كتاب: زندگانى حضرت محمد(ص) ص 289
نويسنده: رسولى محلاتى
پيامبر در ماه جمادى الاولى ابا سلمة بن عبد الاسد را در مدينه منصوب فرمود و خود با گروهى از مهاجرين از شهر بيرون آمد و راه«نقب بنى دينار»را پيش گرفته همچنان تا جايى به نام«عشيره»براند و در آنجا توقف كرد و تا چند روز از ماه جمادى الثانيه را نيز در آنجا ماند و در اين مدت با قبيله بنى مدلج و متحدين آنها از قبايل ديگر پيمان دوستى بسته و به مدينه بازگشت. ابن هشام و ديگران از عمار بن ياسر نقل كردهاند كه گفته است: در غزوه عشيره من و على بن ابيطالب همسفر و مانوس بوديم و در آن چند روزى كه در عشيره توقف داشتيم روزى على بن ابى طالب به من گفت: بيا تا به تماشاى بنى مدلج كه در نخلستان در آن نزديكى كار مىكردند برويم و من با او به آن نزديكى رفتيم و همچنان كه نشسته بوديم و كار آنها را تماشا مىكرديم خوابمان گرفت و هر دو برخاسته زير نخله خرما و روى شنهاى نرمى كه آنجا بود خوابيديم.
هنگامى به خود آمديم كه رسول خدا(ص)بالاى سر ما ايستاده بود و ما را با پاى خود حركت مىداد، من و على بن ابيطالب كه سر و رويمان خاك آلود شده بود برخاسته و در برابر آن حضرت ايستاديم، پيغمبر اسلام كه سر و صورت خاك آلود على را ديد فرمود: اى ابو تراب اين چه حالى است؟
و سپس فرمود: آيا شما را از بدبختترين و شقىترين مردم آگاه نكنم كه آنها كياناند؟
- عرض كرديم: چرا يا رسول الله!
- فرمود: يكى همان پى كننده ناقه(صالح)است - و سپس در حالى كه اشاره به على بن ابيطالب مىكرد - فرمود: و ديگرى آن كسى است كه بر اينجاى سر تو ضربت مىزند و اين محاسن تو را از آن رنگين مىسازد.
۱۳۸۷ آبان ۲۹, چهارشنبه
غزوه عشيره
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر