۱۳۸۷ آبان ۳۰, پنجشنبه

غزوه ذى قرد

كتاب: زندگانى حضرت محمد(ص) ص 475
نويسنده: رسولى محلاتى
سبب اين غزوه آن شد كه عيينة بن حصن فزارى با عده‏اى از سواران قبيله غطفان كه در زمره دشمنان اسلام بودند، شبانه به اطراف مدينه حمله بردند و در جايى به نام‏«غابه‏»به ساربانى كه شتران شيرده پيغمبر و مردم مدينه را مى‏چرانيد و از قبيله غفار بود برخورد كرده و آن مرد غفارى را كشته و زنش را نيز اسير نموده و شتران را نيز بردند.
نخستين كسى كه از اين ماجرا مطلع شد مردى بود به نام سلمة بن اكوع كه در آن روز به سوى‏«غابه‏»مى‏رفت و در«ثنية الوداع‏»كه گردنه‏اى بود شتران را ديد و ازماجرا آگاه گرديد و از اين رو به عجله خود را به بلندى‏«سلع‏»كه كوهى در كنار شهر مدينه بود رسانيد و با فرياد«و اصباحاه‏»مردم را از جريان غارتى كه انجام گرفته بود مطلع ساخت و سپس خود او به سرعت‏به تعقيب دشمن رفت و چون به آنها رسيد تيرى به سوى آنها پرتاب كرد.
عيينه و همراهان به سوى او حمله‏ور شده و او فرار كرد و چون بازگشتند دوباره آنها را تعقيب كرده شروع به تيراندازى نمود و چون باز مى‏گشتند او نيز فرار مى‏كرد. اين حالت جنگ و گريزى آنها را مشغول ساخته و از سرعت آنها كاست تا مسلمانان به آنها رسيدند.
از اين سو وقتى صداى سلمة بن اكوع در مدينه طنين‏انداز شد گروهى از جنگجويان و سواركاران بر اسبهاى خود سوار شده براى كسب تكليف به در خانه رسول خدا(ص)آمدند، پيغمبر خدا سعد بن زيد - انصارى - را بر آنها امير و فرمانده كرده به آنان فرمود: شما از جلو به تعقيب دشمن برويد تا من از دنبال بيايم.
سواران خود را بسرعت‏به غارتگران رسانده و يكى از آنان كه زودتر از ديگران خود را به آنها رسانده بود به نام محرز بن نضله به دست آنها كشته شد و به دنبال او مسلمانان ديگر رسيدند و با حمله‏اى كه به دنباله غارتگران كردند توانستند دو تن از آنها را به قتل رسانده و مقدارى از شتران را نيز از آنها پس بگيرند ولى بقيه را كه عيينه و همراهانش از جلو برده بودند به دست نياوردند.
رسول خدا(ص)نيز به دنبال آنها تا كوه‏«ذى قرد» - كه دو روز تا مدينه فاصله داشت، و حدود دوازده فرسخ راه بود - پيش رفت ولى به غارتگران نرسيده همانجا توقف كرد و پس از يك شبانه روز توقف در آنجا به مدينه بازگشت. (1)
پى‏نوشت:
1. ابن هشام مى‏نويسد: زن آن مرد غفارى كه به دست غارتگران اسير شده بود پس از چند روز توانست از چنگال آنها فرار كند و شتر معروف پيغمبر را نيز كه نامش عضباء بود برداشته و بر آن سوار شد و خود را به مدينه رسانيد، و چون پيش رسول خدا(ص)آمد معروض داشت كه من نذر كرده‏ام اگر خداى تعالى مرا به وسيله اين شتر نجات داد او را در راه خدا قربانى كنم!
پيغمبر تبسمى كرد و فرمود: نذر در چيزى كه مالك آن نبوده‏اى و ملك ديگرى بوده صحيح نيست، اين شتر مال من است!برو در پناه خدا.

هیچ نظری موجود نیست: