كتاب: زندگانى حضرت محمد(ص) ص 477
نويسنده: رسولى محلاتى
در كتاب المنتقى در حوادث سال پنجم مىنويسد در اين سال مردم مدينه به خشكسالى دچار شدند و به نزد رسول خدا(ص)آمده و گفتند: اى پيغمبر خدا!باران قطع شده و درختان خشك گرديده و علوفه تمام گشته و چهار پايان و مواشى به هلاكت رسيدهاند، از خداى خود بخواه تا براى ما بارانى بفرستد!
رسول خدا بدانها فرمود: فلان روز كه شد بياييد تا براى اين كار بيرون برويم و همراه خود مقدارى صدقه هم بياوريد.
چون روز موعود فرا رسيد پيغمبر آمد و مردم نيز بيرون آمدند و همگى با حال آرامش و وقار به سوى بيابان حركت كردند و در جايى به نماز ايستادند و چون نماز به پايان رسيد رسول خدا(ص)برخاسته و عباى خود را وارونه كرد و رو به مردم ايستاده دستها را به سوى آسمان بلند كرد، آن گاه اين دعا را خواند:
«اللهم اسقنا و اغثنا، غيثا مغيثا، و حيا ربيعا، و جدا طبقا معذقا عاما هنيئا مريئا. . . »
تا به آخر دعاى مفصلى كه از آن حضرت نقل شده است.
راوى حديث كه انس بن مالك است گويد: ما هنوز از جاى بر نخاسته بوديم كه تكههاى ابر ظاهر شد و تدريجا همه آسمان را ابر گرفت و باران شروع شد و يكسره تا فتشبانه روز پيوسته باران آمد تا حدى كه مردم به نزد آن حضرت آمده و گفتند:
اى رسول خدا زمينها را يكسره آب گرفته و خانهها ويران گشته و راهها بسته شد از خدا بخواه تا باران را از ما بگرداند. پيغمبر كه در آن وقتبالاى منبر بود از گفتار آنها كه حكايت از زود رنجى انسان در كارها مىكرد خنديد و سپس دستها را به آسمان بلند كرده گفت:
«حوالينا و لا علينا، اللهم على رؤس الظراب و منابت الشجر و بطون الاودية و ظهور الاكام».
[پروردگارا بر اطراف ما ببار نه بر ما، خدايا بر بالاى تپهها و پاى درختان و شكم درهها و پشت كوهها!]ناگهان ابرهايى كه بالاى سر شهر بود از هم باز شد و مانند حلقه و سپرى دايرهوار شهر را در بر گرفت كه به اطراف مىباريد و در شهر مدينه قطرهاى نمىباريد.
نويسنده: رسولى محلاتى
در كتاب المنتقى در حوادث سال پنجم مىنويسد در اين سال مردم مدينه به خشكسالى دچار شدند و به نزد رسول خدا(ص)آمده و گفتند: اى پيغمبر خدا!باران قطع شده و درختان خشك گرديده و علوفه تمام گشته و چهار پايان و مواشى به هلاكت رسيدهاند، از خداى خود بخواه تا براى ما بارانى بفرستد!
رسول خدا بدانها فرمود: فلان روز كه شد بياييد تا براى اين كار بيرون برويم و همراه خود مقدارى صدقه هم بياوريد.
چون روز موعود فرا رسيد پيغمبر آمد و مردم نيز بيرون آمدند و همگى با حال آرامش و وقار به سوى بيابان حركت كردند و در جايى به نماز ايستادند و چون نماز به پايان رسيد رسول خدا(ص)برخاسته و عباى خود را وارونه كرد و رو به مردم ايستاده دستها را به سوى آسمان بلند كرد، آن گاه اين دعا را خواند:
«اللهم اسقنا و اغثنا، غيثا مغيثا، و حيا ربيعا، و جدا طبقا معذقا عاما هنيئا مريئا. . . »
تا به آخر دعاى مفصلى كه از آن حضرت نقل شده است.
راوى حديث كه انس بن مالك است گويد: ما هنوز از جاى بر نخاسته بوديم كه تكههاى ابر ظاهر شد و تدريجا همه آسمان را ابر گرفت و باران شروع شد و يكسره تا فتشبانه روز پيوسته باران آمد تا حدى كه مردم به نزد آن حضرت آمده و گفتند:
اى رسول خدا زمينها را يكسره آب گرفته و خانهها ويران گشته و راهها بسته شد از خدا بخواه تا باران را از ما بگرداند. پيغمبر كه در آن وقتبالاى منبر بود از گفتار آنها كه حكايت از زود رنجى انسان در كارها مىكرد خنديد و سپس دستها را به آسمان بلند كرده گفت:
«حوالينا و لا علينا، اللهم على رؤس الظراب و منابت الشجر و بطون الاودية و ظهور الاكام».
[پروردگارا بر اطراف ما ببار نه بر ما، خدايا بر بالاى تپهها و پاى درختان و شكم درهها و پشت كوهها!]ناگهان ابرهايى كه بالاى سر شهر بود از هم باز شد و مانند حلقه و سپرى دايرهوار شهر را در بر گرفت كه به اطراف مىباريد و در شهر مدينه قطرهاى نمىباريد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر