۱۳۸۷ آبان ۳۰, پنجشنبه

روشن شدن آتش اختلاف ميان مهاجر و انصار و تدبير پيامبر

كتاب: زندگانى حضرت محمد(ص) ص 482
نويسنده: رسولى محلاتى
در جريان مراجعت از جنگ با بنى مصطلق يكى از مهاجرين به نام جهجاه براى آوردن آب بر سر چاهى رفت و هنگام برداشتن آب دلو او به دلو مردى از انصار به نام سنان بن وبر گير كرد و در نتيجه نزاعشان در گرفت و جهجاه سيلى محكمى به گوش سنان زد و سنان نيز انصار را به يارى طلبيد و جهجاه هم از مهاجرين استمداد كرد و چيزى نمانده بود كه مهاجر و انصار در آن بيابان به جان يكديگر بريزند و جنگ خونينى برپا شود كه با ميانجيگرى برخى از اصحاب برطرف شد.
عبد الله بن ابى كه با گروهى از منافقان مدينه به اميد غنيمت و پيدا كردن مالى همراه مسلمانان آمده بودند، وقتى سروصدا را شنيد پرسيد: چه خبر است؟و چون ماجرا را براى او گفتند با ناراحتى و خشم گفت:
اين بدبختى است كه شما خودتان به سر خود آورديد، اينان را به خانه‏ها و شهر و ديار خود آورديد و اموال و دارايى خود را بى‏ريا در اختيارشان گذارديد، خود را سپر آنها ساختيد و جان خود را فداى ايشان كرديد!و به دنبال اين سخنان جمله زير را كه خداى تعالى در قرآن از او نقل كرده گفت:
«لئن رجعنا الى المدينة ليخرجن الاعز منها الاذل. . . »! (1)
[اگر به مدينه بازگشتيم آن كس كه عزيزتر است‏خوارترين و ذليل‏ترين افراد را بيرون خواهد كرد]و مقصودش از«عزيزترين افراد»خودش بود، و از«خوارترين افراد»رسول خدا و مسلمانان را منظور داشت.
زيد بن ارقم يكى از جوانان انصار كه اين سخن را شنيد پيش رسول خدا آمده و آنچه را از عبد الله شنيده بود براى آن حضرت نقل كرد. پيغمبر بدو فرمود: اى پسر شايد اشتباه كرده‏اى؟گفت: نه فرمود: شايد بر او تندى كرده‏اى؟گفت: نه به خدا سوگند.
در اين وقت رسول خدا(ص)در زير درختى نشسته بود و جمعى از اصحاب نيز اطراف او بودند و هنگام ظهر بود، پيغمبر كه اين سخنان را از زيد شنيد دستور حركت داد و بى‏درنگ خود بر مركب سوار شده ديگران نيز حركت كردند.
در اين وقت‏سعد بن عباده و به قولى اسيد بن حضير - كه هر دو از سركردگان انصار بودند - به نزد آن حضرت آمده عرض كرد: اى رسول خدا رسم شما نبوده كه هيچ گاه در چنين وقتى حركت كنيد آيا اتفاقى افتاده؟
فرمود: مگر نمى‏دانى صاحب شما چه گفته است؟
عرض كرد: ما جز شما صاحبى نداريم!
فرمود: عبد الله بن ابى.
پرسيد: مگر چه گفته است؟
فرمود: گفته است: اگر به مدينه بازگرديم عزيزترين افراد ذليلترين را از شهر بيرون مى‏كند!
عرض كرد: عزيزترين افراد شما هستى و خوارترين اوست و اگر بخواهى مى‏توانى او را از شهر بيرون كنى!و سخن خود را ادامه داده گفت:
اى رسول خدا با او مدارا كنيد، زيرا هنگامى كه شما به مدينه آمديد مردم مى‏خواستند او را به رياست‏خود انتخاب كنند و با ورود شما برنامه رياست او به هم خورده و خيال مى‏كند شما باعث اين كار شده‏اى!
پيغمبر خدا همچنان به راه خويش ادامه داد و مسلمانان نيز حركت كردند و آن روز را تا به شب و شب را نيز يكسره تا به صبح راه رفتند و فردا نيز تا هنگام اشت‏به‏راه خود ادامه دادند، چنانكه وقتى نزديك ظهر در جايى فرود آمدند همه سپاه از خستگى به خواب عميقى فرو رفتند و رسول خدا با اين تدبير جريان روز گذشته را از ياد آنها برد و خشم و كينه‏اى را كه در اثر برخورد ميان مهاجر و انصار شعله‏ور شده بود خاموش كرد و نقشه منافقان را به هم زد، و پس از ساعتها كه از خواب برخاستند آثار خشم و كينه از دلها بيرون رفته بود.
عبد الله بن ابى كه از جريان مطلع شد به نزد رسول خدا آمده و زبان به عذر خواهى گشود و قسم خورد كه من چنين حرفى نزده‏ام، و زيد بن ارقم به شما دروغ گفته است. برخى از انصار نيز كه حضور داشتند به طرفدارى او سخنانى گفته و اظهار داشتند زيد بن ارقم جوان نورسى است و حتما اشتباه شنيده و عبد الله چنين سخنى نگفته است و جريان بدين ترتيب خاتمه پيدا كرد، ولى به دنبال آن سوره منافقين بر پيغمبر نازل شد و گفتار زيد بن ارقم را خداى تعالى تصديق كرده و عبد الله بن ابى رسوا گرديد.
عمر بن خطاب به پيغمبر پيشنهاد كرد خوب است كسى را بفرستيد تا عبد الله را بكشد ولى پيغمبر با پيشنهاد او مخالفت كرده و او را ساكت نمود.
اين ماجرا سبب شد تا انصار مدينه از عبد الله تنفر پيدا كنند و از قدر و منزلت او كاسته شود، تا آنجا كه پسر عبد الله بن ابى كه نام او نيز عبد الله و از مسلمانان پاك سرشت‏بود به نزد رسول خدا(ص)آمده عرض كرد: شنيده‏ام قصد كشتن پدر مرا داريد اگر براستى چنين تصميمى داريد اين كار را به خود من واگذار كنيد تا من سر او را براى شما بياورم، زيرا مى‏ترسم اگر شخص ديگرى اين كار را انجام دهد من نتوانم قاتل پدرم را ببينم و در نتيجه او را بكشم و مستحق آتش دوزخ گردم!
پيغمبر بدو فرمود: نه ما چنين قصدى نداريم و تا وقتى كه عبد الله زنده است ما با وى همانند يك دوست رفتار مى‏كنيم!و همين عفو و اغماض پيغمبر وسيله ديگرى براى تنفر مردم از عبد الله گرديد و سبب شد تا مورد ملامت و سرزنش مردم قرار گيرد، تا به حدى كه چون به دروازه مدينه رسيدند همين پسرش عبد الله پيش آمد و سر راه پدر را گرفته گفت: به خدا سوگند تا پيغمبر اجازه ندهد نمى‏گذارم داخل شهر شوى و امروز خواهى دانست عزيزترين مردم كيست و خوارترين افراد كدام است!عبد الله بن‏ابى كه چنان ديد كسى را نزد رسول خدا فرستاده شكايت فرزند خود را به آن حضرت كرد، و پيغمبر اسلام(ص)براى فرزند او پيغام داد كه مانع او نشود و بدين ترتيب عبد الله به مدينه در آمد.
پى‏نوشت:
1. سوره منافقون، آيه 8.

هیچ نظری موجود نیست: