۱۳۸۷ آبان ۳۰, پنجشنبه

داستان افك به روايت عايشه

كتاب: زندگانى حضرت محمد(ص) ص 485
نويسنده: رسولى محلاتى
مورخين و راويان اهل سنت عموما در مراجعت از جنگ بنى المصطلق داستان افك و نزول آيه افك را از عايشه با مختصر اختلافى از عروة بن زبير، سعيد بن مسيب و علقمة بن وقاص، و عبيد الله بن عتبه و برخى ديگر نقل كرده‏اند و همه سندها به عايشه منتهى مى‏شود كه او خود داستان را نقل كرده است. ما در آغاز قسمتهايى از آن را از روى نقل ابن هشام كه از ابن اسحاق و او به چند واسطه از عايشه روايت كرده نقل مى‏كنيم و سپس نظر خود را در زير ذكر خواهيم كرد.
عايشه گويد: هرگاه رسول خدا(ص)مى‏خواست‏سفر كند ميان زنان خود قرعه مى‏زد و هر كدام قرعه به نامش اصابت مى‏كرد او را همراه مى‏برد. در غزوه‏«بنى مصطلق‏»نيز ميان زنان خود قرعه زد و قرعه به نام من اصابت كرد و مرا با خود همراه برد. در سفرهاى رسول خدا قرار بر اين بود كه هر گاه شتر براى سوارى زنى كه همراه بود آماده مى‏شد، زن در ميان كجاوه مى‏نشست، آن گاه مردانى مى‏آمدند و پايين كجاوه را مى‏گرفتند و آن را بلند مى‏كردند و بر پشت‏شتر مى‏نهادند و ريسمانهاى آن را محكم مى‏كردند، سپس مهار شتر را مى‏گرفتند و به راه مى‏افتادند.
در مراجعت از غزوه‏«بنى مصطلق‏»هنگامى كه رسول خدا نزديك مدينه رسيد، در منزلى فرود آمد، و پاسى از شب را در آن منزل گذراند، سپس بانگ رحيل داده شد و مردم به راه افتادند.
عايشه گويد: براى حاجتى بيرون رفته بودم، و در گردنم گردنبندى از دانه‏هاى قيمتى‏«ظفار» (1) بود، و بى آنكه توجه كنم، گردنبندم گسيخته بود و چون به اردوگاه رسيدم به فكر آن افتادم و آن را نيافتم، و مردم هم آغاز به رفتن كرده بودند. پس درپى گردنبند به همانجا كه رفته بودم بازگشتم و پس از جستجو آن را يافتم. در اين ميان مردانى كه شترم را نگهدارى مى‏كردند آمده بودند و به گمان اينكه در كجاوه نشسته‏ام آن را بالاى شتر بسته و به راه افتاده بودند، و من هنگامى به اردوگاه بازگشتم كه مردم همه رفته بودند و احدى باقى نمانده بود، پس خود را به چادر خود پيچيدم و در همانجا دراز كشيدم و يقين داشتم كه وقتى مرا نديدند در جستجوى من برخواهند گشت.
عايشه مى‏گويد: به خدا قسم، در همان حالى كه دراز كشيده بودم صفوان بن معطل سلمى كه براى كارى از همراهى با لشكر باز مانده بود، بر من گذر كرد. چون مرا ديد، بالاى سر من ايستاد و(چون پيش از نزول آيه حجاب مرا ديده بود)مرا شناخت و گفت: انا لله و انا اليه راجعون (2) ، همسر رسول خداست كه تنها مانده است. سپس گفت: خداى تو را رحمت كند، چرا عقب مانده‏اى؟اما من به وى پاسخ ندادم. سپس شترى را نزديك آورد و گفت: سوار شو و خود دورتر ايستاد. سوار شدم و آن گاه صفوان نزديك آمد و مهار شتر را گرفت و با شتاب در جستجوى اردو به راه افتاد، اما سوگند به خدا كه نه ما به مردم رسيديم و نه آنها از نبودنم در كجاوه با خبر شدند، تا بامداد فردا كه اردو در منزل ديگر پياده شدند و ما هم به همان وضعى كه داشتيم رسيديم. دروغگويان زبان به بهتان گشودند و گفتند، آنچه گفتند و اردوى اسلام متشنج‏شد. اما من به خدا قسم بى خبر بودم. سپس به مدينه رسيدم و چيزى نگذشت كه سخت‏بيمار شدم، و با آنكه رسول خدا، پدر و مادرم از بهتانى كه نسبت‏به من گفته بودند به من چيزى نمى‏گفتند، اما مى‏فهميدم كه رسول خدا نسبت‏به من لطف و محبت‏سابق را ندارد و مانند گذشته كه هرگاه بيمار مى‏شدم، بسيار تفقد و دلجويى مى‏كرد، در اين بيمارى لطف و عنايتى نشان نداد و هرگاه نزد من مى‏آيد، از مادرم كه مشغول پرستارى من بود مى‏پرسيد كه بيمار شما چطور است؟و بيش از اين احوال پرسى نمى‏كرد. تا آنجا كه روزى گفتم: اى رسول خدا كاش مرا اذن مى‏دادى كه به خانه مادرم مى‏رفتم، و مرا همانجا پرستارى مى‏كرد. فرمود: مانعى ندارد. پس به خانه مادر رفتم، و از آنچه مردم گفته بودند بكلى بى‏خبر بودم، تا اينكه پس از متجاوز از بيست روز بهبود يافتم و شبى با ام مسطح دختر ابى رهم بن مطلب بن عبد مناف(كه مادرش دختر صخر بن عامر، خاله ابى بكر بود)براى حاجتى بيرون رفتم و در بين راه پاى او به چادرش گير كرد و به زمين خورد و گفت: خدا مسطح را بدبخت كند. گفتم: به خدا قسم به مردى از مهاجرين كه در بدر حضور داشته است‏بد گفتى. گفت: اى دختر«ابى بكر»مگر خبر ندارى؟گفتم: چه خبر؟پس قصه بهتانى را كه درباره من گفته بودند به من گفت: گفتم: راستى چنين حرفى بوده است؟گفت: آرى به خدا قسم كه چنين گفته‏اند.
عايشه مى‏گويد: به خدا قسم، ديگر نتوانستم به دنبال كارى كه داشتم بروم و همچنان بازگشتم و چنان مى‏گريستم كه مى‏پنداشتم گريه جگرم را خواهد شكافت. پس به مادرم گفتم: خدا ترا بيامرزد، مردم چنين سخنانى مى‏گويند، و توبه من هيچ نمى‏گويى؟گفت: دختر جان، اهميت مده، به خدا قسم كه اتفاق مى‏افتد زنى زيبا در خانه مردى باشد كه آن مرد او را دوست مى‏دارد و اگر هووهايى هم داشته باشد آنها و ديگران درباره وى چيزهايى مى‏گويند.
وى گويد: در اثر همين قضيه ميان اسيد بن حضير اوسى و سعد بن عباده خزرجى نزاعى در گرفت و نزديك بود فتنه‏اى ميان اوس و خزرج پديد آيد.
عايشه مى‏گويد: رسول خدا نزد من آمد، على بن ابى طالب و اسامة بن زيد را خواست و در اين باب با آن دو مشورت كرد. اسامه درباره من سخن به نيكى راند و گفت: اى رسول خدا از همسرت نه ما و نه تو جز نيكى نديده‏ايم و آنچه مردم مى‏گويند دروغ و ياوه است. اما على(ع)گفت: اى رسول خدا زن بسيار است و شما هم مى‏توانى زنى ديگر بگيرى - تا آنجا كه مى‏گويد - رسول خدا گفت: اى عايشه تو را بشارت باد كه خدا بى‏گناهى تو را نازل كرد، گفتم: خدا را شكر.
پس رسول خدا بيرون رفت، و براى مردم خطبه خواند، و آيات نازل شده (3) را بر آنان تلاوت فرمود، و سپس دستور داد تا مسطح بن اثاثه، حسان بن ثابت، حمنه دخترجحش(خواهر زينب)را كه صريحا بهتان زده بودند، حد زدند.
به روايت ابن اسحاق: بعدها معلوم شد كه صفوان بن معطل سلمى مردى ندارد و نمى‏تواند با زنان آميزش كند. او در يكى از غزوات اسلامى به شهادت رسيد.
نوشته‏اند كه صفوان بن معطل هنگامى كه از گفتار بهتان آميز حسان بن ثابت و ديگران با خبر شد، روزى سر راه بر حسان گرفت و شمشيرى بر وى فرود آورد و او را مجروح ساخت، و رسول خدا از حسان خواست تا از صفوان صرف نظر كند و در مقابل، نخلستانى به او داد و نيز كنيزى مصرى به نام سيرين كه عبد الرحمان بن حسان از وى تولد يافت.
حسان بن ثابت را در پشيمانى و معذرت خواهى از آنچه در اين پيشامد گفته بود، اشعارى است كه ابن اسحاق آنها را نقل مى‏كند. درباره حدى كه بر حسان، مسطح و حمنه جارى شده، نيز اشعارى گفته‏اند. (4)
و اين بود خلاصه داستان طبق روايات اهل سنت كه در بيش از پانزده حديث نقل شده و سند همه آنها نيز به خود عايشه مى‏رسد.
ولى بر طبق روايات ديگرى كه در كتابهاى حديثى شيعه وارد شده آيه افك درباره كسانى نازل شد كه به ماريه قبطيه تهمت زده و با كمال بى‏شرمى گفتند ابراهيم فرزند رسول خدا نيست و فرزند جريح قبطى است و جريح نام غلامى بوده كه همان مقوقس حاكم مصر كه ماريه را براى رسول خدا فرستاد(به شرحى كه پس از اين خواهيم گفت) آن غلام را نيز به همراه او براى رسول خدا فرستاد و چون آن غلام همزبان ماريه بوده و بلكه طبق پاره‏اى از روايات، بستگى نزديكى با ماريه داشته نزد وى رفت و آمد مى‏كرد.
و در بسيارى از روايات نام كسى كه اين تهمت را زده نيز ذكر كرده‏اند كه براى اطلاع بيشتر مى‏توانيد به پاورقى بحار الانوار (5) مراجعه نماييد و روايات را نيز مطالعه كنيد.
به نظر ما نيز روايات محدثين شيعه معتبرتر و از جهاتى صحيحتر است كه در زير به‏برخى از آنها اشاره مى‏شود و تحقيق بيشتر را در اين باب به كتابهاى تفسيرى و حديثى حواله مى‏دهيم:
1. سوره نور كه آيه افك در آن سوره است. در سال نهم هجرت نازل شد چنانكه آيات صدر اين سوره نيز بدان گواهى دهد و در همان سال نيز ابراهيم فرزند رسول خدا(ص)از دنيا رفته و تهمت زننده نيز در همان سال اين گفتار ناهنجار را به خيال خود براى تسليت رسول خدا بر زبان جارى كرده. . . ولى جنگ‏«بنى المصطلق‏»همان گونه كه شنيديد در سال ششم اتفاق افتاده است!
2. در اين روايات آمده كه صفوان بن معطل مردى نداشته، در صورتى كه ابن حجر در شرح حال او مى‏نويسد او زن داشت و همسرش را كتك زد و آن زن شكايت صفوان را به نزد رسول خدا برد. . .
3. و نيز در اين روايات آمده بود كه رسول خدا براى راضى كردن حسان بن ثابت كنيزى به نام سيرين بدو داد. . . در صورتى كه سيرين نام كنيزى است كه همان مقوقس در سال هفتم يا هشتم او را براى رسول خدا فرستاد چنانكه ارباب تراجم نوشته‏اند. . .
4. از اينها گذشته خود اين مطلب كه نگهبانان هودج عايشه هنگام بستن آن بر شتر نفهمند كه عايشه در آن نيست‏بسيار بعيد به نظر مى‏رسد و پذيرفتن آن مشكل است. . . گذشته از اينكه بردن عايشه در اين سفر نيز بعيدتر از خود آن مطلب است. . .
5. اين مطلب نيز كه در صدر اين حديث آمده بود كه رسول خدا در هر سفرى كه مى‏رفت‏يكى از زنان خود را با قيد قرعه به همراه خود مى‏برد. . . مورد بحث و تحليل و قابل خدشه است، و ظاهرا اين مطلب از غير عايشه و در حديث ديگرى نقل نشده، و به گفته مؤلف كتاب سيرة النبى(ص)بعيد نيست كه اين گفتار نيز ساخته و پرداخته دشمنان اسلام و دشمنان پيامبر گرامى آن بوده كه پيوسته سعى مى‏كردند تا رسول خدا(ص)را مردى شهوتران و زن دوست معرفى كنند تا آنجا كه بگويند: در جنگها نيز كه مردان مسلمان در فكر جانبازى و شهادت در راه اسلام و مكتب بودند، آن حضرت از زنان و لذت بردن از آنها بى‏نياز نبوده و خوددارى نمى‏كرده. . .
گذشته از اينكه همان گونه كه گفته شد: سند روايات افك طبق نقل مورخين و راويان اهل سنت، همه جا به خود عايشه مى‏رسد كه اين هم مسئله‏انگيز و خدشه سازاست.
و خدشه‏هاى ديگرى نيز وجود دارد و در اين مختصر كه منظور ما از تدوين آن نقل متن تاريخ است نگنجد و براى اطلاع بيشتر مى‏توانيد به همان پاورقى بحار الانوار و سيرة المصطفى(صص 488 به بعد)مراجعه نماييد، و اشكالات اين داستان را بر طبق نقل عايشه و روايات اهل سنت از زير نظر بگذرانيد. . .
پى‏نوشت‏ها:
1. ظفار شهرى است در يمن، نزديك صنعاء.
2. در مقام تعجب گفته شده است، يعنى ما از آن خداونديم و به سوى او رجوع مى‏كنيم.
3. سوره نور، آيات 27 - 11.
4. سيره ابن هشام، ج 2، صص 297 به بعد.
5. بحار الانوار، (چاپ جديد)، ج 79، صص 110 - 103، پاورقى.

هیچ نظری موجود نیست: