كتاب: زندگانى حضرت محمد(ص) ص 482
نويسنده: رسولى محلاتى
در جريان مراجعت از جنگ با بنى مصطلق يكى از مهاجرين به نام جهجاه براى آوردن آب بر سر چاهى رفت و هنگام برداشتن آب دلو او به دلو مردى از انصار به نام سنان بن وبر گير كرد و در نتيجه نزاعشان در گرفت و جهجاه سيلى محكمى به گوش سنان زد و سنان نيز انصار را به يارى طلبيد و جهجاه هم از مهاجرين استمداد كرد و چيزى نمانده بود كه مهاجر و انصار در آن بيابان به جان يكديگر بريزند و جنگ خونينى برپا شود كه با ميانجيگرى برخى از اصحاب برطرف شد.
عبد الله بن ابى كه با گروهى از منافقان مدينه به اميد غنيمت و پيدا كردن مالى همراه مسلمانان آمده بودند، وقتى سروصدا را شنيد پرسيد: چه خبر است؟و چون ماجرا را براى او گفتند با ناراحتى و خشم گفت:
اين بدبختى است كه شما خودتان به سر خود آورديد، اينان را به خانهها و شهر و ديار خود آورديد و اموال و دارايى خود را بىريا در اختيارشان گذارديد، خود را سپر آنها ساختيد و جان خود را فداى ايشان كرديد!و به دنبال اين سخنان جمله زير را كه خداى تعالى در قرآن از او نقل كرده گفت:
«لئن رجعنا الى المدينة ليخرجن الاعز منها الاذل. . . »! (1)
[اگر به مدينه بازگشتيم آن كس كه عزيزتر استخوارترين و ذليلترين افراد را بيرون خواهد كرد]و مقصودش از«عزيزترين افراد»خودش بود، و از«خوارترين افراد»رسول خدا و مسلمانان را منظور داشت.
زيد بن ارقم يكى از جوانان انصار كه اين سخن را شنيد پيش رسول خدا آمده و آنچه را از عبد الله شنيده بود براى آن حضرت نقل كرد. پيغمبر بدو فرمود: اى پسر شايد اشتباه كردهاى؟گفت: نه فرمود: شايد بر او تندى كردهاى؟گفت: نه به خدا سوگند.
در اين وقت رسول خدا(ص)در زير درختى نشسته بود و جمعى از اصحاب نيز اطراف او بودند و هنگام ظهر بود، پيغمبر كه اين سخنان را از زيد شنيد دستور حركت داد و بىدرنگ خود بر مركب سوار شده ديگران نيز حركت كردند.
در اين وقتسعد بن عباده و به قولى اسيد بن حضير - كه هر دو از سركردگان انصار بودند - به نزد آن حضرت آمده عرض كرد: اى رسول خدا رسم شما نبوده كه هيچ گاه در چنين وقتى حركت كنيد آيا اتفاقى افتاده؟
فرمود: مگر نمىدانى صاحب شما چه گفته است؟
عرض كرد: ما جز شما صاحبى نداريم!
فرمود: عبد الله بن ابى.
پرسيد: مگر چه گفته است؟
فرمود: گفته است: اگر به مدينه بازگرديم عزيزترين افراد ذليلترين را از شهر بيرون مىكند!
عرض كرد: عزيزترين افراد شما هستى و خوارترين اوست و اگر بخواهى مىتوانى او را از شهر بيرون كنى!و سخن خود را ادامه داده گفت:
اى رسول خدا با او مدارا كنيد، زيرا هنگامى كه شما به مدينه آمديد مردم مىخواستند او را به رياستخود انتخاب كنند و با ورود شما برنامه رياست او به هم خورده و خيال مىكند شما باعث اين كار شدهاى!
پيغمبر خدا همچنان به راه خويش ادامه داد و مسلمانان نيز حركت كردند و آن روز را تا به شب و شب را نيز يكسره تا به صبح راه رفتند و فردا نيز تا هنگام اشتبهراه خود ادامه دادند، چنانكه وقتى نزديك ظهر در جايى فرود آمدند همه سپاه از خستگى به خواب عميقى فرو رفتند و رسول خدا با اين تدبير جريان روز گذشته را از ياد آنها برد و خشم و كينهاى را كه در اثر برخورد ميان مهاجر و انصار شعلهور شده بود خاموش كرد و نقشه منافقان را به هم زد، و پس از ساعتها كه از خواب برخاستند آثار خشم و كينه از دلها بيرون رفته بود.
عبد الله بن ابى كه از جريان مطلع شد به نزد رسول خدا آمده و زبان به عذر خواهى گشود و قسم خورد كه من چنين حرفى نزدهام، و زيد بن ارقم به شما دروغ گفته است. برخى از انصار نيز كه حضور داشتند به طرفدارى او سخنانى گفته و اظهار داشتند زيد بن ارقم جوان نورسى است و حتما اشتباه شنيده و عبد الله چنين سخنى نگفته است و جريان بدين ترتيب خاتمه پيدا كرد، ولى به دنبال آن سوره منافقين بر پيغمبر نازل شد و گفتار زيد بن ارقم را خداى تعالى تصديق كرده و عبد الله بن ابى رسوا گرديد.
عمر بن خطاب به پيغمبر پيشنهاد كرد خوب است كسى را بفرستيد تا عبد الله را بكشد ولى پيغمبر با پيشنهاد او مخالفت كرده و او را ساكت نمود.
اين ماجرا سبب شد تا انصار مدينه از عبد الله تنفر پيدا كنند و از قدر و منزلت او كاسته شود، تا آنجا كه پسر عبد الله بن ابى كه نام او نيز عبد الله و از مسلمانان پاك سرشتبود به نزد رسول خدا(ص)آمده عرض كرد: شنيدهام قصد كشتن پدر مرا داريد اگر براستى چنين تصميمى داريد اين كار را به خود من واگذار كنيد تا من سر او را براى شما بياورم، زيرا مىترسم اگر شخص ديگرى اين كار را انجام دهد من نتوانم قاتل پدرم را ببينم و در نتيجه او را بكشم و مستحق آتش دوزخ گردم!
پيغمبر بدو فرمود: نه ما چنين قصدى نداريم و تا وقتى كه عبد الله زنده است ما با وى همانند يك دوست رفتار مىكنيم!و همين عفو و اغماض پيغمبر وسيله ديگرى براى تنفر مردم از عبد الله گرديد و سبب شد تا مورد ملامت و سرزنش مردم قرار گيرد، تا به حدى كه چون به دروازه مدينه رسيدند همين پسرش عبد الله پيش آمد و سر راه پدر را گرفته گفت: به خدا سوگند تا پيغمبر اجازه ندهد نمىگذارم داخل شهر شوى و امروز خواهى دانست عزيزترين مردم كيست و خوارترين افراد كدام است!عبد الله بنابى كه چنان ديد كسى را نزد رسول خدا فرستاده شكايت فرزند خود را به آن حضرت كرد، و پيغمبر اسلام(ص)براى فرزند او پيغام داد كه مانع او نشود و بدين ترتيب عبد الله به مدينه در آمد.
پىنوشت:
1. سوره منافقون، آيه 8.
نويسنده: رسولى محلاتى
در جريان مراجعت از جنگ با بنى مصطلق يكى از مهاجرين به نام جهجاه براى آوردن آب بر سر چاهى رفت و هنگام برداشتن آب دلو او به دلو مردى از انصار به نام سنان بن وبر گير كرد و در نتيجه نزاعشان در گرفت و جهجاه سيلى محكمى به گوش سنان زد و سنان نيز انصار را به يارى طلبيد و جهجاه هم از مهاجرين استمداد كرد و چيزى نمانده بود كه مهاجر و انصار در آن بيابان به جان يكديگر بريزند و جنگ خونينى برپا شود كه با ميانجيگرى برخى از اصحاب برطرف شد.
عبد الله بن ابى كه با گروهى از منافقان مدينه به اميد غنيمت و پيدا كردن مالى همراه مسلمانان آمده بودند، وقتى سروصدا را شنيد پرسيد: چه خبر است؟و چون ماجرا را براى او گفتند با ناراحتى و خشم گفت:
اين بدبختى است كه شما خودتان به سر خود آورديد، اينان را به خانهها و شهر و ديار خود آورديد و اموال و دارايى خود را بىريا در اختيارشان گذارديد، خود را سپر آنها ساختيد و جان خود را فداى ايشان كرديد!و به دنبال اين سخنان جمله زير را كه خداى تعالى در قرآن از او نقل كرده گفت:
«لئن رجعنا الى المدينة ليخرجن الاعز منها الاذل. . . »! (1)
[اگر به مدينه بازگشتيم آن كس كه عزيزتر استخوارترين و ذليلترين افراد را بيرون خواهد كرد]و مقصودش از«عزيزترين افراد»خودش بود، و از«خوارترين افراد»رسول خدا و مسلمانان را منظور داشت.
زيد بن ارقم يكى از جوانان انصار كه اين سخن را شنيد پيش رسول خدا آمده و آنچه را از عبد الله شنيده بود براى آن حضرت نقل كرد. پيغمبر بدو فرمود: اى پسر شايد اشتباه كردهاى؟گفت: نه فرمود: شايد بر او تندى كردهاى؟گفت: نه به خدا سوگند.
در اين وقت رسول خدا(ص)در زير درختى نشسته بود و جمعى از اصحاب نيز اطراف او بودند و هنگام ظهر بود، پيغمبر كه اين سخنان را از زيد شنيد دستور حركت داد و بىدرنگ خود بر مركب سوار شده ديگران نيز حركت كردند.
در اين وقتسعد بن عباده و به قولى اسيد بن حضير - كه هر دو از سركردگان انصار بودند - به نزد آن حضرت آمده عرض كرد: اى رسول خدا رسم شما نبوده كه هيچ گاه در چنين وقتى حركت كنيد آيا اتفاقى افتاده؟
فرمود: مگر نمىدانى صاحب شما چه گفته است؟
عرض كرد: ما جز شما صاحبى نداريم!
فرمود: عبد الله بن ابى.
پرسيد: مگر چه گفته است؟
فرمود: گفته است: اگر به مدينه بازگرديم عزيزترين افراد ذليلترين را از شهر بيرون مىكند!
عرض كرد: عزيزترين افراد شما هستى و خوارترين اوست و اگر بخواهى مىتوانى او را از شهر بيرون كنى!و سخن خود را ادامه داده گفت:
اى رسول خدا با او مدارا كنيد، زيرا هنگامى كه شما به مدينه آمديد مردم مىخواستند او را به رياستخود انتخاب كنند و با ورود شما برنامه رياست او به هم خورده و خيال مىكند شما باعث اين كار شدهاى!
پيغمبر خدا همچنان به راه خويش ادامه داد و مسلمانان نيز حركت كردند و آن روز را تا به شب و شب را نيز يكسره تا به صبح راه رفتند و فردا نيز تا هنگام اشتبهراه خود ادامه دادند، چنانكه وقتى نزديك ظهر در جايى فرود آمدند همه سپاه از خستگى به خواب عميقى فرو رفتند و رسول خدا با اين تدبير جريان روز گذشته را از ياد آنها برد و خشم و كينهاى را كه در اثر برخورد ميان مهاجر و انصار شعلهور شده بود خاموش كرد و نقشه منافقان را به هم زد، و پس از ساعتها كه از خواب برخاستند آثار خشم و كينه از دلها بيرون رفته بود.
عبد الله بن ابى كه از جريان مطلع شد به نزد رسول خدا آمده و زبان به عذر خواهى گشود و قسم خورد كه من چنين حرفى نزدهام، و زيد بن ارقم به شما دروغ گفته است. برخى از انصار نيز كه حضور داشتند به طرفدارى او سخنانى گفته و اظهار داشتند زيد بن ارقم جوان نورسى است و حتما اشتباه شنيده و عبد الله چنين سخنى نگفته است و جريان بدين ترتيب خاتمه پيدا كرد، ولى به دنبال آن سوره منافقين بر پيغمبر نازل شد و گفتار زيد بن ارقم را خداى تعالى تصديق كرده و عبد الله بن ابى رسوا گرديد.
عمر بن خطاب به پيغمبر پيشنهاد كرد خوب است كسى را بفرستيد تا عبد الله را بكشد ولى پيغمبر با پيشنهاد او مخالفت كرده و او را ساكت نمود.
اين ماجرا سبب شد تا انصار مدينه از عبد الله تنفر پيدا كنند و از قدر و منزلت او كاسته شود، تا آنجا كه پسر عبد الله بن ابى كه نام او نيز عبد الله و از مسلمانان پاك سرشتبود به نزد رسول خدا(ص)آمده عرض كرد: شنيدهام قصد كشتن پدر مرا داريد اگر براستى چنين تصميمى داريد اين كار را به خود من واگذار كنيد تا من سر او را براى شما بياورم، زيرا مىترسم اگر شخص ديگرى اين كار را انجام دهد من نتوانم قاتل پدرم را ببينم و در نتيجه او را بكشم و مستحق آتش دوزخ گردم!
پيغمبر بدو فرمود: نه ما چنين قصدى نداريم و تا وقتى كه عبد الله زنده است ما با وى همانند يك دوست رفتار مىكنيم!و همين عفو و اغماض پيغمبر وسيله ديگرى براى تنفر مردم از عبد الله گرديد و سبب شد تا مورد ملامت و سرزنش مردم قرار گيرد، تا به حدى كه چون به دروازه مدينه رسيدند همين پسرش عبد الله پيش آمد و سر راه پدر را گرفته گفت: به خدا سوگند تا پيغمبر اجازه ندهد نمىگذارم داخل شهر شوى و امروز خواهى دانست عزيزترين مردم كيست و خوارترين افراد كدام است!عبد الله بنابى كه چنان ديد كسى را نزد رسول خدا فرستاده شكايت فرزند خود را به آن حضرت كرد، و پيغمبر اسلام(ص)براى فرزند او پيغام داد كه مانع او نشود و بدين ترتيب عبد الله به مدينه در آمد.
پىنوشت:
1. سوره منافقون، آيه 8.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر