كتاب: فروغ ابديت، ج 1، ص 265
نويسنده: جعفر سبحانى
تماسهاى خصوصى رسول گرامى پيش از دعوت عمومى،فعاليتهاى خستگى ناپذير آن حضرت پس از نداى عمومى،سبب شد كه يك صف فشرده از مسلمانان در برابر صفوف كفر و بتپرستى پديد آيد،كسانى كه پيش از دعوت همگانى،در حوزه سرى ايمان و اسلام وارد شده بودند،با افراد تازه مسلمان كه پس از اعلان نبوت،دعوت او را لبيك گفته بودند،آشنائى كامل پيدا كردند و زنگهاى خطر در تمام محافل كفر و شرك مكه به صدا درآمد.البته كوبيدن يك نهضت نو بنياد براى قريش نيرومند و مجهز،بسيار كار سهل و آسانى بود،ولى علت ترس آنان اين بود كه اعضاء اين نهضت از يك قبيله نبود،كه با تمام نيرو براى كوبيدنآن كوشش كنند،بلكه از هر قبيلهاى تعدادى به اسلام گرايش پيدا كرده بودند و از اين جهت تصميم قاطع درباره چنين گروهى كار آسانى نبود.
سران قريش،پس از مشورت چنين تصميم گرفتند،كه اساس اين حزب،و بنيان گذار اين مكتب را با وسائل مختلف از بين ببرند.گاهى از طريق تطميع وارد بشوند و او را با وعدههاى رنگارنگ از دعوت خود باز دارند،و احيانا به وسيله تهديد و آزار از انتشار آئين او جلوگيرى كنند.اين برنامه دهساله قريش بود كه سرانجام تصميم قتل او را گرفتند و او از طريق مهاجرت به مدينه توانست نقشه آنها را نقش بر آب سازد.
رئيس قبيله«بنى هاشم»در آن روز«ابو طالب»بود و او مرد پاكدل و بلندهمت و خانه وى ملجا و پناهگاه افتادگان و درماندگان و يتيمان بود.در ميان جامعه عرب،علاوه بر اينكه رياست مكه و برخى از مناصب كعبه با او بود،جاى بزرگ و منزلتبس خطير داشت، و از آنجا كه كفالت و سرپرستى«پيامبر»پس از مرگ«عبد المطلب»با او بود،سران ديگر«قريش»بطور دستجمعى (1) به حضور وى باريافتند و او را با جملههاى زير خطاب نمودند:
«برادرزاده تو به خدايان ما ناسزا مىگويد،و آئين ما را به زشتى ياد مىكند و به افكار و عقايد ما مىخندد،و پدران ما را گمراه مىشمرد،يا به او دستور بده كه دست از ما بردارد،و يا اينكه او را در اختيار ما بگذار و حمايتخود را از او سلب كن». (2)
بزرگ«قريش»و رئيس«بنى هاشم»،با تدبير خاصى با آنان سخن گفت و آنان را نرم كرد به گونهاى كه از تعقيب مقصد خود منصرف گشتند.ولى نفوذ و انتشار اسلام،روز افزون بود.جذبه معنوى كيش پيامبر،و بيانات جذاب و قرآن فصيح و بليغ وى بر اين مطلب كمك مىكرد.خصوصا در ماههاى حرام كه مكهمورد هجوم حجاج بود،وى آئين خود را بر آنها عرضه مىداشت،سخن بليغ و بيان شيرين،و آئين دلنشين او در بسيارى از افراد مؤثر واقع مىگشت.در چنين هنگام ناگهان فرعونهاى«مكه»متوجه شدند كه«محمد»در دل تمام قبائل براى خود جائى باز نموده و در ميان بسيارى از قبيلههاى عرب،طرفداران و پيروان قابل ملاحظهاى پيدا نموده است.بار ديگر مصمم شدند كه حضور يگانه حامى پيامبر،(ابو طالب)برسند و با تلويح و تصريح،خطر نفوذ اسلام را بر استقلال مكيان و كيش آنها گوشزد كنند.از اينرو،باز بطور دسته جمعى، سخنان پيشين خود را از سر گرفتند،و گفتند:
ابو طالب!تو از نظر شرافت و سن بر ما برترى دارى،ولى ما قبلا به تو گفتيم كه: برادرزاده خود را از تبليغ آئين جديد بازدار-مع الوصف-شما اعتناء نكرديد،ولى اكنون جام صبر ما لبريز گشته،و ما را بيش از اين بردبارى نيست،كه ببينيم فردى از ما به خدايان ما بد مىگويد،و ما را بىخرد و افكار ما را پست مىشمرد.بر تو فرض است كه او را از هر گونه فعاليتبازدارى و گرنه با او و تو كه حامى او هستى مبارزه مىنمائيم،تا تكليف هر دو گروه معين گردد و يكى از آنها از بين برود. (3)
يگانه حامى و مدافع پيامبر،با كمال عقل و فراست دريافت كه بايد در برابر گروهى كه شئون و كيان آنها در خطر افتاده بردبارى نشان داد.از اين جهت،از در مسالمت وارد شد و قول داد،كه گفتار سران را،به برادرزاده خود برساند.البته اين نوع جواب،به منظور خاموش كردن آتش خشم و غضب آنها بود،تا بعدا براى حل مشكل، راه صحيحترى پيش گيرد.-لذا-پس از رفتن سران،با برادرزاده خود تماس گرفت،و پيام آنها را رساند و ضمنا به منظور آزمايش ايمان او نسبتبه هدف خود،در انتظار پاسخ شد.پيامبر اكرم در مقام پاسخ،جملهاى فرمود كه يكى از سطور برجسته تاريخ زندگى او به شمار مىرود.اينك متن پاسخ او:
عمو جان!به خدا سوگند،هر گاه آفتاب را در دست راست من،و ماه را دردست چپ من قرار دهند(يعنى سلطنت تمام عالم را در اختيار من بگذارند)كه از تبليغ آئين و تعقيب هدف خود دستبردارم،هرگز برنمىدارم و هدف خود را تعقيب مىكنم تا بر مشكلات پيروز آيم،و به مقصد نهائى برسم،و يا در طريق هدف جان بسپارم. (4)
سپس اشك شوق و علاقه به هدف در چشمان او حلقه زد،و از محضر عموى خود برخاست و رفت. گفتار نافذ و جاذب او چنان اثر عجيبى در دل رئيس«مكه»گذارد،كه بدون اختيار با تمام خطراتى كه در كمين او بود،به برادرزاده خود گفت:به خدا سوگند دست از حمايت تو بر نمىدارم،و ماموريتخود را به پايان برسان. (5)
قريش براى بار سوم پيش ابو طالب مىروند
انتشار روز افزون اسلام افكار قريش را پريشان نموده و در پى چاره بودند.بار ديگر دور هم جمع شدند و با خود گفتند:حمايت«ابو طالب»،شايد از اين نظر است كه«محمد»را به فرزندى برگزيده است،در اين صورت ممكن است زيباترين جوانان خود را پيش او ببريم،و بگوئيم او را به پسرى برگزيند.از اين لحاظ«عمارة»بن الوليد بن مغيره را كه از خوش منظرترين جوانان مكه بود،همراه خود بردند و براى بار سوم گلهها و تهديدها را آغاز نمودند و گفتند:ابو طالب!فرزند«وليد»جوانى ستشاعر و سخنور،زيبا و خردمند،ما حاضريم او را به تو واگذاريم تا او را به پسرى برگزينى و دست از حمايتبرادرزاده خود بردارى.«ابو طالب»در حالى كه خون غيرت در عروق او گردش مىكرد،با چهرهاى افروخته،بر سر آنها داد زد و گفت:بسيار معامله بدى با من انجام مىدهيد،من فرزند شما را در دامن خود تربيت كنم،ولى فرزند و جگر گوشه خود را بدهم كه شما او را اعدامكنيد؟!به خدا سوگند هرگز اين كار شدنى نيست. (6) «مطعم بن عدى»از ميان برخاست و گفت:پيشنهاد«قريش»بسيار منصفانه بود، ولى تو هرگز اين را نخواهى پذيرفت.«ابو طالب»گفت:هرگز از در انصاف وارد نشدى و بر من مسلم است كه تو ذلت مرا مىخواهى و مىكوشى كه قريش را بر ضد من بشورانى ولى آنچه مىتوانى انجام بده.
قريش پيامبر را تطميع مىكند
قريش اطمينان پيدا كرد كه هرگز ممكن نيست رضايت ابو طالب را به دست آورد و اگر او به اسلام تظاهر نمىكند،ولى در باطن علاقه و ايمان عجيبى نسبتبه برادرزاده خود دارد.از اين جهت،تصميم گرفتند كه از هر گونه مذاكره با او خوددارى نمايند. ولى نقشه ديگر به نظر آنها رسيد و آن اينكه:«محمد»را با پيشنهاد مناصب و ثروت،و تقديم هدايا و تحف،و زنان زيبا و پرى پيكر،تطميع كنند،تا از دعوت خود دستبردارد.از اينرو،بطور دستجمعى به سوى خانه«ابو طالب»روانه شدند،در حالى كه برادرزاده او كنار وى نشسته بود.سخنگوى جمعيتسخن را آغاز نمود و گفت:اى ابو طالب،«محمد»صفوف فشرده و متحد ما را متفرق ساخت،و سنگ تفرقه در ميان ما افكند،و به عقل ما خنديد،و ما و بتان ما را مسخره نمود،هر گاه محرك او بر اين كار نيازمندى و تهى دستى او است، ما ثروت هنگفتى در اختيار او مىگذاريم،هر گاه طالب منصب است،ما او را فرمانرواى خود قرار مىدهيم،و سخن او را مىشنويم،و هر گاه بيمار است و نياز به معالجه و طبيب دارد،حاذقترين اطباء را براى مداواى او احضار مىنمائيم و...
ابو طالب رو به پيامبر نمود و گفت:بزرگان قوم تو آمدهاند و درخواست مىكنند كه از عيب جوئى بتان دستبردارى و آنها نيز تو را رها سازند.پيامبر گرامى رو به عموى خود نمود و گفت:من از آنان چيزى نمىخواهم،و در ميان اين چهار پيشنهاديك سخن از من بپذيرند تا در پرتو آن بر عرب حكومت كنند،و غير عرب را پيرو خود قرار دهند. (7) در اين لحظه«ابو جهل»از جاى برخاست و گفت:ما حاضريم به ده سخن از تو گوش فرا دهيم.پيامبر فرمود:يكتا سخن من اينست كه اعتراف به يكتائى پروردگار بنمائيد (8) گفتار غير منتظره پيامبر،مانند آب سردى بود كه بر اميد داغ و گرم آنان ريخته شد. آنچنان بهت و سكوت و در عين حال ياس و نوميدى سراسر وجود آنها را فرا گرفت،كه بىاختيار گفتند:سيصد و شصتخدا را ترك گوئيم،و خداى واحدى را بپرستيم؟ (9) .
قريش،در حالى كه آتش خشم از چشم و صورت آنها مىباريد،از خانه بيرون رفتند،و در سرانجام كار خود در فكر فرو رفته بودند.آيات زير،در بيان همين واقعه نازل گرديده است: (10)
«آنان از اين تعجب كردند كه از نوع خود مردى به عنوان بيم ده به سوى آنها آمده است،و كافران مىگويند كه اين جادوگر دروغگو است.چگونه خدايان متعدد را يك خدا نمود،و اين كار بسيار شگفتآور است.بزرگان آنها(از مجلس)برخاستند و مىگفتند كه: برويد در طريق پرستش خدايان خود استقامت ورزيد و اين كار بسيار مطلوب و پسنديده است.ما چنين چيزى را از ملت ديگرى نشنيدهايم و اين جز تزوير چيز ديگرى نيست». (11)
سران قريش به تلاش خود ادامه مىدهند و...
بزرگان قريش كه ديدند از ديدار با ابو طالب نتيجهاى نگرفتند و او همچنان به حمايت قاطع و بيدريغ خود از رسول خدا(ص) ادامه مىدهد بنزد وليد بن مغيرة و عتبة بن ربيعه رفتند و از آنها براى مبارزه با رسول خدا(ص)و خاموش كردن نداى حق طلبانه آنحضرت چارهجوئى كردند و پاسخى را كه شنيدند و اقدامى را كه از طرف اينان صورت گرفت ذيلا مىخوانيد:
وليد بن مغيرة چه گفت:
وليد بن مغيرة(پدر خالد بن وليد)از ريش سفيدان و بزرگان قريش بود و بلكه بگفته ابن هشام سالمندترين آنها بود (12) ،كه در كارهاى مهم و دشواريهائى كه براى آنها پيش مىآمد قرشيان نزد او مىآمدند و از او براى رفع مشكل و گرفتاريها استمداد ميطلبيدند،و غالبا نيز راى او مشكل گشا بود،چنانچه در داستان تجديد بناى كعبه خوانديم كه در آغاز قريش جرئت ويران كردن كعبه را نداشتند تا او اقدام به اينكار كرد... و هنگامى هم كه ميان آنها درباره نصب حجر الاسود اختلاف پديد آمد نظريه او مورد تصويب قرار گرفت و به راى او عمل كردند و اختلاف برطرف گرديد...
و بهر صورت ابن هشام مىنويسد:
«قرشيان كه از ديدار با ابو طالب نتيجهاى نگرفتند و از سوى ديگر ايام حج نزديك ميشد و قريش نگران كار پيغمبر اكرم(ص)بودند كه با آمدن حاجيان بمكه ممكن است تبليغات آن حضرت در ايشان اثر بخشد.از اينرو بنزد وليد بن مغيرة كه مرد سالمند و بزرگى در ميان قريش بود رفتند،وليد گفت:شما مىدانيد كه آوازه محمد در اطراف پيچيده و اكنون نيز موسم حج نزديك شده و كاروانهائى از اعراب در اين ايام بشهر شما مىآيند،درباره او سخن خود را يكجهت كنيد، و همه بيك ترتيب دربارهاش سخن بگوئيد و چنان نباشد كه هر دسته بطورى سخن گويد؟!گفتند:هر چه تو بگوئى ما همگى همان را درباره محمد خواهيم گفت.
وليد-شما سخنى را انتخاب كنيد تا من هم با شما همراهى كنم قريش-ما مىگوئيم:محمد كاهن است!
وليد-نه بخدا او كاهن نيست ما كاهنان را ديدهايم،ولى سخنان محمد بزمزمه كاهنان و اوراد آنان شباهت ندارد!
قريش-پس مىگوئيم:ديوانه است!
وليد-نه ديوانه هم نيست،زيرا ما ديوانگان را ديدهايم حركات و سخنان محمد بديوانگان نمىماند!
قريش-مىگوئيم:شاعر است.
وليد-شاعر هم نيست زيرا ما انواع شعر را از رجز و هزج و مبسوط و غيره ديده و شنيدهايم ولى سخنان او شعر نيست.
قريش-پس مىگوئيم:ساحر است!
وليد-ساحران و سحر آنها را نيز ما ديدهايم و محمد ساحر هم نيست زيرا سخنان او بكار ساحران كه ريسمانى را گره مىزنند و سپس در آن مىدمند شباهت ندارد!
گفتند:پس چه بگوئيم؟
وليد گفت:
«و الله ان لقوله لحلاوة،و ان اصله لعذق و ان فرعه لجناة،و ما انتم بقائلين من هذا شيئا الا عرف انه باطل،و ان اقرب القول فيه لئن تقولوا ساحر جاء بقول هو سحر، يفرق بين المرء و ابيه و بين المرء و اخيه و بين المرء و زوجته،و بين المرء و عشيرته».
بخدا گفتارش با حلاوت است،و اصل و ريشهاش محكم و پا برجا است و ميوه آن پاكيزه و نيكو است،هر چه بگوئيد مردم ميدانند كه سخن شما بيهوده و باطل است،ولى باز هم از همه بهتر همان است كه بگوئيد:ساحر است زيرا سخنانش سحر و جادو است كه بوسيله آنها ميان پدر و پسر و برادر و زن و شوهر و فاميل و عشيره جدائى مياندازد.
قريش از نزد وليد بيرون رفته و سر راه كاروانيان نشسته و بهر كه برخورد مىكردند او را از تماس گرفتن با رسول خدا(ص)بر حذر داشته و از سحر و جادوى آن حضرت بيمناكش مىساختند.پس خداى تعالى آيات زير را درباره وليد بن مغيرة و سخن او نازل فرمود:
ذرنى و من خلقت وحيدا،و جعلت له،مالا ممدودا و بنين شهودا و مهدت له تمهيدا ثم يطمع ان ازيد كلا انه كان لآيتنا عنيدا سارهقه صعودا انه فكر و قدر فقتل كيف قدر ثم قتل كيف قدر ثم نظر ثم عبس و بسر ثم ادبر و استكبر فقال ان هذا الا سحر يؤثر ان هذا الا قول البشر (13) .
«مرا واگذار با كسى كه او را تنها آفريدم،و برايش مالى بسيار و پسرانى گواه،قرار دادم و آماده ساختم برايش آمادگيها،سپس آرزو دارد كه زيادتر گردانم،نه چنان است او آيات ما را دشمن است زود است كه او را بعذابى سخت رسانيم،همانا او انديشيد و سنجيد،پس كشته شود كه چگونه سنجيد،سپس كشته شود چگونه سنجيد،پس بگريستسپس چهره درهم كشيد و روى درهم كرد آنگاه پشت كرده و كبر ورزيد،و گفت اين نيست مگر سحرى كه در رسد و نيست آن مگر گفتار بشر». و درباره قريشيان كه نزد وليد بن مغيرة آمدند نيز اين آيات نازل گشت:
كما انزلنا على المقتسمين،الذين جعلوا القرآن عضين،فوربك لنسئلنهم اجمعين، عما كانوا يعملون (14) .
«بدانسان كه فرستاديم بر قسمت كنندگان،آنانكه قرآنرا بخشهائى گردانيدند،پس بپروردگارت سوگند كه از همكيشان بپرسيم از آنچه كه انجام ميدادند».
ابو طالب كه چنان ديد قصيده معروف خود را درباره جلب محبت قريش و شخصيتخود در ميان ايشان سرود و در آن تذكر داده كه بهيچوجه رسولخدا صلى الله عليه و آله را بآنان تسليم نخواهد كرد،و تا پاى جان از آنحضرت دفاع خواهد كرد. و از همين قصيده استشعر معروف ابو طالب كه در مدح رسولخدا صلى الله عليه و آله گويد:
«و ابيض يستقي الغمام بوجهه
ثمال اليتامى عصمة للارامل (15) »
عتبة بن ربيعة نزد رسول خدا(ص)ميآيد:
عتبة بن ربيعة نيز يكى از بزرگان قريش و خردمندان ايشان بود كه در جنگ بدر به اتفاق برادرش شيبه و پسرش وليد شركت جستند و هر سه بدستسرداران رشيد اسلام كشته شدند(بشرحى كه در جاى خود مذكور است)و از همان سخنان و نظرات او در جنگ بدر درايت و خردمندى او در مسائل سياسى و اجتماعى بخوبى روشن ميشود.
ابن هشام مىنويسد:
روزى عتبة كه در انجمنى از بزرگان قريش در مسجد الحرام نشسته بود و رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز در گوشه ديگر نشسته بود قريش هم چنان از تبليغات رسولخدا صلى الله عليه و آله رنج مىبردند عتبة بحاضران گفت:اى گروه قريش خوبست من بنزد محمد بروم و با او صحبت كنم و پيشنهاداتى باو بدهم شايد يكى را بپذيرد و دست از سخنان خود بردارد؟حاضران سخنش را پذيرفته و او را بنزد آنحضرت فرستادند عتبة برخاست و بنزد آن حضرت آمده پيش رويش نشست آنگاه عرضكرد اى فرزند برادر (16) تو مقامت در ميان ما چنانست كه خود ميدانى چه از نظر شرافت فاميلى و چه از هتشخصيت نسبى،و اينك دستبكار بزرگى زدهاى دو دستگى ميان مردم انداختهاى، بزرگانشان را بنادانى و سفاهت نسبت دهى درباره خدايان ايشان و آئينشان عيبجوئى ميكنى،پدران گذشته ايشان را بكفر و بيدينى نسبت دهى!اكنون پيشنهادهاى مرا گوش كن شايد يكى از آنها را بپذيرى و از اينكارها دستبازدارى؟
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:اى عتبة پيشنهاداتت را بگو تا من گوش فرا دارم عتبه گفت:اى برادر زاده اگر منظورت از اين سخنان كه ميگوئى اندوختن ثروت و بدست آوردن مال است،ما حاضريم آنقدر براى تو مال و ثروت جمعآورى كنيم تا آنجا كه ثروت تو بدارائى تمامى ما بچربد!و اگر مقصودت آن است كه كسب شخصيتى كنى ما حاضريم(بدون اين سخنان)تو را بزرگ خود قرار داده و هيچكارى را بدون اذن تو انجام ندهيم!و اگر هدفتسلطنت و رياست است ما تو را سلطان و رئيس خود قرار مىدهيم،و اگر جن زده شدهاى كه نمىتوانى آنرا از خود دور سازى برايت طبيبى بياوريم تا تو را مداوا كند و هر چه مخارج مداواى تو شد ما از مال خود بپردازيم تا بهبودى يابى و امثال اين سخنان كلماتى گفت و پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله نيز گوش ميداد تا چون سخنش بپايان رسيد فرمود:
اى عتبه سخنت تمام شد؟گفت:آرى.
حضرت فرمود:اكنون سخن مرا بشنو!عتبة گفت:بگو.
رسول خدا صلى الله عليه و آله شروع بخواندن سوره «فصلت»كرد عتبة هم پنجههاى خود را بر زمين نهاده و بدانها تكيه كرده و گوش ميداد،رسول خدا صلى الله عليه و آله اين سوره مباركه را همچنان قرائت فرمود تا بآيه سجده رسيده سجده كرد،آنگاه برخاسته فرمود:پاسخ مرا شنيدى اكنون خود دانى!
عتبة از جا برخاست و بسوى رفقاى خويش براه افتاد، قريش از دور ديدند عتبة ميآيد نگاهى بدو كرده گفتند:
عتبه عوض شده،و آن عتبه كه رفت نيست چون نزديك شد و در انجمن ايشان نشستبدو گفتند:چه شد؟گفت:
من سخنى شنيدم كه بخدا سوگند تاكنون نشنيده بودم، بخدا نه شعر است،نه سحر است نه كهانت و جادوگرى است.
اى رفقاى قرشى من بشما سخنى گويم از من بشنويد:اين مرد را بحال خود واگذاريد زيرا اين سخنى كه من از او شنيدم سخن بزرگى بود و آينده مهمى دارد اكنون او را بحال خود واگذاريد تا اگر اعراب او را از بين بردند كه مقصود شما بدست ديگران انجام شده،و اگر عرب را مطيع خود ساختبراى شما افتخارى است،زيرا سلطنت و رياست او سلطنتشما است،و عزت او عزت شما است،و آن هنگام شما بوسيله او بمنصب بزرگى نائل خواهيد شد!
حاضران باو گفتند:بخدا محمد تو را با زبان خود سحر كرده!عتبة گفت:راى من اين است اكنون خود دانيد!» (17) .
مرحله جديد مبارزه رسول خدا با مشركين:
پرتو آئين مقدس اسلام روز بروز در خانههاى مكه و ميان قبائل قريش شعاع بيشترى را روشن مىكرد و نور آن بجاهاى تازهاى ميافتاد،هر روزى كه مردم مكه از خواب بر ميخاستند با مرد مسلمان و يا زن مسلمان جديدى روبرو ميشدند،مشركين مكه در برابر اين موفقيتهائى كه نصيب پيغمبر اسلام ميشد مانند كلافه سردرگمى شده دست و پاى خود را گم كرده بودند، مىخواستند بهر وسيله شده مردم را از گرويدن باين دين باز دارند،بهر مسلمانى دست مىيافتند او را حبس كرده شكنجه مىكردند،يا اگر از اينراه نمىشد با مال و ثروت او را تطميع مىكردند.
همانگونه كه در گفتارهاى پيشين از نظرتان گذشت.
و چون از طريق ديدار با ابو طالب و نظر خواهى بزرگانى چون وليد بن مغيرة و عتبة بن ربيعة نيز نتيجهاى نگرفتند اينبار به فكر افتادند كه خودشان مستقيما بطور دسته جمعى با رسول خدا«ص» ديدار كرده و از راه مناظره و محاجه با آن بزرگوار شايد بتوانند او را محكوم ساخته،و يا حداقل يك حربه تبليغاتى جديدى عليه آنحضرت بدست آورند و بهمين منظور تصميم به اينكار گرفتند. و بالاخره روزى پس از اينكه خورشيد غروب كرده بود سران قبائل قريش مانند:عتبة بن ربيعة،ابو سفيان،نضر بن حارث،ابو البخترى(برادر ابو جهل)اسود بن مطلب،زمعة بن اسود، وليد بن مغيرة، ابو جهل،عبد الله بن امية،عاص بن وائل(پدر عمرو بن عاص)نبيه،منبه،امية بن خلف...و ديگران در پشتخانه كعبه گرد هم جمع شده با هم گفتند:كسى را بنزد محمد بفرستيد و او را بدينجا احضار كنيد و با او صحبت كنيد تا از اين پس اگر كارى نسبتباو انجام داديد معذور باشيد!
پس كسى را بنزد آنحضرت فرستاده گفتند:بزرگان قبيله تو در اينجا اجتماع كرده تا با تو سخن گويند بنزد ايشان بيا!رسول خدا صلى الله عليه و آله كه پيغام آنها را شنيد گمان كرد آنها دست از مخالفتبا آن حضرت كشيده و فكر تازهاى بنظرشان رسيده است،و چون بهدايت و رشد آنان كمال علاقه را داشت و گمراهى ايشان آن حضرت را رنج ميداد از اينرو با شتاب بانجمن آنان آمده در كنار ايشان نشست،آنان بدان حضرت رو كرده گفتند:اى محمد ما تو را در اينجا احضار كرده تا با تو راه عذر را ببنديم،چون بخدا سوگند ما كسى را سراغ نداريم كه رفتارش با قوم خود مانند رفتار تو نسبتبما باشد:پدران ما را دشنام دهى، از دين ما عيبجوئى كنى،بخدايان ما ناسزا گوئى،بزرگان و خردمندان را بسفاهت و نادانى نسبت دهى،ميان مردم اختلاف انداختهاى!و خلاصه آنچه كار ناشايستبوده است انجام دادهاى آيا منظورت از اين كارها چيست؟اگر اينكارها را بمنظور پيدا كردن مال و ثروتى انجام مىدهى ما حاضريم آن قدر مال و ثروت براى تو جمع كنيم كه داراترين ما شوى و اگر بدنبال شخصيت و رياستى مىگردى ما بدون آنكه اين سخنان را بگوئى تو را بزرگ خود قرار مىدهيم،و اگر طالب سلطنت و مقامى هستى ما تو را سلطان خويش گردانيم،و اگر جن زده شدهاى-چون ممكن است گرفتار جن شده باشى-ما اقدام بمداواى تو كنيم تا بهبودى يابى؟!
رسول خدا صلى الله عليه و آله ساكتبود و چون سخنان ايشان بپايان رسيد فرمود: اينها نيست كه شما خيال مىكنيد،نه آمدهام كه مال و ثروتى از شما بگيرم،و نه مىخواهم شخصيتى در ميان شما كسب كنم،نه سلطنتبر سر شما را مىجويم،بلكه خداى تعالى مرا برسالتبسوى شما فرستاده و كتابى بر من نازل كرده، و بمن دستور داده تا شما را(از عذاب او)بترسانم و(بنعمتها و لذائذ بىپايان آنجهان)بشارت دهم،من نيز بدين كار اقدام كرده رسالتخويش را بشما ابلاغ كردم،پس اگر پذيرفتيد بهره دنيا و آخرت از آن شما است،و اگر نپذيرفتيد من در برابر شما صبر مىكنم تا خداوند ميان من و شما حكم كند...!
گفتند:اى محمد حال كه هيچكداميك از پيشنهادات ما را نپذيرفتى پس تو ميدانى كه در ميان شهرها جائى تنگتر و بىآب و علفتر از شهر ما نيست و مردمى تنگدستتر از ما نيستند،اينك از آن خدائى كه تو را برسالتبرانگيخته درخواست كن تا اينكوهها را از اطراف شهر ما دور سازد و زمين ما را مسطح كند و مانند سرزمين شام و عراق نهرها و چشمهها در آن جارى سازد،و پدران گذشته ما و بالخصوص قصى بن كلاب را كه مرد بزرگ راستگوئى بود زنده سازد تا ما از آنها بپرسيم:آيا سخنان تو حق استيا باطل؟پس اگر آنچه ما گفتيم انجام دادى و آنان را زنده كردى و تصديق تو را كردند ما نيز تو را تصديق خواهيم كرد و مىدانيم كه مقام و منزلت تو در نزد خدا زياد است،و چنانكه مىگوئى تو را برسالتبرانگيخته؟!
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:من برانگيخته نشدهام تا كارهائى كه شما مىگوئيد انجام دهم بلكه من مامورم تا آنچه خدا بمن دستور داده بشما ابلاغ كنم پس اگر پذيرفتيد بهره دنيا و آخرت از آن شما است و گرنه صبر مىكنم تا خدا ميان من و شما حكم كند!
گفتند:پس از پروردگار خويش بخواه تا فرشتهاى بهمراه تو بفرستد كه گفتههاى تو را تصديق كند و ما را از تو باز دارد،و نيز از او بخواه براى تو باغها و قصرها و گنجهائى از طلا و نقره قرار دهد تا از تلاش روزى آسوده خاطر شوى و مانند ما براى امرار معاش باين طرف و آنطرف نروى؟در اينصورت ما مىدانيم كه تو فرستاده خداوند هستى و نزد او فضيلت و منزلتى دارى!
پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود:من چنين چيزى از خدا درخواست نمىكنم و براى امثال اينها مبعوث نشدهام،ولى مبعوث گشتهام تا شما را(از عذاب) ترسانده و(بنعمتهاى ابدى) مژده دهم،(و همان است كه گفتم:)اگر پذيرفتيد بهره دنيا و آخرت از آن شما است...و گرنه صبر مىكنم تا خدا ميان من و شما حكم كند!
گفتند:پس پارههائى از آسمان را بر ما فرود آر،چنانچه تو پندارى كه اگر خدا بخواهد اينكار را خواهد كرد چون تا تو اينكار را نكنى ما بتو ايمان نخواهيم آورد!رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:اينكار با خدا است،اگر خواهد نسبتبشما انجام خواهد داد.
گفتند:اى محمد آيا خداى تو نمىدانست كه ما چنين انجمنى خواهيم كرد و چنين درخواستهائى از تو خواهيم نمود، پس چرا قبلا اين جريان را بتو اطلاع نداد و پاسخ سخنان ما را بتو نياموخت،تا ما بدين ترتيب گفتار تو را بپذيريم زيرا ما با اين گفتارهاى تو سخنت را نمىپذيريم.اى محمد ما شنيدهايم تو از مردى كه در شهر يمامة است و نامش رحمان است تعليم مىگيرى،و بخدا سوگند ما هرگز به رحمان ايمان نخواهيم آورد.
اى محمد ما راه عذر را بر تو بستيم و بخدا رهايت نخواهيم كرد تا اينكه يا تو را بهلاكت رسانيم يا تو ما را هلاك كنى يكى از آنها گفت:ما فرشتگان را كه دختران خدا هستند مىپرستيم!
ديگرى گفت:ما بتو ايمان نياوريم تا خدا و فرشتگان را رو در روى براى ما بياورى!» (18) .
سخن قريش بپايان رسيد و رسول خدا صلى الله عليه و آله از آن مجلس برخاست.عبد الله بن ابى امية كه عمهزاده رسول خدا صلى الله عليه و آله و مادرش عاتكه دختر عبد المطلب بود بدنبال آن حضرت برخاسته گفت:اى محمد!اين جماعت پيشنهاداتى بتو كردند و هيچكدام را نپذيرفتى،سپس درخواستهائى كردند تا مقام و منزلت تو را در پيش خدا بدانند و در نتيجه بتو ايمان آورند آنها را هم انجام ندادى،مجددا درخواست كردند براى خودت از خدا چيزى بخواه تا بدينوسيله برترى و فضيلت تو بر آنها معلوم گردد آنرا هم انجام ندادى،پس از همه اينها از تو خواستند تا برخى از آن عذابى كه آنان را از آن ميترساندى برايشان فرود آرى،اينكار را هم نكردى... عبد الله بن ابى اميه دنباله سخنان خود را ادامه داده گفت:بخدا من هرگز بتو ايمان نخواهم آورد تا نردبانى بگذارى و بآسمان بالا روى سپس با چهار فرشته از آنجا باز گردى و آن فرشتگان گواهى دهند كه تو راست مىگوئى،و بخدا اگر اينكار را هم انجام دهى من گمان ندارم بتو ايمان آورم!
ولى بد نيستبدانيد كه با همه اين احوال اين عبد الله بن ابى امية قبل از فتح مكه به رسول خدا ايمان آورده و مسلمان شد چنانچه در جاى خود ذكر خواهد شد.
پىنوشتها:
1. نام و خصوصيات اين افراد را ابن هشام در سيره خود آورده است.
2. يا ابا طالب ان ابن اخيك قد سب آلهتنا و عاب ديننا و سفه احلامنا و ضلل آبائنا، فاما ان تكفه عنا و اما ان تخلى بيننا و بينه-«سيره ابن هشام»ج 1/265.
3. يا ابا طالب ان لك سنا و شرفا و انا قد استنهيناك ان تنهى ابن اخيك فلم تفعل و انا و الله لا نصبر على هذا من شتم آلهتنا و آباءنا و سفه احلامنا حتى تكفه عنا او ننازله و اياك في ذلك حتى يهلك احد الفريقين.
4. و الله يا عماه لو وضعوا الشمس في يمينى و القمر في شمالى على ان اترك هذا الامر حتى يظهره الله او اهلك فيه ما تركته.
5. «سيره ابن هشام»،ج 1/265-266.
6. لبس ما تسوموننى،اتعطونى ابنكم اغذوه لكم و اعطيكم ابنى تقتلونه؟«تاريخ طبرى»،ج 2/67-68 و«سيره ابن هشام»،ج 1/266-267.
7. يعطوني كلمة يملكون بها العرب و يدين لهم بها غير العرب.
8. تشهدون:ان لا اله الا الله.
9. ندع ثلاث ماة و ستين الها و نعبد الها واحدا؟.
10. «تاريخ طبرى»،ج 2/66-67،«سيره ابن هشام»،ج 1/295-296.
11. و عجبوا ان جائهم منذر منهم و قال الكافرون هذا ساحر كذاب،اجعل الآلهة الها واحدا ان هذا لشىء عجاب،و انطلق الملا منهم ان امشوا و اصبروا على آلهتكم ان هذا لشىء يراد،ما سمعنا بهذا في الملة الآخرة ان هذا الا اختلاق-سوره ص/4-7.
12. سيره ابن هشام ج 1 ص 267-268.
13. سيره ابن هشام ج 1 ص 197.
14. سوره مدثر آيات 11-25.
15. سوره حجر آيات 90-93.
16. سيره ابن هشام ج 1 ص 270-271.
17. چون عتبه فرزند ربيعه بن عبد شمس بن عبد مناف بود و نسبش در عبد مناف به نسب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مىرسيد از اين رو آن حضرت را برادر زاده خطاب مىكند.
18. سيره ابن هشام ج 1 ص 293.
نويسنده: جعفر سبحانى
تماسهاى خصوصى رسول گرامى پيش از دعوت عمومى،فعاليتهاى خستگى ناپذير آن حضرت پس از نداى عمومى،سبب شد كه يك صف فشرده از مسلمانان در برابر صفوف كفر و بتپرستى پديد آيد،كسانى كه پيش از دعوت همگانى،در حوزه سرى ايمان و اسلام وارد شده بودند،با افراد تازه مسلمان كه پس از اعلان نبوت،دعوت او را لبيك گفته بودند،آشنائى كامل پيدا كردند و زنگهاى خطر در تمام محافل كفر و شرك مكه به صدا درآمد.البته كوبيدن يك نهضت نو بنياد براى قريش نيرومند و مجهز،بسيار كار سهل و آسانى بود،ولى علت ترس آنان اين بود كه اعضاء اين نهضت از يك قبيله نبود،كه با تمام نيرو براى كوبيدنآن كوشش كنند،بلكه از هر قبيلهاى تعدادى به اسلام گرايش پيدا كرده بودند و از اين جهت تصميم قاطع درباره چنين گروهى كار آسانى نبود.
سران قريش،پس از مشورت چنين تصميم گرفتند،كه اساس اين حزب،و بنيان گذار اين مكتب را با وسائل مختلف از بين ببرند.گاهى از طريق تطميع وارد بشوند و او را با وعدههاى رنگارنگ از دعوت خود باز دارند،و احيانا به وسيله تهديد و آزار از انتشار آئين او جلوگيرى كنند.اين برنامه دهساله قريش بود كه سرانجام تصميم قتل او را گرفتند و او از طريق مهاجرت به مدينه توانست نقشه آنها را نقش بر آب سازد.
رئيس قبيله«بنى هاشم»در آن روز«ابو طالب»بود و او مرد پاكدل و بلندهمت و خانه وى ملجا و پناهگاه افتادگان و درماندگان و يتيمان بود.در ميان جامعه عرب،علاوه بر اينكه رياست مكه و برخى از مناصب كعبه با او بود،جاى بزرگ و منزلتبس خطير داشت، و از آنجا كه كفالت و سرپرستى«پيامبر»پس از مرگ«عبد المطلب»با او بود،سران ديگر«قريش»بطور دستجمعى (1) به حضور وى باريافتند و او را با جملههاى زير خطاب نمودند:
«برادرزاده تو به خدايان ما ناسزا مىگويد،و آئين ما را به زشتى ياد مىكند و به افكار و عقايد ما مىخندد،و پدران ما را گمراه مىشمرد،يا به او دستور بده كه دست از ما بردارد،و يا اينكه او را در اختيار ما بگذار و حمايتخود را از او سلب كن». (2)
بزرگ«قريش»و رئيس«بنى هاشم»،با تدبير خاصى با آنان سخن گفت و آنان را نرم كرد به گونهاى كه از تعقيب مقصد خود منصرف گشتند.ولى نفوذ و انتشار اسلام،روز افزون بود.جذبه معنوى كيش پيامبر،و بيانات جذاب و قرآن فصيح و بليغ وى بر اين مطلب كمك مىكرد.خصوصا در ماههاى حرام كه مكهمورد هجوم حجاج بود،وى آئين خود را بر آنها عرضه مىداشت،سخن بليغ و بيان شيرين،و آئين دلنشين او در بسيارى از افراد مؤثر واقع مىگشت.در چنين هنگام ناگهان فرعونهاى«مكه»متوجه شدند كه«محمد»در دل تمام قبائل براى خود جائى باز نموده و در ميان بسيارى از قبيلههاى عرب،طرفداران و پيروان قابل ملاحظهاى پيدا نموده است.بار ديگر مصمم شدند كه حضور يگانه حامى پيامبر،(ابو طالب)برسند و با تلويح و تصريح،خطر نفوذ اسلام را بر استقلال مكيان و كيش آنها گوشزد كنند.از اينرو،باز بطور دسته جمعى، سخنان پيشين خود را از سر گرفتند،و گفتند:
ابو طالب!تو از نظر شرافت و سن بر ما برترى دارى،ولى ما قبلا به تو گفتيم كه: برادرزاده خود را از تبليغ آئين جديد بازدار-مع الوصف-شما اعتناء نكرديد،ولى اكنون جام صبر ما لبريز گشته،و ما را بيش از اين بردبارى نيست،كه ببينيم فردى از ما به خدايان ما بد مىگويد،و ما را بىخرد و افكار ما را پست مىشمرد.بر تو فرض است كه او را از هر گونه فعاليتبازدارى و گرنه با او و تو كه حامى او هستى مبارزه مىنمائيم،تا تكليف هر دو گروه معين گردد و يكى از آنها از بين برود. (3)
يگانه حامى و مدافع پيامبر،با كمال عقل و فراست دريافت كه بايد در برابر گروهى كه شئون و كيان آنها در خطر افتاده بردبارى نشان داد.از اين جهت،از در مسالمت وارد شد و قول داد،كه گفتار سران را،به برادرزاده خود برساند.البته اين نوع جواب،به منظور خاموش كردن آتش خشم و غضب آنها بود،تا بعدا براى حل مشكل، راه صحيحترى پيش گيرد.-لذا-پس از رفتن سران،با برادرزاده خود تماس گرفت،و پيام آنها را رساند و ضمنا به منظور آزمايش ايمان او نسبتبه هدف خود،در انتظار پاسخ شد.پيامبر اكرم در مقام پاسخ،جملهاى فرمود كه يكى از سطور برجسته تاريخ زندگى او به شمار مىرود.اينك متن پاسخ او:
عمو جان!به خدا سوگند،هر گاه آفتاب را در دست راست من،و ماه را دردست چپ من قرار دهند(يعنى سلطنت تمام عالم را در اختيار من بگذارند)كه از تبليغ آئين و تعقيب هدف خود دستبردارم،هرگز برنمىدارم و هدف خود را تعقيب مىكنم تا بر مشكلات پيروز آيم،و به مقصد نهائى برسم،و يا در طريق هدف جان بسپارم. (4)
سپس اشك شوق و علاقه به هدف در چشمان او حلقه زد،و از محضر عموى خود برخاست و رفت. گفتار نافذ و جاذب او چنان اثر عجيبى در دل رئيس«مكه»گذارد،كه بدون اختيار با تمام خطراتى كه در كمين او بود،به برادرزاده خود گفت:به خدا سوگند دست از حمايت تو بر نمىدارم،و ماموريتخود را به پايان برسان. (5)
قريش براى بار سوم پيش ابو طالب مىروند
انتشار روز افزون اسلام افكار قريش را پريشان نموده و در پى چاره بودند.بار ديگر دور هم جمع شدند و با خود گفتند:حمايت«ابو طالب»،شايد از اين نظر است كه«محمد»را به فرزندى برگزيده است،در اين صورت ممكن است زيباترين جوانان خود را پيش او ببريم،و بگوئيم او را به پسرى برگزيند.از اين لحاظ«عمارة»بن الوليد بن مغيره را كه از خوش منظرترين جوانان مكه بود،همراه خود بردند و براى بار سوم گلهها و تهديدها را آغاز نمودند و گفتند:ابو طالب!فرزند«وليد»جوانى ستشاعر و سخنور،زيبا و خردمند،ما حاضريم او را به تو واگذاريم تا او را به پسرى برگزينى و دست از حمايتبرادرزاده خود بردارى.«ابو طالب»در حالى كه خون غيرت در عروق او گردش مىكرد،با چهرهاى افروخته،بر سر آنها داد زد و گفت:بسيار معامله بدى با من انجام مىدهيد،من فرزند شما را در دامن خود تربيت كنم،ولى فرزند و جگر گوشه خود را بدهم كه شما او را اعدامكنيد؟!به خدا سوگند هرگز اين كار شدنى نيست. (6) «مطعم بن عدى»از ميان برخاست و گفت:پيشنهاد«قريش»بسيار منصفانه بود، ولى تو هرگز اين را نخواهى پذيرفت.«ابو طالب»گفت:هرگز از در انصاف وارد نشدى و بر من مسلم است كه تو ذلت مرا مىخواهى و مىكوشى كه قريش را بر ضد من بشورانى ولى آنچه مىتوانى انجام بده.
قريش پيامبر را تطميع مىكند
قريش اطمينان پيدا كرد كه هرگز ممكن نيست رضايت ابو طالب را به دست آورد و اگر او به اسلام تظاهر نمىكند،ولى در باطن علاقه و ايمان عجيبى نسبتبه برادرزاده خود دارد.از اين جهت،تصميم گرفتند كه از هر گونه مذاكره با او خوددارى نمايند. ولى نقشه ديگر به نظر آنها رسيد و آن اينكه:«محمد»را با پيشنهاد مناصب و ثروت،و تقديم هدايا و تحف،و زنان زيبا و پرى پيكر،تطميع كنند،تا از دعوت خود دستبردارد.از اينرو،بطور دستجمعى به سوى خانه«ابو طالب»روانه شدند،در حالى كه برادرزاده او كنار وى نشسته بود.سخنگوى جمعيتسخن را آغاز نمود و گفت:اى ابو طالب،«محمد»صفوف فشرده و متحد ما را متفرق ساخت،و سنگ تفرقه در ميان ما افكند،و به عقل ما خنديد،و ما و بتان ما را مسخره نمود،هر گاه محرك او بر اين كار نيازمندى و تهى دستى او است، ما ثروت هنگفتى در اختيار او مىگذاريم،هر گاه طالب منصب است،ما او را فرمانرواى خود قرار مىدهيم،و سخن او را مىشنويم،و هر گاه بيمار است و نياز به معالجه و طبيب دارد،حاذقترين اطباء را براى مداواى او احضار مىنمائيم و...
ابو طالب رو به پيامبر نمود و گفت:بزرگان قوم تو آمدهاند و درخواست مىكنند كه از عيب جوئى بتان دستبردارى و آنها نيز تو را رها سازند.پيامبر گرامى رو به عموى خود نمود و گفت:من از آنان چيزى نمىخواهم،و در ميان اين چهار پيشنهاديك سخن از من بپذيرند تا در پرتو آن بر عرب حكومت كنند،و غير عرب را پيرو خود قرار دهند. (7) در اين لحظه«ابو جهل»از جاى برخاست و گفت:ما حاضريم به ده سخن از تو گوش فرا دهيم.پيامبر فرمود:يكتا سخن من اينست كه اعتراف به يكتائى پروردگار بنمائيد (8) گفتار غير منتظره پيامبر،مانند آب سردى بود كه بر اميد داغ و گرم آنان ريخته شد. آنچنان بهت و سكوت و در عين حال ياس و نوميدى سراسر وجود آنها را فرا گرفت،كه بىاختيار گفتند:سيصد و شصتخدا را ترك گوئيم،و خداى واحدى را بپرستيم؟ (9) .
قريش،در حالى كه آتش خشم از چشم و صورت آنها مىباريد،از خانه بيرون رفتند،و در سرانجام كار خود در فكر فرو رفته بودند.آيات زير،در بيان همين واقعه نازل گرديده است: (10)
«آنان از اين تعجب كردند كه از نوع خود مردى به عنوان بيم ده به سوى آنها آمده است،و كافران مىگويند كه اين جادوگر دروغگو است.چگونه خدايان متعدد را يك خدا نمود،و اين كار بسيار شگفتآور است.بزرگان آنها(از مجلس)برخاستند و مىگفتند كه: برويد در طريق پرستش خدايان خود استقامت ورزيد و اين كار بسيار مطلوب و پسنديده است.ما چنين چيزى را از ملت ديگرى نشنيدهايم و اين جز تزوير چيز ديگرى نيست». (11)
سران قريش به تلاش خود ادامه مىدهند و...
بزرگان قريش كه ديدند از ديدار با ابو طالب نتيجهاى نگرفتند و او همچنان به حمايت قاطع و بيدريغ خود از رسول خدا(ص) ادامه مىدهد بنزد وليد بن مغيرة و عتبة بن ربيعه رفتند و از آنها براى مبارزه با رسول خدا(ص)و خاموش كردن نداى حق طلبانه آنحضرت چارهجوئى كردند و پاسخى را كه شنيدند و اقدامى را كه از طرف اينان صورت گرفت ذيلا مىخوانيد:
وليد بن مغيرة چه گفت:
وليد بن مغيرة(پدر خالد بن وليد)از ريش سفيدان و بزرگان قريش بود و بلكه بگفته ابن هشام سالمندترين آنها بود (12) ،كه در كارهاى مهم و دشواريهائى كه براى آنها پيش مىآمد قرشيان نزد او مىآمدند و از او براى رفع مشكل و گرفتاريها استمداد ميطلبيدند،و غالبا نيز راى او مشكل گشا بود،چنانچه در داستان تجديد بناى كعبه خوانديم كه در آغاز قريش جرئت ويران كردن كعبه را نداشتند تا او اقدام به اينكار كرد... و هنگامى هم كه ميان آنها درباره نصب حجر الاسود اختلاف پديد آمد نظريه او مورد تصويب قرار گرفت و به راى او عمل كردند و اختلاف برطرف گرديد...
و بهر صورت ابن هشام مىنويسد:
«قرشيان كه از ديدار با ابو طالب نتيجهاى نگرفتند و از سوى ديگر ايام حج نزديك ميشد و قريش نگران كار پيغمبر اكرم(ص)بودند كه با آمدن حاجيان بمكه ممكن است تبليغات آن حضرت در ايشان اثر بخشد.از اينرو بنزد وليد بن مغيرة كه مرد سالمند و بزرگى در ميان قريش بود رفتند،وليد گفت:شما مىدانيد كه آوازه محمد در اطراف پيچيده و اكنون نيز موسم حج نزديك شده و كاروانهائى از اعراب در اين ايام بشهر شما مىآيند،درباره او سخن خود را يكجهت كنيد، و همه بيك ترتيب دربارهاش سخن بگوئيد و چنان نباشد كه هر دسته بطورى سخن گويد؟!گفتند:هر چه تو بگوئى ما همگى همان را درباره محمد خواهيم گفت.
وليد-شما سخنى را انتخاب كنيد تا من هم با شما همراهى كنم قريش-ما مىگوئيم:محمد كاهن است!
وليد-نه بخدا او كاهن نيست ما كاهنان را ديدهايم،ولى سخنان محمد بزمزمه كاهنان و اوراد آنان شباهت ندارد!
قريش-پس مىگوئيم:ديوانه است!
وليد-نه ديوانه هم نيست،زيرا ما ديوانگان را ديدهايم حركات و سخنان محمد بديوانگان نمىماند!
قريش-مىگوئيم:شاعر است.
وليد-شاعر هم نيست زيرا ما انواع شعر را از رجز و هزج و مبسوط و غيره ديده و شنيدهايم ولى سخنان او شعر نيست.
قريش-پس مىگوئيم:ساحر است!
وليد-ساحران و سحر آنها را نيز ما ديدهايم و محمد ساحر هم نيست زيرا سخنان او بكار ساحران كه ريسمانى را گره مىزنند و سپس در آن مىدمند شباهت ندارد!
گفتند:پس چه بگوئيم؟
وليد گفت:
«و الله ان لقوله لحلاوة،و ان اصله لعذق و ان فرعه لجناة،و ما انتم بقائلين من هذا شيئا الا عرف انه باطل،و ان اقرب القول فيه لئن تقولوا ساحر جاء بقول هو سحر، يفرق بين المرء و ابيه و بين المرء و اخيه و بين المرء و زوجته،و بين المرء و عشيرته».
بخدا گفتارش با حلاوت است،و اصل و ريشهاش محكم و پا برجا است و ميوه آن پاكيزه و نيكو است،هر چه بگوئيد مردم ميدانند كه سخن شما بيهوده و باطل است،ولى باز هم از همه بهتر همان است كه بگوئيد:ساحر است زيرا سخنانش سحر و جادو است كه بوسيله آنها ميان پدر و پسر و برادر و زن و شوهر و فاميل و عشيره جدائى مياندازد.
قريش از نزد وليد بيرون رفته و سر راه كاروانيان نشسته و بهر كه برخورد مىكردند او را از تماس گرفتن با رسول خدا(ص)بر حذر داشته و از سحر و جادوى آن حضرت بيمناكش مىساختند.پس خداى تعالى آيات زير را درباره وليد بن مغيرة و سخن او نازل فرمود:
ذرنى و من خلقت وحيدا،و جعلت له،مالا ممدودا و بنين شهودا و مهدت له تمهيدا ثم يطمع ان ازيد كلا انه كان لآيتنا عنيدا سارهقه صعودا انه فكر و قدر فقتل كيف قدر ثم قتل كيف قدر ثم نظر ثم عبس و بسر ثم ادبر و استكبر فقال ان هذا الا سحر يؤثر ان هذا الا قول البشر (13) .
«مرا واگذار با كسى كه او را تنها آفريدم،و برايش مالى بسيار و پسرانى گواه،قرار دادم و آماده ساختم برايش آمادگيها،سپس آرزو دارد كه زيادتر گردانم،نه چنان است او آيات ما را دشمن است زود است كه او را بعذابى سخت رسانيم،همانا او انديشيد و سنجيد،پس كشته شود كه چگونه سنجيد،سپس كشته شود چگونه سنجيد،پس بگريستسپس چهره درهم كشيد و روى درهم كرد آنگاه پشت كرده و كبر ورزيد،و گفت اين نيست مگر سحرى كه در رسد و نيست آن مگر گفتار بشر». و درباره قريشيان كه نزد وليد بن مغيرة آمدند نيز اين آيات نازل گشت:
كما انزلنا على المقتسمين،الذين جعلوا القرآن عضين،فوربك لنسئلنهم اجمعين، عما كانوا يعملون (14) .
«بدانسان كه فرستاديم بر قسمت كنندگان،آنانكه قرآنرا بخشهائى گردانيدند،پس بپروردگارت سوگند كه از همكيشان بپرسيم از آنچه كه انجام ميدادند».
ابو طالب كه چنان ديد قصيده معروف خود را درباره جلب محبت قريش و شخصيتخود در ميان ايشان سرود و در آن تذكر داده كه بهيچوجه رسولخدا صلى الله عليه و آله را بآنان تسليم نخواهد كرد،و تا پاى جان از آنحضرت دفاع خواهد كرد. و از همين قصيده استشعر معروف ابو طالب كه در مدح رسولخدا صلى الله عليه و آله گويد:
«و ابيض يستقي الغمام بوجهه
ثمال اليتامى عصمة للارامل (15) »
عتبة بن ربيعة نزد رسول خدا(ص)ميآيد:
عتبة بن ربيعة نيز يكى از بزرگان قريش و خردمندان ايشان بود كه در جنگ بدر به اتفاق برادرش شيبه و پسرش وليد شركت جستند و هر سه بدستسرداران رشيد اسلام كشته شدند(بشرحى كه در جاى خود مذكور است)و از همان سخنان و نظرات او در جنگ بدر درايت و خردمندى او در مسائل سياسى و اجتماعى بخوبى روشن ميشود.
ابن هشام مىنويسد:
روزى عتبة كه در انجمنى از بزرگان قريش در مسجد الحرام نشسته بود و رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز در گوشه ديگر نشسته بود قريش هم چنان از تبليغات رسولخدا صلى الله عليه و آله رنج مىبردند عتبة بحاضران گفت:اى گروه قريش خوبست من بنزد محمد بروم و با او صحبت كنم و پيشنهاداتى باو بدهم شايد يكى را بپذيرد و دست از سخنان خود بردارد؟حاضران سخنش را پذيرفته و او را بنزد آنحضرت فرستادند عتبة برخاست و بنزد آن حضرت آمده پيش رويش نشست آنگاه عرضكرد اى فرزند برادر (16) تو مقامت در ميان ما چنانست كه خود ميدانى چه از نظر شرافت فاميلى و چه از هتشخصيت نسبى،و اينك دستبكار بزرگى زدهاى دو دستگى ميان مردم انداختهاى، بزرگانشان را بنادانى و سفاهت نسبت دهى درباره خدايان ايشان و آئينشان عيبجوئى ميكنى،پدران گذشته ايشان را بكفر و بيدينى نسبت دهى!اكنون پيشنهادهاى مرا گوش كن شايد يكى از آنها را بپذيرى و از اينكارها دستبازدارى؟
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:اى عتبة پيشنهاداتت را بگو تا من گوش فرا دارم عتبه گفت:اى برادر زاده اگر منظورت از اين سخنان كه ميگوئى اندوختن ثروت و بدست آوردن مال است،ما حاضريم آنقدر براى تو مال و ثروت جمعآورى كنيم تا آنجا كه ثروت تو بدارائى تمامى ما بچربد!و اگر مقصودت آن است كه كسب شخصيتى كنى ما حاضريم(بدون اين سخنان)تو را بزرگ خود قرار داده و هيچكارى را بدون اذن تو انجام ندهيم!و اگر هدفتسلطنت و رياست است ما تو را سلطان و رئيس خود قرار مىدهيم،و اگر جن زده شدهاى كه نمىتوانى آنرا از خود دور سازى برايت طبيبى بياوريم تا تو را مداوا كند و هر چه مخارج مداواى تو شد ما از مال خود بپردازيم تا بهبودى يابى و امثال اين سخنان كلماتى گفت و پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله نيز گوش ميداد تا چون سخنش بپايان رسيد فرمود:
اى عتبه سخنت تمام شد؟گفت:آرى.
حضرت فرمود:اكنون سخن مرا بشنو!عتبة گفت:بگو.
رسول خدا صلى الله عليه و آله شروع بخواندن سوره «فصلت»كرد عتبة هم پنجههاى خود را بر زمين نهاده و بدانها تكيه كرده و گوش ميداد،رسول خدا صلى الله عليه و آله اين سوره مباركه را همچنان قرائت فرمود تا بآيه سجده رسيده سجده كرد،آنگاه برخاسته فرمود:پاسخ مرا شنيدى اكنون خود دانى!
عتبة از جا برخاست و بسوى رفقاى خويش براه افتاد، قريش از دور ديدند عتبة ميآيد نگاهى بدو كرده گفتند:
عتبه عوض شده،و آن عتبه كه رفت نيست چون نزديك شد و در انجمن ايشان نشستبدو گفتند:چه شد؟گفت:
من سخنى شنيدم كه بخدا سوگند تاكنون نشنيده بودم، بخدا نه شعر است،نه سحر است نه كهانت و جادوگرى است.
اى رفقاى قرشى من بشما سخنى گويم از من بشنويد:اين مرد را بحال خود واگذاريد زيرا اين سخنى كه من از او شنيدم سخن بزرگى بود و آينده مهمى دارد اكنون او را بحال خود واگذاريد تا اگر اعراب او را از بين بردند كه مقصود شما بدست ديگران انجام شده،و اگر عرب را مطيع خود ساختبراى شما افتخارى است،زيرا سلطنت و رياست او سلطنتشما است،و عزت او عزت شما است،و آن هنگام شما بوسيله او بمنصب بزرگى نائل خواهيد شد!
حاضران باو گفتند:بخدا محمد تو را با زبان خود سحر كرده!عتبة گفت:راى من اين است اكنون خود دانيد!» (17) .
مرحله جديد مبارزه رسول خدا با مشركين:
پرتو آئين مقدس اسلام روز بروز در خانههاى مكه و ميان قبائل قريش شعاع بيشترى را روشن مىكرد و نور آن بجاهاى تازهاى ميافتاد،هر روزى كه مردم مكه از خواب بر ميخاستند با مرد مسلمان و يا زن مسلمان جديدى روبرو ميشدند،مشركين مكه در برابر اين موفقيتهائى كه نصيب پيغمبر اسلام ميشد مانند كلافه سردرگمى شده دست و پاى خود را گم كرده بودند، مىخواستند بهر وسيله شده مردم را از گرويدن باين دين باز دارند،بهر مسلمانى دست مىيافتند او را حبس كرده شكنجه مىكردند،يا اگر از اينراه نمىشد با مال و ثروت او را تطميع مىكردند.
همانگونه كه در گفتارهاى پيشين از نظرتان گذشت.
و چون از طريق ديدار با ابو طالب و نظر خواهى بزرگانى چون وليد بن مغيرة و عتبة بن ربيعة نيز نتيجهاى نگرفتند اينبار به فكر افتادند كه خودشان مستقيما بطور دسته جمعى با رسول خدا«ص» ديدار كرده و از راه مناظره و محاجه با آن بزرگوار شايد بتوانند او را محكوم ساخته،و يا حداقل يك حربه تبليغاتى جديدى عليه آنحضرت بدست آورند و بهمين منظور تصميم به اينكار گرفتند. و بالاخره روزى پس از اينكه خورشيد غروب كرده بود سران قبائل قريش مانند:عتبة بن ربيعة،ابو سفيان،نضر بن حارث،ابو البخترى(برادر ابو جهل)اسود بن مطلب،زمعة بن اسود، وليد بن مغيرة، ابو جهل،عبد الله بن امية،عاص بن وائل(پدر عمرو بن عاص)نبيه،منبه،امية بن خلف...و ديگران در پشتخانه كعبه گرد هم جمع شده با هم گفتند:كسى را بنزد محمد بفرستيد و او را بدينجا احضار كنيد و با او صحبت كنيد تا از اين پس اگر كارى نسبتباو انجام داديد معذور باشيد!
پس كسى را بنزد آنحضرت فرستاده گفتند:بزرگان قبيله تو در اينجا اجتماع كرده تا با تو سخن گويند بنزد ايشان بيا!رسول خدا صلى الله عليه و آله كه پيغام آنها را شنيد گمان كرد آنها دست از مخالفتبا آن حضرت كشيده و فكر تازهاى بنظرشان رسيده است،و چون بهدايت و رشد آنان كمال علاقه را داشت و گمراهى ايشان آن حضرت را رنج ميداد از اينرو با شتاب بانجمن آنان آمده در كنار ايشان نشست،آنان بدان حضرت رو كرده گفتند:اى محمد ما تو را در اينجا احضار كرده تا با تو راه عذر را ببنديم،چون بخدا سوگند ما كسى را سراغ نداريم كه رفتارش با قوم خود مانند رفتار تو نسبتبما باشد:پدران ما را دشنام دهى، از دين ما عيبجوئى كنى،بخدايان ما ناسزا گوئى،بزرگان و خردمندان را بسفاهت و نادانى نسبت دهى،ميان مردم اختلاف انداختهاى!و خلاصه آنچه كار ناشايستبوده است انجام دادهاى آيا منظورت از اين كارها چيست؟اگر اينكارها را بمنظور پيدا كردن مال و ثروتى انجام مىدهى ما حاضريم آن قدر مال و ثروت براى تو جمع كنيم كه داراترين ما شوى و اگر بدنبال شخصيت و رياستى مىگردى ما بدون آنكه اين سخنان را بگوئى تو را بزرگ خود قرار مىدهيم،و اگر طالب سلطنت و مقامى هستى ما تو را سلطان خويش گردانيم،و اگر جن زده شدهاى-چون ممكن است گرفتار جن شده باشى-ما اقدام بمداواى تو كنيم تا بهبودى يابى؟!
رسول خدا صلى الله عليه و آله ساكتبود و چون سخنان ايشان بپايان رسيد فرمود: اينها نيست كه شما خيال مىكنيد،نه آمدهام كه مال و ثروتى از شما بگيرم،و نه مىخواهم شخصيتى در ميان شما كسب كنم،نه سلطنتبر سر شما را مىجويم،بلكه خداى تعالى مرا برسالتبسوى شما فرستاده و كتابى بر من نازل كرده، و بمن دستور داده تا شما را(از عذاب او)بترسانم و(بنعمتها و لذائذ بىپايان آنجهان)بشارت دهم،من نيز بدين كار اقدام كرده رسالتخويش را بشما ابلاغ كردم،پس اگر پذيرفتيد بهره دنيا و آخرت از آن شما است،و اگر نپذيرفتيد من در برابر شما صبر مىكنم تا خداوند ميان من و شما حكم كند...!
گفتند:اى محمد حال كه هيچكداميك از پيشنهادات ما را نپذيرفتى پس تو ميدانى كه در ميان شهرها جائى تنگتر و بىآب و علفتر از شهر ما نيست و مردمى تنگدستتر از ما نيستند،اينك از آن خدائى كه تو را برسالتبرانگيخته درخواست كن تا اينكوهها را از اطراف شهر ما دور سازد و زمين ما را مسطح كند و مانند سرزمين شام و عراق نهرها و چشمهها در آن جارى سازد،و پدران گذشته ما و بالخصوص قصى بن كلاب را كه مرد بزرگ راستگوئى بود زنده سازد تا ما از آنها بپرسيم:آيا سخنان تو حق استيا باطل؟پس اگر آنچه ما گفتيم انجام دادى و آنان را زنده كردى و تصديق تو را كردند ما نيز تو را تصديق خواهيم كرد و مىدانيم كه مقام و منزلت تو در نزد خدا زياد است،و چنانكه مىگوئى تو را برسالتبرانگيخته؟!
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:من برانگيخته نشدهام تا كارهائى كه شما مىگوئيد انجام دهم بلكه من مامورم تا آنچه خدا بمن دستور داده بشما ابلاغ كنم پس اگر پذيرفتيد بهره دنيا و آخرت از آن شما است و گرنه صبر مىكنم تا خدا ميان من و شما حكم كند!
گفتند:پس از پروردگار خويش بخواه تا فرشتهاى بهمراه تو بفرستد كه گفتههاى تو را تصديق كند و ما را از تو باز دارد،و نيز از او بخواه براى تو باغها و قصرها و گنجهائى از طلا و نقره قرار دهد تا از تلاش روزى آسوده خاطر شوى و مانند ما براى امرار معاش باين طرف و آنطرف نروى؟در اينصورت ما مىدانيم كه تو فرستاده خداوند هستى و نزد او فضيلت و منزلتى دارى!
پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود:من چنين چيزى از خدا درخواست نمىكنم و براى امثال اينها مبعوث نشدهام،ولى مبعوث گشتهام تا شما را(از عذاب) ترسانده و(بنعمتهاى ابدى) مژده دهم،(و همان است كه گفتم:)اگر پذيرفتيد بهره دنيا و آخرت از آن شما است...و گرنه صبر مىكنم تا خدا ميان من و شما حكم كند!
گفتند:پس پارههائى از آسمان را بر ما فرود آر،چنانچه تو پندارى كه اگر خدا بخواهد اينكار را خواهد كرد چون تا تو اينكار را نكنى ما بتو ايمان نخواهيم آورد!رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:اينكار با خدا است،اگر خواهد نسبتبشما انجام خواهد داد.
گفتند:اى محمد آيا خداى تو نمىدانست كه ما چنين انجمنى خواهيم كرد و چنين درخواستهائى از تو خواهيم نمود، پس چرا قبلا اين جريان را بتو اطلاع نداد و پاسخ سخنان ما را بتو نياموخت،تا ما بدين ترتيب گفتار تو را بپذيريم زيرا ما با اين گفتارهاى تو سخنت را نمىپذيريم.اى محمد ما شنيدهايم تو از مردى كه در شهر يمامة است و نامش رحمان است تعليم مىگيرى،و بخدا سوگند ما هرگز به رحمان ايمان نخواهيم آورد.
اى محمد ما راه عذر را بر تو بستيم و بخدا رهايت نخواهيم كرد تا اينكه يا تو را بهلاكت رسانيم يا تو ما را هلاك كنى يكى از آنها گفت:ما فرشتگان را كه دختران خدا هستند مىپرستيم!
ديگرى گفت:ما بتو ايمان نياوريم تا خدا و فرشتگان را رو در روى براى ما بياورى!» (18) .
سخن قريش بپايان رسيد و رسول خدا صلى الله عليه و آله از آن مجلس برخاست.عبد الله بن ابى امية كه عمهزاده رسول خدا صلى الله عليه و آله و مادرش عاتكه دختر عبد المطلب بود بدنبال آن حضرت برخاسته گفت:اى محمد!اين جماعت پيشنهاداتى بتو كردند و هيچكدام را نپذيرفتى،سپس درخواستهائى كردند تا مقام و منزلت تو را در پيش خدا بدانند و در نتيجه بتو ايمان آورند آنها را هم انجام ندادى،مجددا درخواست كردند براى خودت از خدا چيزى بخواه تا بدينوسيله برترى و فضيلت تو بر آنها معلوم گردد آنرا هم انجام ندادى،پس از همه اينها از تو خواستند تا برخى از آن عذابى كه آنان را از آن ميترساندى برايشان فرود آرى،اينكار را هم نكردى... عبد الله بن ابى اميه دنباله سخنان خود را ادامه داده گفت:بخدا من هرگز بتو ايمان نخواهم آورد تا نردبانى بگذارى و بآسمان بالا روى سپس با چهار فرشته از آنجا باز گردى و آن فرشتگان گواهى دهند كه تو راست مىگوئى،و بخدا اگر اينكار را هم انجام دهى من گمان ندارم بتو ايمان آورم!
ولى بد نيستبدانيد كه با همه اين احوال اين عبد الله بن ابى امية قبل از فتح مكه به رسول خدا ايمان آورده و مسلمان شد چنانچه در جاى خود ذكر خواهد شد.
پىنوشتها:
1. نام و خصوصيات اين افراد را ابن هشام در سيره خود آورده است.
2. يا ابا طالب ان ابن اخيك قد سب آلهتنا و عاب ديننا و سفه احلامنا و ضلل آبائنا، فاما ان تكفه عنا و اما ان تخلى بيننا و بينه-«سيره ابن هشام»ج 1/265.
3. يا ابا طالب ان لك سنا و شرفا و انا قد استنهيناك ان تنهى ابن اخيك فلم تفعل و انا و الله لا نصبر على هذا من شتم آلهتنا و آباءنا و سفه احلامنا حتى تكفه عنا او ننازله و اياك في ذلك حتى يهلك احد الفريقين.
4. و الله يا عماه لو وضعوا الشمس في يمينى و القمر في شمالى على ان اترك هذا الامر حتى يظهره الله او اهلك فيه ما تركته.
5. «سيره ابن هشام»،ج 1/265-266.
6. لبس ما تسوموننى،اتعطونى ابنكم اغذوه لكم و اعطيكم ابنى تقتلونه؟«تاريخ طبرى»،ج 2/67-68 و«سيره ابن هشام»،ج 1/266-267.
7. يعطوني كلمة يملكون بها العرب و يدين لهم بها غير العرب.
8. تشهدون:ان لا اله الا الله.
9. ندع ثلاث ماة و ستين الها و نعبد الها واحدا؟.
10. «تاريخ طبرى»،ج 2/66-67،«سيره ابن هشام»،ج 1/295-296.
11. و عجبوا ان جائهم منذر منهم و قال الكافرون هذا ساحر كذاب،اجعل الآلهة الها واحدا ان هذا لشىء عجاب،و انطلق الملا منهم ان امشوا و اصبروا على آلهتكم ان هذا لشىء يراد،ما سمعنا بهذا في الملة الآخرة ان هذا الا اختلاق-سوره ص/4-7.
12. سيره ابن هشام ج 1 ص 267-268.
13. سيره ابن هشام ج 1 ص 197.
14. سوره مدثر آيات 11-25.
15. سوره حجر آيات 90-93.
16. سيره ابن هشام ج 1 ص 270-271.
17. چون عتبه فرزند ربيعه بن عبد شمس بن عبد مناف بود و نسبش در عبد مناف به نسب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مىرسيد از اين رو آن حضرت را برادر زاده خطاب مىكند.
18. سيره ابن هشام ج 1 ص 293.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر