كتاب: زندگانى حضرت محمد(ص) ص 537
نويسنده: رسولى محلاتى
اهل تاريخ عموما اين سريه را پس از جنگ مؤته نقل كردهاند و در كيفيت نقل هم اختلاف بسيارى در تواريخ ديده مىشود كه ما نقل شيخ مفيد(ره)را در كتاب ارشاد از نظر جامعيت و نزديكتر بودن به صحت انتخاب كرده و ملخص آن را در زير براى شما نقل مىكنيم:
مرد عربى نزد پيغمبر آمد و پيش روى آن حضرت زانو زده نشست و عرض كرد: آمدهام تا تو را نصيحتى كنم حضرت پرسيد: نصيحتت چيست؟عرض كرد: گروهى از عرب در وادى رمل اجتماع كرده و مىخواهند به شما در مدينه شبيخون بزنند و سپس خصوصيات آنها را براى پيغمبر بيان داشت، رسول خدا(ص)دستور داد مردم را به مسجد دعوت كنند آن گاه به منبر رفت و آنچه را مرد عرب گزارش داده بود به اطلاع مردم رسانيد و فرمود: كيست كه براى دفع آنها برود، جماعتى از اهل«صفه» (1) برخاستند و گفتند: ما به جنگ ايشان مىرويم فرماندهى براى ما تعيين فرما تا در تحت فرماندهى او حركت كنيم، پيغمبر خدا از روى قرعه هشتاد نفر از ايشان را انتخاب كرد و سپس ابو بكر را به فرماندهى آنها انتخاب نمود و فرمود: به نزد بنى سليم برو!
ابو بكر حركت كرد و به نزديك اعراب مزبور كه در وسط درهاى جاى داشتند و اطراف آن را سنگ و درخت احاطه كرده بود رسيد و چون به قصد حمله به آنها ازدره سرازير شد اعراب مزبور از اطراف آن دره حمله كردند و چند تن از مسلمانان را به قتل رسانده و ابو بكر را فرارى دادند. چون به مدينه بازگشتند پيغمبر خدا اين بار عمر را بدان سو فرستاد و اعراب مزبور اين مرتبه در پشت درختها و سنگها كمين كرده و چون عمر با لشكريان از دره سرازير شدند ناگهان از كمينگاهها بيرون آمده و او را نيز فرارى دادند.
رسول خدا(ص)از اين ماجرا ناراحتشد و عمرو بن عاص گفت: اى رسول خدا مرا به اين جنگ بفرست زيرا جنگ خدعه و نيرنگ استشايد من بتوانم با خدعه و نيرنگ آنها را سركوب كنم، پيغمبر(ص)او را با جمعى فرستاد ولى او نيز در برابر حمله اعراب مزبور نتوانست مقاومت كند و با از دست دادن چند تن از سربازان اسلام فرار كرد. پيغمبر كه چنان ديد چند روز صبر كرد و سپس على(ع)را طلبيد و پرچم جنگ را براى او بست و در حق او دعا كرده او را به سوى دشمن فرستاد و ابو بكر و عمر و عمرو بن عاص را نيز همراه او كرد.
على(ع)لشكر را برداشته و راه عراق را پيش گرفت و از راه سختى آنها را عبور داد و براى آنكه دشمن را غافلگير كند شبها راه مىپيمود و روزها پنهان مىشد تا وقتى كه خود را به دهانه آن دره كه دشمن در آن منزل كرده بود رسانيد و چون بدانجا رسيد به همراهان خود دستور داد دهان اسبان را ببندند و آنها را در جايى متوقف كرد و خود در سويى قرار گرفت، عمرو بن عاص كه چنان ديد دانست كه با اين تدبير شكست دشمن حتمى است - در صدد كارشكنى بر آمده - به ابى بكر گفت: من به اين بيابانها از على آشناترم، در اينجا درندگانى چون گرگ و كفتار وجود داد كه خطرشان براى سربازان ما بدتر از دشمن است اكنون تو به نزد على برو و از او اجازه بگير تا به بالاى دره برويم.
ابو بكر پيش على(ع)آمد و سخن عمرو بن عاص را به وى گفت ولى على(ع)هيچ پاسخى نداد، ابو بكر بازگشت و به آنها گفت: على به من پاسخى نداد. عمرو بن عاص اين بار عمر را فرستاد و به او گفت: تو قدرت بيشترى در سخن دارى، ولى عمر نيز وقتى سخن عمرو بن عاص را براى على(ع)اظهار كرد با سكوت آن حضرت مواجهشد. عمرو بن عاص كه چنان ديد به سربازان اظهار كرد ما نمىتوانيم خود را به هلاكت اندازيم بياييد تا به بالاى دره برويم ولى با مخالفتشديد سربازان مواجه شده و همگى گفتند: ما دست از اطاعت و فرمانبردارى فرمانده خود بر نمىداريم.
بدين ترتيب در همانجايى كه على(ع)دستور داده بود ماندند و چون نزديكيهاى سپيده صبح شد على(ع)دستور حمله داد و لشكريان از هر سو به دشمن حمله كردند و اعراب بنى سليم تا خواستند به خود آمده و آماده جنگ شوند شكستخورده و مسلمانان بر آنها پيروز شدند، و در اين باره آيات سوره«و العاديات ضبحا» - تا به آخر - نازل گرديد. (2)
و چون به مدينه بازگشتند رسول خدا(ص)با مسلمانان ديگر به استقبال على(ع)آمدند و چون چشم على(ع)به پيغمبر افتاد به احترام آن حضرت از اسب پياده شد، پيغمبر بدو فرمود: سوار شو كه خدا و رسول او از تو خوشنودند.
على(ع)از خوشحالى گريان شد، پيغمبر(ص)بدو فرمود: اى على اگر نمىترسيدم كه گروههايى از امت من درباره تو همان سخنى را بگويند كه نصارى درباره مسيح عيسى بن مريم گفتند، امروز درباره تو سخنى مىگفتم كه بر هيچ دستهاى از مردم عبور نكنى جز آنكه خاك زير پايت را(به منظور تبرك)بردارند.
پىنوشتها:
1. اصحاب صفه افرادى بودند كه از مكه به مدينه مهاجرت كرده بودند و چون خانه و مسكنى نداشتند رسول خدا(ص)آنها را در مسجد جاى داده بود و از در آمد عمومى بيت المال جيرهاى براى آنها مقرر داشته و روزانه به آنها مىدادند و بر طبق برخى از روايات شماره آنها به چهارصد نفر مىرسيد.
2. و در نقل ديگرى است كه چون على(ع)بدانجا رسيد هنگام سحر بود و صبر كرد تا صبح شد و نماز را با لشكريان خواند و سپس لشكر خود را چند صف كرد و آن گاه به شمشير خود تكيه زد و رو به دشمن ايستاده گفت:
اى مردم من فرستاده پيغمبر خدا به سوى شما هستم تا به شما بگويم: شهادت به يگانگى خدا و رسالت محمد(ص)دهيد و گرنه با شمشير بسختى با شما جنگ خواهم كرد. بنى سليم بدو گفتند: از راهى كه آمدهاى باز گرد همان گونه كه رفيقانتبازگشتند!
على(ع)فرمود: من باز نمىگردم!نه به خدا، تا مسلمان نشويد يا شما را با اين شمشير نزنم باز نخواهم گشت!من على بن ابيطالب بن عبد المطلب هستم!
اعراب مزبور كه آن حضرت را شناختند خود را باختند و پريشان حال گشتند اما با اين حال تصميم به جنگ با او گرفتند و حمله از طرفين شروع شد و پس از آنكه شش يا هفت تن از آنها كشته شد منهزم گشتند و مسلمانان پيروز شدند و غنايمى از ايشان به دست آورده به مدينه بازگشتند.
نويسنده: رسولى محلاتى
اهل تاريخ عموما اين سريه را پس از جنگ مؤته نقل كردهاند و در كيفيت نقل هم اختلاف بسيارى در تواريخ ديده مىشود كه ما نقل شيخ مفيد(ره)را در كتاب ارشاد از نظر جامعيت و نزديكتر بودن به صحت انتخاب كرده و ملخص آن را در زير براى شما نقل مىكنيم:
مرد عربى نزد پيغمبر آمد و پيش روى آن حضرت زانو زده نشست و عرض كرد: آمدهام تا تو را نصيحتى كنم حضرت پرسيد: نصيحتت چيست؟عرض كرد: گروهى از عرب در وادى رمل اجتماع كرده و مىخواهند به شما در مدينه شبيخون بزنند و سپس خصوصيات آنها را براى پيغمبر بيان داشت، رسول خدا(ص)دستور داد مردم را به مسجد دعوت كنند آن گاه به منبر رفت و آنچه را مرد عرب گزارش داده بود به اطلاع مردم رسانيد و فرمود: كيست كه براى دفع آنها برود، جماعتى از اهل«صفه» (1) برخاستند و گفتند: ما به جنگ ايشان مىرويم فرماندهى براى ما تعيين فرما تا در تحت فرماندهى او حركت كنيم، پيغمبر خدا از روى قرعه هشتاد نفر از ايشان را انتخاب كرد و سپس ابو بكر را به فرماندهى آنها انتخاب نمود و فرمود: به نزد بنى سليم برو!
ابو بكر حركت كرد و به نزديك اعراب مزبور كه در وسط درهاى جاى داشتند و اطراف آن را سنگ و درخت احاطه كرده بود رسيد و چون به قصد حمله به آنها ازدره سرازير شد اعراب مزبور از اطراف آن دره حمله كردند و چند تن از مسلمانان را به قتل رسانده و ابو بكر را فرارى دادند. چون به مدينه بازگشتند پيغمبر خدا اين بار عمر را بدان سو فرستاد و اعراب مزبور اين مرتبه در پشت درختها و سنگها كمين كرده و چون عمر با لشكريان از دره سرازير شدند ناگهان از كمينگاهها بيرون آمده و او را نيز فرارى دادند.
رسول خدا(ص)از اين ماجرا ناراحتشد و عمرو بن عاص گفت: اى رسول خدا مرا به اين جنگ بفرست زيرا جنگ خدعه و نيرنگ استشايد من بتوانم با خدعه و نيرنگ آنها را سركوب كنم، پيغمبر(ص)او را با جمعى فرستاد ولى او نيز در برابر حمله اعراب مزبور نتوانست مقاومت كند و با از دست دادن چند تن از سربازان اسلام فرار كرد. پيغمبر كه چنان ديد چند روز صبر كرد و سپس على(ع)را طلبيد و پرچم جنگ را براى او بست و در حق او دعا كرده او را به سوى دشمن فرستاد و ابو بكر و عمر و عمرو بن عاص را نيز همراه او كرد.
على(ع)لشكر را برداشته و راه عراق را پيش گرفت و از راه سختى آنها را عبور داد و براى آنكه دشمن را غافلگير كند شبها راه مىپيمود و روزها پنهان مىشد تا وقتى كه خود را به دهانه آن دره كه دشمن در آن منزل كرده بود رسانيد و چون بدانجا رسيد به همراهان خود دستور داد دهان اسبان را ببندند و آنها را در جايى متوقف كرد و خود در سويى قرار گرفت، عمرو بن عاص كه چنان ديد دانست كه با اين تدبير شكست دشمن حتمى است - در صدد كارشكنى بر آمده - به ابى بكر گفت: من به اين بيابانها از على آشناترم، در اينجا درندگانى چون گرگ و كفتار وجود داد كه خطرشان براى سربازان ما بدتر از دشمن است اكنون تو به نزد على برو و از او اجازه بگير تا به بالاى دره برويم.
ابو بكر پيش على(ع)آمد و سخن عمرو بن عاص را به وى گفت ولى على(ع)هيچ پاسخى نداد، ابو بكر بازگشت و به آنها گفت: على به من پاسخى نداد. عمرو بن عاص اين بار عمر را فرستاد و به او گفت: تو قدرت بيشترى در سخن دارى، ولى عمر نيز وقتى سخن عمرو بن عاص را براى على(ع)اظهار كرد با سكوت آن حضرت مواجهشد. عمرو بن عاص كه چنان ديد به سربازان اظهار كرد ما نمىتوانيم خود را به هلاكت اندازيم بياييد تا به بالاى دره برويم ولى با مخالفتشديد سربازان مواجه شده و همگى گفتند: ما دست از اطاعت و فرمانبردارى فرمانده خود بر نمىداريم.
بدين ترتيب در همانجايى كه على(ع)دستور داده بود ماندند و چون نزديكيهاى سپيده صبح شد على(ع)دستور حمله داد و لشكريان از هر سو به دشمن حمله كردند و اعراب بنى سليم تا خواستند به خود آمده و آماده جنگ شوند شكستخورده و مسلمانان بر آنها پيروز شدند، و در اين باره آيات سوره«و العاديات ضبحا» - تا به آخر - نازل گرديد. (2)
و چون به مدينه بازگشتند رسول خدا(ص)با مسلمانان ديگر به استقبال على(ع)آمدند و چون چشم على(ع)به پيغمبر افتاد به احترام آن حضرت از اسب پياده شد، پيغمبر بدو فرمود: سوار شو كه خدا و رسول او از تو خوشنودند.
على(ع)از خوشحالى گريان شد، پيغمبر(ص)بدو فرمود: اى على اگر نمىترسيدم كه گروههايى از امت من درباره تو همان سخنى را بگويند كه نصارى درباره مسيح عيسى بن مريم گفتند، امروز درباره تو سخنى مىگفتم كه بر هيچ دستهاى از مردم عبور نكنى جز آنكه خاك زير پايت را(به منظور تبرك)بردارند.
پىنوشتها:
1. اصحاب صفه افرادى بودند كه از مكه به مدينه مهاجرت كرده بودند و چون خانه و مسكنى نداشتند رسول خدا(ص)آنها را در مسجد جاى داده بود و از در آمد عمومى بيت المال جيرهاى براى آنها مقرر داشته و روزانه به آنها مىدادند و بر طبق برخى از روايات شماره آنها به چهارصد نفر مىرسيد.
2. و در نقل ديگرى است كه چون على(ع)بدانجا رسيد هنگام سحر بود و صبر كرد تا صبح شد و نماز را با لشكريان خواند و سپس لشكر خود را چند صف كرد و آن گاه به شمشير خود تكيه زد و رو به دشمن ايستاده گفت:
اى مردم من فرستاده پيغمبر خدا به سوى شما هستم تا به شما بگويم: شهادت به يگانگى خدا و رسالت محمد(ص)دهيد و گرنه با شمشير بسختى با شما جنگ خواهم كرد. بنى سليم بدو گفتند: از راهى كه آمدهاى باز گرد همان گونه كه رفيقانتبازگشتند!
على(ع)فرمود: من باز نمىگردم!نه به خدا، تا مسلمان نشويد يا شما را با اين شمشير نزنم باز نخواهم گشت!من على بن ابيطالب بن عبد المطلب هستم!
اعراب مزبور كه آن حضرت را شناختند خود را باختند و پريشان حال گشتند اما با اين حال تصميم به جنگ با او گرفتند و حمله از طرفين شروع شد و پس از آنكه شش يا هفت تن از آنها كشته شد منهزم گشتند و مسلمانان پيروز شدند و غنايمى از ايشان به دست آورده به مدينه بازگشتند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر