه نقل شده...و زهرى همان كسى است كه در تثبيت‏حكومت مروانيان و ستمگران نقش داشته و نويسنده هشام بن‏عبد الملك و معلم فرزندان او بوده...اگر چه گفته‏اند كه در آخرعمر توبه كرده و جزء اصحاب امام چهارم عليه السلام درآمده،اما آيا اين حديث را قبل از توبه نقل كرده با بعد از آن؟
نميدانيم!...
و گذشته از اين،سماع او از عروة بن زبير نيز به اثبات‏نرسيده چنانچه ابن حجر در تهذيب التهذيب گفته... (2) و عروة بن زبير-برادر عبد الله بن زبير و خواهر زاده عايشه-نيزهمان كسى است كه براى تثبيت همان حكومت غاصبانه موقت‏برادرش عبد الله بن زبير در مكه و مدينه از انتساب هر دروغ‏و تهمتى نسبت‏به بنى هاشم باك نداشت تا آنجا كه ابن‏ابى الحديد از استادش اسكافى نقل مى‏كند كه عروة بن زبير از كسانى بود كه از معاويه پول مى‏گرفت و در مذمت على‏عليه السلام حديث جعل ميكرد،و سپس از اين نمونه حديثهاى‏جعلى،كه بوسيله كيسه‏هاى پول معاويه شرف صدور و اجلال‏نزول فرموده بود!حديث زير را-طبق همين سندى كه اينجااست-نقل مى‏كند كه زهرى از عروة بن زبير از عايشه نقل كرده‏كه گويد:
«كنت عند رسول الله اذ اقبل العباس و على،فقال:يا عايشة ان‏هذين يموتان على غير ملتى،او على غير دينى‏»! (3)
يعنى-من نزد رسول خدا«ص‏»بودم كه عباس و على از درآمدند ورسول خدا«ص‏»فرمود:اى عايشه اين دو نفر بيگانه از كيش من و يا برغير دين و آئين من از دنيا بيرون ميروند و ميميرند!
و در دشمنى با على عليه السلام در حدى بود كه هرگاه نام‏آنحضرت نزد او برده ميشد آن بزرگوار را دشنام داده و دستهاى‏خود را بعنوان اظهار تاسف بهم ميزد و مى‏گفت:آيا على پاسخ‏آنهمه خون مسلمانان را كه ريخت چه ميدهد؟ (4) و از اينها هم كه بگذريم عايشه اين حديث را از رسول‏خدا«ص‏»و يا ديگرى هم نقل نمى‏كند،بلكه بصورت ارسال ويا بهتر بگوئيم بعنوان يك نظريه و اجتهاد شخصى گفته است زيرا اين مطلب از نظر تاريخى مسلم است كه خود عايشه‏نمى‏تواند بدون واسطه داستان وحى را نقل كند زيرا عايشه درهنگام بعثت رسول خدا هنوز بدنيا نيامده بود و چهار سال ياپنج‏سال پس از بعثت رسول خدا«ص‏»بدنيا آمده...
و بهمين علت محدثان اهل سنت اين حديث را جزء مراسيل‏صحابه دانسته و گفته‏اند:مراسيل صحابه همگى حجت‏است... (5) اما اين سخن محدثان اهل سنت نيز در مورد خصوص اين‏حديث‏بنا بگفته امام نووى در شرح صحيح مسلم با گفتار يكى ازبزرگان ايشان يعنى سخن امام ابو اسحاق اسفراينى نقض شده و ازحجيت‏خارج گشته و اين متن گفتار نووى است كه گويد:
«و اما مرسل الصحابى كقول عايشه رضى الله عنها«اول ما بدى‏ءبه رسول الله‏«ص‏»من الوحى الرؤيا الصالحة...»قال الامام ابواسحاق الاسفراينى لا يحتج‏به‏» (6) و بنظر نگارنده اصل اين مطلب نيز كه اين حديث را جزءحديثهاى‏«مرسل‏»بدانيم مورد خدشه و ترديد است و اطلاق‏حديث مرسل بر اينگونه حديثها بايد با نوعى تسامح و مجاز همراه‏باشد،زيرا حديث مرسل-بر طبق اصطلاح اهل دراية-به حديثى گويند كه كسى بدون واسطه آنرا از رسول خدا«ص‏»نقل كند،و در اينجا عايشه اساسا آنرا از رسول خدا«ص‏»نقل نمى‏كند،بلكه بعنوان يك نظريه و اجتهاد شخصى ذكر كرده...
و بعيد نيست اينكار هم از تصرفات عروة بن زبير خواهرزاده‏او بوده است كه براى بازارگرمى بسود خاله‏اش سند آخر حديث‏را حذف كرده باشد،و بعنوان نظريه او نقل كرده است،چون‏عروة بن زبير عقيده داشته كه در روى كره زمين در آنزمان كسى‏از عايشه دانشمندتر به علوم اسلامى و علوم ديگر وجود نداشته‏و اين عبارت از عروة بن زبير مشهور است كه گفته است:
«ما رايت احدا اعلم بفقه و لا طب و لا بشعر من عايشة‏» (7) من احدى را داناتر از عايشه در علم فقه و طب و شعر نديدم!
و عروة بن زبير شايد پيش خود فكر كرده كسى كه در هرعلمى داناترين مردم روى زمين باشد در امثال اينگونه امور نيزميتواند اظهار نظر كند،و امثال بخارى و مسلم نيز اين اظهار نظرشخصى را بعنوان يكحديث صحيح در كتاب خود آورده و بدان‏احتجاج كرده‏اند.و الله العالم.
و تازه اين مطلب-كه هر حديثى در كتاب صحيح بخارى ومسلم آمده پذيرفته شده و حجت‏باشد-نيز مخدوش و غير قابل قبول نزد علماى اهل سنت است،و اين گفتار ابن حجر عسقلانى‏است كه در مقدمه كتاب خود«فتح البارى فى شرح صحيح‏البخارى‏»گفته است:
«و قد انتقده الحفاظ فى عشرة و ماة حديث‏»يعنى كتاب صحيح بخارى نزد حافظان حديث در يكصد و ده حديث‏مورد انتقاد قرار گرفته و صحت آنها مورد ترديد است.
و در مورد صحيح مسلم نيز وضع بدتر است چنانچه قسطلانى‏در كتاب‏«ارشاد السارى فى شرح صحيح البخارى‏»گويد:
«ما انتقد على البخارى من الاحاديث اقل عددا مما انتقد على‏المسلم‏» (8) يعنى انتقاداتى كه بر احاديث صحيح بخارى شده كمتر از انتقاداتى‏است كه بر صحيح مسلم شده.
و اين بود اجمالى از وضع سند اين حديث...
و اما از نظر متن‏اولا-متن اين روايت و مضمون آن با روايات ديگرى كه درباب وحى-حتى از خود عايشه نقل شده اختلاف فراوان دارد كه‏اين خود موجب ضعف و وهن اين حديث ميشود كه از باب‏مثال ميتوانيد موارد زير را ملاحظه نمائيد.
1-در اين روايت آمده كه نخستين آياتى از قرآن كه بر رسول‏خدا«ص‏»نازل گرديد آيات سوره علق بود ولى در وايت‏بيهقى‏و ابو نعيم كه بسندشان از عمرو بن شرحبيل روايت كرده‏اندنخستين سوره‏اى كه بر رسول خدا«ص‏»نازل شد سوره فاتحة‏الكتاب بوده (9) ...
و در برخى از روايات اهل سنت نيز آمده كه نخستين‏سوره‏اى كه بر رسول خدا«ص‏»نازل گرديد سوره(يا ايهاالمدثر)بوده (10) .. .
2-در اين حديث آمده بود كه وقتى جبرئيل بنزد آنحضرت‏آمد سه بار او را بسختى فشار داد به حدى كه رسول خدا به حال‏مرگ افتاد...و...
در صورتيكه در حديثى كه موسى بن عقبه از زهرى از سعيدبن مسيب روايت كرده هيچ ذكرى از اين فشار و نبوت با اعمال‏شاقه بميان نيامده و عبارت آن روايت اينگونه است:
«...ثم استعلن له جبرئيل و هو باعلى مكة فاجلسه على مجلس‏كريم معجب كان النبى‏«ص‏»يقول:اجلسنى على بساط كهيئة الدرنوك فيه الياقوت و اللؤلؤ فبشره برسالة الله عز و جل حتى اطمان‏رسول الله،فقال له جبرئيل:اقرا،فقال:كيف اقرا؟
فقال:اقرء باسم...» (11) و در يكى از دو حديث ابن اسحاق نيز ذكرى از اين ماجرانيست،كه ميتوانيد خود حديث را در سيره ابن هشام به‏بينيد (12) 3-در اين روايت آمده بود كه خديجه پس از اين ماجرا رسول‏خدا«ص‏»را برداشته و بنزد ورقة بن نوفل برد،و...
ولى در روايت‏سعيد بن مسيب آمده كه خديجه هنگامى كه‏سخنان رسول خدا«ص‏»را شنيد آنحضرت را در خانه گذارده ونخست‏بنزد عداس-غلام عتبة بن ربيعة-كه نصرانى و اهل نينوى‏بود آمد و جريان را به او باز گفت،و عداس او را دلگرم كرد كه‏اين جبرئيل همان فرشته وحى و امين خدا است...
و خديجه از نزد عداس بازگشته پيش ورقة بن نوفل رفت...وبا او نيز گفتگو كرد...و... (13) و اختلافات ديگرى كه بطور اجمال ميتوانيد آن روايات را در كتابهاى صحاح و كتابهاى ديگر به بينيد (14) و ثانيا-صرفنظر از اين اشكالات،آيا به بينيم براستى ميتوانيم باتوجه به ساير مدارك قرآنى و حديثى و معيارهاى عقلى و نقلى‏مضامين اين روايت را بپذيريم؟
الف-در اين حديث آمده بود كه وقتى جبرئيل بر آنحضرت‏نازل شد رسول خدا«ص‏»را سه مرتبه بسختى فشار داد به حدى‏كه فرمود:
«حتى بلغ منى الجهد»يعنى تا حدى كه طاقتم تمام شد!
و يا در حديث ابن اسحاق-كه از عبيد بن عمير-نقل شده‏اينگونه آمده است كه رسول خدا«ص‏»فرمود:جبرئيل چنان به‏سختى مرا فشار داد كه‏«حتى ظننت انه الموت‏»يعنى تا جائى كه گمان كردم مرگم فرا رسيده!
كه در اينجا چند سؤال پيش ميآيد:
1-اينكه آيا جبرئيل از پيش خود اين چنين رسول خدا«ص‏»را تحت فشار و شكنجه قرار داد يا از طرف خداى تعالى؟
لابد ميگوئيد:از طرف خداى تعالى اين ماموريت را داشته‏كه رسول خدا«ص‏»را با اين فشار و شكنجه به خواندن واداركند، و گرنه از پيش خود حق چنين جسارتى و جرئت چنين‏شكنجه و آزارى را نسبت‏به آن شخصيت‏بزرگوارى كه در اثرعبادت و پرهيزكارى بدان درجه از مقام و عظمت رسيده كه درآستانه نبوت و مقام رسالت الهى و خاتميت قرار گرفته نداشته‏است...و شان و مقام رسول خدا«ص‏»به او اجازه چنين كارى‏را نميداده.
اگر چه از گفتار برخى از اينان ظاهر ميشود كه جبرئيل ازپيش خود اينكار را كرده چنانچه ابن كثير در سيره خود(ج 1 ص 393)از ابو سليمان خطابى نقل كرده كه در توجيه‏عبارت فوق در اين حديث گفته:
«و انما فعل ذلك به ليبلو صبره و يحسن تاديبه فيرتاض لاحتمال‏ما كلفه به من اعباء النبوة‏»يعنى جبرئيل اينكار را كرد تا صبر و بردبارى آنحضرت را بيازمايد ونيكو ادبش كند تا براى تحمل بار سنگين سختيهاى نبوت كه بدان مكلف‏شده بود آماده گردد...!
ولى اين حرف با صريح آيه كريمه قرآنى كه درباره فرشتگان مى‏فرمايد:
«لا يعصون الله ما امرهم و يفعلون ما يؤمرون‏»مخالف است،و فرشتگان الهى بدون فرمان و امر الهى‏كارى انجام نميدهند.
و اگر ميگوئيد:بدستور خداى تعالى اينكار را انجام داده؟
اشكال بيشتر ميشود و اين سئوال پيش ميآيد كه وقتى جبرئيل به‏آنحضرت گفت:بخوان!و رسول خدا«ص‏»پاسخ داد:
«نمى‏توانم بخوانم‏»ديگر به چه منظور و انگيزه‏اى براى بار دوم وسوم آنحضرت را تحت فشار قرار داده و دستور خواندن و فرمان‏كارى را كه نمى‏تواند انجام دهد به او ميدهد؟و آيا اين دستورچيزى جز تكليف ما لا يطاق است؟ (15) و اگر يخواست‏با اين فشار آن پيامبر درس نخوانده را به‏خواندن وادارد و سواد خواندن را به او ياد دهد كه اين هم امرى‏نامعقول است،زيرا اگر مسئله جنبه اعجاز داشته كه ديگر نيازى‏به انجام آن با اين اعمال شاقه نداشته،و اگر هم از طريق غيراعجاز و بطور عادى بوده كه با سواد شدن جز از راه آموختن و تحصيل مقدور نيست؟!
و خلاصه بهر ترتيبى كه بخواهيم اين مطلب را توجيه كنيم‏نمى‏توانيم!
2-آيا اين مضمون در مورد كيفيت نزول وحى با آيات كريمه‏قرآنى كه جريان نزول وحى را بر رسول خدا«ص‏»خيلى طبيعى‏و ساده و در عين حال محكم و جدى نقل كرده منافات ندارد.
آنجا كه گويد:
«فاوحى الى عبده ما اوحى‏» (16) و آنجا كه فرمايد:
«قل انما انا بشر مثلكم يوحى الى‏» (17) و آنجا كه گويد:
«انا اوحينا اليك كما اوحينا الى نوح و النبيين من بعده‏» (18) و آيا جريان وحى در مورد پيامبران ديگر الهى نيز اينگونه‏بوده است!
بارى از اين قسمت‏بگذريم،و به قسمت ديگر اين حديث‏بپردازيم.
ب-در اين حديث آمده بود كه رسول خدا«ص‏»برخاسته و درحاليكه قلبش مضطرب و لرزان بود بنزد خديجه آمد و از اضطراب‏و نگرانى كه داشت‏به خديجه فرمود:
«لقد خشيت على نفسى‏»!
من بر خويشتن بيمناكم!
و خديجه براى اينكه همسر بزرگوارش را از نگرانى واضطراب بيرون آورد آن سخنان را گفت و او را دلدارى داده وسپس او را بنزد ورقة بن نوفل برد و او نيز آن سخنان را گفت ورسول خدا«ص‏»در اثر سخنان آندو از اضطراب و نگرانى بيرون‏آمده و آسوده خاطر شد...!
كه در اينجا باز سئوالاتى پيش ميآيد:
1-چگونه ميتوان پذيرفت كه رسول خدا«ص‏»از آمدن‏جبرئيل و آنچه بر او خوانده كه آيا از جانب خداى تعالى بوده‏شك و ترديد داشته و با گفتار خديجه و ورقة شك و ترديدآنحضرت برطرف گرديده،و آيا چنين پيغمبرى در آينده چگونه‏ميتواند در كارها تصميم‏گيرى كند و به وحى الهى يقين حاصل‏كند!
و از اينرو از برخى از شارحين حديث مانند قاضى عياض‏نقل شده كه گفته:معناى اين جمله شك و ترديد يست‏بلكه‏معناى آن اين است كه من ترس آنرا دارم كه نتوانم تحمل بار سنگين نبوت را بنمايم...زيرا شك و ترديد پيش از نزول فرشته‏الهى اگر بود معنى داشت ولى پس از نزول فرشته بر رسالت‏آنحضرت شك آنحضرت و ترس از تسلط شيطان معنى‏ندارد...! (19) ولى شما خواننده محترم با مختصر دقتى در صدر و ذيل‏حديث و دنباله آن بخوبى مى‏فهميد كه اين توجيه از روى‏ناچارى است و مخالف با صريح حديث است...چنانچه نووى‏گفته. (20) و از اين توجيه مضحك‏تر و مخدوش‏تر توجيهى است كه‏كرمانى(شارح بخارى)كرده كه گويد:معناى جمله:
«خشيت على نفسى‏»اين است كه من ترس چيزى شبيه ديوانگى و جنون را بر خوددارم!
يعنى مى‏ترسم كه جن زده و يا ديوانه شده باشم!كه بايدگفت:وضع چنين پيغمبرى كه پس از نزول فرشته وحى ورسالت دچار چنين حالتى شده باشد معلوم نيست!
و با كمال تاسف بايد گفت:اين روايت‏با امثال اين‏توجيهات دستاويز خوبى براى دشمنان اسلام و كشيشان مغرض مسيحى است تا از رسول خدا به كمك اين گونه احاديث همان‏چهره‏اى را ترسيم كنند كه خود ميخواهند و همه اسلام و پيامبربزرگوار آنرا زير سئوال ببرند!
2-از اين روايت استفاده ميشود كه آگاهى خديجه و ورقة‏بن نوفل و يقين آنها به نبوت رسول خدا«ص‏»بيش از خودآنحضرت بوده و آنها سبب شدند تا رسول خدا به نبوت خويش‏مطمئن گردد و از گفتارشان آرامش و يقين پيدا كند،و آنوقت‏اين سئوال پيش ميآيد كه آيا خديجه و ورقة بن نوفل اين علم و يقين‏را از كجا آموخته بودند كه فرق ميان فرشته و شيطان چيست،ومعيار شناخت فرشته كدام است؟و روى اين حساب رسول‏خدا«ص‏»به علم و دانش آنان در ادامه كار خود نيازمند بوده وجالب‏تر و يا مضحك‏تر از اينها حديثى است كه ابن هشام درسيره خود بدنبال اين ماجرا يعنى آمدن رسول خدا«ص‏»بخانه وگزارش كار خود به خديجه از ابن اسحاق نقل كرده و متن آن‏چنين است:
«قال ابن اسحاق:و حدثنى اسماعيل بن ابى‏حكيم:مولى آل الزبير:انه حدث عن خديجة رضى‏الله عنها:انها قالت لرسول الله صلى الله عليه و سلم:
اى ابن عم اتستطيع ان تخبرنى بصاحبك هذا،الذى‏ياتيك اذا جاءك؟قال:نعم،قالت:فاذا جاءك فاخبرنى به.فجاءه جبريل عليه السلام كما كان‏يصنع،فقال رسول الله صلى الله عليه و سلم لخديجة:ياخديجة،هذا جبريل قد جاءنى،قالت:قم يابن عم،فاجلس على فخذى اليسرى،قال فقام رسول الله صلى‏الله عليه و سلم،فجلس عليها،قالت:هل تراه؟قال:
نعم،قالت:فتحول فاجلس على فخذى اليمنى،قالت:فتحول رسول الله صلى الله عليه و سلم،فجلس‏على فخذها اليمنى، فقالت:هل تراه؟قال:نعم.
قالت:فتحول فاجلس فى حجرى،قالت:فتحول‏رسول الله صلى الله عليه و سلم،فجلس فى حجرها،قالت:هل تراه؟قال:نعم، قال:فتحسرت و القت‏خمارها،و رسول الله صلى الله عليه و سلم جالس فى‏حجرها،ثم قالت له:هل تراه؟قال:لا،قالت‏يابن‏عم، اثبت و ابشر،فو الله انه لملك،و ما هذا بشيطان‏» (21) يعنى-ابن اسحاق از اسماعيل بن ابى حكيم وابسته به‏خاندان زبير (22) روايت كرده كه گويد:از خديجة رضى الله عنها روايت‏شده كه به رسول خدا«ص‏»عرضكرد:اى‏عموزاده آيا مى‏توانى هرگاه اين كسى كه مى‏گوئى نزد توميآيد بنزدت آمد مرا خبر كنى؟
رسول خدا-آرى.
خديجة-پس هرگاه بنزدت آمد مرا خبر كن!
اين گفتگو گذشت و جبرئيل همانند گذشته بنزد رسول‏خدا آمد،و رسول خدا به خديجة فرمود:
-خديجة!اين جبرئيل است كه آمده!
خديجة-اى عموزاده برخيز و روى زانوى چپ من بنشين!
رسول خدا برخاست و روى زانوى چپ خديجه نشست.
خديجة-آيا او را مى‏بينى؟
رسول خدا-آرى!
خديجة-برخيز و بيا روى زانوى راست من بنشين!
رسول خدا«ص‏»برخاست و روى زانوى چپ خديجة‏نشست.
در اينجا باز خديجه پرسيد؟
-آيا او را مى‏بينى؟
رسول خدا فرمود-آرى:
خديجه گفت:برخيز و در دامان من بنشين‏و رسول خدا برخاست و در دامان خديجة نشست.
باز خديجة پرسيد:آيا او را مى‏بينى؟
رسول خدا«ص‏»فرمود-آرى.
در اينجا خديجة سر خود را برهنه كرد و روسرى و مقنعه‏خود را از سر برداشت و رسول خدا«ص‏»همچنان دردامان خديجة نشسته بود،در اينوقت‏خديجة از رسول‏خدا«ص‏»پرسيد:
-آيا باز هم او را مى‏بينى؟
فرمود:نه!
خديجة گفت:اى عموزاده ثابت قدم باش و مژده‏گير كه‏اين فرشته است و شيطان نيست!!
كه در اينجا باز سئوالاتى پيش ميآيد كه:
مگر فرشتگان الهى نيز مانند انسانها مامور و مكلف هستندكه به سر و بدن زنان نگاه نكنند؟
و حكمت‏حرمت نظر در انسانها تحريك شهوت جنسى ومفاسد مترتبه بر آن ذكر شده،و مگر فرشتگان نيز شهوت جنسى دارند؟
و اساسا مگر در آنروزگاران حجاب بر زنان فرض شده بود؟
با اينكه خود اينان ميگويند:حجاب در مدينه فرض شد؟و آيا خديجة اين دانش عظيم را درباره شناخت فرشته و شيطان از كجاآموخته بود كه رسول خدا«ص‏»نياموخته بود،و مگر خديجة‏داناتر از رسول خدا بوده؟و مگرهاى ديگرى كه به ذهن هرخواننده‏اى خطور كرده و پاسخى هم ندارد!
بارى بهتر است از اين قسمت روايت هم بگذريم،و به‏قسمت‏هاى ديگر آن بپردازيم.
ج-در دنباله روايت صحيح بخارى آمده بود كه در اثر فترت‏وحى،رسول خدا«ص‏»چنان غمگين شد كه چندين بار خواست‏تا خود را از نوك كوهها پرت كند و هرگاه كه خود را ببالاى كوه‏ميرساند تا خودكشى و انتحار كند جبرئيل در برابر او ظاهر ميشدو بدو مى‏گفت:
اى محمد براستى كه تو پيامبر خدائى و بدينوسيله آنحضرت‏را دلگرم ساخته و دلش آرام ميشد و از خودكشى صرفنظرميفرمود...!
كه باز اين سئوالات مطرح ميشود كه:
مگر رسول خدا«ص‏»پس از آمدن جبرئيل و سخنان خديجة‏و ورقة-بگفته اينان هنوز هم در رسالت‏خويش ترديد داشت!
و مگر جبرئيل-كه واسطه‏اى براى نزول وحى بيش نيست-چنين‏مقام و عظمتى دارد كه بتواند قلب مضطرب و مردد رسول خدا«ص‏»را آرام كند؟
و بر فرض آنكه چند روزى وحى از آنحضرت قطع شد،آيااين قطع وحى مجوزى براى انتحار و خودكشى آنحضرت ميشود،و آيا براستى رسول خدا«ص‏»نعوذ بالله اين اندازه جاهلانه وكودكانه فكر ميكرده؟
و اساسا آيا ما اين روايت را بايد بپذيريم يا قرآن كريم را كه‏درباره همه رهبران الهى بطور عموم فرموده:
و جعلنا منهم ائمة يهدون بامرنا لما صبروا و كانوا بآياتنايوقنون (23) و از ايشان كسانى را به سمت رهبرى و امامت انتخاب كرديم كه‏مردم را به فرمان و دستور ما راهبرى كنند پس از آنكه استقامت و بردبارى‏كردند و به آيات ما يقين داشتند...
و درباره خصوص رسول خدا«ص‏»در ماجراى وحى‏بصراحت فرمايد:
فاوحى الى عبده ما اوحى،ما كذب الفؤاد ما راى،افتمارونه‏على ما يرى... (24) پس خداى تعالى به بنده‏اش وحى كرد آنچه را كه وحى فرمود،ودلش آنچه را ديده بود تكذيب نكرد،آيا شما او را بر آنچه ديده انكار ميكنيد و نسبت‏شك و ترديد به او ميدهيد؟
كه زمخشرى و ديگران از دانشمندان اهل سنت آيه‏«ماكذب الفؤاد ما راى‏»را اينگونه تفسير كرده‏اند كه‏«لم يشك فى‏انما رآه حق‏» (25) يعنى شك نكرد كه آنچه ديده بود حق بود.
و يا روايات ديگرى را كه خود شما در باب وحى از راويان‏ديگر نقل كرده‏ايد مانند روايت ابن عباس كه ميگويد:
«...فرجع الى بيته و هو موقن...» (26) پس رسول خدا«ص‏»بخانه بازگشت در حالى كه يقين داشت!
و يا روايت عبد الله بن ابى بكر بن حزم را كه در اينباره گويد:
«...استعلن به جبرئيل...و بشره برسالة ربه حتى‏اطمان‏» (27) و اگر اين روايت-و هر روايتى كه در صحيح بخارى آمده‏صحيح است پس چرا قاضى عياض كه از بزرگان اهل سنت‏است در داستان وحى گفته:
«لا يصح ان يتصور له الشيطان فى صورة الملك‏و يلبس عليه الامر لا فى اول الرسالة و لا بعدها،و الاعتماد فى ذلك على دليل المعجزة بل لا يشك النبى ان ما ياتيه من الله هو الملك و رسوله الحقيقى،امابعلم ضرورى يخلقه الله له،او ببرهان جلى يظهره الله‏لديه لتتم كلمة ربك صدقا و عدلا لا مبدل لكلمات‏الله‏» (28) يعنى صحيح نيست كه شيطان در صورت فرشته براى اومتصور شود و امر را بر او مشتبه سازد نه در آغاز رسالت و نه‏بعد از آن و اعتماد در اينجا بر معجزه است،بلكه پيامبرشك نمى‏كند كه آنچه از جانب خداوند بر او نازل گشته‏فرشته و رسول حقيقى است‏يا بعلمى ضرورى.كه خدا دراو آفريده يا ببرهانى آشكار و جلى كه خدا بر او آشكاركند تا كلمه خود را بر او تمام سازد...كه تغيير دهنده‏اى‏بر كلمات خدا نيست!
و پيش از اين نيز از قاضى عياض گفتارى در اينباره نقل‏كرديم!
و آيا امثال قاضى عياض اين روايت را ديده و اين سخن راگفته‏اند...
و نظير همين عقيده و گفتار را مرحوم علامه طبرسى قدس‏سره در مجمع البيان بدنبال حديثى كه از دانشمندان اهل سنت روايت كرده و ذكر اضطراب و نگرانى رسول خدا«ص‏»بدنبال‏نزول وحى بر آنحضرت در آن آمده،فرموده است كه ما متن‏حديث و گفتار آن دانشمند بزرگ را براى مزيد اطلاع خوانندگان‏محترم ذيلا نقل مى‏كنيم:
ايشان در ذيل تفسير آيه:
«يا ايها المدثر»چنين گويد:
«قال الاوزاعى:سمعت‏يحيى بن ابى كثير يقول:سالت اباسلمة اى القرآن انزل من قبل قال:«يا ايها المدثر»فقلت: او«اقرءباسم ربك‏»؟فقال:سالت جابر بن عبد الله اى القرآن انزل قبل؟
قال:«يا ايها المدثر»فقلت:او«اقرء»؟قال جابر:احدثكم ماحدثنا رسول الله صلى الله عليه و آله،قال:جاورت بحراء شهرا، فلماقضيت جوارى نزلت فاستبطنت الوادى فنوديت،فنظرت امامى‏و خلفى و عن يمينى و عن شمالى فلم ار احدا،ثم نوديت فرفعت راسى‏فاذا هو على العرش فى الهواء،يعنى جبرئيل عليه السلام،فقلت:
دثرونى دثرونى فصبوا على ماء،فانزل الله عز و جل:«يا ايها المدثر»و فى‏رواية:فخشيت منه فرقا حتى هويت الى الارض، فجئت الى اهلى.
فقلت:زملونى،فنزل:«يا ايها المدثر×قم فانذر»اى ليس بك ماتخافه من الشيطان،انما انت نبي فانذر الناس و ادعهم الى التوحيد»و سپس در رد اين گفتار نابجا فرموده:
«و فى هذا ما فيه،لان الله تعالى لا يوحى الى رسوله الا بالبراهين النيرة،و الآيات البينة الدالة على ان ما يوحى اليه انما هو من الله‏تعالى،فلا يحتاج الى شي‏ء سواها و لا يفزع و لا يفزع و لا يفرق‏» (29) يعنى و اشكال اين حديث روشن است،زيرا خداى تعالى به‏پيامبر خود وحى نمى‏كند مگر با برهانهاى روشن و آيات‏آشكارى كه دلالت دارد بر اينكه آنچه بر او وحى شده از جانب‏خداى تعالى است،پس نيازى به چيز ديگر نيست و چنان نيست‏كه كسى او را بترساند و مضطرب سازد و نگران شود و بترسد!
بارى بهتر آن است كه سخن را درهم پيچيم و تحقيق وبررسى بيشتر را در باب نقد جملات اين حديث‏بعهده خواننده‏محترم بگذاريم،ولى اين نكته را نمى‏توانيم ناگفته بگذاريم كه‏راستى جاى بسيار تاسف است كه درباره مهمترين مسئله‏اعتقادى ما يعنى مسئله وحى و نبوت كه سرآغاز همه مسائل ديگراست‏بايد امثال اينگونه روايات در كتابهائى همچون صحيح‏بخارى و مسلم كه نزد بسيارى از مسلمانان تا بدان درجه اعتباردارند كه نووى درباره‏شان گويد:
«و هما اصح الكتب بعد القرآن‏» (30) و اين دو كتاب پس از قرآن كريم صحيحترين كتابها است.
و بر طبق همين روايات مقام والا و عظيم رسول خدا«ص‏»را تا بدان حد پائين آورده كه در هنگام دريافت وحى الهى وانجام رسالت تاريخى و جهانى خود اينگونه دچار ترديد و دو دلى‏بشود؟و براى رفع ترديد خود ناچار به خديجة و ورقة بن نوفل وديگران متوسل شود،و در اثر«فترت‏»وحى و انقطاع موقت آن به‏آن اندازه دچار هيجان و اضطراب شود كه چندين بار تصميم به‏انتحار و خودكشى بگيرد و...و...
و با اين روايات صحيحة و معتبره خود!بهترين بهانه ودستاويز را بدست دشمنان اسلام بدهند كه آغاز وحى رسول‏خدا«ص‏»را با تاييد امثال ورقة بن نوفل كه بگفته آنها-و امثال‏همين روايات-سالها بدين نصرانيت درآمده و در اين آئين علوم‏زيادى را كسب كرده بود،توام كنند...
و حالت‏شك و ترديد را در آنچه بر رسول خدا نازل ميشدوارد سازند!
و مقام رسول خدا«ص‏»را تا سرحد يك انسان چنانى با آن‏حالات و اعمال تنزل دهند!و امثال اين سخنان!
تحليلى درباره اين روايات:در اينجا ما به يك جمع‏بندى رسيده‏ايم كه براى مااحتمالاتى را بوجود آورده و نقل آن خالى از فايده نيست و شايد شما هم اين احتمالات را بعيد ندانسته و به‏پسنديد و آن اين است‏كه با توجه باينكه راوى اين حديث عروة بن زبير و اسماعيل بن‏ابى حكيم از آل زبير بودند احتمالات زير بنظر ميرسد:
1-عبد الله بن زبير و زبيريان چند سالى در مكه و مدينه وقسمتى از خاك عراق حكمرانى داشتند و خود را بعنوان‏جانشينان پيغمبر اسلام و وارثان خلافت آن حضرت جا زده بودند،در مقابل رقباى خود از بنى هاشم و بنى اميه و بنى عباس براى‏خود فضيلت تراشى مى‏كردند و حديثهائى براى خانواده و فاميل‏خود جعل ميكردند تا خود را از ديگران به اسلام و پيامبر بزرگواراسلام نزديكتر از ديگران معرفى كنند...
و شاهد بر اين مطلب ميتواند همان حديث جعلى قبلى باشدكه در مذمت عباس و على عليه السلام جعل كرده بود بدانخاطركه علويون و بنى عباس رقباى ايشان بودند.
2-زبير بن عوام برادرزاده خديجه سلام الله عليها است كه‏نسبشان به بنى اسد بن عبد العزى ميرسد و عوام پدر او برادر خديجه‏بوده و ورقة بن نوفل هم پسر عموى خديجه كه همگى از همان‏تيره بنى اسد بن عبد الغرى هستند،و اين خبرسازان حرفه‏اى براى‏اينكه فضيلتى براى حضرت خديجه سلام الله عليها و ورقة بن‏نوفل بتراشند اين سخنان را به ايشان نسبت داده تا آنها را در تحكيم اساس اسلام سهيم سازند،اگر چه در اين ميان مقام والاى‏رسول خدا«ص‏»نيز مخدوش گردد و شايد ندانسته و بى‏توجه به‏اينطرف قضيه يعنى خدشه‏دار شدن مقام رسول خدا«ص‏»نيزاينكار را كرده‏اند و تعمدى در اينكار نداشته‏اند...
3-در مورد عايشه نيز همانگونه كه قبلا گفته شد خاله‏عروة بن زبير بوده و عروة بن زبير همانگونه كه شنيديد احدى را ازاو داناتر بعلم فقه و طب و شعر نمى‏دانسته و از اين رو شايد عايشه‏درباره ماجراى وحى اظهار نظرى كرده و عروه روى همان‏عقيده‏اى كه به وى داشته آنرا بعنوان يك روايت مسلمى از اونقل كرده تا ضمنا يكى از بهترين حديثهائى را كه از خاله‏اش‏شنيده در اين باب اظهار كرده باشد...
و روى اين جهات احتمال جعل در اين روايات قوى است‏و انگيزه آن نيز همين‏ها بود كه خوانديد،و الله العالم.
و در پايان لازم است نظرى هم به روايات شيعه در باب‏وحى بيندازيم و به‏بينيم آنها داستان وحى و آغاز نبوت رسول‏خدا«ص‏»را چگونه روايت كرده‏اند.
از آنجمله از امير المؤمنين عليه السلام در نهج البلاغه نقل شده‏كه درباره داستان وحى و آغاز آن در روزهاى خست‏بعثت‏فرموده:و لم يجمع بيت واحد يومئذ فى الاسلام غير رسول الله‏صلى الله عليه و آله و خديجة و انا ثالثهما،ارى نورالوحى و الرسالة،و اشم ريح النبوة،و لقد سمعت‏رنة الشيطان حين نزل الوحى عليه صلى الله عليه و آله،فقلت:يا رسول الله ما هذه الرنة؟فقال:هذا الشيطان‏قد ايس من عبادته انك تسمع ما اسمع،و ترى ما ارى،الا انك لست‏بنبى،و لكنك وزير، و انك لعلى خير (31) -و گرد نياورد خانه‏اى احدى را آنروز در اسلام جز رسول‏خدا«ص‏»و خديجة و من نيز سومى آنها بودم كه نور وحى‏و رسالت را ميديدم و بوى نبوت را استشمام ميكردم وبخوبى صداى ناله شيطان را شنيدم در آنهنگامى كه وحى‏بر رسول خدا«ص‏»نازل شد و عرضكردم:اى رسول خدااين ناله چيست؟فرمود:اين شيطان است كه از پرستش‏خود نوميد گشته،تو هم ميشنوى آنچه را من مى‏شنوم ومى‏بينى آنچه را من مى‏بينم جز آنكه تو پيامبر نيستى ولى‏تو وزير و كمككارى و تو بر خير و خوبى هستى!
و همانگونه كه ملاحظه ميكنيد امير المؤمنين عليه السلام دراين خطبه به وضوح و صراحت جريان را بگونه‏اى ترسيم فرموده و گزارش ميدهد كه گذشته از اينكه رسول خدا«ص‏»نور وحى رامشاهده ميفرمود و صداى ناله شيطان را تشخيص ميداد،خودآنحضرت يعنى على عليه السلام-آن شاگرد ممتاز مكتب‏آنحضرت-نيز صداى ناله شيطان را مى‏شنيد و هيچگاه آندو را بايكديگر اشتباه نميكرد...!
و اين هم روايت ديگرى كه مجلسى(ره)در كتاب‏بحار الانوار از امالى شيخ روايت كرده كه برخى از اصحاب امام‏صادق عليه السلام جريان وحى را كه از آنحضرت مى‏پرسد كه‏چگونه رسول خدا«ص‏»گاه ميفرمود:اين جبرئيل است كه بمن‏چنين و چنان ميگويد،و گاه در حال وحى به حال بيهوشى واغماء ميافتاد؟
امام عليه السلام در پاسخ او فرمود آن حالت رسول خدا«ص‏»و آن سنگينى كه احساس ميكرد در هنگامى بود كه خداى‏تعالى بدون واسطه جبرئيل با آنحضرت سخن ميگفت،ولى‏هنگامى كه جبرئيل با آن بزرگوار سخن ميگفت چنين حالتى برآنحضرت عارض نمى‏شد و خيلى عادى ميفرمود:
اين جبرئيل است!و جبرئيل چنين گفت؟
و اين هم متن حديث‏شريف كه خلاصه ترجمه‏اش را شنيديد:
الحسين بن ابراهيم القزوينى،عن محمد بن وهبان،عن احمد بن ابراهيم بن احمد،عن الحسن بن‏على الزعفرانى،عن البرقى،عن ابيه،عن ابن ابى‏عمير،عن هشام بن سالم،عن ابى عبد الله عليه السلام‏قال:قال بعض اصحابنا:اصلحك الله اكان رسول الله‏صلى الله عليه و آله يقول:قال جبرئيل،و هذا جبرئيل‏يامرنى،ثم يكون فى حال اخرى يغمى عليه؟قال:
فقال ابو عبد الله عليه السلام:انه اذا كان الوحى من‏الله اليه ليس بينهما جبرئيل اصابه ذلك‏لثقل الوحى من الله،و اذا كان بينهما جبرئيل لم يصبه‏ذلك فقال:قال لى جبرئيل،و هذا جبرئيل. (32)
و بلكه در پاره‏اى از روايات آمده است كه جبرئيل هيچگاه‏بدون اجازه قبلى نزد رسول خدا«ص‏»نمى‏آمد،و هرگاه نيز كه اجازه ميگرفت هنگام ورود با كمال ادب و مانند بنده‏اى درحضور آنحضرت جلوس ميكرد،كه اين هم متن آن حديث ديگركه شيخ صدوق(ره)در كتاب علل از امام صادق عليه السلام‏روايت كرده:
عن ابى عبد الله عليه السلام قال:كان جبرئيل اذا اتى النبى‏صلى الله عليه و آله قعد بين يديه قعدة العبد،و كان لا يدخل حتى‏يستاذنه. (33)
اكنون بنگريد«تفاوت ره از كجا است تا بكجا»و چه‏اندازه فرق است ميان روايات اهل سنت و روايات شيعه درمعرفى جبرئيل و رسول خدا«ص‏»و داستان وحى و ورود فرشته‏وحى بر رسول خدا«ص‏»؟و خود قضاوت كنيد!
و اين نيز حديث ديگرى در اين باره كه عياشى در تفسير خودآنرا از زراره از امام صادق عليه السلام روايت كرده است.
«عن زرارة قال:قلت لابي عبد الله‏عليه السلام:كيف لم يخف رسول الله صلى الله عليه‏و آله فيما ياتيه من قبل الله ان يكون ذلك مما ينزغ به الشيطان؟قال:فقال:ان الله اذا اتخذ عبدا رسولاانزل عليه السكينة و الوقار،فكان ياتيه من قبل الله‏عز و جل مثل الذى يراه بعينه‏».
زرارة گويد:به امام صادق عليه السلام عرضكردم:چگونه‏رسول خدا«ص‏»در آنچه بر او از سوى خدا نازل مى‏گشت‏ترس آنرا نداشت كه از وساوس شيطان باشد؟امام‏عليه السلام فرمود:براستى كه خدا هرگاه بنده‏اى را به‏رسالت انتخاب مى‏كند آرامش و وقار خود را بر او فرومى‏فرستد،بدانگونه كه هر چه از جانب خداى عز و جل براو نازل گردد همانند چيزى است كه به چشم خودمى‏بيند...
در اين حديث اين مطلب كه رسول خدا«ص‏»در موردوحى الهى هيچگونه شك و ترديدى بخود راه نميدهد مسلم فرض‏شده و علت آنرا زرارة مى‏پرسد؟
و اين هم روايتى درباره ماجراى بعثت رسول خدا«ص‏»كه‏چون راوى و سندى ندارد چندان معتبر نيست ولى ناقل آن مرحوم‏ابن شهر آشوب است كه در مناقب آنرا روايت كرده كه ميگويد:
و روى انه نزل جبرئيل على جياد اصفر و النبى صلى الله عليه و آله بين على عليه السلام و جعفر،فجلس‏جبرئيل عند راسه،و ميكائيل عند رجله،و لم ينبهاه‏اعظاما له،فقال ميكائيل:الى ايهم بعثت؟قال:الى‏الاوسط،فلما انتبه ادى اليه جبرئيل الرسالة عن الله‏تعالى،فلما نهض جبرئيل ليقوم اخذ رسول الله‏صلى الله عليه و آله بثوبه ثم قال:ما اسمك؟قال:
جبرئيل،ثم نهض النبى صلى الله عليه و آله ليلحق‏بقومه فما مر بشجرة و لا مدرة الا سلمت عليه و هناته،ثم‏كان جبرئيل ياتيه و لا يدنو منه الا بعد ان يستاذن عليه،فاتاه يوما و هو باعلى مكة فغمز بعقبه بناحية الوادى‏فانفجر عين فتوضا جبرئيل، و تطهر الرسول،ثم‏صلى الظهر و هى اول صلاة فرضها الله عز و جل،و صلى‏امير المؤمنين عليه السلام مع النبى صلى الله عليه و آله،و رجع رسول الله صلى الله عليه و آله من يومه الى خديجة‏فاخبرها،فتوضات و صلت صلاة العصر من ذلك‏اليوم (35)
-و روايت‏شده كه جبرئيل بر اسبى زرد رنگ(و يا درمكانى بنام جياد)بر آنحضرت نازل گشت و رسول خدا«ص‏»ميان على عليه السلام و جعفر خفته بود،پس‏جبرئيل در كنار سر آنحضرت نشست و ميكائيل در كنارپاى او و بخاطر عظمت و بزرگى آنحضرت وى را بيدارنكردند،ميكائيل گفت:بسوى كداميك از اينان مبعوث‏گشته‏اى؟گفت:به اين كه در وسط خفته!و چون رسول‏خدا«ص‏»از خواب بيدار شد جبرئيل رسالت‏خداى تعالى‏را به آنحضرت ابلاغ كرد،و چون جبرئيل خواست كه‏برخيزد رسول خدا«ص‏»جامه‏اش را گرفت و بدو گفت:
نام تو چيست؟گفت:جبرئيل،آنگاه رسول خدا برخاست‏تا به قوم خود ملحق شود كه به هيچ درخت و سنگى‏نمى‏گذشت جز آنكه بر او سلام كرده و مژده‏اش ميدادند.
و پس از آن جبرئيل نزد او ميآمد ولى به آنحضرت نزديك‏نمى‏شد تا از وى اذن بگيرد پس روزى در حالى كه رسول‏خدا«ص‏»در بالاى مكه بود بنزد وى آمد و در گوشه‏اى ازآن وادى جائى از زمين را فشار داد و چشمه‏اى پديدار شد وجبرئيل وضوء گرفت و رسول خدا«ص‏»نيز تطهير كردآنگاه نماز ظهر را خواند،و آن نخستين نمازى بود كه‏خداى عز و جل فرض كرد،و امير المؤمنين عليه السلام نيز باآنحضرت نماز خواند،و رسول خدا«ص‏»در همان روزبنزد خديجة بازگشت و جريان را به او خبر داد و او نيز وضوء ساخته و نماز عصر را در همان روز خواند...
و از روايت ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه كه درداستان مجاورت رسول خدا«ص‏»در غار«حراء»ميگويد:
«...حتى جاءت السنة التى اكرمه الله فيها بالرسالة فجاور فى‏حراء شهر رمضان و معه اهله:خديجة و على بن ابيطالب و خادم لهم،فجاءه جبرئيل بالرسالة...» (36)
معلوم ميشود كه على عليه السلام و خديجة نيز در ماجراى‏نزول وحى و بعثت و در غار حراء همراه رسول خدا؟ «ص‏»بوده‏اند...
ولى سند حديث و مصدر آنرا متاسفانه نقل نكرده،وهمين قدر در آغاز آن گفته:«و قد ورد فى الكتب الصحاح‏».
پى‏نوشتها:
1-صحيح بخارى-با شرح كرمانى ط بيروت-ج 1 ص 29-40-و ج 24-از همين چاپ‏ص 94.و نظير همين روايت در صحيح مسلم ج 1 ص 97 و تاريخ طبرى ج 2 ص‏47 و كتابهاى ديگر نيز نقل شده.
2-تهذيب التهذيب ج 9 ص 450.
3-شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 4 ص 63.
4-قاموس الرجال ج 6 ص 300.
5-شرح كرمانى از صحيح بخارى ج 1 ص 30-31.
6-شرح صحيح مسلم(حاشيه ارشاد السارى)چاپ مصر ج 1 ص 44.
7-اسد الغابة ج 5 ص 504.و الاصابة ج 4 ص 349.
8-ارشاد السارى ج 1 ص 21.
9-براى اطلاع از متن كامل اين روايت‏به سيرة النبوية ابن كثير ج 1 ص 398مراجعه كنيد.
10-سيرة النبوية ابن كثير ج 1 ص 412-413.
11-سيرة النبوية ابن كثير ج 1 ص 405.
12-سيره ابن هشام ج 1 ص 234.
13-سيرة النبوية ابن كثير ج 1 ص 406.
14-براى اطلاع بيشتر مى‏توانيد به كتابهاى البداية و النهاية ج 3 ص 15 به بعد وتاريخ طبرى ج 2 ص 50 به بعد و تاريخ يعقوبى ج 2 ص 23 و صحيح بخارى ج 6ص 200 و عيون الاثر ج 1 ص 83 و اسباب النزول ص 11 و عيون الاثر ج 1ص 82 و سيرة قاضى دحلان ج 1 ص 83 و سيرة حلبيه ج 1 ص 244 به بعد مراجعه‏نمائيد.
15-جالب و خنده‏دار است كه از برخى دانشمندان اهل سنت نقل شده كه همين‏ماجرا را دليل بر جواز تكليف به ما لا يطاق دانسته و بدان استدلال كرده‏اند!
(الصحيح من السيره ج 1 ص 224).
16-سوره نجم آيه 10.
17-سوره فصلت آيه 6.
18-سوره نساء آيه 163.
19-صحيح بخارى بشرح كرمانى ج 1 ص 35.
20-همين مصدر ص 36.
21-سيره ابن هشام ج 1 ص 238-239.
22-اين مطلب هم جالب و در خور توجه است كه اينگونه روايات همگى به خاندان‏زبير باز ميگردد،و ميدانيم كه زبير برادرزاده خديجه بوده،و خاندان زبير گوياسعى داشته‏اند براى خويشان و نياكان خود به راست و يا بدروغ فضيلتهائى ذكر كنند، چنانچه در بحث از سند اين حديث گفتيم.
23-سوره سجده آيه 24.
24-سوره نجم آيه 10-12.
25-تفسير كشاف ج 4 ص 420.
26 و 27-عيون الاثر ج 1 ص 83.
28-التمهيد ج 1 ص 50.
29-مجمع البيان ج 10 ص 384.
30-التقريب نووى ص 3(مطبوع در مقدمه شرح صحيح بخارى كرمانى چاپ بيروت).
31-نهج البلاغه خطبه 190.
32-بحار الانوار ج 18 ص 268 و اين هم پاسخى است‏به برخى از اهل سنت كه‏خواسته‏اند روايت عايشه را توجيه كرده و آن حالت
رسول خدا«ص‏»را كه در آن‏حديث آمده با روايات ديگرى كه در اين باره رسيده كه چون وحى بر آن حضرت نازل‏ميشد حالت غش او را ميگرفت...و اين هم حديث ديگرى در اين باره كه در كتاب‏توحيد صدوق(ره)(ص 102)آمده:
«...عن عبيد بن زرارة،عن ابيه قال:قلت لابى عبد الله عليه السلام:جعلت فداك‏الغشية التى كانت تصيب رسول الله صلى الله عليه و آله اذا نزل عليه الوحى؟قال:
فقال ذلك اذا لم يكن بينه و بين الله احد،ذاك اذا تجلى له،قال:ثم قال:تلك‏النبوة يا زرارة،و اقبل يتخشع‏».
33-علل الشرايع ص 14.
34-تفسير عياشى ج 2 ص 201.
35-مناقب ج 1 ص 45.
36-شرح نهج البلاغه ج 13 ص 208-ط جديد-.
درسهايى از تاريخ تحليلى اسلام جلد 2 صفحه 199
رسولى محلاتى

واقعيت‏بعثت از نگاه اهل بيت

بعثت پيغمبر اسلام يا برانگيخته شدن آن حضرت به مقام عالى نبوت و خاتميت، حساس‏ترين فراز تاريخ درخشان اسلام است.بعثت پيغمبر درست درسن چهل سالگى حضرت انجام گرفت. پيشتر گفتيم كه پيغمبر تا آن زمان تحت مراقبت روح القدس قرار داشت، ولى هنوز پيك وحى بر وى نازل نشده بود. قبلا علائمى ازعالم غيب دريافت مى‏داشت، ولى مامور نبود كه آن را به آگاهى خلق هم برساند.
ميان مردم قريش و ساكنان مكه رم بود كه سالى يك ماه را به حالت گوشه گيرى و انزوا در نقطه خلوتى مى‏گذرانيدند. (1) درست روشن نيست كه انگيزه آنها از اين گوشه‏گيرى چه بوده است، اما مسلم است كه اين رسم در بين آنها جريان داشت و معمول بود.
نخستين فرد قريش كه اين رسم را برگزيد و آن را معمول داشت عبدالمطلب جد پيغمبر اكرم بود كه چون ماه رمضان فرا مى‏رسيد، به پاى كوه حراء مى‏رفت، و مستمندان را كه از آنجا مى‏گذشتند، يا به آنجا مى‏رفتند، طعام مى‏كرد. (2)
به طورى كه تواريخ اسلام گواهى مى‏دهد،پيغمبر نير پيش از بعثت‏به عادت مردان قريش، بارها اين رسم را معمول مى‏داشت. از شهر و غوغاى اجتماع فاصله مى‏گرفت، و به نقطه خلوتى مى‏رفت، و به تفكر و تامل مى‏پرداخت.
پيغمبر حتى در زمانى كه كودك خردسالى بود، و در قبيله بنياسد تحت مراقبت دايه خود «حليمه‏» قرار داشت نيز باز بازى كردن با بچه‏ها دورى مى‏گزيد و به كوه حراء مى‏آمد و به فكر فرو مى‏رفت. (3) بنابراين انس وى به «كوه حراء» بى‏سابقه نبود.
در مدتى كه بعدها در «حراء» به سر مى‏برد،غذايش نان «كعك‏» و زيتون بود، و چون به اتمام مى‏رسيد، به خانه بازمى‏گشت ء تجديد قوت مى‏كرد. گاهى هم همسرش خديجه باريش غذا مى‏فرستاد. غذائى كه در آن زمان‏ها مصرف مى‏شد، مختصرو ساده بود. (4)
پيغمبر چند سال قبل از بعثت، سالى يك ماه در حرا به سر مى‏برد، و چون روز آخر باز مى‏گشت، نخست‏خانه خدا را هفت دور طواف مى‏كرد، سپس به خانه مى‏رفت. (5)
كوه حراء امروز در حجازبه مناسبت اين كه محل بعثت پيغمبر بوده است، «جبل النور» يعنى كوه نور خوانده مى‏شود. حراء در شمال شهر مكه واقع است، و امروز تقريبا درآخر شهر در كنارجاده به خوبى ديده مى‏شود. كوه‏هاى حومه مكه اغلب بهم پيوسته است و از سمت‏شمال تا حدود بندر «جده‏» واقع در 70 كيلومترى مكه و كنار درياى سرخ امتداد دارد.
اين سلسله جبال كه از يك سو به صحراى «عرفات‏» و سرزمين «منا» وشهر «طائف‏» و از سوى ديگر به طرف «مدينه‏» كشيده شده است، با دره‏هاى و بيابان‏هاى خشك و سوزان و آفتاب طاقت‏فرساى خود شايد بهترين نقطه‏اى است كه آدمى را در انديشه عميق خودشناسى و خداشناسى و دورى از تعلقات جسمانى و تعينات صورى و مادى فرو مى‏برد.
كوه حراء بلندترين كوه‏هاى اطراف مكه است، و جدا از كوه‏هاى ديگر به نحو بارزى سر به آسمان كشيده و خودنمائى مى‏كند. هرچه بيننده به آن نزديك‏تر مى‏شود، مهابت و جلوه كوه بيشتر مى‏گردد. از ان بلندى د زمان خود پيغمبر قسمتى از خانه‏هاى مكه پيدا بود، و امروز قسمت زيادترى از شهر مكه پيداست. قله كوه نيز درپشت‏بام‏ها و از توى اطاق‏هاى بعضى از طبقات ساختمان‏هاى مكه به خوبى پيدا است.
«غار حراء» كه در قله كوه قرار دارد، بسيار كوچك و ساده است. در حقيقت غار نيست، تخته سنگى عضيم به روى دو صخره بزرگ‏ترى غلت‏خورده و بدين گونه تشكيل غار حراء داده است. دهنه غار حراء داده است. دهنه غار به قدير است كه انسان مى‏تواند وارد و خارج شود. كف آن هم بيش از يك متر و نيم براى نمازگزاردن جا دارد.
غار حراء جائى نبوده كه هركس ميل رفتن به آنجا كند، و محلى نيست كه انسان بخواهد به آسانى در آن بياسايد. فقط يك چيز براى افراد دورانديش در آنجا به خوبى به چشم مى‏خورد، و آن مشاهده كتاب بزرگ آفرينش و قدرت لايزال خداوند بى زوال است كه در همه جاى آن نقطه حساس پرتو افكنده و آسمان و زمين را به نحو محسوسى آرايش داده است! براساس تحقيقى كه ما نموده‏ايم پيغمبر مانند جدش عبدالمطلب در پاى كوه حراء فى‏المثل در خيمه به سر مى‏برده و رهگذران را پذيرائى مى‏كرده و فقط گاهگاهى به قله كوه مى‏رفته و به تماشاى جمال آفرينش مى‏پرداخته است كه از جمله لحظه نزول وحى، در روز 27 ماه رجب بوده است.
به طورى كه قبلا يادآور شديم، پيغمبر قبل از بعثت هم حالاتى روحانى داشته و تحت مراقبت روح‏القدس گاهى تراوشاتى غيبى مى‏ديده و اسرارى بر آن حضرت مكشوف مى‏شده است. هنگامى كه پانزده سال بيش نداشت، گاهى صدائى مى‏شنيد، ولى كسى را نمى‏ديد.
هفت‏سال متوالى بود كه نور مخصوصى مى‏ديد و تقريبا شش سال مى‏گذشت كه زمزمه‏اى از پيغمبر مى‏شنيد، ولى درست نمى‏دانست موضوع چيست؟
چون ازن اخبار را براى همسرش خديجه بازگو مى‏كرد، خديجه مى‏گفت: «تو كه مردى امين و راستگو و بردبار هستى و دادرس مظلومانى و طرفدار حق و عدالت هستى و قلبى رؤوف و خوئى پسنديده دارى و در مهمان‏نوازى و تحكيم پيوند خويشاوندى سعى بليغ مبذول مى‏دارى، اگر مقامى عالى در انتظارت باشد، جاى شگفتى نيست. (6)
هنگامى كه به سن سى و هفت‏سالگى ميل به گوشه گيرى و انزواى از خلق پيدا كرد، چندين بار در عالم خواب، سروش غيبى، سخنانى به گوشش سرود، و او را از اسرار تازه‏اى آگاه ساخت، بعدها نيز در پاى كوه حراء و ميان راه‏هاى مكه بارها منادى حق بر او بانگ زد. در هر نوبت صدا را مى‏شنيد ولى صاحب صدا را نمى ديد!
در يكى از روزها كه در دامنه كوه حراء گوسفندان عمويش ابوطالب را مى‏چرانيد، شنيد كسى از نزديك او را صدا مى‏زند و مى‏گويد: يا رسول الله! ولى به هرجا نگريست كسى را نديد. چون به خانه آمد و موضوع را به خديجه اطلاع داد، خديجه گفت: اميدوارم چنين باشد. (7)
روز بيست وهفتم ماه رجب محمد بن عبدالله مرد محبوب مكه و چهره درخشان بنى هاشم در غار حراء آرميده بود و مانند اوقات ديگر از آن بلندى به زمين و زمان و ايام و دوران و جهان و جهانيان مى‏انديشيد.مى‏انديشيد كه خداى جهان جامعه انسانى را به عنوان شاهكار بزرگ خلقت و نمونه اعلاى آفرينش خلق نمده و همه گونه لياقت و استعداد را براى ترقى و تعالى به او داده است. همه چيز را برايش فراهم نموده تا او در سير كماليخودنانى به كف آرد و به غفلت نخورد. ولى مگر افراد بشر به خصوص ملت عقب مانده و سرگردان عرب و بالاخص افراد خوش‏گذران و مال دوست و مال‏دار قريش در اين انديشه‏ها هستند؟ آنها جز به مال و ثروت خود و عيش و نوش و سود و نزول ثروت خود به چيزى نمى‏انديشند. شراب و شاهد و ثروت و درآمد، ربا و استثمار مردم نگون‏بخت و نيازمند، تنها انديشه‏اى است كه آنها رد سر مى‏پرورانند...
اينك «او» درست چهل سال پرحادثه را پشت‏سر نهاده است. تجربه زندگى و پختگى فكر و اراده‏اش و استحكام قدرت تعقلش به سرحد كمال رسيده، و از هر نظر براى انجام سؤوليت‏بزرگ پيغمبرى آماده است. آيا در تمام قلمرو عربستان و دنياى آن روز جز او چه كسى بود كه از جانب خداوند عالم شايستگى رهبرى خلق را داشته باشد.
رهبرى كه سرآمد رهبران بزرگ و گذشته جامعه انسانى باشد، و انسان‏هاى شرافتمند بر شخصيت ذاتى و ربيت‏خانوادگى و سوابق درخشان و ملكات فاضله و صفات پسنديده او صحه بگذارند؟ او نوه ابراهيم بت‏شكن خليل خدا و اسماعيل ذبيح و فرزند هاشم سيد و سرور عرب و نوه عبدالمطلب، بزرگ و داناى قريش است. پدر در پدر و مادر در مادر شكوفان و درخشان و فروزان است.
او از سلامتى كامل جسم و جان برخورداد بود كه نتيجه وراثت صحيح و سالم است. وراثتى كه پدران پاك و مادران پاك سرشت‏برايش باقى گذارده بودند. به طورى كه دنياى جاهليت هم با همه پليدى و تيرگى و تاريكيش، نتوانست آن را آلوده سازد، و چيزى از شرافت و حسب و نسب او بكاهد. (8)
نگاهى به احاديث‏بعثت
دراينجا بايد اعتراف كرد كه ماجراى بعثت پيغمبر با همه اهميتى كه داشته است،در تورايخ درست نقل نشده است. به موجب آنچه در تفاسير قرآنى و احاديث اسلامى و تواريخ اوليه آمده است،عايشه همسرپيغمبر يا خواهرزادگان او عبدالله زبير و عروة بن زبير يا عمرو بن شرحبيل يا ابوميسره غلام پيغمبر، گفته‏اند: جبرئيل بر پيغمبر نازل شد و به وى گفت: بخوان به نام خدايت; «اقرا باسم ربك الذى خلق‏» و پيغمبر فرمود: نمى توانم بخوانم; «ما انا بقارى‏» يا من خواننده نيستم; «لست‏بقارى‏». جبرئيل سه با پيغمبر را گرفت وفشار داد تا بار سوم توانست‏بخواند!
در صورتى كه; اولا جبرئيل از پيغمبر نخواست از روى نوشته بخواند. جز در يك حديث كه آن هم قابل اهميت نيست. بيشتر مى‏گويند منظور جبرئيل اين بوده كه هرچه او مى‏گويد پيغمبر هم آن را تكرار كند. در اين صورت بايد از ناقلين اين احاديث پرسيد: آيا پيغمبر عرب زبان در سن چهل سالگى قادر نبود پنج آيه كوتاه اول سوره اقرا يعنى; «اقرا باسم ربك الذى خلق، خلق الانسان من علق، اقرا و ربك الاكرم، الذى علم بالقلم، علم الانسان ما لم يعلم‏» را همان طور كه جبرئيل آيه آيه مى‏خوانده او هم تكرار كند؟ اين كار بيراى يك كودك پنج‏ساله آسان است تا چه رسد به داناى قريش!
از اين گذشته «وحى‏» به معناى صداى آهسته است. وقتى جبرئيل امين آيات قرآنى را بر پيغمبرنازل كرده است آن را آهسته تلفظ مى‏نموده و همان دم در سينه پيغمبر نقش مى‏بسته است. بنابراين هيچ لزومى نداشته كه هرچه را جبرئيل مى‏گفته است پيامبر مانند بچه مكتبى تكرار كند تا آن را از حفظ نمايد، و فراموش نكند!
ثانيا كسانى كه بعثت رابدين گونه نقل كرده‏اند هيچ كدام از نظر شيعيان قابل اعتماد نيستند. عايشه همسرپيغمبر هم كه شيعه و سنى ماجراى بعثت را در كليه منابع تفسير و حديث و تاريخ اسلامى بيشتراز وى نقل كرده‏اند، پنج‏سال بعد از بعثت متولد شده و از كسى هم نقل نمى‏كند، بلكه حديث وى به اصطلاح مرسل است كه قابل اعتماد نيست، و از پيش خود مى‏گويد: آغاز وحى چنين و چنان بوده است.
ثالثا معلوم نيست جمله «بخوان به نام خدايت‏» كه در ترجمه آيه اول درهمه تفسرهاى اسلامى اعم از سنى و شيعى آمده است‏يعنى چه؟ از حفظ بخواند، يا از رو بخواند؟ و گفتم كه هر دوى آنها خلاف واقع است.
رابعا مگر خدا و جبرئيل نمى‏دانسته‏اند پيغمبر درس نخوانده بود و چيز نمى‏نوشته كه دو بار از وى مى‏خواهند بخواند؟ و چون پيغمبر مى‏گويد: نمى‏توانم بخوانم، گرفتن آن حضرت و فشار دادن وى را چگونه مى‏توان توجيه كرد؟ آيا اگر كسى را فشار دادند باسواد مى‏شود؟ اين معنا درباره پيغمبران پيشين بى‏سابقه بوده است تا چه رسد به پيامبر خاتم (صلى الله عليه و آله)!!
خامسا هيچ كدام از مفسران اسلامى نگفته‏اند چرا اولين سوره قرآنى «بسم الله الرحمن الرحيم‏» نداشته است! بلكه همگى گفته‏اند آنچه روز بعثت نازل شد پنج آيه اوايل سوره اقرا بوده است از «اقرا بسم ربك الذى خلق‏» تا «ما لم يعلم‏».
سادسا دنباله حديث عايشه و ديگران كه مى‏گويد: «وقتى پيغمبر از كوه حراء برگشت‏سخت مضطرب بود! و چون به نزد خديجه آمد گفت: «زملونى زملونى‏» مرا بپوشانيد، مرا بپوشانيد. و او را پوشانيدند، و پس ازآن ماجرا را براى خديجه نقل كرد و گفت: «از سرنوشت‏خود هراسانم‏» و «خديجه او را برد نزد پسر عمويش ورقة بن نوفل كه نصرانى شده بود، و تورات و انجيل را مى‏نوشت و آن پير كهنسال نابينا گفت: اى خديجه! آنچه او ديده است همان پيك مقدسى است كه بر موسى نازل شده است‏» همگى برخلاف اعتقاد ما درباره پيامبر و ظواهر امر است. (9)
علامه فقيد شيعه سيد عبدالحسين شرف الدين عاملى در كتاب پرارج «النص والاجهاد» تنها كسى است كه براى نخستين بار متوجه قسمتى از اشكالات اين حديث‏شده و مى نويسد: «مى‏بينيد كه اين حديث (حديث عايشه) صريحا مى‏گويد پيغمبر بعد از همه اين ماجرا هنوز در امر نبوت خود و فرشته وحى پس از آن كه فرود آمده، و درباره قرآن بعد از نزول آن و از بيم و هراسى كه پيدا كرده نياز به همسرش داشت كه او را تقويت كند، و محتاج ورقة بن نوفل مرد غمگين نابيناى جاهى مسيحى بوده است كه قدم او را راسخ كند، و دلش را از اضطراب و پريشانى در آورد! محتواى اين حديث ضلالت و گمراهى است. آيا شايسته پيغمبر است كه از خطاب فرشته سر در نياورد؟ بنابراين حديث عايشه از لحاظ متن و سند مردود است.» (10)
در حديث ديگر مى‏گويد: «پيغمبر چنان از برخورد با جبرئيل بيمناك شده بود كه مى‏خواست‏خود را از كوه به زير بيندازد»، يعنى حالت‏شبيه بيمارى صرع! در روايت ديگر هم مى‏گويد: «تختى مرصع روى كوه حراء گذاشته شد، و تاجى مكلل به جواهر بر سر پيغمبر نهادند، و بعد به وى اعلام شد كه تو خاتم انبيا هستى‏»! و چيزهاى ديگر كه بازگو كردن آن چندش‏آور است.
راستى چقدر باعث تاسف است كه پانزده قرن پس از بعثت هنوز مسلمانان به درستى ندانند موضوع چه بوده و عثت‏خاتم انبيا چسان انجام گرفته است؟!! اين كوتاهى ازآن مورخان و دانشمندان اسلامى از شيعه و سنى است كه در اين قرون متمادى غفلت نموده و به تحقيق پيرامون آن نپرداخته‏اند، و فقط به ذكر و تكرار گفتار عايشه و ديگران اكتفا نموده‏اند!
ما پس از نقدى كه دانشمندا عالى‏مقام شيعه سيد شرف الدين عاملى بريك حديث‏بعثت (حديث عايشه) نوشته و توفيق ترجمه آن را يافتيم، به قسمت عمده‏اى از تفسير و حديث و تاريخ سنى وشيعى مراجعه نموديم، و با كمال تاسف به اين نتيجه رسيديم كه احاديث‏بعثت كاملا مغشوش است، و بيشتر آنها از راويان عامه است، كه نزد ما اعتبارى ندارند.متن همه آن احاديث‏بيز مضطرب و متناقض و برخلاف معتقدات شيعه و سنى است، و اسناد آن نيز مخدوش مى‏باشد.
به همين جهت مى‏بينيم «برهان الدين حلبى‏» كه خواسته است آنها را جمع كند و با هم سازش دهد، سخت‏به دست و پا افتاده، و گرفتار چه محذوراتى شده و در آخر هم نتوانسته است‏به نتيجه مطلوب برسد، بلكه بر ابهام و تناقض گوئى و سردرگمى موضوع افزوده است. (11)
ايراد ما به احاديث‏بعثت
كليه اين احاديث كه نخست از طريق اهل تسنن نقل شده و در كتاب‏هاى آنها آمده است و سپس به نقل از آنها به كتب شيعه هم سرايت كرده است، از درجه اعتبار ساقط مى‏باشد. در اينجا به چند نكته آن اشاره مى‏كنيم، و تفصيل را به كتاب خود «شعاع وحى برفراز كوه حراء» كه براى نخستين بار پرده از روى ماجراى مبهم بعثت‏برداشته است، حوالت مى‏دهيم. (12)
1- چنانكه گفتيم پيغمبر از زمان كدكى و ايام جوانى تا سى و هفت‏سالگى،بارها علائمى مى‏ديد كه از آينده درخشان او خبر مى‏داد. مانند ابريكه برسر او سايه افكنده بود، و خبرى كه راهب شهر «بصرى‏» در اردن راجع به پيغمبرى او به عمويشابوطالبداد، و آنچه روح القدس به وى مى‏گفت، و صداهائى كه مى‏شنيد. بنابراين هيچ معنا ندارد كه هنگام نزول وحى و برخورد با جبرئيل اين طور دست و پاى خود را گم كند، و نداند كه چه اتفاقى افتاده است، و بايد ورقة بن نوفل به داد او برسد!
2- پيغمبر از لحاظ نبوغ و استعداد و عقل بر همه مرد و زن مكه و قبائل عرب و مردم عصر برترى داشت. با توجه به اين حقيقت چگونه او پس از اعلام بنوت دچار وحشت و ترديد شده و به همسرش خديجه متوسل مى‏شود كه او را بگيرد تا به زمين نيفتد يا تقويت كند كه از شك و ترديد بدر آيد؟
3- آيا پس از ديدن پيك وحى و آوردن پنج آيه قرآن و اعلام اين كه تو پيغمبر خدائى و من جبرئيل هستم، و مشاهده جرئيل با آن عظمت، ديگر جاى اين بود كه پيغمبر درباره وحى آسمانى و تكليف خود دچار ترديد شود، يا احتمال دهد موضوع حقيقت نداشته باشد؟!
4- تخت و تاج و ساير تشريفات تعينات صورى است و تناسب با سلاطين و پادشاهان دارد، نه مقام معنوى نبوت كه بايد با كمال سادگى و دور از هرگونه تشريفات مادى انجام گيرد. دور نيست كه سازندگان اين حديث‏به تقليد از تاج‏گذارى پادشاهان ايران، خواسته‏اند براى پيغمبر عربى هم در عالم خيال چنين صحنه‏اى بسازند!
واقعيت‏بعثت از ديدگاه شيعه
ماجراى بعثت‏بدان گونه كه قبلا گذشت موضوعى نبود كه يك فرد مسلمان معتقد به آن باشد، و پى‏برد كه خاتم انبيا چگونه به مقام عالى پيغمبرى رسيده است. ما پس از بررسى‏هاى لازم از مجموع نقل‏ها به اين نتيجه رسيده‏ايم كه آنچه در منابع شيعه و احاديث‏خاندان نبوت رسيده است، واقعيت‏بعثت را چنان روشن مى‏سازد كه هيچ يك از اشكالات گذشته مورد پيدا نمى‏كند.
از جمله احاديثى كه بازگو كننده حقيقت‏بعثت است و آغاز وحى را به خوبى روشن مى‏سازد، روايتى است كه ذيلا از لحاظ خوانندگان مى‏گذرد:
پيشواى دهم ما حضرت امام هادى (عليه السلام) مى‏فرمايد: «هنگامى كه محمد (صلى الله عليه و آله) ترك تجارت شام گفت و آنچه خدا از آن راه به وى بخشيده بودبه مستمندان بخشيد، هر روز به كوه حراء مى‏رفت و از فراز آن به آثار رحمت پروردگار مى‏نگريست، و شگفتى‏هاى رحمت و بدايع حكمت الهى را مورد مطالعه قرار مى‏داد.
به اطراف آسمان‏ها نظر مى‏دوخت، و كرانه‏هاى زمينو درياها و دره‏ها و دشت‏ها و بيابان‏ها را از نظر مى‏گذرانيد، و از مشاهده آن همه آثار قدرت و رحمت الهى، درس عبرت مى‏آموخت.
ازآنچه مى‏ديد، به ياد عظمت‏خداى آفريننده مى‏افتاد. آن گاه با روشن بينى خاصى به عبادت خداوند اشتغال مى‏وزيد. چون به سن چهل سالگى رسيد خداوند نظر به قلبوى نمود، دل او را بهترين و روشنترين و نرمترين دلها يافت.
در آن لحظه خداوند فرمان داد درهاى آسمان‏ها گشوده گردد. محمد (صلى الله عليه و آله) از آنجا به آسمان‏ها مى‏نگريست، سپس خدا به فرشتگان امر كرد فرود آيند، و آنها نيز فرود آمدند، و محمد (صلى الله عليه و آله) آنها را مى‏ديد. خداوند رحمت و توجه مخصوص خود را از اعماق آسمان‏ها به سر محمد (صلى الله عليه و آله) و چهره او معطوف داشت.
در آن لحظه محمد (صلى الله عليه و آله) به جبرئيل كه در هاله‏اى از نور قرار داشت نظر دوخت. جبرئيل به سوى او آمد و بازوى او را گرفت و سخت تكان داد و گفت: اى محمد! بخوان. گفت چه بخوانم؟ «ما اقرا»؟
جبرئيل گفت: «نام خدايت را بخوان كه جهان و جهانيان را آفريد. خدائى كه انسان را از ماده پست آفريد (نطفه). بخوان كه خدايت‏بزرگ است. خدائى كه با قلم دانش آموخت و به انسان چيزهائى ياد داد كه نمى‏دانست‏». پيك وحى، سالت‏خود را به انجام رسانيد، و به آسمان‏ها بالا رفت. محمد (صلى الله عليه و آله) نيز از كوه فرود آمد. از مشاهده عظمت و جلال خداوند و آنچه به وسيله وحى ديده بود كه از شكوه و عظمت ذات حق حكايت مى‏كرد،بى‏هوش شد، و دچار تب گرديد.
از اين كه مبادا قريش و مردم مكه نبوت او را تكذيب كنند، و به جنون و تماس با شيطان نسبت دهند، نخست هراسان بود. او ازروز نخست‏خردمندترين بندگان خدا و بزرگترين آنها بود. هيچ چيز مانند شيطان و كارهاى ديوانگان و گفتار آنان را زشت نمى‏دانست.
در اين وقت‏خداوند اراده كرد به وى نيروى بيشترى عطا كند، و به دلش قدرت بخشد. بدين منظور كوه‏ها و صخره‏ها و سنگلاخها رار براى او به سخن در آورد. به طورى كه به هر كدام مى‏رسيد، اداى احترام مى‏كرد. و مى‏گفت: السلام عليك يا حبيب الله! السلام عليك يا ولى الله! السلام عليك يا رسول الله! اى حبيب خدا مژده باد كه خداوند تو را از همه مخلوقات خود، آنها كه پيش از تو بوده‏اند، و آنها كه بعدها مى‏آيند برتر و زيباتر و پرشكوه‏تر و گرامى‏تر گردانيده است.
از اين كه مبادا قريش تو را به جنون نسبت دهند، هراسى به دل راه مده. زيرا بزرگ كسى است كه خداوند جهان به وى بزرگى بخشد، و گرامى بدارد! بنابراين از تكذيب قريش و سركشان عرب ناراحت مباش كه عنقريب خدايت تو را به عالى‏ترين مقام خواهد رسانيد، و بالاترين درجه را به تو خواهد داد.
پس از آن نيز پيروانت‏به وسيله جانشين تو على بن ابيطالب (عليه السلام) ازنعمت وصول به دين حق برخوردار خواهند شد، و شادمان مى‏گردند. دانش‏هاى تو به وسيله دروازه شهرستان حكمت و دانشت على بن ابيطالب در ميان بندگان و شهرها و كشورها منتشر مى‏گردد.
به زودى ديدگانت‏به وجود دخترت فاطمه (سلام الله عليها) روشن مى‏شود، و از وى و همسرش على، حسن و حسين كه سروران بهشتيان خواهند بود، پديد مى‏آيند.
عنقريب دين تو در نقاط جهان گشترش مى‏يابد. دوستان تو و برادرت على پاداش بزرگى خواهند يافت. لواى حمد را به دست تو مى‏دهيم، و تو آن را به برادرت على مى‏سپارى. پرچمى كه در سراى ديگر همه پيغمبران و صديقان و شهيدان در زير آن گرد مى‏آيند، و على تا درون بهشت پرنعمت فرمانده آنها خواهد بود.
من در پيش خود گفتم: «خدايا! اين على بن ابيطالب كه او را به من وعده مى‏دهى كيست؟ آيا او پسر عم من است؟ ندا رسيد اى محمد! آرى، اين على بن ابيطالب برگزيده من است كه به وسيله او اين دين را پايدار مى‏گردانم، و بعد از تو برهمه پيروانت‏برترى خواهد داشت. (13)
در اين حديث همه چيز راجع به آغاز كار پيغمبر گفته شده است. جاى تعجب است كه مفسران اسلامى به خصوص مفسران شيعه از اين حديث‏شريف و نقل آن درتفسير سوره اقرا غافل مانده‏اند، با اى نكه نكات جالب و تازه‏اى از تاريخ حيات پيغمبر را بازگو مى‏كند، كه مى بايد مسلمانان از آن آگاه گردند.
ملاحظه مى‏كنيد كه پيغمبر بدون هيچ گونه تشريفات مادى يا اشكالاتى كه در احاديث اهل تسنن بود، به مقام عالى پيغمبرى رسيد. با قدم‏هائى شمرده و ديدى وسيع و قدرتى خارق العاده به خانه بازگشت.
همين كه وارد خانه شد پرتوى از نور و بوئى خوش فضاى خانه را فرا گرفت. خديجه پرسيد اين چه نورى است؟ پيغمبر فرمود: اين نور نبوت است. اى خديجه! بگو لا اله الا الله و محمد رسول الله. سپس پيغمبر ماجراى بعثت را چنانكه اتفاق افتاده بود براى خديجه شرح داد و افزود كه جبرئيل به من گفت: «از اين لحظه تو پيغمبر خدائى‏».
خديجه كه از سالها پيش هاله‏اى از نور نبوت درسيما درخشان همسر محبوب خود ديده و از كردار و رفتار و گفتار او هزاران راز نهفته و شادى بخش خوانده بود گفت: به خدا دير زمانى است كه من در انتظار چنين روزى به سر برده‏ام، و اميدوار بودم كه روزى تو رهبر خلق و پيغمبر اين مردم شوى. (14)
بدين گونه محمد بن عبدالله برازنده‏ترين مردم قريش كه سوابق درخشان او نزد عموم طبقات روشن و از لحاظ ملكات فاضله و سجاياى اخلاقى و خصال روحى شهره شهر بود، برفراز كوه حراء از جانب خداوند يكتا به مقام عالى نبوت و رهبرى خلق برگزيده شد، و خاتم انبيا گرديد.
نظر ما در پيرامون بعثت پيغمبر (ص)
نكته اساسى كه قرآن در نزول وحى به پيغمبر بازگو مى‏كند، و متاسفانه كسى توجه نكرده است،اين است كه همه مفسران اسلامى نوشته‏اند، و در تمام احاديث نيز هست كه در روز بعثت فقط پنج آيه آغاز سوره «اقرا» بر پيغمبر نازل شد.
اين پنج آيه از «اقرا باسم ربك الذى خلق‏» آغاز مى‏گردد. و به «مالم يعلم‏» ختم مى‏شود. هيچ كس نگفته است «بسم الله‏» اين سوره كى نازل شده؟ و آيا نخستين سوره قرآن بسم الله داشته است‏يا نه؟ اگر داشته است چرا نگفته‏اند، و اگر نداشته است آيا بعدها آمده است، يا طور ديگر بوده؟ همگى سؤالاتى است كه پاسخى براى آن نمى‏بينيم.
ما پس از تحقيقا زياد به اين نتيجه رسيده‏ايم كه جبرئيل از پيغمبر خواست آيه «بسم الله الرحمن الرحيم‏» را كه در آغاز سوره بود، به زبان آورد. «اقرا باسم ربك‏» نيز به همين معنا است. باء «بسم‏» هم به گفته بعضى از مفسرين زائده است‏يعنى معنا ندارد و فقط براى زينت در كلام است. درحقيقت جبرئيل پس از قرائت «بسم الله الرحمن الرحيم‏» از آن حضرت خواست كه نام خدا يعنى بسم الله الرحمن الرحيم را قرائت كند. و آنرا به زبان آورد. ولى چون پيغمبر درآغازكارو اولين برخورد با پيك وحى نمى‏دانست نحوه قرائت نام خدا كه جبرئيل از وى مى‏خواست چگونه است، پرسيد: ما اقرا؟ يعنى; چه بخوانم، و نام خدا كه بايد قرائت كنم چيست و تركيب آن چگونه است؟ جبرئيل بار ديگر تكرار كرد و گفت:«بسم الله الرحمن الرحيم - اقرا بسم ربك الذير خلق -» يعنى نام خدايت را قرائت كن و بگو بسم الله الرحمن الرحيم.
در اين مورد چند حديث معتبر و بسيار جالب در چند منبع مهم اسلامى و شيعه هست كه از هر نظر جالب مى‏باشد. ولى جاى كمال تاسف است كه چرا مفسران ما اين دو حديث را در تفسير سوره «اقرا» نياورده‏اند. حديث اول دركتاب «كافى‏» باب (فضل قرآن) است كه امام صادق (عليه السلام) مى‏فرمايد: «نخستين چيزى كه بر پيغمبر نازل شد بسم الله الرحمن الرحيم - اقرا بسم ربك بود»!
حديث دوم در «عيون اخلارالرضا» شيخ صدوق از امام هشتم حضرت رضا (عليه السلام) روايت مى‏كند كه فرمود: «اولين بار كه جبرئيل بر پيغمبر (صلى الله عليه و آله) نازل شد گفت: «اعوذ بالله من الشيطان الرجيم - بسم الله الرحمن الرحيم - اقرا بسم ربك الذى خلق ...»
حديث‏سوم در «محاسن برقى‏» ج 1 ص 41 ازصفوان جمال روايت مى‏كند كه گفت‏حضرت صادق (عله السلام) قرمود: هيچ كتابى ازآسمان نازل نشد مگر اينكه در آغاز آن «بسم الله الرحمن الرحيم‏» بود. (15)
با توجه به اين سه حديث ارزنده و گويا، مى‏گوييم كه پيك وحى الهى سوره اقرا را به عكس آنچه مشهور است نخست هنگام بعثت‏باشش آيه آورد: آيه اول همان «بسم الله الرحمن الرحيم‏» بود. و از پيغمبر خواسته بود همان آيه اول يعنى; «بسم الله الرحمن الرحيم‏» را قرائت كند، يعنى قبل از هر چيز «بسم الله‏» بگويد و سرآغاز كارنبوت خود را با نام خدا آن هم بدان گونه كه خدا خواسته بود، هماهنگ سازد.
پس «اقرا بسم ربك‏» يعنى; نام خدايت را بخوان. مطابق نقل على بن ابراهيم قمى در تفسيرش، پيغمبر پرسيد چه بخوانم؟ جبرئيل مجددا گفت: «بسم الله الرحمن الرحيم - اقرا بسم ربك الذى خلق‏». يعنى نام خدا را كه مامور هستى بخوانى، همين «بسم الله الرحمن الرحيم‏» است، و پيغمبر بار دوم «بسم الله‏» را براى نخستين بار خواند و با آن آشنا شد. همان كه خود پيغمبر بعدها به ما دستورداده است كه هيچ كارى را آغاز نكنيد مگر اين كه اول بگوييد: «بسم الله الرحمن الرحيم‏».
آرى، هنگامى كه حقايق اسلامى را برگزيدگان الهى بيان كنند، چنين خواهد بود، كه مردم بى‏خبر را با آنچه واقعيت دارد آشنا مى‏سازند.
به عبارت روشن‏تر آنچه خداوند به وسيله جبرئيل در آغاز وحى و اولين لحظه پيغمبرى خاتم انبيا (صلى الله عليه و آله) ازآنحضرت خواسته بود بهزبان آورد و قرائت كند فقط گفتن «بسم الله الرحمن الرحيم‏» بود! بقيه آيات همان طور كه پيكوحى مخواند مانند مواردبعديدردم در سيهه مقدس آن حضرت نقش مى‏بست و ديگر نيازى به تكرار پيغمبر نداشت تا از حفظ كند. اين بود واقعيت‏بعثت از زبان ائمه اهل بيت عصمت و طهارت (عليهم السلام)، و توضيح ما به طور اجمال.
پى‏نوشتها:
1- سيره ابن هشام - ج 1 ص 154 سيره ابن هشام كه آنرا قديمترين تاريخ حيات پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله دانسته‏اند، تلخيص از «سيره النبى ص‏» تاليف محمد بن اسحاق بن يسار مطلبى متوفاى سال 151 ه است كه ابن حجر عسقلانى شافعى در كتاب «تقريب‏» رمى به تشيع او نموده است. ابن هشام، يعنى عبدالملك بن هشام حميرى، خود در سال 218 ه وفات يافته است.)
2- (سيره حلبه - ح 1 ص 381)
3- (همان كتاب - ج 1 ص 382)
4- (همان كتاب - ج 1 ص 382)
5- (تاريخ طبرى - ج 3 ص 1149 - سيره ابن هشام، ج 1 ص 155)
6- (سيره حلبيه - ج 1 ص 380 - 391)
7- ( مناقب ابن شهر اشوب - ج 1 ص 44)
8- (در زيارت وارث حضرت سيد الشهداء
امام حسين عليه السلام مى‏خوانيم كه: «گواهى مى‏دهم تو نورى بودى در صلب‏هاى شامخ پدرانت و رحم‏هاى پاك مادرانت، به طورى كه ايام جاهليت نتوانست آن را با اخلاق و آداب و رسوم پليد خود آلوده سازد، و چهره درخشان آن را دگرگون گرداند».)
9- (حديث عايشه درباره آغاز وحى كه مستند همگى دانشمندان سنى و شيعى است در جزء اول «صحيح بخارى‏» و تفسير سوره اقرا جزء سوم آن، و باب ايمان «صحيح مسلم نيشابورى‏» و تفسير سوره اقرا در «صحيح ترمذى‏» و سنن نسائى آمده است.)
10- (كتاب «اجتهاد در مقابل نص‏» ترجمه النص و الاجتهاد مرحوم شرف الدين به قلم نويسنده اين سطور - ص 412)
11- («سيره حلبيه‏» جلد اول از33 تا 42)
12- (به يارى خداوند اين كتاب با تفصيل بيشترو تحقيق كامل در آينده منتشر خواهد شد.)
13- («بحار الانوار» علامه مجلسى - ج 18 ص 205 و ج 17 ص 309 چاپ جديد.)
14- (مناقب ابن شهر اشوب ج 1 ص 36)
15- (مفاخر اسلام - تاليف نويسنده - ج 1 ص 368)
تاريخ اسلام صفحه 91
على دوانى

اقسام وحى

كتاب: فروغ ابديت، ج 1، ص 255
نويسنده: جعفر سبحانى
روح بر اثر كمالاتى كه دارد مى‏تواند از راه‏هاى گوناگون با عوالم روحانى تماس بگيرد.ما در اينجا خلاصه اين طرق را كه در روايات پيشوايان اسلام وارد شده است، (1) درج مى‏كنيم:
1-گاهى حقايق آسمانى را به طور الهام دريافت مى‏كند،و آنچه كه بر قلب او القاء مى‏شود،حكم علوم بديهى را پيدا مى‏كند كه شك و ترديد در آن راه نمى‏يابد.
2-جمله‏ها و كلماتى را از جسمى(مانند كوه و درخت)مى‏شنود،مانند شنيدن موسى‏«ع‏»سخن خدا را از درخت.
3-حقايق در عالم رؤيا براى او بسان روز روشن كشف مى‏شود.
4-فرشته‏اى از طرف خدا مامور مى‏شود كه كلام مخصوصى را به او برساند.
قرآن از اين طريق،براى رسول گرامى نازل شده است و خود قرآن نيز در«سوره شعراء»، آشكارا مى‏فرمايد:روح الامين(جبرئيل)آن(قرآن)را بر قلب تو نازل كرده است،تا از گروه ترسانندگان بوده باشى. (2)
پى‏نوشت‏ها:
1. به كتاب‏« بحار الانوار» ج 18/193،194،255،256 مراجعه فرماييد.
2. نزل به الروح الامين على قلبك لتكون من المنذرين بلسان عربى مبين. سوره شعراء/195. و در سوره شورى آيه 51 به تمام اين طرق اشاره شده است و در اين مورد به كتاب «رسالت جهانى پيامبران‏» مراجعه بفرماييد.

آيا نخستين وحى در ماه رمضان بود؟

كتاب: فروغ ابديت، ج 1، ص 233
نويسنده: جعفر سبحانى
روز بعثت پيامبر،مانند روز تولد و رحلت آن حضرت از نظر تاريخ نگاران قطعى نيست. دانشمندان شيعه،تقريبا متفق‏اند كه پيامبر اسلام در بيست و هفتم ماه‏«رجب‏»به رسالت مبعوث گرديد،و نبوت او از همان روز شروع شد.ولى مشهور در ميان دانشمندان سنى اينست كه بزرگ پيشواى اسلام،در ماه رمضان به اين مقام بزرگ نائل گرديد،و در آن ماه پربركت و مبارك،حضرتش براى راهنمائى مردم از طرف خداى جهان ماموريت پيدا كرد،و به منصب رسالت و نبوت مفتخر شد.
از آنجا كه شيعه خود را پيرو عترت و اهل بيت پيامبر مى‏داند و به حكم حديث‏«ثقلين‏»،گفتار پيشوايان خود را از هر نظر،قطعى و صحيح مى‏شمارد از اينرو درباره تعيين روز بعثت پيامبر اسلام پيرو قولى شدند كه از اهل بيت آن حضرت براى آنان،بطور صحيح نقل شده است.فرزندان آن حضرت مى‏گويند:بزرگ خاندان ما در ماه رجب در بيست و هفتمين روز آن ماه مبعوث گرديد.روى اين مقدمات،آنان نبايد در صحت و پابرجائى قول مزبور شك و ترديدى به خود راه دهند.چيزى كه مى‏تواند براى قول ديگر مدرك شمرده شود،همان تصريح قرآن است‏بر اينكه آيات قرآن در ماه رمضان نازل گرديده است.از آنجا كه روز بعثت،روز آغاز وحى و نزول قرآن بوده است،بنابراين بايد گفت:كه روز بعثت در همان ماهى است كه قرآن در آن ماه فرو فرستاده شده است،و آن همان ماه رمضان است.اينك آياتى كه دلالت دارد بر اينكه قرآن در ماه مبارك نازل گرديده است:
1-ماه رمضان،ماهى كه در آن ماه قرآن فرو فرستاده شده است. (1)
2-سوگند به قرآن كه ما آن را در يك شب مبارك فرو فرستاديم (2) و آن شب،همان شب قدر است كه در سوره‏«قدر»بر آن تصريح شده است.چنانكه فرموده:ما قرآن را در شب‏«قدر»فرو فرستاديم. (3)
پاسخ دانشمندان شيعه
محدثان و مفسران شيعه،از اين استدلال به طرق گوناگون پاسخ‏هائى گفته و توضيحاتى داده‏اند.اينك به بيان برخى از آن‏ها مى‏پردازيم:
پاسخ اول:
آيات ياد شده فقط دلالت دارند كه قرآن،در ماه رمضان،در يك شب مبارك كه شب قدر است نازل گرديده،ولى محل نزول آن را بيان نمى‏كنند،و هرگز دلالت ندارند كه همان شب بر قلب پيامبر نازل شده‏اند.چه بسا احتمال دارد كه قرآن نزولهاى گوناگونى داشته باشد، و يكى از آن نزولها،نزول قرآن به طور تدريج‏بر پيامبر است.ديگرى نزول دفعى آن است از«لوح محفوظ‏»به‏«بيت معمور». (4)
بنابراين چه اشكالى دارد كه در بيست و هفتم ماه رجب،فقط آياتى چند از سوره‏علق بر پيامبر نازل گردد،و تمام قرآن به طور جمعى در ماه رمضان،از يك مقامى كه قرآن آن را«لوح محفوظ‏»مى‏نامد،مقام ديگرى كه در روايات از آن به‏«بيت معمور»نام برده شده است نازل شود.
مؤيد اين گفتار،همان آيه سوره‏«دخان‏»است كه مى‏فرمايد:
«ما كتاب را در شب مبارك نازل كرديم‏»،صريح اين آيه(به استناد ضميرى كه به كتاب برمى‏گردد)اين است كه تمام آن در ليله مباركه(كه در شهر رمضان است) نازل گرديد،و بايد اين نزول غير آن نزولى باشد كه در روز بعثت،تحقق يافته،زيرا در روز بعثت آياتى بيش نازل نگرديده است.
خلاصه سخن اينكه:آياتى كه دلالت مى‏كنند كه قرآن در ماه رمضان در ليله مباركه‏«قدر»فرو فرستاده شد،نمى‏توانند دليل بر اين باشند كه روز بعثت كه در آن روز نيز آياتى چند نازل گرديده در همان ماه بوده است.زيرا آيات فوق دلالت دارد كه تمام كتاب(قرآن)در آن ماه نازل گرديده است،در صورتى كه در روز بعثت فقط آياتى چند نازل شده است،در اين صورت احتمال دارد كه مقصود از نزول جمعى قرآن همان نزول مجموع قرآن،در همان ماه از لوح محفوظ به بيت معمور باشد.دانشمندان شيعه و سنى رواياتى در اين مورد نقل كرده‏اند و بالاخص استاد دانشگاه‏«الازهر»،محمد عبد العظيم زرقانى،روايات را بطور مبسوط در كتاب خود وارد كرده است. (5)
پاسخ دوم:
متين‏ترين پاسخى كه تا حال از طرف دانشمندان ابراز شده،همان جواب دوم است. استاد آقاى طباطبائى در كتاب نفيس خود (6) در توضيح آن كوشش فراوانى به خرج داده است و خلاصه آن به قرار زير است:
اينكه قرآن مى‏فرمايد:ما آن را در ماه رمضان نازل كرديم،منظور حقيقت‏و واقع قرآنست كه بر قلب پيامبر نازل گرديد.زيرا قرآن،علاوه بر وجود تدريجى،واقعيتى دارد كه خداى بزرگ پيامبر خود را از آن در يك شب معين از شبهاى ماه رمضان آگاه ساخت.
از آنجا كه رسول گرامى،از تمام قرآن آگاهى داشت،دستور آمد كه درباره قرآن عجله نفرمايد،تا آنكه دستور نزول تدريجى آن صادر شود.چنانكه مى‏فرمايد:در تلاوت قرآن عجله مكن،پيش از آنكه حكم وحى آن صادر گردد. (7)
خلاصه اين پاسخ اينست كه:قرآن يك وجود جمعى علمى واقعى دارد كه يكدفعه در ماه رمضان نازل گرديد،و يك وجود تدريجى دارد كه آغاز نزول روز بعثت‏بوده و تا پايان عمر آن حضرت بطور تدريج نازل مى‏گرديد.
پاسخ سوم:
بعثت‏با نزول قرآن همراه نبود
چنانكه در توضيح اقسام وحى اجمالا بيان شد،وحى داراى مراتبى است كه نخستين مرتبه‏اى كه پيامبر با آن روبرو مى‏گردد،همان رؤيا و خوابهاى راستين است.و مرتبه ديگر آن شنيدن نداى غيبى و آسمانى است،بدون اينكه با فرشته‏اى مواجه شود.و آخرين درجه آن اين است كه سخنان خدا را از فرشته‏اى كه او را مشاهده مى‏كند،بشنود و بوسيله او از حقايق عوالم ديگر آگاه گردد.
از آنجا كه نفس انسانى در نخستين مرتبه،توانائى تحمل مراتب بر وحى را ندارد،بلكه بايد تحمل آن تدريجى انجام بگيرد،بنابراين بايد گفت:در روز بعثت(روز بيست و هفتم)تا مدتى پس از آن،آن حضرت فقط نداى آسمانى را مبنى بر اينكه او رسول و فرستاده خدا است مى‏شنيد،و هيچگاه در چنين روزى آيه‏اى نازل نشده، سپس پس از مدتى در ماه رمضان نزول تدريجى قرآن شروع شده است.
خلاصه اين پاسخ اينست كه:مبعوث شدن پيامبر در ماه رجب،ملازم با نزول قرآن در آن ماه نيست.روى اين بيان،چه اشكالى دارد پيامبر در ماه رجب مبعوث‏به رسالت‏شود و قرآن در ماه رمضان همان سال نازل گردد.
پاسخ مزبور اگر چه با بسيارى از متون تاريخ موافق نيست(زيرا بسيارى از مورخين تصريح كرده‏اند كه آياتى از سوره‏«علق‏»در همان روز بعثت نازل شده)ولى-مع الوصف-رواياتى نيز داريم كه جريان روز بعثت را با شنيدن نداى غيبى تمام كرده و سخنى از نزول قرآن و يا آيات به ميان نياورده است،بلكه موضوع را چنين تشريح مى‏نمايد كه در آن روز،پيامبر فرشته‏اى را ديد كه به او مى‏گويد:يا محمد انك لرسول الله و در برخى از روايات فقط شنيدن تنها،نقل شده و سخن از رؤيت فرشته به ميان نيامده است.براى توضيح بيشتر به بحار مراجعه شود. (8)
پى‏نوشت‏ها:
1. شهر رمضان الذي انزل فيه القرآن -سوره بقره/185.
2. حم و الكتاب المبين انا انزلناه في ليلة مباركة -سوره دخان/2 و 3
3. انا انزلناه في ليلة القدر -سوره قدر/1.
4. براى آگاهى از تفسير لوح محفوظ و بيت معمور،به كتابهاى تفسير مراجعه بفرمائيد.
5. «مناهل العرفان في علوم القرآن‏»،ج 1/37.
6. «الميزان‏»،ج 2/14-16.
7. و لا تعجل بالقرآن من قبل ان يقضى اليك وحيه -سوره طه/114.
8. «بحار الانوار»،ج 18/184-190-193-253.«كافى‏»،ج 2/460،«تفسير عياشى‏»،ج 1/80-اين پاسخ تنها با آنچه كه از صحيح بخارى نقل گرديد كه بعثت پيامبر با نزول سوره‏«علق‏»همراه بود،سازگار نيست.

تاريخ و زمان بعثت

درباره تاريخ بعثت رسولخدا(ص)در روايات و احاديث‏شيعه و اهل سنت اختلاف است و مشهور ميان علماء ودانشمندان شيعه آن است كه بعثت آنحضرت در بيست وهفتم رجب سال چهلم عام الفيل بوده،چنانچه مشهور ميان علماءو محدثين اهل سنت آن است كه اين ماجرا در ماه‏مبارك رمضان آن سال انجام شده كه در شب و روز آن نيزاختلاف دارند،كه برخى هفده رمضان و برخى هيجدهم و جمعى نيز تاريخ آنرا بيست و چهارم آن ماه دانسته‏اند. (1) و البته در پاره‏اى از روايات شيعه نيز بعثت رسولخدا(ص)درماه رمضان ذكر شده مانند روايت عيون الاخبار صدوق(ره)كه‏متن آن اينگونه است كه:
وقتى شخصى به نام فضل از امام رضا عليه السلام مى‏پرسدكه چرا روزه فقط در ماه مبارك رمضان فرض شد و در سايرماهها فرض نشد؟امام عليه السلام در پاسخ او فرمود:
«لان شهر رمضان هو الشهر الذى انزل الله تعالى فيه القرآن...»
تا آنجا كه ميفرمايد:«...و فيه نبى محمد صلى الله عليه و آله‏»-يعنى بدانجهت كه ماه رمضان همان ماهى است كه خداى‏تعالى قرآن را در آن نازل فرمود...و همان ماهى است كه‏محمد(ص)در آن به نبوت برانگيخته شد... (2) كه چون مخالف با روايات ديگر شيعه در اينباره بوده است.
مرحوم مجلسى احتمال تقيه در آن داده،و يا فرموده كه بايد حمل بر برخى‏معانى ديگرى جز معناى بعثت اصطلاحى شود،زيراتاريخ بيست و هفتم ماه رجب بنظر آن مرحوم نزد علماى اماميه‏مورد اتفاق و اجماع بوده و گفته است:«...و عليه اتفاق‏الامامية‏».
و اما نزد محدثين و علماى اهل سنت همانگونه كه گفته شدمشهور همان ماه رمضان است (3) ،اگر چه در شب و روز آن‏اختلاف دارند،و در برابر آن نيز برخى از ايشان دوازدهم ماه‏ربيع الاول و يا دهم آن ماه،و برخى نيز مانند شيعه‏بيست و هفتم رجب را تاريخ بعثت دانسته‏اند. (4) و بدين ترتيب‏اقوال درباره تاريخ ولادت آنحضرت بدين شرح است:
1-بيست و هفتم ماه رجب و اين قول مشهور و يا مورد اتفاق‏علماى شيعه و برخى از اهل سنت است (5) .
2-ماه رمضان(17 يا 18 يا 24 آن ماه)و اين قول نيز مشهور نزدعامه و اهل سنت است (6) .
3-ماه ربيع الاول(دهم و يا دوازدهم آن ماه)و اين قول نيز ازبرخى از اهل سنت نقل شده (7) .
و اما مدرك اين اقوال:مدرك شيعيان در اين تاريخ يعنى 27 رجب،رواياتى است‏كه از اهل بيت عصمت و طهارت رسيده مانند رواياتى كه در كتاب شريف كافى از امام صادق عليه السلام و فرزند بزرگوارش‏حضرت موسى بن جعفر عليه السلام روايت‏شده،و نيز روايتى كه‏در امالى شيخ(ره)از امام صادق عليه السلام نقل شده است (8) و از آنجا كه‏«اهل البيت ادرى بما فى البيت‏»گفتار اين‏بزرگواران براى ما معتبرتر از امثال عبيد بن عمير و ديگران است.
و اما اهل سنت كه عموما ماه رمضان را تاريخ بعثت‏دانسته‏اند مدرك آنها در اين گفتار اجتهادى است كه از چند نظرمخدوش و مورد مناقشه است،و آن اجتهاد اين است كه فكركرده‏اند بعثت رسولخدا توام با نزول قرآن بوده،و نزول قرآن نيزطبق آيه كريمه:شهر رمضان الذى انزل فيه القرآن... (9) در ماه‏مبارك رمضان انجام شده،و با اين دو مقدمه نتيجه‏گيرى كرده‏و گفته‏اند:بعثت رسولخدا در ماه رمضان بوده است،در صورتيكه‏هر دو مقدمه و نتيجه‏گيرى مورد خدشه است زيرا:
اولا-اين گونه آيات كه با لفظ‏«انزال‏»آمده بگفته اهل‏تفسير و لغت مربوط به نزول دفعى قرآن كريم است-چنانچه مقتضاى لغوى آن نيز همين است-نه نزول تدريجى آن،و دراينكه نزول دفعى آن به چه صورتى بوده و معناى آن چيست.
اقوال بسيارى وجود دارد كه نقل و تحقيق در اينباره از بحث‏تاريخى ما خارج است.و قول مشهور آن است كه ربطى به‏مسئله بعثت رسولخدا(ص)كه بگفته خود آنها بيشتر از چند آيه‏معدود بر پيغمبر اكرم نازل نشد ندارد،و مربوط است‏به نزول‏دفعى قرآن بر بيت المعمور و يا آسمان دنيا-چنانچه سيوطى وديگران در ضمن چند حديث در كتاب در المنثور و اتقان از ابن‏عباس نقل كرده‏اند-و عبارت يكى از آن روايات كه سيوطى‏آنرا در در المنثور در ذيل همين آيه از ابن عباس روايت كرده‏اينگونه است كه گفته است:
«شهر رمضان و الليلة المباركة و ليلة القدر فان ليلة القدر هى‏الليلة المباركة و هى فى رمضان،نزل القرآن جملة واحدة من‏الذكر الى البيت المعمور،و هو موقع النجوم فى السماء الدنيا،حيث وقع القرآن،ثم نزل على محمد(ص)بعد ذلك‏فى الامر و النهى و فى الحروب رسلا رسلا» (10) .
يعنى ماه رمضان و شب مبارك و شب قدر كه شب قدرهمان شب مبارك است كه در ماه رمضان است و قرآن در آنشب يكجا از مقام ذكر به بيت المعمور يعنى محل وقوع‏ستارگان در آسمان دنيا نازل شد و سپس تدريجا پس از آن‏در مورد امر و نهى و جنگها بر محمد(ص)فرود آمد.
و به اين مضمون حدود ده روايت از او نقل شده است.
و متن روايت ديگرى كه از طريق ضحاك از ابن عباس‏روايت كرده چنين است:
«نزل القرآن جملة واحده من عند الله من اللوح المحفوظ الى‏السفرة الكرام الكاتبين فى السماء الدنيا فنجمه السفرة على‏جبرئيل عشرين ليلة،و نجمه جبرئيل على النبى عشرين‏سنة‏» (11) .
يعنى قرآن يكجا از نزد خداى تعالى از لوح محفوظ به‏سفيران(فرشتگان)گرامى و نويسندگان آن در آسمان دنيانازل گرديد و آن سفيران در بيست‏شب تدريجا آنرا برجبرئيل نازل كردند،و جبرئيل نيز در بيست‏سال آنرا بررسول خدا نازل كرد.
اين درباره اصل نزول قرآن در ماه مبارك رمضان و شب قدر.
و ثانيا-در مورد قسمت دوم استدلال ايشان كه نزول قرآن راتوام با بعثت رسولخدا(ص)دانسته‏اند.آن نيز مخالف با گفتار خودشان بوده و مخدوش است،زيرا عموم مورخين و محدثين اهل‏سنت معتقدند كه نبوت و بعثت رسولخدا در آغاز بصورت رؤيا ودر عالم خواب بوده و پس از گذشت مدتها كه برخى آنرا شش‏ماه و برخى سه سال و برخى كمتر و بيشتر دانسته‏اند در عالم‏بيدارى به آنحضرت وحى شد و جبرئيل بر آن بزرگوار نازل گرديدو قرآن را آورد.
و اين جزء نخستين حديثهاى صحيح بخارى است كه ازعايشه نقل كرده كه گويد:
اول ما بدى‏ء به رسول الله(ص)من الوحى الرؤيا الصادقه‏فى النوم و كان لا يرى رويا الا جاءت مثل فلق الصبح،ثم‏حبب اليه الخلاء فكان يخلو بغار حراء فيتحنث فيه الليالى‏ذوات العدد قبل ان ينزع الى اهله و يتزود لذلك،ثم يرجع‏الى خديجه فيتزود لمثلها،حتى جائه الحق و هو فى غارحراء،فجاءه الملك فقال:اقرا...
و البته ما در آينده روى اين حديث و ترجمه آن مشروحا بحث‏خواهيم كرد،و اين مطلب را تذكر خواهيم داد كه در اين حديث‏جاى اين سئوال هست كه آيا عايشه اين حديث را از چه كسى‏نقل كرده و آيا گوينده حديث رسولخدا(ص)بوده يا ديگرى،زيرا خود عايشه كه در هنگام نبوت رسولخدا(ص)هنوز بدنيانيامده بود و قاعدتا اين روايت را از ديگرى نقل كرده است،ولى در اينجا از او نام نبرده...!
مگر اينكه بگويند:اين اجتهاد و نظريه خود ايشان بوده كه‏در اينباره اظهار كرده‏اند كه در اينصورت اين روايت‏خود عايشه‏است و نظريه او است كه در اينباره اظهار داشته و از باب حجيت‏روايت‏خارج شده و مانند نظرات ديگر ميشود كه لابد براى‏امثال بخارى كه كتاب خود را با امثال آن افتتاح و آغاز كرده‏حجيت داشته...و بهر صورت پاسخ اين سئوال را بايد آنهابدهند!
ولى اين مطلب بخوبى از اين حديث معلوم ميشود كه ميان‏نزول وحى بر رسول خدا و نزول قرآن فاصله زيادى وجود داشته وتوام با يكديگر نبوده و در نهايه ابن اثير در ماده‏«جزء»در ذيل‏حديث‏«الرؤيا الصالحة جزء من سبعين جزء من النبوة‏» (12) آمده است كه گويد:
«و كان فى اول الامر يرى الوحى فى المنام و دام كذلك نصف‏سنة،ثم راى الملك فى اليقظة‏». (13)
و نظير اين گفتار را سيوطى در كتاب اتقان ذكر كرده (14) .
و بلكه برخى از ايشان فاصله ميان بعثت رسولخدا(ص)ونزول قرآن را چنانچه گفتيم سه سال دانسته و به اين مطلب‏تصريح كرده‏اند،كه يكى از آنها روايت زير است كه ابن كثيرآنرا صحيح و معتبر دانسته و آن روايت امام احمد بن حنبل است‏كه بسند خود از شعبى روايت كرده كه گويد:
«ان رسول الله(ص)نزلت عليه النبوة و هو ابن اربعين سنة،فقرن بنبوته اسرافيل ثلاث سنين،فكان يعلمه الكلمة و الشى‏ءو لم ينزل القرآن،فلما مضت ثلاث سنين قرن بنبوته جبرئيل،فنزل القرآن على لسانه عشرين سنة،عشرا بمكة و عشرابالمدينة،فمات و هو ابن ثلاث و ستين سنة‏» (15) .
و نظير همين گفتار از ديگران نيز نقل شده (16) .
و البته ما اكنون در مقام بحث كيفيت نزول قرآن كريم ونزول دفعى و تدريجى و تاريخ نزول و بحثهاى ديگرى كه مربوطبه نزول قرآن است نيستيم،و اساسا آن بحثها از بحث تاريخى ماخارج است،و مرحوم علامه طباطبائى و ديگران در اينباره‏تحقيق و قلمفرسائى كرده‏اند كه ميتوانيد به كتاب الميزان وكتابهاى ديگر مراجعه نمائيد (17) و تنها در صدد پاسخگوئى به اين استدلال بوديم كه بعثت رسولخدا(ص)مقارن با نزول قرآن نبوده‏و از اين راه نميتوان تاريخ بعثت رسولخدا(ص)را بدست آورد.
پى‏نوشتها:
1-بحار الانوار ج 18 ص 190 و سيرة النبوية ابن كثير ج 1 ص 393.
2-عيون اخبار الرضا عليه السلام ص 361.بحار الانوار ج 18 ص 190.
3-سيرة النبوية ابن كثير ج 1 ص 392.
4-بحار الانوار ج 18 ص 190 و ص 204-205 سيرة النبوية ابن كثير ج 1 ص 392.
5-بحار الانوار ج 18 ص 190 و تاريخ الخميس ج 1 ص 280 و 281.
6-و(7)سيرة النبوية ابن كثير ص 392.
8-بحار الانوار ج 18 ص 189 و 190.
9-سوره بقره آيه 185،البته آيات ديگرى هم مانند آيه‏انا انزلناه فى ليلة القدروانا انزلناه فى ليلة مباركه‏درباره تاريخ نزول قرآن وجود دارد ولى صراحتى درمورد نزول آن در ماه رمضان ندارد...
10-در المنثور ج 1 ص 189.
11-الاتقان ج 1 ص 69.
12-خواب خوب جزئى از هفتاد جزء نبوت است.
13-و در آغاز كار وحى را در خواب ميديد و اين جريان ششماه طول كشيد،سپس‏فرشته را در بيدارى مشاهده كرد...
14-الاتقان ج 1 ص 70-71.
15-سيره نبويه ابن كثير ج 1 ص 388.
16-الصحيح من السيرة ج 1 ص 194.
17-الميزان ج 2 ص 12-28.
درسهايى از تاريخ تحليلى اسلام جلد 2 صفحه 190
رسولى محلاتى