۱۳۸۷ آبان ۲۹, چهارشنبه

سفر به طائف

كتاب: زندگانى حضرت محمد(ص) ص 222
نويسنده: رسولى محلاتى
از مجموع تواريخ چنين برمى‏آيد كه پس از فوت ابو طالب و از دست دادن آن حامى و پناه بزرگ، رسول خدا(ص)در صدد برآمد تا در مقابل مشركين حامى و پناه تازه‏اى پيدا كند و در سايه حمايت او به دعوت آسمانى خويش ادامه دهد، از اين رو در موسم حج و ايام زيارتى ديگر به نزد قبايلى كه به مكه مى‏آمدند مى‏رفت و ضمن دعوت آنها به اسلام از آنها مى‏خواست او را در پناه حمايت‏خود گيرند تا بهتر بتواند تبليغ رسالت كند و از آن جمله به ايشان مى‏فرمود: من شما را مجبور به چيزى نمى‏كنم، هر كه خواهد از روى ميل و رغبت دعوتم را بپذيرد و گرنه من كسى را مجبور نمى‏كنم، من از شما مى‏خواهم مرا از نقشه‏اى كه دشمنان براى قتل من كشيده‏اند محافظت كنيد تا تبليغ رسالت پروردگار خود را بنمايم و سرانجام هر چه‏خدا مى‏خواهد نسبت‏به من و پيروانم انجام دهد.
ابو لهب نيز كه همه جا مراقب بود تا پيغمبر خدا با قبايل عرب تماس نگيرد و از پيشرفت اسلام جلوگيرى مى‏كرد به دنبال آن حضرت مى‏آمد و مى‏گفت: اين برادرزاده من دروغگوست‏سخنش را نپذيريد، و برخى هم مانند قبيله بنى حنيفه آن حضرت را بتندى از خود راندند.
رسول خدا(ص)در اين ميان به فكر قبيله ثقيف افتاد و در صدد برآمد تا از آنها كه در طائف سكونت داشتند استمداد كند و به همين منظور با يكى دو نفر از نزديكان خود چون على(ع)و زيد بن حارثه و يا چنانكه برخى گفته‏اند: تنها به سوى طائف حركت كرد (1) و در آنجا به نزد سه نفر كه بزرگ ثقيف و هر سه برادر و فرزندان عمرو بن عمير بودند رفت، نام يكى عبد ياليل، آن ديگرى مسعود و سومى حبيب بود.
پيغمبر خدا هدف خود را از رفتن به طائف شرح داد و اذيت و آزارى را كه از قوم خود ديده بود به آنها گفت و از آنها خواست تا او را در برابر دشمنان و پيشرفت هدفش يارى كنند، اما آنها تقاضايش را نپذيرفته و هر كدام سخنى گفتند يكى از آنها گفت: من پرده كعبه را دريده باشم اگر خدا تو را به پيغمبرى فرستاده باشد!
ديگرى گفت: خدا نمى‏توانست كسى ديگرى را جز تو به پيامبرى بفرستد!سومى - كه قدرى مؤدبتر بود گفت: به خدا من هرگز با تو گفتگو نمى‏كنم زيرا اگر تو چنانكه مى‏گويى فرستاده از جانب خدا هستى و در اين ادعا كه مى‏كنى راست مى‏گويى پس بزرگتر از آنى كه من با تو گفتگو كنم و اگر دروغ مى‏گويى و بر خدا دروغ مى‏بندى پس شايستگى آن را ندارى كه با تو گفتگويى كنم.
رسول خدا(ص)مايوسانه از نزد آنها برخاست - و به نقل ابن هشام - هنگام بيرون رفتن از آنها درخواست كرد كه گفتگوى آن مجلس را پنهان دارند و مردم طائف را از سخنانى كه ميان ايشان رد و بدل شده بود آگاه نسازند، و اين بدان جهت‏بود كه نمى‏خواست‏سخنان عبد ياليل و برادرانش گوشزد مردم طائف و موجب گستاخى آنان‏نسبت‏بدان حضرت گردد و شايد هم نمى‏خواست گفتار آنها به گوش بزرگان قريش در مكه برسد و موجب شماتت آنها شود.
اما آنها درخواست پيغمبر خدا را ناديده گرفته و ماجرا را به گوش مردم رساندند و بالاتر آنكه اوباش شهر را وادار به دشنام و استهزاى آن حضرت كردند و همين سبب شد تا چون رسول خدا(ص)خواست از ميان شهر عبور كند از دو طرف او را احاطه كرده و زبان به دشنام و استهزا بگشايند و بلكه پس از چند روز توقف روزى بر آن حضرت حمله كرده سنگ بر پاهاى مباركش زدند و بدين وضع ناهنجار آن بزرگوار را از شهر بيرون كردند.
رسول خدا(ص)به هر ترتيبى بود از دست آن فرومايگان خود را نجات داده از شهر بيرون آمد و در سايه ديوارى از باغهاى خارج شهر آرميد تا قدرى از خستگى رهايى يابد و خون پاهاى خود را پاك كند، و در آن حال رو به درگاه محبوب واقعى و پناهگاه هميشگى خود يعنى خداى بزرگ كرده و شكوه حال بدو برد و با ذكر او دل خويش را آرامش بخشيد و از آن جمله گفت:
«اللهم اليك اشكو ضعف قوتى، و قلة حيلتى و هوانى على الناس يا ارحم الراحمين، انت رب المستضعفين و انت ربى، الى من تكلنى، الى بعيد يتهجمنى، ام الى عدو ملكته امرى، ان لم يكن بك على غضب فلا ابالى و لكن عافيتك هى اوسع لى، اعوذ بنور وجهك الذى اشرقت له الظلمات و صلح عليه امر الدنيا و الآخرة من ان تنزل بى غضبك او يحل على سخطك، لك العتبى حتى ترضى و لا حول و لا قوة الا بك‏».
[پروردگارا من شكوه ناتوانى و بى پناهى خود و استهزاى مردم را نسبت‏به خويش به درگاه تو مى‏آورم اى مهربانترين مهربانها!تو خداى ناتوانان و پروردگار منى، مرا در اين حال به دست كه مى‏سپارى؟به دست‏بيگانگانى كه با ترشرويى مرا برانند يا دشمنى كه سرنوشت مرا بدو سپرده‏اى!
خداوندا!اگر تو بر من خشمناك نباشى باكى ندارم ولى عافيت تو بر من فراختر و گواراتر است.
من به نور ذاتت كه همه تاريكيها را روشن كرده و كار دنيا و آخرت را اصلاح مى‏كند پناه مى‏برم از اينكه خشم تو بر من فرود آيد يا سخط و غضبت‏بر من فرو ريزد، ملامت(يا بازخواست)حق توست تا آن گاه كه خوشنود شوى و نيرو و قدرتى‏جز به دست تو نيست. ]باغ مزبور تاكستانى بود متعلق به عتبه و شيبه دو تن از بزرگان مكه كه خود در آنجا بودند و چون از ماجرا مطلع شدند به حال آن بزرگوار ترحم كرده و به غلامى كه در باغ داشتند و نامش‏«عداس‏»و به كيش مسيحيت‏بود دستور دادند خوشه انگورى بچيند و براى آن حضرت ببرد.
عداس طبق دستور آن دو، خوشه انگورى چيده و در ظرفى نهاد و براى رسول خدا(ص)آورد، عداس ديد چون رسول خدا(ص)خواست دست‏به طرف انگور دراز كند و خواست دانه‏اى از آن بكند«بسم الله‏»گفت و نام خدا را بر زبان جارى كرد، عداس با تعجب گفت: اين جمله كه تو گفتى در ميان مردم اين سرزمين معمول نيست، رسول خدا پرسيد:
- تو اهل كدام شهر هستى و آيين تو چيست؟
عداس - من مسيحى مذهب و اهل نينوى هستم!
رسول خدا(ص)از شهر همان مرد شايسته - يعنى - يونس بن متى؟
عداس - يونس بن متى را از كجا مى‏شناسى؟
فرمود - او برادر من و پيغمبر خدا بود و من نيز پيغمبر و فرستاده خدايم.
عداس كه اين سخن را شنيد پيش آمده سر آن حضرت را بوسيد و سپس روى پاهاى خون آلود وى افتاد.
عتبه و شيبه كه ناظر اين جريان بودند به يكديگر گفتند: اين مرد غلام ما را از راه به در برد.
و چون عداس به نزد آن دو برگشت از او پرسيدند: چرا سر و دست و پاى اين مرد را بوسيدى؟
گفت: كارى براى من بهتر از اين كار نبود، زيرا اين مرد از چيزهايى خبر داد كه جز پيغمبران كسى از آن چيزها خبر ندارد، عتبه و شيبه بدو گفتند:
ولى مواظب باش اين مرد تو را از دين و آيينى كه دارى بيرون نبرد كه آيين تو بهتراز دين اوست.
و مدت توقف آن حضرت را در طائف برخى ده روز و برخى يك ماه ذكر كرده‏اند. (2)
بازگشت رسول خدا(ص)به مكه
طبرسى(ره)از على بن ابراهيم نقل كرده هنگامى كه رسول خدا(ص)از طائف بازگشت و به نزديكى مكه رسيد چون به حال عمره بود و مى‏خواست طواف و سعى انجام دهد در صدد برآمد تا در پناه يكى از بزرگان مكه درآيد و با خيالى آسوده از دشمنان اعمال عمره را انجام دهد، از اين رو مردى از قريش را كه در خفا مسلمان شده بود ديدار كرده فرمود: به نزد اخنس بن شريق برو بدو بگو: محمد از تو مى‏خواهد او را در پناه خود درآورى تا اعمال عمره خود را انجام دهد!
مرد قرشى به نزد اخنس آمد و پيغام را رسانيد و او در جواب گفت: من از قريش نيستم بلكه جزء همپيمانان آنها هستم و ترس آن را دارم كه اگر اين كار را بكنم آنها مراعات پناه مرا نكنند و عملى از آنها سر زند كه براى هميشه موجب ننگ و عار من گردد.
مرد قرشى بازگشت و سخن او را به حضرت گفت، پيغمبر به او فرمود: نزد سهيل بن عمرو برو و همين سخن را به او بگو، و چون مرد قرشى پيغام را رسانيد سهيل نپذيرفت و براى بار سوم رسول خدا(ص)او را به نزد مطعم بن عدى فرستاد و مطعم حاضر شد كه آن حضرت را در پناه خود گيرد تا طواف و سعى و عمره را انجام دهد، و بدين ترتيب رسول خدا(ص)وارد مكه شد و براى طواف به مسجد الحرام آمد.
ابو جهل كه آن حضرت را ديد فرياد زد: اى گروه قريش اين محمد است كه اكنون تنهاست و پشتيبانش نيز از دنيا رفته اكنون شما دانيد با او!
طعيمه بن عدى پيش رفته گفت: حرف نزن كه مطعم بن عدى او را پناه داده!
ابو جهل بيتابانه نزد مطعم آمد و گفت: از دين بيرون رفته‏اى يا فقط پناهندگى او راپذيرفته‏اى؟مطعم گفت: از دين خارج نشده‏ام ولى او را پناه داده‏ام، ابو جهل گفت: ما هم به پناه تو احترام مى‏گذاريم، و از آن سو رسول خدا(ص)چون طواف و سعى را انجام داد نزد مطعم آمده و ضمن اظهار تشكر فرمود: پناه خود را پس بگير!مطعم گفت: چه مى‏شود اگر از اين پس نيز در پناه من باشى؟فرمود: دوست ندارم بيش از يك روز در پناه مشركى به سر برم، مطعم نيز جريان را به قريش اطلاع داده و اعلان كرد: محمد از پناه من خارج شد (3) .
پى‏نوشت‏ها:
1. در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 14، (چاپ جديد)، نقل كرده كه فقط على(ع)همراه آن حضرت بود و در همان كتاب، ج 4، ص 27 از مدائنى روايت كرده كه على(ع)و زيد هر دو با آن حضرت بودند و در سيره ابن هشام آمده كه تنها به طائف سفر كرد.
2. سيرة المصطفى، ص 221، الصحيح من السيرة، ج 2، ص 164.
3. برخى از سيره نويسان در صحت اين داستان ترديد كرده آن را بعيد دانسته‏اند و گفته‏اند: چگونه ممكن است
رسول خدا در پناه مشركى در آيد، اگر چه براى انجام يك عمل واجب مانند عمره باشد؟اما ما در نظاير اين حديث پيش از اين گفته‏ايم كه استبعاد نمى‏تواند مدرك اين گونه مسائل تاريخى قرار گيرد، مگر آنكه سند حديث مخدوش باشد و دليلى بر اثبات آن از نظر سند نداشته باشيم و العلم عند الله.

هیچ نظری موجود نیست: