۱۳۸۷ آبان ۳۰, پنجشنبه

سريه ذات السلاسل

كتاب: زندگانى حضرت محمد(ص) ص 537
نويسنده: رسولى محلاتى
اهل تاريخ عموما اين سريه را پس از جنگ مؤته نقل كرده‏اند و در كيفيت نقل هم اختلاف بسيارى در تواريخ ديده مى‏شود كه ما نقل شيخ مفيد(ره)را در كتاب ارشاد از نظر جامعيت و نزديكتر بودن به صحت انتخاب كرده و ملخص آن را در زير براى شما نقل مى‏كنيم:
مرد عربى نزد پيغمبر آمد و پيش روى آن حضرت زانو زده نشست و عرض كرد: آمده‏ام تا تو را نصيحتى كنم حضرت پرسيد: نصيحتت چيست؟عرض كرد: گروهى از عرب در وادى رمل اجتماع كرده و مى‏خواهند به شما در مدينه شبيخون بزنند و سپس خصوصيات آنها را براى پيغمبر بيان داشت، رسول خدا(ص)دستور داد مردم را به مسجد دعوت كنند آن گاه به منبر رفت و آنچه را مرد عرب گزارش داده بود به اطلاع مردم رسانيد و فرمود: كيست كه براى دفع آنها برود، جماعتى از اهل‏«صفه‏» (1) برخاستند و گفتند: ما به جنگ ايشان مى‏رويم فرماندهى براى ما تعيين فرما تا در تحت فرماندهى او حركت كنيم، پيغمبر خدا از روى قرعه هشتاد نفر از ايشان را انتخاب كرد و سپس ابو بكر را به فرماندهى آنها انتخاب نمود و فرمود: به نزد بنى سليم برو!
ابو بكر حركت كرد و به نزديك اعراب مزبور كه در وسط دره‏اى جاى داشتند و اطراف آن را سنگ و درخت احاطه كرده بود رسيد و چون به قصد حمله به آنها ازدره سرازير شد اعراب مزبور از اطراف آن دره حمله كردند و چند تن از مسلمانان را به قتل رسانده و ابو بكر را فرارى دادند. چون به مدينه بازگشتند پيغمبر خدا اين بار عمر را بدان سو فرستاد و اعراب مزبور اين مرتبه در پشت درختها و سنگها كمين كرده و چون عمر با لشكريان از دره سرازير شدند ناگهان از كمينگاهها بيرون آمده و او را نيز فرارى دادند.
رسول خدا(ص)از اين ماجرا ناراحت‏شد و عمرو بن عاص گفت: اى رسول خدا مرا به اين جنگ بفرست زيرا جنگ خدعه و نيرنگ است‏شايد من بتوانم با خدعه و نيرنگ آنها را سركوب كنم، پيغمبر(ص)او را با جمعى فرستاد ولى او نيز در برابر حمله اعراب مزبور نتوانست مقاومت كند و با از دست دادن چند تن از سربازان اسلام فرار كرد. پيغمبر كه چنان ديد چند روز صبر كرد و سپس على(ع)را طلبيد و پرچم جنگ را براى او بست و در حق او دعا كرده او را به سوى دشمن فرستاد و ابو بكر و عمر و عمرو بن عاص را نيز همراه او كرد.
على(ع)لشكر را برداشته و راه عراق را پيش گرفت و از راه سختى آنها را عبور داد و براى آنكه دشمن را غافلگير كند شبها راه مى‏پيمود و روزها پنهان مى‏شد تا وقتى كه خود را به دهانه آن دره كه دشمن در آن منزل كرده بود رسانيد و چون بدانجا رسيد به همراهان خود دستور داد دهان اسبان را ببندند و آنها را در جايى متوقف كرد و خود در سويى قرار گرفت، عمرو بن عاص كه چنان ديد دانست كه با اين تدبير شكست دشمن حتمى است - در صدد كارشكنى بر آمده - به ابى بكر گفت: من به اين بيابانها از على آشناترم، در اينجا درندگانى چون گرگ و كفتار وجود داد كه خطرشان براى سربازان ما بدتر از دشمن است اكنون تو به نزد على برو و از او اجازه بگير تا به بالاى دره برويم.
ابو بكر پيش على(ع)آمد و سخن عمرو بن عاص را به وى گفت ولى على(ع)هيچ پاسخى نداد، ابو بكر بازگشت و به آنها گفت: على به من پاسخى نداد. عمرو بن عاص اين بار عمر را فرستاد و به او گفت: تو قدرت بيشترى در سخن دارى، ولى عمر نيز وقتى سخن عمرو بن عاص را براى على(ع)اظهار كرد با سكوت آن حضرت مواجه‏شد. عمرو بن عاص كه چنان ديد به سربازان اظهار كرد ما نمى‏توانيم خود را به هلاكت اندازيم بياييد تا به بالاى دره برويم ولى با مخالفت‏شديد سربازان مواجه شده و همگى گفتند: ما دست از اطاعت و فرمانبردارى فرمانده خود بر نمى‏داريم.
بدين ترتيب در همانجايى كه على(ع)دستور داده بود ماندند و چون نزديكيهاى سپيده صبح شد على(ع)دستور حمله داد و لشكريان از هر سو به دشمن حمله كردند و اعراب بنى سليم تا خواستند به خود آمده و آماده جنگ شوند شكست‏خورده و مسلمانان بر آنها پيروز شدند، و در اين باره آيات سوره‏«و العاديات ضبحا» - تا به آخر - نازل گرديد. (2)
و چون به مدينه بازگشتند رسول خدا(ص)با مسلمانان ديگر به استقبال على(ع)آمدند و چون چشم على(ع)به پيغمبر افتاد به احترام آن حضرت از اسب پياده شد، پيغمبر بدو فرمود: سوار شو كه خدا و رسول او از تو خوشنودند.
على(ع)از خوشحالى گريان شد، پيغمبر(ص)بدو فرمود: اى على اگر نمى‏ترسيدم كه گروههايى از امت من درباره تو همان سخنى را بگويند كه نصارى درباره مسيح عيسى بن مريم گفتند، امروز درباره تو سخنى مى‏گفتم كه بر هيچ دسته‏اى از مردم عبور نكنى جز آنكه خاك زير پايت را(به منظور تبرك)بردارند.
پى‏نوشت‏ها:
1. اصحاب صفه افرادى بودند كه از مكه به مدينه مهاجرت كرده بودند و چون خانه و مسكنى نداشتند رسول خدا(ص)آنها را در مسجد جاى داده بود و از در آمد عمومى بيت المال جيره‏اى براى آن‏ها مقرر داشته و روزانه به آنها مى‏دادند و بر طبق برخى از روايات شماره آنها به چهارصد نفر مى‏رسيد.
2. و در نقل ديگرى است كه چون على(ع)بدانجا رسيد هنگام سحر بود و صبر كرد تا صبح شد و نماز را با لشكريان خواند و سپس لشكر خود را چند صف كرد و آن گاه به شمشير خود تكيه زد و رو به دشمن ايستاده گفت:
اى مردم من فرستاده پيغمبر خدا به سوى شما هستم تا به شما بگويم: شهادت به يگانگى خدا و رسالت محمد(ص)دهيد و گرنه با شمشير بسختى با شما جنگ خواهم كرد. بنى سليم بدو گفتند: از راهى كه آمده‏اى باز گرد همان گونه كه رفيقانت‏بازگشتند!
على(ع)فرمود: من باز نمى‏گردم!نه به خدا، تا مسلمان نشويد يا شما را با اين شمشير نزنم باز نخواهم گشت!من على بن ابيطالب بن عبد المطلب هستم!
اعراب مزبور كه آن حضرت را شناختند خود را باختند و پريشان حال گشتند اما با اين حال تصميم به جنگ با او گرفتند و حمله از طرفين شروع شد و پس از آنكه شش يا هفت تن از آنها كشته شد منهزم گشتند و مسلمانان پيروز شدند و غنايمى از ايشان به دست آورده به مدينه بازگشتند.

هیچ نظری موجود نیست: