۱۳۸۷ آبان ۳۰, پنجشنبه

دعوت سران جهان به اسلام

كتاب: فروغ ابديت، ج 2، ص 207
نويسنده: جعفر سبحانى
پيمان‏«حديبيه‏»،فكر پيامبر را از ناحيه جنوب(مكه)آسوده ساخت و در پرتو اين آرامش،گروهى از سران عرب به آئين اسلام گرويدند.در اين هنگام،رهبر گرامى مسلمانان فرصت را مغتنم شمرد،و با زمامداران وقت و رؤساء قبايل و رهبران مذهبى مسيحيان جهان آن روز،باب مكاتبه را باز نمود،و آئين خود را(كه در آن روز از دائره يك عقيده ساده گام فراتر نهاده و مى‏توانست همه بشر را زير لواى توحيد و تعاليم عالى اجتماعى و اخلاقى خود گرد آورد)به ملل زنده جهان آن روز عرضه داشت.
اين نخستين گامى بود كه پيامبر پس از 19 سال كشمكش با قريش لجوج،برداشت.اگر دشمنان داخلى،با نبردهاى خونين خود او را مشغول نمى‏ساختند،پيامبر پيش از اين، به دعوت ملل جهان دست مى‏زد.ولى حملات ناجوانمردانه عرب او را مجبور ساخت،كه قسمت مهمى از وقت‏خود را به امر دفاع از حوزه اسلام صرف نمايد.
نامه‏هائى كه پيامبر گرامى،به عنوان دعوت اسلام به امراء و سلاطين،و رؤساء قبائل و شخصيتهاى برجسته معنوى و سياسى نوشته است،از شيوه دعوت او حكايت‏مى‏كند. اكنون 185 (1) نامه،از متون نامه‏هاى پيامبر كه براى تبليغ و دعوت به اسلام و يا به عنوان ميثاق و پيمان نوشته است،در دست داريم،كه محدثان و تاريخ‏نويسان آنها را ضبط كرده‏اند.همه اين نامه‏ها حاكى است كه روش اسلام در دعوت و تبليغ، منطق و برهان بوده است،نه جنگ و شمشير.روزى كه پيامبر از حملات قريش مطمئن گرديد، با فرستادن نامه و اعزام مبلغان،نداى خود را به گوش جهانيان رسانيد.
متون اين نامه‏ها و اشاراتى كه در لابلاى آنها نهفته است،نصايح و اندرزها و تسهيلات و نرمشهائى كه پيامبر در موقع بستن پيمان با ملل بيگانه از خود نشان داده،همه و همه گواه زنده بر ضد نظريه خاورشناسانى است كه خواسته‏اند چهره اسلام را با تهمتهاى نارواى خود بپوشانند و پيشرفت اسلام را زائيده نيزه و شمشير دانند. ما اميدواريم كه روزى بتوانيم ترجمه متون تمام اين نامه‏ها و حوادثى را كه پيرامون آنها رخ داده و يا نوشتن آنها را ايجاب كرده،به گونه‏اى به رشته تحرير درآوريم،و از اين طريق روش اسلام را در نشر آئين خود در نقاط مختلف جهان روشن سازيم.
رسالت پيامبر جهانى بود
گروهى از بى‏خردان به رسالت جهانى پيامبر اسلام از دريچه ترديد و شك مى‏نگرند، و در اين ترديد،از يك سلسله نغمه‏هائى كه برخى از نويسندگان مزدور سر مى‏دهند،پيروى مى‏نمايند.سردسته اين گروه،خاورشناسى مانند«سر ويليام موير»است كه مى‏گويد:موضوع عموميت رسالت‏«محمد»، (2) بعدها به وجودآمد،و محمد از هنگام بعثت تا زمان وفات خود فقط عربها را به اسلام دعوت مى‏كرد،و محمد جز عربستان جائى را نمى‏شناخت.
اين نويسنده از شيوه نياكان انگليسى خود پيروى كرده،و در برابر آيات زيادى كه گواهى مى‏دهند كه او عموم جهانيان را به توحيد و رسالت‏خود دعوت مى‏كرد،پرده بر روى حقائق افكنده و مى‏گويد:او فقط عربها را دعوت مى‏كرد.ما در اينجا برخى از آيات را كه شهادت مى‏دهد كه رسالت پيامبر اسلام،دعوت جهانى بوده،مى‏آوريم و شما مى‏توانيد مشروح اين قسمت را در كتابهاى عقائد مطالعه بفرمائيد.اينك ترجمه آيات:
1-اى مردم(دقت‏بفرمائيد:نمى‏گويد اى عربها!)من فرستاده خدا به سوى همه شما هستم. طرف خطاب در آيه،همه مردم است،چنانكه مى‏فرمايد: «قل يا ايها الناس اني رسول الله اليكم جميعا» . (3)
2-اى محمد«ص‏»ما ترا براى همه مردم مبشر و منذر(بشارت‏دهنده و بيم‏دهنده) فرستاده‏ايم. (4)
3-ما كتاب ترا وسيله يادآورى براى جهانيان قرار داده‏ايم. (5)
4-اى محمد!بايد هر انسانى را از خشم خداوند بترسانى. (6)
5-اوست كه پيامبر خود را با هدايت و دين پايدارى فرستاد،تا پيامبر خود و آئين پايدار او را بر تمام اديان غالب سازد و اگر چه مشركان نخواهند. (7)
اكنون ما از اين نويسنده انگليسى سؤال مى‏كنيم:با اين دعوتهاى جهانى كه‏در اين آيات منعكس است،چگونه او مى‏گويد:موضوع عموميت جهانى بعدها پيش آمده است؟! آيا با وجود اين آيات و آيه‏هاى ديگر و با بودن سفيران پيامبر اسلام،در سرزمينهاى دور،و متون نامه‏هاى آن حضرت كه در صفحات تاريخ ضبط است،(حتى عين برخى از نامه‏هاى آن حضرت كه براى دعوت اجانب به نقاط دور دست نوشتند تاكنون محفوظ مانده،و زينت‏بخش موزه‏هاى جهان است)باز جا دارد كه انسان در جهانى بودن رسالت او ترديد كند؟!
نويسنده با كمال وقاحت مى‏نويسد:محمد جز عربستان(حجاز)جاى ديگر را نمى‏شناخت.در صورتى كه او در سن 16 سالگى همراه عموى خود به شام رفته و در سنين جوانى بازرگانى خديجه را از مكه تا شام بر عهده داشت و همراه كاروان بازرگانى قريش به شام رفت.
راستى ما هر موقع در تاريخ مى‏خوانيم كه يك جوان يونانى(اسكندر مقدونى)مى‏خواست فرمانرواى جهان شود،و يا مى‏شنويم كه ناپلئون در سر مى‏پروراند كه امپراطورى جهانى تشكيل دهد،هرگز اعجاب و استغراب به ما دست نمى‏دهد.ولى هر موقع دسته‏اى از خاورشناسان مى‏شنوند كه رهبر بزرگ مسلمانان به فرمان خداوند،دو امپراطور بزرگ جهانى را كه قوم وى با ملت هر دو امپراطور روابط بازرگانى داشتند،به آئين توحيد دعوت كرده است،با لجاجت و سخنان بى‏اساس،آن را يك امر محال و ممتنع قلمداد مى‏كنند.
پيك رسالت در نقاط دور دست
پيامبر اسلام،مساله دعوت زمامداران را مانند ساير مسائل مهم،در يك شوراى بزرگ مطرح ساخت.روزى به ياران خود چنين فرمود:بامدادان همگى حاضر شويد تا امر مهمى را با شما در ميان بگذارم.فرداى آن روز،پس از اداى فريضه صبح پيامبر به ياران خود چنين فرمود:
«بندگان خدا را نصيحت كنيد!كسى كه سرپرست امور مردم شد و در هدايت و راهنمائى آنان نكوشيد،خدا بهشت را بر او حرام كرده است.برخيزيد و پيك‏رسالت،در نقاط دور دست‏شويد،و نداى توحيد را به سمع جهانيان برسانيد،ولى هرگز مانند شاگردان حضرت عيسى با من مخالفت نكنيد.از حضرتش سؤال كردند كه آنها چگونه با عيسى‏«ع‏»از در مخالفت وارد شدند؟فرمود:او نيز مانند من گروهى را مامور ساخت كه پيك رسالت در نقاطى باشند،دسته‏اى كه راه آنها نزديك بود،فرمان او را پذيرفتند،ولى كسانى كه راه آنها دور بود،از پذيرفتن فرمان وى سرپيچى كردند».
سپس،پيامبر شش نفر از ورزيده‏ترين افراد را طى نامه‏هائى-كه رسالت جهانى آن حضرت در آنها منعكس بود-به نقاط مختلف روانه كرد.بدين ترتيب،سفيران هدايت در يك روز رهسپار سرزمينهاى ايران،روم،حبشه،مصر،يمامه،بحرين و حيره(اردن)شدند.مشروح جريان نامه‏ها را در آينده خواهيد خواند. (8)
وقتى نگارش و تنظيم نامه‏هاى پيامبر پايان يافت،افرادى كه از وضع دربارهاى آن روز اطلاع داشتند،به پيامبر عرض كردند كه بايد نامه‏ها را مهر بفرمائيد،زيرا زمامداران جهان نامه بى‏امضاء را(امضاء آن روز بوسيله مهر بود)نمى‏خوانند.از اين نظر به دستور پيامبر،انگشترى از نقره براى او تهيه گرديد كه جمله‏«محمد رسول الله‏»در سه سطر بر آن حك شده بود.شكل حكاكى آن از اين قرار بود كه:لفظ‏«الله‏»در بالا و«رسول‏»در وسط و«محمد»در زير قرار گرفته بود،و اين دقت‏براى حفظ از جعل و تزوير بود و خواننده بايد امضاء را از پائين شروع كرده به لفظ الله برسد.حتى به اين اكتفاء نكرد،پاكت نامه را به وسيله موم خاصى(بجاى‏«لاك‏»امروز)چسبانيد و روى آن را مهر زد. (9)
اوضاع جهان در روز ابلاغ رسالت
قدرت جهان در آن روز در قبضه دو امپراطورى بزرگ بود،و رقابت و جنگ ميان اين دو قطب سابقه ممتدى داشت.نبرد و ستيزه ميان ايران و روم،از دوره‏هخامنشيان آغاز گرديد و تا عهد ساسانيان ادامه داشت.خاور زمين زير سيطره امپراطورى ايران بود،و سرزمين عراق و يمن و بخشى از آسياى صغير نيز از اقمار و مستعمرات ولت‏شاهنشاهى ايران به شمار مى‏رفت.دولت روم در آن روز به دو بلوك شرقى و غربى تقسيم شده بود.زيرا در سال 395 ميلادى‏«تئودوز كبير»امپراتور روم،كشور خود را ميان دو پسرش تقسيم كرد و دو كشور به نام روم شرقى و غربى پديد آمد.روم غربى در سال 476 به دست وحشيان و بربرهاى شمال اروپا منقرض گرديد.ولى روم شرقى كه مركز آن‏«قسطنطنيه‏»بود و شام و مصر را نيز در اختيار داشت،در زمان ظهور اسلام رشته سياست را در بخش اعظم جهان در دست داشت،تا اينكه در سال 1453 كه قسطنطنيه به ست‏سلطان محمد دوم(فاتح)گشوده شد،آفتاب عمر دولت روم شرقى غروب كرد و به كلى متلاشى گرديد.سرزمين عربستان نيز ميان اين دو قطب محصور بود،ولى از آنجا كه اراضى حاصل‏خيز نداشت،و مردم آن چادرنشين و متفرق بودند،هر دو امپراتور رغبتى در تسخير آن از خود نشان نمى‏دادند.نخوت و بيدادگرى و جنگهاى آنها مانع از آن بود كه از انقلاب و تحولات اساسى كه در اين كشور رخ مى‏دهد،آگاه شوند.آنان،هرگز تصور نمى‏كردند كه ملت دور از تمدنى بر اثر قدرت ايمان،به امپراتورى آنها خاتمه خواهد داد و نقاطى كه در سايه‏هاى بيدادگرى آنها در تاريكى فرو رفته،با فجر روشن اسلام منور خواهد شد.اگر از وجود اين مشعل فروزان آگاهى پيدا مى‏كردند در همان آغاز،آن را نابود مى‏ساختند.
پيك اسلام در سرزمين روم
«قيصر»،پادشاه روم با خدا پيمان بسته بود كه هرگاه در نبرد با ايران پيروز گردد،به شكرانه اين پيروزى بزرگ،از مقر حكومت‏خود(قسطنطنيه)پياده به زيارت‏«بيت المقدس‏»برود.او پس از پيروزى به نذر خود جامه عمل پوشانيد و پاى پياده رهسپار«بيت المقدس‏»گرديد.
«دحيه كلبى‏»،مامور شد كه نامه پيامبر را به قيصر برساند.او سفرهاى متعددى به شام داشت و به نقاط مختلف آن كاملا آشنا بود.قيافه گيرا،صورت زيبا،و سيرت نيكوى وى شايستگى همه جانبه‏ى او را براى انجام اين وظيفه خطير ايجاب مى‏نمود.وى پيش از آنكه شام را،به قصد قسطنطنيه ترك كند،در يكى از شهرهاى شام يعنى‏«بصرى‏» (10) اطلاع يافت،كه قيصر عازم بيت‏المقدس است.از اينرو فورا با استاندار«بصرى‏»،«حارث بن ابى شمر»تماس گرفت و ماموريت‏خطير و پراهميت‏خود را به او ابلاغ كرد.مؤلف طبقات (11) مى‏نويسد:پيامبر دستور داده بود،كه نامه را به حاكم‏«بصرى‏»بدهد تا او نامه را به قيصر برساند.شايد اين دستور از اين نظر بود،كه پيامبر شخصا از مسافرت‏«قيصر»آگاهى داشت،و يا از اين جهت كه شرائط و امكانات دحيه محدود بوده و مسافرت تا قسطنطنيه خالى از اشكال و مشقت نبوده است.در هر صورت،سفير پيامبر اسلام با حاكم‏«بصرى‏»تماس گرفت.استاندار نيز،«عدى بن حاتم‏»را خواست و او را مامور كرد تا همراه سفير پيامبر به سوى بيت المقدس بروند،و نامه پيامبر را به حضور قيصر برسانند.
سفير پيامبر در شهر«حمص‏»با قيصر ملاقات كرد.او وقتى خواست‏به حضور«قيصر»باريابد، كارپردازان دربار به او گفتند:بايد در برابر قيصر سجده كنى،در غير اين صورت به تو اعتنا نكرده و نامه ترا نخواهد گرفت.«دحيه‏»،سفير خردمند پيامبر اسلام گفت:من براى كوبيدن اين سنتهاى غلط رنج اين همه راه را بر خود هموار كرده‏ام،من از طرف صاحب رسالتى به نام محمد«ص‏»مامورم به قيصر ابلاغ كنم،كه بشرپرستى بايد از ميان برود،و جز خداى يگانه كسى مورد پرستش واقع نگردد.آيا با اين ماموريت،با اين عقيده و اعتقاد چگونه مى‏توانم تسليم نظريه شما شوم و در برابر غير خدا سجده كنم؟.
منطق نيرومند و پرصلابت‏سفير،مورد اعجاب كاركنان دربار قرار گرفت.يك نفر از درباريان خيرانديش به‏«دحيه‏»گفت:شما مى‏توانى نامه را روى ميز مخصوص‏«سلطان‏»بگذارى و برگردى و كسى جز«قيصر»دست‏به نامه‏هاى‏روى ميز نمى‏زند،و هر موقع قيصر نامه را خواند،شما را به حضور مى‏طلبد.«دحيه‏»،از راهنمائى آن مرد تشكر كرد، و نامه را روى ميز«قيصر»گذارد و بازگشت.
«قيصر»نامه را گشود.ابتداء نامه كه با«بسم الله‏»شروع شده بود.توجه قيصر را جلب كرد و گفت:من از غير سليمان‏«ع‏»تاكنون چنين نامه‏اى نديده‏ام.سپس مترجم ويژه عربى خود را خواست تا نامه را بخواند و ترجمه كند.او نامه پيامبر را چنين ترجمه كرد:
(نامه‏ايست) (12) از محمد فرزند عبد الله،به‏«هرقل‏»بزرگ روم.درود بر پيروان هدايت،من ترا به آئين اسلام دعوت مى‏كنم.اسلام آور تا در امان باشى،خداوند به تو دو پاداش مى‏دهد،(پاداش ايمان خود،و پاداش ايمان كسانى كه زيردست تو هستند).اگر از آئين اسلام روى گردانى گناه‏«اريسيان‏» (13) نيز بر تو است.اى اهل كتاب!ما شما را به يك اصل مشترك دعوت مى‏كنيم:غير خدا را نپرستيم،كسى را انباز او قرار ندهيم، بعض از ما بعضى ديگر را به خدائى نپذيرد،هرگاه(اى محمد)آنان از آئين حق سربرتافتند بگو:گواه باشيد كه ما مسلمانيم.
قيصر از حالات پيامبر تحقيق مى‏كند
زمامدار خردمند روم،احتمال داد كه نويسنده نامه همان محمد موعود تورات و انجيل باشد.از اين جهت درصدد برآمد كه از خصوصيات زندگى وى،اطلاعات‏دقيق به دست آورد.فورا مسئولى را به حضور طلبيد و گفت:سراسر شام را زير پا بگذار،شايد از خويشاوندان و نزديكان‏«محمد»،و يا از كسانى كه از اوضاع وى اطلاع دارند،افرادى را پيدا كنى،تا من وسيله آنها درباره‏«محمد»يك سلسله اطلاعاتى به دست آورم.از حسن تصادف،در همان ايام ابوسفيان با گروهى از قريش براى بازرگانى به شام آمده بودند.مامور قيصر با آنها تماس گرفت و همه را به بيت‏المقدس برد،و به حضور او باريافتند.قيصر از آنها پرسيد:آيا در ميان شما كسى هست كه با«محمد»پيوند خويشاوندى داشته باشد؟ابوسفيان به خود اشاره كرد و گفت:ما با او از يك طايفه هستيم،و در جد چهارم(عبد مناف)بهم مى‏رسيم.«قيصر»دستور داد كه ابوسفيان،پيش روى او بايستد و ديگران پشت‏سر او قرار گيرند و مراقب سخنان ابوسفيان شوند،كه هر گاه وى در پاسخ پرسشهاى قيصر،غرض‏ورزى كرد،فورا به خطا و يا دروغ او اشاره نمايند.با اين اوضاع،قيصر سؤلات زير را از ابوسفيان پرسيد و او نيز به ترتيب پاسخ داد:
1-حسب‏«محمد»چگونه است؟
:خانواده او شريف و بزرگ‏اند.
2-در نياكان وى كسى هست كه بر مردم سلطنت كرده باشد؟
:نه هرگز.
3-آيا پيش از آنكه ادعاى نبوت كند،از دروغ پرهيز داشت‏يا نه؟
:بلى محمد مرد راستگوئى بود.
4-چه طبقه‏اى از مردم از وى طرفدارى مى‏كنند و به آئين او مى‏گروند؟
:اشراف با او مخالفند،و افراد عادى و متوسط هوادار جدى او هستند.
5-پيروان وى رو به فزونى است؟
:بلى رو به افزايش است.
6-كسى از پيروان او تا حال،مرتد شده است؟
:خير.
7-آيا او در نبرد با مخالفان پيروز است‏يا مغلوب؟
:گاهى غالب و گاهى با شكست روبرو است.«قيصر»،به مترجم گفت كه:به ابوسفيان و دوستان وى بگويد كه اگر اين گزارشها دقيق و صحيح باشد،حتما او پيامبر موعود آخر الزمان است،و در پايان افزود كه من اطلاع داشتم كه چنين پيامبرى ظهور خواهد كرد،و نمى‏دانستم كه از قوم‏«قريش‏»خواهد بود.ولى من حاضرم در برابر او خضوع كنم،و به عنوان احترام پاهاى او را شستشو دهم،و در همين نزديكيها قدرت و شوكت او سرزمين روم را خواهد گرفت.
برادرزاده قيصر،گفت:محمد در نامه اسم خود را بر نام تو مقدم داشته است.در اين موقع،قيصر به او پرخاش كرد و گفت:كسى كه ناموس اكبر(فرشته وحى)بر او نازل مى‏شود،شايسته است نام او بر نام من مقدم باشد.
ابوسفيان مى‏گويد:طرفدارى جدى قيصر از محمد،سر و صدائى در دربار به وجود آورد،و من از اين پيش‏آمد سخت ناراحت‏بودم،كه كار محمد به قدرى بالا بگيرد كه ملت روم از او بترسند.با اينكه من در آغاز سؤال و جواب كوشش كردم كه محمد را در نظر قيصر كوچك كنم و مى‏گفتم كه محمد كوچكتر از آنست كه شنيده‏اى،ولى قيصر به تحقير من گوش نكرد و گفت:آنچه من از تو سؤال مى‏كنم به آن پاسخ بده! (14)
تاثير نامه پيامبر در قيصر
قيصر به گزارشهاى كسب شده از ناحيه ابوسفيان اكتفا نكرده،موضوع را بوسيله نامه، با يكى از دانشمندان روم در ميان گذارد.وى در جواب نوشت:اين همان پيامبر است كه جهان در انتظار او است.قيصر براى به بدست آوردن طرز تفكر سران روم،اجتماع عظيمى در يكى از صومعه‏ها تشكيل داد،و نامه پيامبر را بر آنها خواند،و گفت:آيا حاضريد با برنامه و آئين او موافقت كنيم؟!چيزى نگذشت كه تشنج‏بزرگى در مجلس پديد آمد،به طورى كه قيصر از اختلاف و مخالفت آنان بر جان خود ترسيد.فورا از جايگاه خود كه نقطه بلندى بود،رو به مردم كردو گفت:نظر من از اين پيشنهاد آزمايش شما بود،صلابت و استقامت‏شما در آئين مسيح مورد اعجاب و تقدير من قرار گرفت.
قيصر،دحيه را خواست و او را احترام كرد،و پاسخ نامه پيامبر را نوشت،و هديه‏اى نيز به وسيله‏«دحيه‏»ارسال كرد،و مراتب ايمان و اخلاص خود را در آن منعكس نمود. (15)
سفير پيامبر در دربار ايران
روزى كه سفير پيامبر اسلام عازم دربار ايران گرديد،زمامدار اين سرزمين وسيع،«خسرو پرويز»بود.وى دومين زمامدار ايران پس از انوشيروان بود كه 32 سال پيش از هجرت پيامبر،بر تخت‏سلطنت نشست.حكومت وى،در اين مدت با حوادث تلخ و شيرين بى‏شمارى روبرو گرديد.قدرت ايران در دوران زمامدارى وى كاملا در نوسان بود.روزى نفوذ ايران،آسياى صغير را فرا گرفت و تا نزديكى قسطنطنيه گسترش يافت و صليب عيسى كه چيزى مقدستر از آن نزد مسيحيان نبود،به‏«تيسفون‏»(مدائن) آورده شد و سلطان روم درخواست صلح نمود و سفيرى براى بستن پيمان صلح به دربار ايران گسيل داشت و حدود ايران به حدود شاهنشاهى هخامنشى رسيد.ولى روز ديگر بر اثر سوء تدبير و غرور بى‏حد و خوشگذرانى زمامدار وقت،ايران در لب پرتگاه سقوط قرار گرفت.نقاط فتح شده يكى پس از ديگرى از زير نفوذ درآمد،و سپاه دشمن تا قلب سرزمين ايران،يعنى‏«دستگرد»نزديك‏«تيسفون‏»رسيد و كار به جائى رسيد كه خسرو پرويز از بيم روميان پا به فرار گذارد.اين عمل ننگين خشم ملت را برانگيخت و سرانجام به دست فرزند خود شيرويه كشته شد.
آسيب‏شناسان تاريخ،علت عقب گرد قدرت ايران را معلول غرور و خودخواهى زمامدار وقت و تجمل‏طلبى و خوش‏گذرانى وى مى‏دانند.اگر او پيام سفير صلح را پذيرفته بود،شكوه ايران در پناه صلح محفوظ مى‏ماند.اگر نامه پيامبر در روحيه خسرو پرويز اثر خوبى نبخشيد،تقصير نامه و يا نامه‏رسان نبود،بلكه روحيات خاص و خودخواهى مفرط او مهلت نداد كه پيرامون دعوت پيامبر چند دقيقه بينديشد.هنوز مترجم نامه را به پايان نرسانيده بود كه فرياد كشيد و نامه را گرفت و پاره كرد.اينك تفصيل جريان:
در آغاز سال هفتم هجرت،پيامبر (16) يكى از افسران ارشد خود،يعنى‏«عبد الله حذافه سهمى قرشى‏»را مامور كرد كه نامه وى را به دربار ايران ببرد،و آن را به خسرو پرويز برساند،تا او را به وسيله نامه به آئين توحيد دعوت نمايد.ما ترجمه نامه را در اينجا و متن آن را در پاورقى مى‏نگاريم.
به نام خداوند بخشنده مهربان
«از محمد،فرستاده خداوند به كسرى بزرگ ايران.درود بر آنكس كه حقيقت جويد و به خدا و پيامبر او ايمان آورد،و گواهى دهد كه جز او خدائى نيست،و شريك و همتائى ندارد و معتقد باشد كه‏«محمد»بنده و پيامبر او است.من به فرمان خداوند ترا به سوى او مى‏خوانم.او مرا به هدايت همه مردم فرستاده است تا همه مردم را از خشم او بترسانم،و حجت را بر كافران تمام كنم.اسلام بياور تا در امان باشى،و اگر از ايمان و اسلام سربرتافتى،گناه ملت مجوس بر گردن تو است‏». (17)
شاعر سخن‏ساز و شيرين‏زبان ايران‏«حكيم نظامى‏»،اين حقايق تاريخى را به نظم درآورده و چنين مى‏گويد:
تو اى عاجز كه خسرو نام دارى
و گر كيخسروى صد جام دارى
مبين در خود كه خودبين را بصر نيست
خدابين شو كه خود ديدن هنر نيست
گواهى ده كه عالم را خدائى است
نه بر جا و نه حاجتمند جائى است
خدائى كادمى را سرورى داد
مرا بر آدمى پيغمبرى داد
سفير پيامبر وارد دربار گرديد.خسرو پرويز دستور داد تا نامه را از او بگيرند، ولى او گفت:بايد نامه را شخصا خودم برسانم و نامه پيامبر را به خسرو تسليم كرد.خسرو پرويز مترجم خواست.مترجم نامه را باز كرد و چنين ترجمه نمود. نامه‏ايست از محمد رسولخدا به‏«كسرى‏»بزرگ ايران.هنوز مترجم از خواندن نامه فارغ نشده بود كه زمامدار ايران سخت‏برآشفت و داد زد و نامه را از مترجم گرفت،و پاره كرد و فرياد كشيد:اين مرد را ببينيد كه نام خود را پيش‏تر از نام من نوشته است.فورا دستور داد كه عبدالله را از قصر بيرون كنند.عبدالله از قصر بيرون آمد،و بر مركب خود سوار شد و راه مدينه را پيش گرفت.او جريان كار خود را گزارش داد، پيامبر از بى‏احترامى‏«خسرو»سخت ناراحت گرديد و آثار خشم در چهره او ديده شد و در حق وى چنين نفرين كرد:
«اللهم مزق ملكه‏»:
خداوندا رشته سلطنت او را پاره كن. (18)
باز حكيم نظامى شاعر و سخنور معروف ايران چنين سروده است:
چو قاصد عرضه كرد آن نامه نو
بجوشيد از سياست‏خون خسرو
خطى ديد از سواد هيبت‏انگيز
نوشته از محمد سوى پرويز كرا
زهره كه با اين احترامم
نويسد نام خود بالاى نامم
دريد آن نامه گردن‏شكن را
نه نامه بلكه نام خويشتن را
نظريه يعقوبى
«ابن واضح‏»،اخبارى معروف به‏«يعقوبى‏»،در تاريخ خود بر خلاف اتفاق عموم تاريخ‏نويسان مى‏نويسد:«خسرو پرويز نامه پيامبر را خواند و براى احترام پيامبر مقدارى مشك و ابريشم وسيله سفير پيامبر فرستاد».پيامبر عطر را تقسيم‏كرده و فرمود:ابريشم شايسته مردان نيست و فرمود:قدرت اسلام وارد سرزمين او مى‏شود«و امر الله اسرع من ذلك‏» (19) .
ولى با اين وصف،نظر هيچ يك از تاريخ‏نويسان با نظر يعقوبى موافق نيست،جز اينكه احمد بن حنبل (20) مى‏نويسد:خسروپرويز،هديه‏اى براى پيامبر فرستاد.
فرمان خسروپرويز به فرماندار يمن
سرزمين حاصل‏خيز«يمن‏»،در جنوب مكه قرار دارد،و حكمرانان آنجا همواره دست‏نشانده شاهان ساسانى بودند.در آن روز«باذان‏»،حكمران آنجا بود.شاه ساسانى،از شدت غرور نامه‏اى به فرماندار«يمن‏»،به شرح زير نوشت:
به من گزارش رسيده است كه مردى از قريش در مكه مدعى نبوت است.
دو نفر از افسران ارشد خود را به سوى او اعزام كن تا او را دستگير كرده به سوى من بياورند. (21) و بنا به نقل ابن حجر در«الاصابه‏»،«باذان‏»دستور داد كه اين دو افسر،او را وادار كنند تا به آئين نياكان خود برگردد،و اگر نپذيرفت‏سر او را از تن جدا كرده براى او بفرستند.
اين نامه حاكى از بى‏اطلاعى زمامدار وقت است.او به قدرى بى‏اطلاع بود كه نمى‏دانست كه اين شخص مدعى نبوت بيش از شش سال است كه از مكه به مدينه مهاجرت نموده است.وانگهى شخصى را كه در نقطه‏اى داعيه نبوت دارد،و نفوذ او به قدرى گسترش يافته كه پيك براى دربار شاهان جهان مى‏فرستد،نمى‏توان با اعزام دو افسر دستگير كرد و او را به يمن احضار نمود.
فرماندار«يمن‏»طبق دستور مركز،دو افسر ارشد و نيرومند خود را به نامهاى‏«فيروز»و«خرخسره‏»،روانه حجاز كرد.اين دو مامور نخست در«طائف‏»،با يك مرد قرشى تماس گرفتند.وى آنها را راهنمائى كرد و گفت:شخصى كه‏مورد نظر شما است، اكنون در مدينه است.آنان راه مدينه را پيش گرفتند،و شرفياب محضر پيامبر شدند. نامه باذان را تقديم كرده و چنين گفتند:ما به دستور مركز از طرف فرماندار يمن ماموريم شما را به يمن جلب كنيم و تصور مى‏كنيم كه‏«باذان‏»،در خصوص كار شما با خسرو پرويز مكاتبه كند و موجبات رضايت او را جلب نمايد.در غير اين صورت،آتش جنگ ميان ما و شما روشن مى‏شود،و قدرت ساسان خانه‏هاى شما را ويران مى‏سازد و مردان شما را مى‏كشد...
پيامبر،با كمال خونسردى سخنان آنان را شنيد.پيش از آنكه به پاسخ گفتار آنها بپردازد،نخست آنها را به اسلام دعوت نمود،و از قيافه آنها كه داراى شاربهاى بلندى بودند،خوشش نيامد. (22) عظمت و هيبت پيامبر و خونسردى او،آنچنان آنها را مرعوب ساخته بود كه وقتى پيامبر آئين اسلام را به آنها عرضه داشت،بدنشان مى‏لرزيد.
سپس به آنها فرمود:امروز برويد،من فردا نظر خود را به شما مى‏گويم.
در اين هنگام،وحى آسمانى نازل گرديد و فرشته وحى پيامبر را،از كشته شدن‏«خسرو پرويز»آگاه ساخت.فرداى آن روز كه افسران(فرماندار)يمن،براى گرفتن جواب به حضور پيامبر رسيدند،پيامبر فرمود:پروردگار جهان مرا مطلع ساخت كه ديشب، «خسرو پرويز»،وسيله پسرش‏«شيرويه‏»كشته شد و پسر بر تخت‏سلطنت نشست.شبى را كه پيامبر معين نمود،شب سه‏شنبه دهم جمادى الاولى سال هفت هجرى بوده است. (23) ماموران باذان،از شنيدن اين خبر سخت وحشت‏زده شده گفتند:مسئوليت اين گفتار شما به مراتب بالاتر از ادعاء نبوت است كه شاه ساسان را به خشم درآورده است.ما ناچاريم جريان را به حضور باذان برسانيم و او به‏«خسرو پرويز»گزارش خواهد داد.
پيامبر فرمود:من خوشوقتم كه او را از جريان آگاه سازيد،و نيز به او بگوئيد: «ان دينى و سلطاني سيبلغ الى منتهى الخف و الحافر»يعنى:«آئين و قدرت من به آن‏نقطه‏اى كه مركبهاى تندرو به آنجا مى‏رسند،خواهد رسيد».
و اگر تو اسلام آورى ترا در اين حكومت كه اكنون در اختيار دارى باقى مى‏گذارم.سپس پيامبر،براى تشويق ماموران،كمربند گرانبهائى را كه برخى از رؤساى قبائل به او هديه كرده و در آن طلا و نقره به كار رفته بود،به ماموران باذان داد،و هر دو نفر با كمال رضايت از محضرش مرخص شده راه يمن را پيش گرفتند و«باذان‏»را از خبرى كه پيامبر به آنها داده بود،مطلع ساختند.
«باذان‏»گفت:اگر اين گزارش درست‏باشد،حتما او پيامبر آسمانى است و بايد از او پيروى كرد.چيزى نگذشت كه نامه‏اى از«شيرويه‏»،به مضمون زير به فرماندار يمن رسيد:آگاه باش!من‏«خسرو پرويز»را كشتم،و خشم ملت‏باعث‏شد كه من او را بكشم.زيرا او اشراف(فارس)را كشت و بزرگان را متفرق ساخت هر موقع نامه من به دست‏شما رسيد از مردم براى من بيعت‏بگير و هرگز با شخصى كه ادعاء نبوت مى‏كند و پدرم بر ضد او دستور داده بود،با خشونت رفتار مكن تا دستور مجدد من به تو برسد.
نامه‏«شيرويه‏»،موجبات اسلام آوردن باذان و كليه كارمندان حكومت وقت را كه همگى ايرانى بودند،فراهم آورد.در اين باره،باذان با پيامبر مكاتبه كرد و اسلام خود و كارمندان حكومت را بحضرتش ابلاغ نمود.
پيك اسلام در سرزمين مصر
سرزمين مصر،نقطه پيدايش تمدنهاى كهن،و مركز سلطنت‏«فراعنه‏»و محل قدرت قبطيان بود. روزى كه ستاره اسلام در حجاز درخشيد،سرزمين مصر قدرت و استقلال خود را از دست داده بود.«مقوقس‏»،از جانب قيصر روم،استاندارى مصر را در برابر پرداخت 19 ميليون دينار در سال،پذيرفته بود.
«حاطب بن ابى بلتعه‏»،مرد دلاور و سواركار چابكى بود،و در تاريخ اسلام حادثه معروفى دارد كه در رويدادهاى سال هشتم خواهد آمد.
او يكى از آن شش نفرى بود كه ماموريت‏يافتند نامه‏هاى تبليغى پيامبر را به دست زمامداران بزرگ جهان آن روز برسانند.پيامبر او را مامور ساخت كه نامه وى را به‏«مقوقس‏»،حكمران مصر برساند.اينك ترجمه نامه پيامبر:
به نام خداوند بخشنده مهربان،(نامه‏ايست)از محمد فرزند عبدالله،به‏«مقوقس‏»بزرگ قبطيان.درود بر پيروان حق،من ترا به آئين اسلام دعوت مى‏كنم.اسلام آور(تا از خشم خداوند)در امان باشى.اسلام آور تا خداوند به تو دو پاداش بدهد و اگر از آئين اسلام روى گردانى،گناه قبطيان نيز بر تو است.
«اى اهل كتاب ما شما را به يك اصل مشترك دعوت مى‏كنيم:غير خدا را نپرستيم،كسى را انباز او قرار ندهيم و نبايد برخى از ما بعضى ديگر را به خدائى بپذيرد(هرگاه اى محمد)آنان از آئين حق سر برتابند،بگو گواه باشيد كه ما مسلمانيم‏». (24)
سفير پيامبر اسلام رهسپار كشور مصر گرديد و اطلاع يافت كه فرمانروا در يكى از كاخهاى بلند لب دريا،در شهر«اسكندريه‏»بسر مى‏برد.او رهسپار«اسكندريه‏»گرديد و با زورق،خود را به داخل كاخ مقوقس رسانيد.وى‏«حاطب‏»را به حضور خود پذيرفت،و نامه را باز كرد و خواند و مقدارى در مضمون نامه فكر كرد سپس سر خود را بلند نمود و به سفير اسلام چنين گفت:
اگر راستى‏«محمد»پيامبر خداست،چرا مخالفان او توانستند كه وى را از زادگاه خود بيرون كنند و ناچار شد كه در«مدينه‏»مسكن گزيند.چرا بر آنها نفرين نمى‏فرستد تا آنها نابود شوند؟!
سفير فهميده و تواناى اسلام به او چنين گفت:حضرت عيسى پيامبر خدا بود و شما نيز به رسالت او گواهى مى‏دهيد،موقعى كه بنى‏اسرائيل نقشه قتل او را كشيدند چرا وى درباره آنها نفرين نكرد تا خدا آنها را نابود سازد؟
فرماندار كه انتظار چنين پاسخ دندانشكنى را نداشت،در برابر منطق محكم‏سفير به زانو درآمد و زبان به تحسين گشود و گفت:«احسنت انت‏حكيم جئت من عند حكيم‏»:آفرين بر تو مرد فهميده‏اى هستى و از طرف شخص فهميده و با كمالى پيغام آورده‏اى. (25)
سفير از حسن استقبال استاندار مصر جرات پيدا كرد و زبان به تبليغ گشود،و گفت: پيش از شما كسى(فرعون)در اين كشور حكمرانى مى‏كرد،كه مدتها به مردم خدائى مى‏فروخت‏خدا او را نابود ساخت،تا زندگى وى،براى شما مايه عبرت شود،و شما بايد كوشش كنيد كه زندگى شما براى ديگران مايه عبرت نباشد.
پيامبر ما مردم را به آئين پاك دعوت نمود.قريش سرسختانه با او پيكار كردند،و ملت‏يهود با كينه‏توزى خاصى با او به مقابله برخاستند،و نزديكترين افراد به وى ملت نصارى است.به جانم سوگند،همان طورى كه‏«موسى بن عمران‏»،نبوت حضرت مسيح را به مردم بشارت داده،همان طور نيز حضرت عيسى مبشر نبوت محمد«ص‏»بوده است.
شما را به آئين اسلام و كتاب آسمانى خود(قرآن)دعوت مى‏نمائيم،همان طور كه شما، اهل تورات را به انجيل دعوت نموده‏ايد.هر ملتى كه دعوت پيامبرى را بشنود،بايد از او پيروى نمايد،و من نداى اين پيامبر را به سرزمين شما رسانيدم.شايسته است كه شما و ملت مصر از آئين او پيروى نمائيد،و من هرگز شما را از اعتقاد به آئين مسيح باز نمى‏دارم،بلكه به تو مى‏گويم به دنبال آئين او برويد ولى بدانيد، صورت كامل آئين حضرت مسيح،همان آئين اسلام است. (26)
مذاكرات سفير با حكمران مصر به پايان رسيد،ولى‏«مقوقس‏»پاسخ قطعى به وى نداد. «حاطب‏»بايد مدتى توقف كند تا پاسخ نامه را بگيرد و براى پيامبر اسلام ببرد. روزى‏«مقوقس‏»،«حاطب‏»را خواست و با او در كاخ خود خلوت كرده و از برنامه و آئين پيامبر پرسيد.سفير در پاسخ وى چنين گفت:او مردم را به پرستش خداى يگانه دعوت مى‏كند.امر مى‏كند كه مردم در شبانه روز،پنج‏بار نماز بخوانند،و ماه رمضان روزه بگيرند،خانه خدا را زيارت كنند،و به پيمان خود پاى‏بند باشند،از خوردن مردار و خون، خوددارى نمايند و...«حاطب‏»سخنان خود را با شرح حالات و خصوصيات زندگى پيامبر خاتمه داد.زمامدار مصر به او چنين گفت:اينها نشانه نبوت او است،و من مى‏دانستم كه خاتم پيامبران هنوز ظهور نكرده است،تصور مى‏كردم كه او از سرزمين شام،كه مركز ظهور پيامبران است‏برانگيخته خواهد شد،نه از سرزمين‏«حجاز».اى سفير محمد!بدان و آگاه باش اگر من به آئين او ايمان بياورم، ملت‏«قبط‏»با من همراهى نمى‏كنند.اميدوارم كه قدرت اين پيامبر به سرزمين مصر كشيده شود،و ياران او در كشور ما منزل نمايند و بر قدرتهاى محلى و عقائد باطل پيروز آيند.من از شما درخواست مى‏كنم كه اين مذاكرات را سرى تلقى كنيد و كسى از قبطيان از اين گفتگو آگاه نشود. (27)
مقوقس به پيامبر نامه مى‏نويسد
حكمران مصر،نويسنده عربى خود را خواست و دستور داد كه نامه‏اى به شرح زير به پيامبر گرامى بنويسد:نامه‏ايست‏به‏«محمد»فرزند«عبد الله‏»از«مقوقس‏»بزرگ‏«قبط‏»،درود بر تو،من نامه ترا خواندم و از مقصد تو آگاه شدم و حقيقت دعوت ترا يافتم.من مى‏دانستم كه پيامبرى ظهور خواهد كرد ولى تصور مى‏نمودم كه از نقطه شام برانگيخته خواهد شد.من مقدم سفير تو را گرامى شمردم.
سپس در نامه خود به هدايائى كه براى پيامبر فرستاده اشاره كرد و نامه را با جمله‏«سلام بر تو»ختم نمود (28)
احترامى كه مقوقس در انشاء نامه به كار برده و نام‏«محمد»را بر نام خود مقدم داشته بود و نيز هداياى گرانبهائى كه براى پيامبر فرستاده،و احترام شايسته‏اى كه‏از سفير«محمد»به جا آورده بود،همگى حاكى است،كه مقوقس دعوت پيامبر را در باطن پذيرفته بود،ولى علاقه به حكومت و رياست او را از تظاهر به اسلام و انقياد عملى بازداشت.
«حاطب‏»،با همراهى و محافظت دسته‏اى از ماموران‏«مقوقس‏»،به سرزمين شام وارد گرديد،و ماموران را مرخص كرد،و خود با كاروانى رهسپار مدينه شد.نامه مقوقس را تسليم پيامبر نمود و پيام او را رسانيد.پيامبر فرمود او از حكومت‏خود ترسيده و اسلام را نپذيرفته است ولى قدرت و رياست او به زودى نابود خواهد شد.
مغيرة بن شعبه در دربار مصر
مغيرة بن شعبه،كه بعدها يكى از سياستمداران بزرگ عرب و بازيگران صحنه سياست‏شد،و به عقل و درايت و پختگى اشتهار داشت،با جمعى از قبيله‏«ثقيف‏»رهسپار دربار مصر شد. بزرگ مصريان از آنها پرسيد،چگونه به مصر وارد شديد،با آنكه مسير شما به وسيله نيروهاى اسلام اشغال شده است؟وى گفت:از طريق دريا آمده‏ايم.گفت:طائفه‏«ثقيف‏»با دعوت محمد چه كردند؟پاسخ داد:كسى از ما آئين او را نپذيرفته است.گفت:قوم محمد با او چگونه معامله نمودند؟جواب داد:جوانان قريش دل به آئين او بسته‏اند،ولى پيران از دعوت او روى گردانند:گفت:مى‏توانى آئين او را به طور اجمال بيان كنى؟ مغيره گفت:او ما را به پرستش خداى يگانه دعوت كرده و دستور مى‏دهد كه بتها را از قدرت و مقام منيعى كه دارند خلع كنيم.دستور مى‏دهد كه نماز بخوانيم و زكات بدهيم، و به ارحام نيكى كنيم و به پيمان خويش وفادار باشيم،از زنا و شراب و ربا بپرهيزيم...
مقوقس سخن او را قطع كرد و گفت:مردم ثقيف بدانند كه محمد پيامبر آسمانى است و براى هدايت همه مردم برانگيخته شده و اگر نداى دعوت او به سرزمين قبطيان و روميان برسد،از او پيروى خواهند نمود،و حضرت مسيح دستور داده كه از چنين پيامبرى پيروى نمائيم.آنچه شما از برنامه و آئين او نقل‏مى‏كنيد،بدون كم و زياد برنامه پيامبران گذشته است،و سرانجام قدرت به دست وى خواهد افتاد و كسى را ياراى نزاع و نبرد با او نخواهد بود.
سخنان‏«مقوقس‏»آنان را ناراحت كرد و با كمال بيشرمى گفتند:اگر همه مردم آئين او را بپذيرند،ما هرگز نخواهيم پذيرفت.ولى‏«مقوقس‏»براى خاموش ساختن آنها،سر به زير افكند و گفت:اين افكار،كاملا كودكانه است. (29)
اين جريان با ساير مدارك تاريخى وفق نمى‏دهد،زيرا پيامبر به سلاطين و زمامداران جهان در سال هفتم هجرت نامه نوشت،در صورتى كه مغيره در جنگ خندق ايمان آورده و در حديبيه در صفوف مسلمانان بود.حتى در محضر پيامبر با نماينده قريش عروة بن مسعود ثقفى مشاجره‏اى دارد كه در صلح حديبيه،گفته شد.و در صورت صحت جريان،بايد بگوئيم‏«مغيره‏»در آن جمعيت نبوده است.
در پايان يادآور مى‏شويم كه‏«واقدى‏» (30) ،متن نامه پيامبر را طورى ديگر نقل كرده است،و طرز انشاء نامه حاكى است كه اساس صحيحى ندارد.زيرا در آن نامه پيامبر وى را تهديد به جنگ كرده و مى‏گويد:«خداوند به من دستور تبليغ داده،و اگر از راه تبليغ دعوت مرا نپذيرفتيد،به من امر كرده كه با كافران بجنگم‏».
اين مضمون قطعا بى‏اساس است،زيرا امكانات مسلمانان آنروز اجازه نمى‏داد كه با مكيان از در جنگ و نبرد وارد شوند،چه رسد،كه به سرزمين مصر و نقطه دورافتاده لشكركشى نمايند.از اين گذشته،يك چنين سخن در نخستين دعوت با روح بزرگ مرد جهان انسانيت،كه بيش از ديگران موقع‏شناس بود،هرگز مناسب نيست.
پيك اسلام در سرزمين خاطره‏ها«حبشه‏»
سرزمين حبشه در انتهاى آفريقاى شرقى قرار دارد و وسعت‏خاك آن 18000 كيلومتر مربع، و پايتخت فعلى آن شهر«آديس‏آبابا»است.
شرقيان،بيش از يك قرن قبل از اسلام با اين سرزمين آشنا شده بودند.اين آشنائى بر اثر حمله ارتش ايران،در دوران شهريارى انوشيروان صورت پذيرفت،و با مهاجرت مسلمانان از مكه به حبشه تكميل شد.
روزى كه پيامبر تصميم گرفت‏شش تن از ماموران زبده و دلاور خود را به عنوان سفيران ابلاغ نبوت جهانى به نقاط دور بفرستد،«عمرو بن اميه ضمرى‏»را مامور ساخت، كه با نامه‏اى رهسپار حبشه گردد،و پيام او را به‏«نجاشى‏»،زمامدار دادگر آن سرزمين برساند.نامه زير نخستين نامه‏اى نيست كه پيامبر اسلام به زمامدار حبشه نوشته است،بلكه پيش از اين نامه،نامه‏اى درباره مهاجران مسلمان نوشته و آنها را به فرمانرواى حبشه توصيه كرده و از«نجاشى‏»خواسته بود كه عنايات خاص خود را در حق آنان مبذول دارد و متن اين نامه در تواريخ اسلام موجود است. (31) گاهى ميان اين دو نامه(نامه‏اى كه بعنوان ابلاغ رسالت جهانى نوشته شده،و نامه‏اى كه براى توصيه مهاجران نگارش يافته)اشتباه رخ مى‏دهد و عبارات هر دو نامه بهم آميخته مى‏شود.
روزى كه پيامبر،سفير خود را همراه نامه‏اى رهسپار كشور حبشه ساخت،هنوز دسته‏اى از مسلمانان مهاجر در آنجا به سر مى‏بردند.گروهى نيز به مدينه بازگشته بودند،و از رعيت‏پرورى و دادگسترى آن زمامدار بزرگ،خاطره شيرينى داشتند.از اينرو سرزمين حبشه براى مسلمانان مهاجر سرزمين خاطره‏ها بود،و زمامدار آنجا را بسان يك رهبر دادگر ستايش مى‏كردند،و اگر ما،در نامه پيامبر گرامى كه به زمامدار آنجا نوشته،يك نوع انعطاف و نوازش و نرمى در سخن مشاهده مى‏كنيم،براى اينست كه روحيه زمامدار آنجا براى پيامبر مشخص و روشن بود.
وى در نامه‏هاى ديگر،زمامداران وقت را با عقوبت الهى تهديد مى‏كرد و مى‏فرمود: اگر ايمان نياوريد،گناه ملتها كه از ترس شما ايمان نياوردند،بر گردن شما است، ولى در اين نامه از اين گفتار خبرى نيست.
اينك ترجمه نامه (32)
به نام خداوند بخشنده مهربان،نامه‏ايست از محمد پيامبر خدا به نجاشى زمامدار حبشه.درود بر شما!من خدائى را كه جز او خدائى نيست‏ستايش مى‏كنم.خدائى كه از عيب و نقص منزه است،و بندگان فرمانبردار او از خشم او درامانند،و او به حال بندگان ناظر و گواه است،گواهى مى‏دهم كه عيسى فرزند مريم،روحى است از جانب خدا و كلمه‏ايست كه در رحم مريم زاهد و پاكدامن قرار گرفته است.خداوند با همان قدرت و نيروئى كه آدم را بدون پدر و مادر آفريد،او را نيز بدون پدر در رحم مادرش پديد آورد،من ترا به سوى خداى يگانه كه شريك ندارد دعوت مى‏كنم،و از تو مى‏خواهم كه هميشه مطيع و فرمانبردار او باشيد و از آئين من پيروى نمائيد،ايمان به خدائى آوريد كه مرا به رسالت‏خود مبعوث فرمود.زمامدار حبشه آگاه باشد كه من پيامبر خدا هستم.من شما و تمام لشكريانت را به سوى خداى عزيز دعوت مى‏كنم،و من وسيله اين نامه و اعزام سفير به وظيفه خطيرى كه بر عهده داشتم عمل كردم و ترا پند و اندرز دادم، درود بر پيروان هدايت. (33)
پيامبر نامه خود را با سلام آغاز كرده و شخصا به زمامدار حبشه درود فرستاده‏است ولى در نامه‏هاى ديگر،درود شخصى به‏«كسرى‏»و«قيصر»و«مقوقس‏»زمامداران ايران و روم و مصر نفرستاده،بلكه نامه را با درود كلى(سلام بر پيروان هدايت) آغاز كرده است.ولى در اين نامه،شخصا به زمامدار حبشه سلام فرستاده و از اين طريق در حق او احترام خاصى نسبت‏به سائر زمامداران معاصر وى قائل شده است.
در اين نامه به يك سلسله از صفات برجسته خداوند كه همگى از نزاهت و عظمت او حاكى است،اشاره شده است.سپس،موضوع‏«الوهيت‏»(خدا بودن مسيح)را كه زائيده افكار منحط كليسا است،مطرح كرده و با برهان مخصوصى كه از قرآن الهام گرفته آن را رد كرده است.همچنين،ولادت حضرت عيسى را با تولد حضرت آدم مقايسه كرده و اثبات نموده كه اگر پدر نداشتن دليل بر خدا بودن و يا فرزندى او باشد،آدم ابو البشر نيز چنين بوده در صورتى كه درباره وى چنين عقيده‏اى وجود ندارد.
در پايان نامه،دعوت خود را به لباس پند و اندرز درآورده و از اين طريق از ابراز شخصيت و بزرگى خوددارى شده است.
گفتگوى سفير پيامبر با زمامدار حبشه
سفير اسلام با تشريفات خاص به حضور زمامدار حبشه رسيد و به او چنين گفت:
من وظيفه دارم كه پيام رهبر خود را برسانم،و سرشت پاك شما نيز داورى مى‏كند كه به عرايض من بذل عنايت فرمائيد.
اى زمامدار دادگر حبشه!دلسوزيهاى شما درباره مسلمانان مهاجر،فراموش شدنى نيست و اين عواطف آنچنان باعث‏خرسندى ما گرديده كه شما را از خود مى‏دانيم.ما آنچنان به شما اعتماد و اطمينان داريم كه گويا از ياران شما هستيم.
كتاب آسمانى شما انجيل،گواه محكم و غير مردود است.اين كتاب،دادرس دادگريست، كه ستم نمى‏كند و اين داور عادل صريحا به نبوت پيامبر ما گواهى مى‏دهد.اگر از اين فرستاده جهانى و پيامبر خاتم پيروى نموديد،به خير بزرگى نائل خواهيد آمد. در غير اين صورت،مثل شما مثل يهود خواهد بود،كه آئين مسيح را كه ناسخ آئين‏«كليم‏»بود،نپذيرفته و بر دين منسوخ باقى ماندند.و آئين اسلام بسان آئين مسيح،ناسخ و بيك معنى تكميل كننده شرايع پيشين است.
زمامدار دادگر حبشه به سفير پيامبر اسلام چنين گفت:من گواهى مى‏دهم كه‏«محمد»، همان پيامبريست كه اهل كتاب در انتظار او هستند.و عقيده دارم كه همان طورى كه حضرت موسى از نبوت حضرت مسيح خبر داده،مسيح نيز علائم و نشانه‏هاى پيامبر آخر الزمان را گزارش كرده است.من حاضرم،نبوت وى را براى عموم مردم اعلام كنم، ولى از آنجا كه فعلا زمينه براى اعلام آماده نيست،و نيروى من كم است،بايد زمينه را آماده ساخت،تا دلها به سوى اسلام متوجه گردد.اگر براى من امكان داشت،هم اكنون به سوى پيامبرتان مى‏شتافتم. (34) سپس نامه‏اى در پاسخ نامه پيامبر نوشت كه آن را در اينجا منعكس مى‏سازيم.
نامه نجاشى به پيامبر
به نام خداوند بخشنده مهربان،نامه‏ايست‏به سوى‏«محمد»رسولخدا از«نجاشى‏»درود كسى كه جز او خدائى نيست،درود كسى كه مرا به اسلام هدايت نمود،بر شما باد!نامه شما را پيرامون نبوت و بشريت‏حضرت عيسى زيارت نمودم.به خداى زمين و آسمان سوگند آنچه بيان نموده بوديد عين حقيقت است و من هيچ مخالفتى با آن ندارم،و از حقيقت آئين شما نيز آگاهى يافتم و درباره مسلمانان مهاجر،تا آنجا كه مقتضيات ايجاب مى‏كرد،خدمات لازم به عمل آمد،و من اكنون به وسيله اين نامه گواهى مى‏دهم كه شما فرستاده خدا و شخص راستگو كه كتابهاى آسمانى او را تصديق مى‏كنند مى‏باشيد،و من در حضورپسر عموى شما(جعفر بن ابى طالب)مراسم اسلام و ايمان و بيعت را انجام دادم.
من براى ابلاغ پيام و اسلام خود،فرزندم‏«رارها»را رهسپار محضر مقدستان كرده و صريحا اعلام مى‏دارم كه من جز خود،ضامن كسى نيستم،و اگر دستور فرمائيد خودم رهسپار خدمت پرفيضتان شوم،درود بر شما اى پيامبر خدا. (35)
نجاشى هداياى مخصوصى براى پيامبر گرامى فرستاد و پيامبر هم بعدا دو نامه ديگر براى نجاشى فرستاد.
نامه‏هاى به زمامداران شام و يمامه
شايد به نظر برخى از متفكران سياسى آن روز،دعوت جهانى پيامبر از زمامداران وقت‏يك نوع كار خارج از متعارف بود،ولى مرور زمان ثابت كرد كه آنحضرت وظيفه‏اى جز اين نداشت.
اولا:اعزام شش سفير در يك روز به اطراف جهان،آنهم با نامه‏هايى محكم و مستدل، هرگونه ترديدى را به روى مخالفان در آينده بست.امروز،ديگر كسى نمى‏تواند با اين عمل بزرگ،در جهانى بودن دعوت آن حضرت شك و ترديدى به خود راه دهد.علاوه بر آياتى كه در اين زمينه وارد شده،خود اعزام سفير،بزرگترين دليل جهانى بودن رسالت او است.
ثانيا:عموم زمامداران وقت جز خسروپرويز كه مرد متكبر و مستبدى بود،تحت تاثير دعوت و نامه‏هاى وى قرار گرفته،از نمايندگان پيامبر كمال احترام را به عمل آوردند.همچنين،ظهور پيامبر عربى در محافل مذهبى محور بحث و مذاكره قرار گرفت.اين نامه‏ها خفتگان را بيدار كرد،افراد غافل را سخت تكان داد،و شعور ملل متمدن جهان را برانگيخت،تا درباره موعود تورات و انجيل به بحث و تحقيق بپردازند و دانشمندان ربانى و اسقفها و كشيشان بى‏غرض،با طرق مختلفى با آئين جديد در تماس باشند.از اين نظر،دسته‏هاى زيادى از پيشوايان مذهبى شرايع آن روز،در اواخر زندگانى پيامبر و پس از فوت وى،راه مدينه را در پيش‏گرفته و از نزديك،وضع آئين او را مورد بررسى قرار دادند.
ما در فصول گذشته به طور مشروح تاثير نامه‏هاى آن حضرت را در نفوس زمامداران‏«روم‏»و«مصر»و«حبشه‏»يادآور شديم.اكنون به دنباله تاثير نامه آن حضرت در«نجاشى‏»توجه كنيد.
او پس از تقديم هدايائى به نماينده پيامبر براى آشنا ساختن مبلغان مذهبى‏«حبشه‏»به حقانيت آئين پيامبر،سى تن از كشيشان ورزيده را رهسپار سرزمين مدينه ساخت،تا زندگى زاهدانه و ساده پيامبر اسلام را از نزديك ببينند،و تصور نكنند كه او نيز مانند سلاطين روزگار،دستگاهى دارد.
اعزاميان زمامدار حبشه،به حضور پيامبر باريافتند،و عقيده پيامبر را درباره حضرت مسيح خواستند.پيامبر عقيده خود را درباره حضرت مسيح با خواندن يك آيه از سوره مائده روشن نمود.مضمون اين آيه،آنچنان آنها را تكان داد كه بى‏اختيار اشك از ديدگانشان جارى گشت.اينك ترجمه آيه:
«هنگامى كه خداوند به عيسى بن مريم چنين گفت:به ياد آر اى عيسى!نعمتى را كه به تو و مادرت مبذول داشتيم،ترا با روح القدس(فرشته بزرگ)كمك كرديم،در پرتو اين عنايات،در كودكى و در بزرگى با مردم سخن مى‏گفتى،كتاب و حكمت،تورات و انجيل را به تو تعليم كرديم،به فرمان خداوند از گلها صورت مرغ درست مى‏كردى،سپس به اذن خداوند مرغ حقيقى مى‏شدند،نابينايان مادرزاد و بيماران‏«برص‏»را شفا مى‏بخشيدى،و مردگان را زنده مى‏كردى.«بياد آر»هنگامى را كه با دلايل روشن به سوى ملت اسرائيل برانگيخته شدى و من ترا از گزند آنها مصون داشتم،ولى كسانى كه كافر(يهود) بودند در برابر اين آيات روشن،كارهاى ترا سحر و جادو مى‏دانستند». (36)
اين گروه،پس از بررسى دقيق درباره دعوت پيامبر بسوى حبشه بازگشته،و جريان را به عرض سلطان رسانيدند.او نيز مانند مبلغان،اشك در چشمانش حلقه زد. (37) ابن اثير، (38) سرگذشت اعزام‏شدگان را به گونه‏اى ديگر نوشته است.وى گويد:همه آنها در دريا غرق شدند و پيامبر نامه‏اى به عنوان تسليت‏به نجاشى نوشت.ولى مضمون نامه‏اى كه‏«ابن اثير»به آن اشاره كرده،هرگز گواه بر آن نيست كه مصيبتى متوجه نجاشى گرديده است.
نامه پيامبر به امير غسانيان
غسانيان،تيره‏اى از قبيله‏«ازد»قحطانند كه مدتها در سرزمين‏«يمن‏»زندگى مى‏كردند و اراضى آنها از سد«مارب‏»مشروب مى‏شد.پس از ويرانى سد،مجبور به كوچ شده در سرزمين شام فرود آمدند.قدرت نفوذ آنان،بوميان آن منطقه را تحت الشعاع قرار داد،و سرانجام دولتى به نام دولت‏«غسانيه‏»تشكيل گرديد،كه در آن منطقه،زير نظر قيصرهاى روم فرمانروائى داشتند.روزى كه اسلام نظام حكومتى آنها را برچيد،سى و دو نفر از آنها در سرزمينهاى‏«جولان‏»و«يرموك‏»و«دمشق‏»حكمرانى كرده بودند.
«شجاع بن وهب‏»،يكى از شش سفيرى بود كه براى ابلاغ پيام جهانى اسلام،عازم سرزمين غسانيها شد.او نامه پيامبر را به حكمران آنان،يعنى‏«حارث بن ابى شمر»،در نقطه‏«بعوظه‏»تسليم نمود.هنگامى كه سفير پيامبر به سرزمين‏«حارث‏»رسيد،مطلع شد كه زمامدار وقت مشغول تهيه مقدمات استقبال از«قيصر»است و قيصر به شكرانه پيروزى بر دشمن(ايران)،از مقر حكومت‏خود قسطنطنيه،پياده به زيارت‏«بيت المقدس‏»مى‏آمد و مى‏خواست‏به نذر خود جامه عمل بپوشاند.
از اين نظر،او مدتى انتظار كشيد تا به وى وقت ملاقات داده شد.وى در اين مدت، با«حاجب‏»(رئيس تشريفات)طرح رفاقت ريخت،و او را از خصوصيات زندگى پيامبر و آئين پاك وى آگاه ساخت.بيانات نافذ و مؤثر سفير انقلاب فكر عجيبى در او پديد آورد،كه بى‏اختيار اشك از ديدگان او سرازير گرديد،و گفت: من انجيل را دقيقا مطالعه كرده‏ام و اوصاف پيامبر را خوانده و هم‏اكنون به او ايمان آوردم،ولى از«حارث‏»مى‏ترسم كه مرا بكشد و خود«حارث‏»نيز از قيصر ترس دارد و اگر سخنان ترا نيز از صميم دل باور كند باز هم نخواهد توانست تظاهر نمايد،زيرا وى و نياكان اين سلسله همگى دست‏نشاندگان‏«قيصر»هستند.
وقتى او به حضور زمامدار وقت‏باريافت،وى روى تخت نشسته و تاجى بر سر داشت.او نامه حضرت را كه به شرح زير بود،به وى تسليم نمود:
«بنام خداوند بخشنده مهربان،نامه‏ايست از محمد رسولخدا،به حارث بن ابى شمر.سلام بر پيروان حق و هاديان و مؤمنان واقعى.اى حارث!من ترا به خداى يگانه‏اى كه شريك ندارد،دعوت مى‏كنم،اگر اسلام بياورى سلطنت تو باقى خواهد ماند». (39)
آخرين قسمت نامه،حارث را سخت ناراحت كرد و گفت:هيچ كس نمى‏تواند،قدرت را از من سلب كند،من بايد اين پيامبر نوظهور را دستگير كنم.سپس براى ارعاب سفير دستور داد كه لشگر در برابر او رژه روند تا نماينده پيامبر قدرت نظامى او را از نزديك ببيند.همچنين براى خودنمائى نامه‏اى به قيصر نوشت و او را از تصميم خود،دائر بر دستگيرى پيامبر اسلام آگاه ساخت.اتفاقا،نامه وى موقعى به دست قيصر رسيد،كه سفير ديگر پيامبر«دحيه كلبى‏»،در حضور قيصر بود،و سلطان روم آئين پيامبر اسلام را بررسى مى‏كرد.قيصر از تندروى حاكم غسانى ناراحت‏شد،در پاسخ نامه او نوشت،از تصميم خود منصرف شو،و در شهر«ايليا»با من ملاقات كن.
از طرفى به حكم‏«الناس على دين ملوكهم‏»،پاسخ قيصر طرز تفكر حارث را دگرگون ساخت و روش خود را با نماينده پيامبر تغيير داد و به وى خلعت‏بخشيده و او را رهسپار مدينه ساخت و گفت‏سلام مرا به پيامبر برسان و بگو من از پيروان واقعى او هستم.ولى پيامبر به پاسخ ديپلماسى وى وقعى نگذاشت و گفت:در آينده نزديك رشته قدرت او از هم خواهد گسست.حارث در سال 8 هجرت،يعنى پس از يكسال درگذشت. (40)
ششمين سفير در سرزمين يمامه
آخرين سفير پيامبر،به سرزمين‏«يمامه‏»كه ميان نجد و بحرين قرار دارد،رهسپار گرديد و نامه پيامبر را به امير يمامه‏«هوذة بن على الحنفى‏»تسليم نمود.متن نامه آن حضرت چنين بود:به نام خدا،سلام بر پيروان هدايت،بدان آئين من به آخرين نقطه‏اى كه مركبهاى تندرو بآنجا مى‏رسد،«شرق و غرب‏»خواهد رسيد.اسلام آور تا در امان باشى و قدرت و سلطنت تو باقى بماند». (41)
از آنجا كه زمامدار يمامه مسيحى بود،سفيرى كه براى آن نقطه در نظر گرفته شده بود،مردى بود كه مدتها در حبشه بسر برده و از منطق و رسوم مسيحيان آگاهى داشت. اين مرد«سليط بن عمرو»بود،كه در دوران فشار بت‏پرستان مكه به فرمان پيامبر به سرزمين حبشه مهاجرت نموده بود.تعاليم عالى اسلام و برخورد با طبقات مختلف در مسافرتها،آنچنان او را شجاع و نيرومند بار آورده بود،كه با سخنان خود زمامدار يمامه را تحت تاثير قرار داد.او به حاكم يمامه چنين گفت:«بزرگوار كسى است كه لذت ايمان را بچشد و از تقوى توشه بگيرد.ملتى كه در پرتو سيادت تو، به سعادت رسيدند،هرگز بدفرجام نخواهند شد. من ترا به بهترين چيزها دعوت نموده و از بدترين اعمال باز مى‏دارم.من ترا به پرستش خداوند مى‏خوانم و از پرستش شيطان و پيروى از هوى و هوس جلوگيرى مى‏كنم.نتيجه پرستش خدا بهشت و سرانجام پيروى از شيطان آتش است.اگر به غير آنچه من گفتم گوش فرا دادى،صبر كن تا پرده برافتد و سيماى حقيقت ظاهر گردد».قيافه متاثر زمامدار«يمامه‏»،حاكى از آن بود كه سخنان سفير در روان او اثر خوبى گذارده است.از اينرو،مهلت‏خواست،تا درباره رسالت پيامبر فكر كند.اتفاقا همان روزها يكى از اسقفهاى بزرگ روم وارد سرزمين‏«يمامه‏»گرديد.امير«يمامه‏»،موضوع را با او در ميان گذارد.اسقف گفت:چرا از تصديق او سرباز زديد؟گفت:من از سرانجام سلطنت و قدرت خود مى‏ترسم.اسقف گفت: مصلحت در اينست كه از او پيروى كنى.اين همان پيامبر عربى است كه مسيح از ظهور او خبر داده و در انجيل نوشته است كه محمد پيامبر خدا است.
پند و اندرز اسقف روحيه او را تقويت كرد و سفير پيامبر را خواست و نامه‏اى به شرح زير به او نوشت.
اينك مضمون نامه:
مرا به زيباترين آئين دعوت نمودى.من شاعر و سخنران و سخن‏ساز ملت‏خود هستم،و در ميان ملت عرب موقعيتى دارم كه همه از آن حساب مى‏برند.من حاضرم از آئين تو پيروى نمايم،مشروط بر اينكه در برخى از مقامات بزرگ مذهبى(خلافت و نيابت)مرا شريك سازى.او به اين مقدار اكتفا نكرد،بلكه هيئتى را به سرپرستى‏«مجاعة بن مرارة‏»رهسپار مدينه ساخت،تا پيام او را به پيامبر برسانند و بگويند:اگر رشته اين زعامت دينى پس از مرگ او در دست او باشد،او حاضر است اسلام بياورد و او را يارى كند،والا با او از در جنگ وارد خواهد شد.اين هيات به حضور پيامبر بار يافتند و نمايندگان ايمان خود را بدون قيد و شرط ابراز نمودند و پيامبر در جواب پيام زمامدار يمامه گفت:
اگر ايمان او مشروط است،او شايستگى حكومت و خلافت را ندارد،و خدا مرا از شر او حفظ خواهد نمود. (42)
نامه ديگر پيامبر اسلام
نامه‏هائى كه پيامبر براى دعوت امرا و سلاطين و فرمان‏داران و شخصيتهاى مذهبى فرستاده است،بيش از اينهاست.هم اكنون دانشمندان متتبع،صورت بيست و نه نامه از نامه‏هاى دعوتى آن حضرت را در كتابهاى خود نقل كرده‏اند و ما براى رعايت اختصار به همين اندازه اكتفا مى‏كنيم.
مجموع نامه‏هاى پيامبر
برخى گفته‏اند مجموع نامه‏هاى حضرت قريب به چهل نامه است كه به افراد مختلف و كشورها و قبايل نگاشته و فرستاده است. (در اين رابطه مى‏توانيد به ص 35 تا 59 كتاب مكاتيب الرسول مراجعه نماييد).
نهرو در كتاب خود،نگاهى به تاريخ جهان مى‏نويسد:
محمد(ص)از شهر مدينه پيامى براى حكمرانان و پادشاهان جهان فرستاد و آنها را به قبول وجود خداى يگانه و رسول او دعوت كرد،لابد اين پادشاهان وحكمرانان حيرت كردند كه اين مرد گمنام كيست كه جرئت كرده است‏براى آنها دستور صادر كند.
از فرستادن همين پيامها مى‏توان تصور كرد كه حضرت محمد(ص)چه اعتماد و اطمينان فوق العاده‏اى به خود و رسالتش داشته است و توانست همين اعتماد و ايمان را در مردم كشورش نيز به وجود آورد و به آنها الهام ببخشد،به طورى كه آن مردان توانستند بدون دشوارى بر نيمى از جهان معلوم آن زمان مسلط گردند،ايمان و اعتماد به نفس چيز بزرگى است و اين ثمرات عالى را به وجود مى‏آورد. (43)
پى‏نوشت‏ها:
1. دانشمندان بزرگ اسلام،كليه نامه‏هاى آن حضرت را تا آنجا كه توانسته‏اند گرد آورده‏اند.از نظر كليت و وسعت اطلاع و زيادى تتبع،دو كتاب ياد شده زير ارزش زيادى دارند:
الف-«الوثائق السياسية‏»،نگارش پرفسور محمد حميد الله حيدرآبادى،استاد دانشگاه پاريس.
ب-«مكاتيب الرسول‏»،نگارش دانشمند محترم،آقاى على احمدى.
2. در اينجا دو مساله را بايد از يكديگر جدا ساخت:1-رسالت جهانى پيامبر اسلام. 2-خاتميت آئين او.
در مساله نخست،جهانى و عدم جهانى بودن آئين او مطرح است و اينكه آيا او براى خصوص مردم شبه جزيره عربستان برانگيخته شده يا براى عموم مردم.در حالى كه ملاك نخست در مساله دوم،آخرين پيامبر بودن او مطرح مى‏باشد.ممكن است‏برخى بگويند:آئين او جهانى است ولى خود او و يا آئين وى خاتم نيست و پس از او پيامبر و با شريعت ديگرى خواهد آمد.از اين جهت،بايد در بحث‏«نبوت خاصه‏»پيرامون هر دو مساله به صورت جداگانه بحث نمود و ما در كتاب‏«مفاهيم القرآن‏»ج 3 پيرامون هر دو مساله به صورت گسترده بحث كرده‏ايم،و بحث‏خاتميت آن به زبان پارسى نيز برگردانده شده است.علاقمندان مى‏توانند از متن عربى و يا ترجمه فارسى آن بهره بگيرند.
3. سوره اعراف/158.
4. و ما ارسلناك الا كافة للناس بشيرا و نذيرا -سوره سبا/28.
5. و ما هو الا ذكر للعالمين -سوره قلم/52.
6. لينذر من كان حيا .سوره يس/70.
7. هو الذي ارسل بالهدى و دين الحق ليظهره على الدين كله و لو كره المشركون -سوره توبه/33.
8. «سيره ابن هشام‏»،ج 2/606،«طبقات ابن سعد»،ج 1/264،«سيره حلبى‏»،ج 3/271.
9. «طبقات كبرى‏»،ج 1/258،«سيره حلبى‏»،ج 3/271.
10. بصرى مركز استاندارى استان‏«حوران‏»بود كه از مستعمرات قيصر به شمار مى‏رفت،و حارث بن ابى شمر و بطور كلى ملوك‏«غسان‏»به صورت دست نشاندگى از قيصر در آنجا حكومت مى‏كردند.
11. «طبقات كبرى‏»،ج 1/259.
12. «بسم الله الرحمن الرحيم من محمد بن عبد الله الى هرقل عظيم الروم،سلام على من اتبع الهدى.اما بعد،فانى ادعوك بدعاية الاسلام،اسلم تسلم يؤتك الله اجرك مرتين.فان توليت فانما عليك اثم‏«الاريسين‏»،و يا اهل الكتاب تعالوا الى كلمة سواء بيننا و بينكم الا نعبد الا الله و لا نشرك به شيئا و لا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله فان تولوا فقولوا اشهدوا بانا مسلمون،محمد رسول الله.
13. درباره تفسير اين لفظ،ميان دانشمندان اختلاف است.ابن اثير در«نهايه‏»،ج 1/31 مى‏نويسد:مراد،كارمندان دربار است.برخى مى‏گويند:مراد كشاورزان است،زيرا اكثريت مردم آنروز را طبقه كشاورز تشكيل مى‏داد.مؤيد اين نظر اينست كه در برخى از نسخه‏ها(كامل ج 2 ص 145)به جاى لفظ ياد شده كلمه‏«اكارين‏»موجود آمده و«اكار»همان كشاورز است.گاهى احتمال مى‏دهند كه‏«اريس‏»نام طائفه‏اى باشد كه در روم زندگى مى‏كردند.
14. «تاريخ طبرى‏»،ج 2/290،«بحار الانوار»،ج 20/378-380.
15. «طبقات كبرى‏»،ج 1/259،«سيره حلبى‏»،ج 2/277،«كامل‏»،ج 2/444،«بحار»،ج 20/379.
16. ابن سعد در«طبقات‏»،ج 1/285 تاريخ اعزام سفيران را محرم سال هفت هجرت مى‏داند.
17. بسم الله الرحمن الرحيم من محمد رسول الله الى كسرى عظيم فارس.سلام على من اتبع الهدى و آمن بالله و رسوله و اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له و ان محمدا عبده و رسوله،ادعوك بدعاية الله فانى انا رسول الناس كافة لا نذر من كان حيا و يحق القول على الكافرين اسلم تسلم،فان ابيت فعليك اثم المجوس؟«طبقات كبرى‏»،ج 1/260،«تاريخ طبرى‏»،ج 2/295 و 296،«كامل‏»،ج 2/81،«بحار»،ج 20/389.
18. «طبقات كبرى‏»،ج 1/260.
19. «تاريخ يعقوبى‏»،ج 2/62.
20. «مسند احمد»،ج 1/96.
21. «سيره حلبى‏»،ج 3/278.
22. و به آنها چنين فرمود:امرنى ربى ان اعفى لحيتى و اقص شاربى:خدايم به من دستور داده كه ريش را بلند،و شاربها را كوتاه سازم-«كامل‏»،ج 2/106.
23. «طبقات كبرى‏»،ج 1/260،«بحار»،ج 20/382.
24. بسم الله الرحمن الرحيم من محمد بن عبد الله الى المقوقس عظيم القبط،سلام على من اتبع الهدى.اما بعد فانى ادعوك بدعاية الاسلام،اسلم تسلم و اسلم يؤتك الله اجرك مرتين.فان توليت فانما عليك اثم القبط‏«و يا اهل الكتاب تعالوا الى كلمة سواء بيننا و بينكم ان لا نعبد الا الله و لا نشرك به شيئا و لا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله فان تولوا فقولوا اشهدوا بانا مسلمون‏»-«سيره حلبى‏»،ج 3/280،«در منثور»،ج 1/40،«اعيان الشيعه‏»،ج 1/142.
25. «اسد الغابة‏»،ج 1/362.
26. «سيره حلبى‏»،ج 3/28.
27. «سيره زينى دحلان‏»،ج 3/73.
28. «طبقات كبرى‏»،ج 1/260.
29. «سيره زينى دحلان‏»،ج 3/71.
30. «فتوح الشام‏»،ج 2/23.
31. «تاريخ طبرى‏»،ج 2/294.
32. متن نامه چنين است:بسم الله الرحمن الرحيم من محمد رسول الله الى النجاشى ملك الحبشه،سلام عليك فانى احمد الله الذى لا اله الا هو الملك القدوس السلام المؤمن المهيمن،و اشهد ان عيسى بن مريم روح الله و كلمته القاها الى مريم البتول الطيبة الحصينة فحملت‏بعيسى،حملته من روحه و نفخه كما خلق آدم بيده. و انى ادعوك الى الله وحده لا شريك له و الموالاة على طاعته،و ان تتبعنى و توقن بالذى جائنى،فانى رسول الله و انى ادعوك و جنودك الى الله عز و جل،و قد بلغت و نصحت فاقبلوا نصيحتى و السلام على من اتبع الهدى.
33. «سيره حلبى‏»،ج 3/279،«طبقات كبرى‏»،ج 1/259.
34. «سيره حلبى‏»،ج 3/279،«طبقات كبرى‏»،ج 1/259.
35. «تاريخ طبرى‏»،ج 2/294،«بحار»،ج 20/392.
36. سوره مائده/110.
37. «اعلام الورى‏»/31.
38. «اسد الغابة‏»،ج 2/62.
39. بسم الله الرحمن الرحيم من محمد رسول الله الى الحارث بن ابى شمر،سلام على من اتبع الهدى آمن به و صدق و انى ادعوك ان تؤمن بالله وحده لا شريك له يبقى ملكك.
40. «سيره حلبى‏»،ج 3/286،«طبقات ابن سعد»،ج 1/261.
41. بسم الله الرحمن الرحيم،من محمد رسول الله الى هوذة بن على،سلام على من اتبع الهدى و اعلم ان دينى سيظهر الى منتهى الخف و الحافر،فاسلم تسلم و اجعل لك ما تحت‏يديك.
42. «الكامل‏»،ج 2/83،«طبقات كبرى‏»،ج 1/262.
43. نگاهى به تاريخ جهان،ج 1،ص 320.

هیچ نظری موجود نیست: