كتاب: زندگانى حضرت محمد(ص) ص 291
نويسنده: رسولى محلاتى
سبب اين غزوه آن بود كه به پيغمبر اطلاع دادند جمعى از قبيله غطفان به فكر افتادهاند تا به مدينه حمله كنند و براى اين كار افراد و اسلحه تهيه مىكنند، رسول خدا(ص)با چهارصد و پنجاه نفر از مسلمانان به قصد پراكنده ساختن و جلوگيرى آنها به«ذى امر»رفت و در آنجا فرود آمد رئيس قبيله مزبور شخصى بود بنام دعثور بن حارث، هنگامى كه رسول خدا و همراهان بدانجا فرود آمدند باران گرفت و رسول خدا(ص)به كنار درختى رفته بود كه باران شدت يافت و تدريجا سيلى برخاست و دره«امر»را فرا گرفت.
پيغمبر خدا در آن سوى دره بود و يارانش اين طرف دره كه سيل برخاست و ميان آن حضرت و يارانش جدايى انداخت، رسول خدا(ص)جامه خود را كه در اثر آمدن بارانتر شده بود از تن بيرون كرد و فشارى داده روى آن درخت انداخت تا خشك شود و خود زير آن درختخوابيد.
افراد قبيله غطفان كه در تمام اين احوال ناظر رفتار پيغمبر بودند چون آن حضرت را تنها ديدند و سيل خروشان را نيز كه مانع بزرگى ميان آن حضرت و اصحاب بود مشاهده كردند به دعثور بن حارث كه - گذشته از سمت رياستبر آنها - مرد شجاع وبى باكى بود گفتند: فرصتخوبى براى تو پيش آمده تا بتوانى محمد را براحتى به قتل برسانى و خيال خود و ديگران را آسوده كنى زيرا اگر فرضا ياران خود را نيز در اينجا به كمك طلب نمايد آنها نمىتوانند به او كمك كنند!
دعثور از جا برخاسته و شمشير برانى از ميان شمشيرهايى كه داشتند انتخاب كرد و همچنان تا بالاى سر پيغمبر(ص)آمد و آنجا با شمشير برهنه ايستاد و گفت:
اى محمد كيست كه اكنون بتواند تو را از دست من نجات داده و نگهبانى كند؟
رسول خدا(ص)با آرامى فرمود: «الله»!
در اين وقت جبرئيل - كه مامور نگهبانى آن حضرت بود - دستى به سينه دعثور زد كه به زمين افتاد و شمشير از دستش به يكسو پريد!
رسول خدا(ص)از جا برخاست و شمشير را برداشته بالاى سر او آمد و فرمود:
- كيست كه اكنون تو را از دست من حفظ كند؟
دعثور گفت: هيچكس، و من براستى گواهى مىدهم جز خداى يگانه خدايى نيست و تو هم پيغمبر و فرستاده خدايى!و به خدا سوگند از اين پس هرگز دشمنى را عليه تو جمع آورى نخواهم كرد.
در اين وقت رسول خدا(ص)شمشيرش را به او داد و دعثور برخاسته به راه افتاد، سپس روى خود را به آن حضرت كرده گفت:
به خدا سوگند تو بهتر از من هستى!
اين را گفته و به نزد قبيله خود برگشت و چون از وى پرسيدند: چه شد كه او را نكشتى؟ گفت: مردى سفيد پوش و بلند قامت را ديدم كه بر سينهام زد و چنانكه ديديد به پشت روى زمين افتادم و دانستم كه او فرشتهاى بود و گواهى دهم كه محمد رسول خداست و از اين پس ديگر كسى را عليه او تحريك نخواهم كرد. (1) و به دنبال اين گفتار مردم را به اسلام دعوت كرد و از آن پس مسلمان گرديد.
پىنوشت:
1. گروهى از مورخين نظير اين داستان را در جنگ ذات الرقاع كه در سال چهارم يا پنجم اتفاق افتاد ذكر كرده و به جاى«دعثور»نيز«غورث»ذكر شده و در كتاب شريف كافى نيز از امام صادق(ع)همان گونه نقل شده است، و الله اعلم.
نويسنده: رسولى محلاتى
سبب اين غزوه آن بود كه به پيغمبر اطلاع دادند جمعى از قبيله غطفان به فكر افتادهاند تا به مدينه حمله كنند و براى اين كار افراد و اسلحه تهيه مىكنند، رسول خدا(ص)با چهارصد و پنجاه نفر از مسلمانان به قصد پراكنده ساختن و جلوگيرى آنها به«ذى امر»رفت و در آنجا فرود آمد رئيس قبيله مزبور شخصى بود بنام دعثور بن حارث، هنگامى كه رسول خدا و همراهان بدانجا فرود آمدند باران گرفت و رسول خدا(ص)به كنار درختى رفته بود كه باران شدت يافت و تدريجا سيلى برخاست و دره«امر»را فرا گرفت.
پيغمبر خدا در آن سوى دره بود و يارانش اين طرف دره كه سيل برخاست و ميان آن حضرت و يارانش جدايى انداخت، رسول خدا(ص)جامه خود را كه در اثر آمدن بارانتر شده بود از تن بيرون كرد و فشارى داده روى آن درخت انداخت تا خشك شود و خود زير آن درختخوابيد.
افراد قبيله غطفان كه در تمام اين احوال ناظر رفتار پيغمبر بودند چون آن حضرت را تنها ديدند و سيل خروشان را نيز كه مانع بزرگى ميان آن حضرت و اصحاب بود مشاهده كردند به دعثور بن حارث كه - گذشته از سمت رياستبر آنها - مرد شجاع وبى باكى بود گفتند: فرصتخوبى براى تو پيش آمده تا بتوانى محمد را براحتى به قتل برسانى و خيال خود و ديگران را آسوده كنى زيرا اگر فرضا ياران خود را نيز در اينجا به كمك طلب نمايد آنها نمىتوانند به او كمك كنند!
دعثور از جا برخاسته و شمشير برانى از ميان شمشيرهايى كه داشتند انتخاب كرد و همچنان تا بالاى سر پيغمبر(ص)آمد و آنجا با شمشير برهنه ايستاد و گفت:
اى محمد كيست كه اكنون بتواند تو را از دست من نجات داده و نگهبانى كند؟
رسول خدا(ص)با آرامى فرمود: «الله»!
در اين وقت جبرئيل - كه مامور نگهبانى آن حضرت بود - دستى به سينه دعثور زد كه به زمين افتاد و شمشير از دستش به يكسو پريد!
رسول خدا(ص)از جا برخاست و شمشير را برداشته بالاى سر او آمد و فرمود:
- كيست كه اكنون تو را از دست من حفظ كند؟
دعثور گفت: هيچكس، و من براستى گواهى مىدهم جز خداى يگانه خدايى نيست و تو هم پيغمبر و فرستاده خدايى!و به خدا سوگند از اين پس هرگز دشمنى را عليه تو جمع آورى نخواهم كرد.
در اين وقت رسول خدا(ص)شمشيرش را به او داد و دعثور برخاسته به راه افتاد، سپس روى خود را به آن حضرت كرده گفت:
به خدا سوگند تو بهتر از من هستى!
اين را گفته و به نزد قبيله خود برگشت و چون از وى پرسيدند: چه شد كه او را نكشتى؟ گفت: مردى سفيد پوش و بلند قامت را ديدم كه بر سينهام زد و چنانكه ديديد به پشت روى زمين افتادم و دانستم كه او فرشتهاى بود و گواهى دهم كه محمد رسول خداست و از اين پس ديگر كسى را عليه او تحريك نخواهم كرد. (1) و به دنبال اين گفتار مردم را به اسلام دعوت كرد و از آن پس مسلمان گرديد.
پىنوشت:
1. گروهى از مورخين نظير اين داستان را در جنگ ذات الرقاع كه در سال چهارم يا پنجم اتفاق افتاد ذكر كرده و به جاى«دعثور»نيز«غورث»ذكر شده و در كتاب شريف كافى نيز از امام صادق(ع)همان گونه نقل شده است، و الله اعلم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر