كتاب: زندگانى حضرت محمد(ص) ص 485
نويسنده: رسولى محلاتى
مورخين و راويان اهل سنت عموما در مراجعت از جنگ بنى المصطلق داستان افك و نزول آيه افك را از عايشه با مختصر اختلافى از عروة بن زبير، سعيد بن مسيب و علقمة بن وقاص، و عبيد الله بن عتبه و برخى ديگر نقل كردهاند و همه سندها به عايشه منتهى مىشود كه او خود داستان را نقل كرده است. ما در آغاز قسمتهايى از آن را از روى نقل ابن هشام كه از ابن اسحاق و او به چند واسطه از عايشه روايت كرده نقل مىكنيم و سپس نظر خود را در زير ذكر خواهيم كرد.
عايشه گويد: هرگاه رسول خدا(ص)مىخواستسفر كند ميان زنان خود قرعه مىزد و هر كدام قرعه به نامش اصابت مىكرد او را همراه مىبرد. در غزوه«بنى مصطلق»نيز ميان زنان خود قرعه زد و قرعه به نام من اصابت كرد و مرا با خود همراه برد. در سفرهاى رسول خدا قرار بر اين بود كه هر گاه شتر براى سوارى زنى كه همراه بود آماده مىشد، زن در ميان كجاوه مىنشست، آن گاه مردانى مىآمدند و پايين كجاوه را مىگرفتند و آن را بلند مىكردند و بر پشتشتر مىنهادند و ريسمانهاى آن را محكم مىكردند، سپس مهار شتر را مىگرفتند و به راه مىافتادند.
در مراجعت از غزوه«بنى مصطلق»هنگامى كه رسول خدا نزديك مدينه رسيد، در منزلى فرود آمد، و پاسى از شب را در آن منزل گذراند، سپس بانگ رحيل داده شد و مردم به راه افتادند.
عايشه گويد: براى حاجتى بيرون رفته بودم، و در گردنم گردنبندى از دانههاى قيمتى«ظفار» (1) بود، و بى آنكه توجه كنم، گردنبندم گسيخته بود و چون به اردوگاه رسيدم به فكر آن افتادم و آن را نيافتم، و مردم هم آغاز به رفتن كرده بودند. پس درپى گردنبند به همانجا كه رفته بودم بازگشتم و پس از جستجو آن را يافتم. در اين ميان مردانى كه شترم را نگهدارى مىكردند آمده بودند و به گمان اينكه در كجاوه نشستهام آن را بالاى شتر بسته و به راه افتاده بودند، و من هنگامى به اردوگاه بازگشتم كه مردم همه رفته بودند و احدى باقى نمانده بود، پس خود را به چادر خود پيچيدم و در همانجا دراز كشيدم و يقين داشتم كه وقتى مرا نديدند در جستجوى من برخواهند گشت.
عايشه مىگويد: به خدا قسم، در همان حالى كه دراز كشيده بودم صفوان بن معطل سلمى كه براى كارى از همراهى با لشكر باز مانده بود، بر من گذر كرد. چون مرا ديد، بالاى سر من ايستاد و(چون پيش از نزول آيه حجاب مرا ديده بود)مرا شناخت و گفت: انا لله و انا اليه راجعون (2) ، همسر رسول خداست كه تنها مانده است. سپس گفت: خداى تو را رحمت كند، چرا عقب ماندهاى؟اما من به وى پاسخ ندادم. سپس شترى را نزديك آورد و گفت: سوار شو و خود دورتر ايستاد. سوار شدم و آن گاه صفوان نزديك آمد و مهار شتر را گرفت و با شتاب در جستجوى اردو به راه افتاد، اما سوگند به خدا كه نه ما به مردم رسيديم و نه آنها از نبودنم در كجاوه با خبر شدند، تا بامداد فردا كه اردو در منزل ديگر پياده شدند و ما هم به همان وضعى كه داشتيم رسيديم. دروغگويان زبان به بهتان گشودند و گفتند، آنچه گفتند و اردوى اسلام متشنجشد. اما من به خدا قسم بى خبر بودم. سپس به مدينه رسيدم و چيزى نگذشت كه سختبيمار شدم، و با آنكه رسول خدا، پدر و مادرم از بهتانى كه نسبتبه من گفته بودند به من چيزى نمىگفتند، اما مىفهميدم كه رسول خدا نسبتبه من لطف و محبتسابق را ندارد و مانند گذشته كه هرگاه بيمار مىشدم، بسيار تفقد و دلجويى مىكرد، در اين بيمارى لطف و عنايتى نشان نداد و هرگاه نزد من مىآيد، از مادرم كه مشغول پرستارى من بود مىپرسيد كه بيمار شما چطور است؟و بيش از اين احوال پرسى نمىكرد. تا آنجا كه روزى گفتم: اى رسول خدا كاش مرا اذن مىدادى كه به خانه مادرم مىرفتم، و مرا همانجا پرستارى مىكرد. فرمود: مانعى ندارد. پس به خانه مادر رفتم، و از آنچه مردم گفته بودند بكلى بىخبر بودم، تا اينكه پس از متجاوز از بيست روز بهبود يافتم و شبى با ام مسطح دختر ابى رهم بن مطلب بن عبد مناف(كه مادرش دختر صخر بن عامر، خاله ابى بكر بود)براى حاجتى بيرون رفتم و در بين راه پاى او به چادرش گير كرد و به زمين خورد و گفت: خدا مسطح را بدبخت كند. گفتم: به خدا قسم به مردى از مهاجرين كه در بدر حضور داشته استبد گفتى. گفت: اى دختر«ابى بكر»مگر خبر ندارى؟گفتم: چه خبر؟پس قصه بهتانى را كه درباره من گفته بودند به من گفت: گفتم: راستى چنين حرفى بوده است؟گفت: آرى به خدا قسم كه چنين گفتهاند.
عايشه مىگويد: به خدا قسم، ديگر نتوانستم به دنبال كارى كه داشتم بروم و همچنان بازگشتم و چنان مىگريستم كه مىپنداشتم گريه جگرم را خواهد شكافت. پس به مادرم گفتم: خدا ترا بيامرزد، مردم چنين سخنانى مىگويند، و توبه من هيچ نمىگويى؟گفت: دختر جان، اهميت مده، به خدا قسم كه اتفاق مىافتد زنى زيبا در خانه مردى باشد كه آن مرد او را دوست مىدارد و اگر هووهايى هم داشته باشد آنها و ديگران درباره وى چيزهايى مىگويند.
وى گويد: در اثر همين قضيه ميان اسيد بن حضير اوسى و سعد بن عباده خزرجى نزاعى در گرفت و نزديك بود فتنهاى ميان اوس و خزرج پديد آيد.
عايشه مىگويد: رسول خدا نزد من آمد، على بن ابى طالب و اسامة بن زيد را خواست و در اين باب با آن دو مشورت كرد. اسامه درباره من سخن به نيكى راند و گفت: اى رسول خدا از همسرت نه ما و نه تو جز نيكى نديدهايم و آنچه مردم مىگويند دروغ و ياوه است. اما على(ع)گفت: اى رسول خدا زن بسيار است و شما هم مىتوانى زنى ديگر بگيرى - تا آنجا كه مىگويد - رسول خدا گفت: اى عايشه تو را بشارت باد كه خدا بىگناهى تو را نازل كرد، گفتم: خدا را شكر.
پس رسول خدا بيرون رفت، و براى مردم خطبه خواند، و آيات نازل شده (3) را بر آنان تلاوت فرمود، و سپس دستور داد تا مسطح بن اثاثه، حسان بن ثابت، حمنه دخترجحش(خواهر زينب)را كه صريحا بهتان زده بودند، حد زدند.
به روايت ابن اسحاق: بعدها معلوم شد كه صفوان بن معطل سلمى مردى ندارد و نمىتواند با زنان آميزش كند. او در يكى از غزوات اسلامى به شهادت رسيد.
نوشتهاند كه صفوان بن معطل هنگامى كه از گفتار بهتان آميز حسان بن ثابت و ديگران با خبر شد، روزى سر راه بر حسان گرفت و شمشيرى بر وى فرود آورد و او را مجروح ساخت، و رسول خدا از حسان خواست تا از صفوان صرف نظر كند و در مقابل، نخلستانى به او داد و نيز كنيزى مصرى به نام سيرين كه عبد الرحمان بن حسان از وى تولد يافت.
حسان بن ثابت را در پشيمانى و معذرت خواهى از آنچه در اين پيشامد گفته بود، اشعارى است كه ابن اسحاق آنها را نقل مىكند. درباره حدى كه بر حسان، مسطح و حمنه جارى شده، نيز اشعارى گفتهاند. (4)
و اين بود خلاصه داستان طبق روايات اهل سنت كه در بيش از پانزده حديث نقل شده و سند همه آنها نيز به خود عايشه مىرسد.
ولى بر طبق روايات ديگرى كه در كتابهاى حديثى شيعه وارد شده آيه افك درباره كسانى نازل شد كه به ماريه قبطيه تهمت زده و با كمال بىشرمى گفتند ابراهيم فرزند رسول خدا نيست و فرزند جريح قبطى است و جريح نام غلامى بوده كه همان مقوقس حاكم مصر كه ماريه را براى رسول خدا فرستاد(به شرحى كه پس از اين خواهيم گفت) آن غلام را نيز به همراه او براى رسول خدا فرستاد و چون آن غلام همزبان ماريه بوده و بلكه طبق پارهاى از روايات، بستگى نزديكى با ماريه داشته نزد وى رفت و آمد مىكرد.
و در بسيارى از روايات نام كسى كه اين تهمت را زده نيز ذكر كردهاند كه براى اطلاع بيشتر مىتوانيد به پاورقى بحار الانوار (5) مراجعه نماييد و روايات را نيز مطالعه كنيد.
به نظر ما نيز روايات محدثين شيعه معتبرتر و از جهاتى صحيحتر است كه در زير بهبرخى از آنها اشاره مىشود و تحقيق بيشتر را در اين باب به كتابهاى تفسيرى و حديثى حواله مىدهيم:
1. سوره نور كه آيه افك در آن سوره است. در سال نهم هجرت نازل شد چنانكه آيات صدر اين سوره نيز بدان گواهى دهد و در همان سال نيز ابراهيم فرزند رسول خدا(ص)از دنيا رفته و تهمت زننده نيز در همان سال اين گفتار ناهنجار را به خيال خود براى تسليت رسول خدا بر زبان جارى كرده. . . ولى جنگ«بنى المصطلق»همان گونه كه شنيديد در سال ششم اتفاق افتاده است!
2. در اين روايات آمده كه صفوان بن معطل مردى نداشته، در صورتى كه ابن حجر در شرح حال او مىنويسد او زن داشت و همسرش را كتك زد و آن زن شكايت صفوان را به نزد رسول خدا برد. . .
3. و نيز در اين روايات آمده بود كه رسول خدا براى راضى كردن حسان بن ثابت كنيزى به نام سيرين بدو داد. . . در صورتى كه سيرين نام كنيزى است كه همان مقوقس در سال هفتم يا هشتم او را براى رسول خدا فرستاد چنانكه ارباب تراجم نوشتهاند. . .
4. از اينها گذشته خود اين مطلب كه نگهبانان هودج عايشه هنگام بستن آن بر شتر نفهمند كه عايشه در آن نيستبسيار بعيد به نظر مىرسد و پذيرفتن آن مشكل است. . . گذشته از اينكه بردن عايشه در اين سفر نيز بعيدتر از خود آن مطلب است. . .
5. اين مطلب نيز كه در صدر اين حديث آمده بود كه رسول خدا در هر سفرى كه مىرفتيكى از زنان خود را با قيد قرعه به همراه خود مىبرد. . . مورد بحث و تحليل و قابل خدشه است، و ظاهرا اين مطلب از غير عايشه و در حديث ديگرى نقل نشده، و به گفته مؤلف كتاب سيرة النبى(ص)بعيد نيست كه اين گفتار نيز ساخته و پرداخته دشمنان اسلام و دشمنان پيامبر گرامى آن بوده كه پيوسته سعى مىكردند تا رسول خدا(ص)را مردى شهوتران و زن دوست معرفى كنند تا آنجا كه بگويند: در جنگها نيز كه مردان مسلمان در فكر جانبازى و شهادت در راه اسلام و مكتب بودند، آن حضرت از زنان و لذت بردن از آنها بىنياز نبوده و خوددارى نمىكرده. . .
گذشته از اينكه همان گونه كه گفته شد: سند روايات افك طبق نقل مورخين و راويان اهل سنت، همه جا به خود عايشه مىرسد كه اين هم مسئلهانگيز و خدشه سازاست.
و خدشههاى ديگرى نيز وجود دارد و در اين مختصر كه منظور ما از تدوين آن نقل متن تاريخ است نگنجد و براى اطلاع بيشتر مىتوانيد به همان پاورقى بحار الانوار و سيرة المصطفى(صص 488 به بعد)مراجعه نماييد، و اشكالات اين داستان را بر طبق نقل عايشه و روايات اهل سنت از زير نظر بگذرانيد. . .
پىنوشتها:
1. ظفار شهرى است در يمن، نزديك صنعاء.
2. در مقام تعجب گفته شده است، يعنى ما از آن خداونديم و به سوى او رجوع مىكنيم.
3. سوره نور، آيات 27 - 11.
4. سيره ابن هشام، ج 2، صص 297 به بعد.
5. بحار الانوار، (چاپ جديد)، ج 79، صص 110 - 103، پاورقى.
نويسنده: رسولى محلاتى
مورخين و راويان اهل سنت عموما در مراجعت از جنگ بنى المصطلق داستان افك و نزول آيه افك را از عايشه با مختصر اختلافى از عروة بن زبير، سعيد بن مسيب و علقمة بن وقاص، و عبيد الله بن عتبه و برخى ديگر نقل كردهاند و همه سندها به عايشه منتهى مىشود كه او خود داستان را نقل كرده است. ما در آغاز قسمتهايى از آن را از روى نقل ابن هشام كه از ابن اسحاق و او به چند واسطه از عايشه روايت كرده نقل مىكنيم و سپس نظر خود را در زير ذكر خواهيم كرد.
عايشه گويد: هرگاه رسول خدا(ص)مىخواستسفر كند ميان زنان خود قرعه مىزد و هر كدام قرعه به نامش اصابت مىكرد او را همراه مىبرد. در غزوه«بنى مصطلق»نيز ميان زنان خود قرعه زد و قرعه به نام من اصابت كرد و مرا با خود همراه برد. در سفرهاى رسول خدا قرار بر اين بود كه هر گاه شتر براى سوارى زنى كه همراه بود آماده مىشد، زن در ميان كجاوه مىنشست، آن گاه مردانى مىآمدند و پايين كجاوه را مىگرفتند و آن را بلند مىكردند و بر پشتشتر مىنهادند و ريسمانهاى آن را محكم مىكردند، سپس مهار شتر را مىگرفتند و به راه مىافتادند.
در مراجعت از غزوه«بنى مصطلق»هنگامى كه رسول خدا نزديك مدينه رسيد، در منزلى فرود آمد، و پاسى از شب را در آن منزل گذراند، سپس بانگ رحيل داده شد و مردم به راه افتادند.
عايشه گويد: براى حاجتى بيرون رفته بودم، و در گردنم گردنبندى از دانههاى قيمتى«ظفار» (1) بود، و بى آنكه توجه كنم، گردنبندم گسيخته بود و چون به اردوگاه رسيدم به فكر آن افتادم و آن را نيافتم، و مردم هم آغاز به رفتن كرده بودند. پس درپى گردنبند به همانجا كه رفته بودم بازگشتم و پس از جستجو آن را يافتم. در اين ميان مردانى كه شترم را نگهدارى مىكردند آمده بودند و به گمان اينكه در كجاوه نشستهام آن را بالاى شتر بسته و به راه افتاده بودند، و من هنگامى به اردوگاه بازگشتم كه مردم همه رفته بودند و احدى باقى نمانده بود، پس خود را به چادر خود پيچيدم و در همانجا دراز كشيدم و يقين داشتم كه وقتى مرا نديدند در جستجوى من برخواهند گشت.
عايشه مىگويد: به خدا قسم، در همان حالى كه دراز كشيده بودم صفوان بن معطل سلمى كه براى كارى از همراهى با لشكر باز مانده بود، بر من گذر كرد. چون مرا ديد، بالاى سر من ايستاد و(چون پيش از نزول آيه حجاب مرا ديده بود)مرا شناخت و گفت: انا لله و انا اليه راجعون (2) ، همسر رسول خداست كه تنها مانده است. سپس گفت: خداى تو را رحمت كند، چرا عقب ماندهاى؟اما من به وى پاسخ ندادم. سپس شترى را نزديك آورد و گفت: سوار شو و خود دورتر ايستاد. سوار شدم و آن گاه صفوان نزديك آمد و مهار شتر را گرفت و با شتاب در جستجوى اردو به راه افتاد، اما سوگند به خدا كه نه ما به مردم رسيديم و نه آنها از نبودنم در كجاوه با خبر شدند، تا بامداد فردا كه اردو در منزل ديگر پياده شدند و ما هم به همان وضعى كه داشتيم رسيديم. دروغگويان زبان به بهتان گشودند و گفتند، آنچه گفتند و اردوى اسلام متشنجشد. اما من به خدا قسم بى خبر بودم. سپس به مدينه رسيدم و چيزى نگذشت كه سختبيمار شدم، و با آنكه رسول خدا، پدر و مادرم از بهتانى كه نسبتبه من گفته بودند به من چيزى نمىگفتند، اما مىفهميدم كه رسول خدا نسبتبه من لطف و محبتسابق را ندارد و مانند گذشته كه هرگاه بيمار مىشدم، بسيار تفقد و دلجويى مىكرد، در اين بيمارى لطف و عنايتى نشان نداد و هرگاه نزد من مىآيد، از مادرم كه مشغول پرستارى من بود مىپرسيد كه بيمار شما چطور است؟و بيش از اين احوال پرسى نمىكرد. تا آنجا كه روزى گفتم: اى رسول خدا كاش مرا اذن مىدادى كه به خانه مادرم مىرفتم، و مرا همانجا پرستارى مىكرد. فرمود: مانعى ندارد. پس به خانه مادر رفتم، و از آنچه مردم گفته بودند بكلى بىخبر بودم، تا اينكه پس از متجاوز از بيست روز بهبود يافتم و شبى با ام مسطح دختر ابى رهم بن مطلب بن عبد مناف(كه مادرش دختر صخر بن عامر، خاله ابى بكر بود)براى حاجتى بيرون رفتم و در بين راه پاى او به چادرش گير كرد و به زمين خورد و گفت: خدا مسطح را بدبخت كند. گفتم: به خدا قسم به مردى از مهاجرين كه در بدر حضور داشته استبد گفتى. گفت: اى دختر«ابى بكر»مگر خبر ندارى؟گفتم: چه خبر؟پس قصه بهتانى را كه درباره من گفته بودند به من گفت: گفتم: راستى چنين حرفى بوده است؟گفت: آرى به خدا قسم كه چنين گفتهاند.
عايشه مىگويد: به خدا قسم، ديگر نتوانستم به دنبال كارى كه داشتم بروم و همچنان بازگشتم و چنان مىگريستم كه مىپنداشتم گريه جگرم را خواهد شكافت. پس به مادرم گفتم: خدا ترا بيامرزد، مردم چنين سخنانى مىگويند، و توبه من هيچ نمىگويى؟گفت: دختر جان، اهميت مده، به خدا قسم كه اتفاق مىافتد زنى زيبا در خانه مردى باشد كه آن مرد او را دوست مىدارد و اگر هووهايى هم داشته باشد آنها و ديگران درباره وى چيزهايى مىگويند.
وى گويد: در اثر همين قضيه ميان اسيد بن حضير اوسى و سعد بن عباده خزرجى نزاعى در گرفت و نزديك بود فتنهاى ميان اوس و خزرج پديد آيد.
عايشه مىگويد: رسول خدا نزد من آمد، على بن ابى طالب و اسامة بن زيد را خواست و در اين باب با آن دو مشورت كرد. اسامه درباره من سخن به نيكى راند و گفت: اى رسول خدا از همسرت نه ما و نه تو جز نيكى نديدهايم و آنچه مردم مىگويند دروغ و ياوه است. اما على(ع)گفت: اى رسول خدا زن بسيار است و شما هم مىتوانى زنى ديگر بگيرى - تا آنجا كه مىگويد - رسول خدا گفت: اى عايشه تو را بشارت باد كه خدا بىگناهى تو را نازل كرد، گفتم: خدا را شكر.
پس رسول خدا بيرون رفت، و براى مردم خطبه خواند، و آيات نازل شده (3) را بر آنان تلاوت فرمود، و سپس دستور داد تا مسطح بن اثاثه، حسان بن ثابت، حمنه دخترجحش(خواهر زينب)را كه صريحا بهتان زده بودند، حد زدند.
به روايت ابن اسحاق: بعدها معلوم شد كه صفوان بن معطل سلمى مردى ندارد و نمىتواند با زنان آميزش كند. او در يكى از غزوات اسلامى به شهادت رسيد.
نوشتهاند كه صفوان بن معطل هنگامى كه از گفتار بهتان آميز حسان بن ثابت و ديگران با خبر شد، روزى سر راه بر حسان گرفت و شمشيرى بر وى فرود آورد و او را مجروح ساخت، و رسول خدا از حسان خواست تا از صفوان صرف نظر كند و در مقابل، نخلستانى به او داد و نيز كنيزى مصرى به نام سيرين كه عبد الرحمان بن حسان از وى تولد يافت.
حسان بن ثابت را در پشيمانى و معذرت خواهى از آنچه در اين پيشامد گفته بود، اشعارى است كه ابن اسحاق آنها را نقل مىكند. درباره حدى كه بر حسان، مسطح و حمنه جارى شده، نيز اشعارى گفتهاند. (4)
و اين بود خلاصه داستان طبق روايات اهل سنت كه در بيش از پانزده حديث نقل شده و سند همه آنها نيز به خود عايشه مىرسد.
ولى بر طبق روايات ديگرى كه در كتابهاى حديثى شيعه وارد شده آيه افك درباره كسانى نازل شد كه به ماريه قبطيه تهمت زده و با كمال بىشرمى گفتند ابراهيم فرزند رسول خدا نيست و فرزند جريح قبطى است و جريح نام غلامى بوده كه همان مقوقس حاكم مصر كه ماريه را براى رسول خدا فرستاد(به شرحى كه پس از اين خواهيم گفت) آن غلام را نيز به همراه او براى رسول خدا فرستاد و چون آن غلام همزبان ماريه بوده و بلكه طبق پارهاى از روايات، بستگى نزديكى با ماريه داشته نزد وى رفت و آمد مىكرد.
و در بسيارى از روايات نام كسى كه اين تهمت را زده نيز ذكر كردهاند كه براى اطلاع بيشتر مىتوانيد به پاورقى بحار الانوار (5) مراجعه نماييد و روايات را نيز مطالعه كنيد.
به نظر ما نيز روايات محدثين شيعه معتبرتر و از جهاتى صحيحتر است كه در زير بهبرخى از آنها اشاره مىشود و تحقيق بيشتر را در اين باب به كتابهاى تفسيرى و حديثى حواله مىدهيم:
1. سوره نور كه آيه افك در آن سوره است. در سال نهم هجرت نازل شد چنانكه آيات صدر اين سوره نيز بدان گواهى دهد و در همان سال نيز ابراهيم فرزند رسول خدا(ص)از دنيا رفته و تهمت زننده نيز در همان سال اين گفتار ناهنجار را به خيال خود براى تسليت رسول خدا بر زبان جارى كرده. . . ولى جنگ«بنى المصطلق»همان گونه كه شنيديد در سال ششم اتفاق افتاده است!
2. در اين روايات آمده كه صفوان بن معطل مردى نداشته، در صورتى كه ابن حجر در شرح حال او مىنويسد او زن داشت و همسرش را كتك زد و آن زن شكايت صفوان را به نزد رسول خدا برد. . .
3. و نيز در اين روايات آمده بود كه رسول خدا براى راضى كردن حسان بن ثابت كنيزى به نام سيرين بدو داد. . . در صورتى كه سيرين نام كنيزى است كه همان مقوقس در سال هفتم يا هشتم او را براى رسول خدا فرستاد چنانكه ارباب تراجم نوشتهاند. . .
4. از اينها گذشته خود اين مطلب كه نگهبانان هودج عايشه هنگام بستن آن بر شتر نفهمند كه عايشه در آن نيستبسيار بعيد به نظر مىرسد و پذيرفتن آن مشكل است. . . گذشته از اينكه بردن عايشه در اين سفر نيز بعيدتر از خود آن مطلب است. . .
5. اين مطلب نيز كه در صدر اين حديث آمده بود كه رسول خدا در هر سفرى كه مىرفتيكى از زنان خود را با قيد قرعه به همراه خود مىبرد. . . مورد بحث و تحليل و قابل خدشه است، و ظاهرا اين مطلب از غير عايشه و در حديث ديگرى نقل نشده، و به گفته مؤلف كتاب سيرة النبى(ص)بعيد نيست كه اين گفتار نيز ساخته و پرداخته دشمنان اسلام و دشمنان پيامبر گرامى آن بوده كه پيوسته سعى مىكردند تا رسول خدا(ص)را مردى شهوتران و زن دوست معرفى كنند تا آنجا كه بگويند: در جنگها نيز كه مردان مسلمان در فكر جانبازى و شهادت در راه اسلام و مكتب بودند، آن حضرت از زنان و لذت بردن از آنها بىنياز نبوده و خوددارى نمىكرده. . .
گذشته از اينكه همان گونه كه گفته شد: سند روايات افك طبق نقل مورخين و راويان اهل سنت، همه جا به خود عايشه مىرسد كه اين هم مسئلهانگيز و خدشه سازاست.
و خدشههاى ديگرى نيز وجود دارد و در اين مختصر كه منظور ما از تدوين آن نقل متن تاريخ است نگنجد و براى اطلاع بيشتر مىتوانيد به همان پاورقى بحار الانوار و سيرة المصطفى(صص 488 به بعد)مراجعه نماييد، و اشكالات اين داستان را بر طبق نقل عايشه و روايات اهل سنت از زير نظر بگذرانيد. . .
پىنوشتها:
1. ظفار شهرى است در يمن، نزديك صنعاء.
2. در مقام تعجب گفته شده است، يعنى ما از آن خداونديم و به سوى او رجوع مىكنيم.
3. سوره نور، آيات 27 - 11.
4. سيره ابن هشام، ج 2، صص 297 به بعد.
5. بحار الانوار، (چاپ جديد)، ج 79، صص 110 - 103، پاورقى.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر