۱۳۸۷ آبان ۳۰, پنجشنبه

جنگ حنين (1)

كتاب: زندگانى حضرت محمد(ص) ص 565
نويسنده: رسولى محلاتى
چنانكه گفته شد پيغمبر اسلام پس از فتح مكه پانزده روز در مكه ماند و در اين مدت به نشر تعاليم اسلام و محو آثار شرك و بت پرستى كه قرنها بر آن سرزمين حكومت كرده و پايگاه توحيد را به صورت مركز شرك در آورده بود همت گماشت و در ضمن با خويشان خود نيز تجديد عهدى كرده و در سايه اسلام همه كدورتها و اختلافات برطرف گرديد و محيط انس و الفتى در كنار بناى با عظمت كعبه براى همه افرادى كه در مكه بودند و يا از مدينه به همراه رسول خدا(ص)آمده بودند، فراهم شده بود.
اما نيروى اهريمنى شيطان كه حاضر نبود به اين آسانى در برابر نيروى توحيد و اسلام تسليم گردد اين بار فكر خود را به سوى قبايل اطراف مكه متوجه كرد و آنجا را دامنه فعاليت‏خويش قرار داد و گروهى از بت پرستان و سركردگان آن حدود را كه هنوز مسلمان نشده و محمد(ص)را به عنوان يك كشور گشايى كه مى‏خواهد همه قبايل را تحت تسلط خويش در آورد و بر آنها حكومت كند مى‏شناختند تحريك كرد تا جبهه واحدى بر ضد پيغمبر اسلام تشكيل دهند و پيش از آنكه از طرف مسلمانان مورد حمله قرار گيرند آنها براى جنگ و حمله آماده شوند.
در ميان سران قبايل مزبور مالك بن عوف نصرى بيش از ديگران جنب و جوش داشت و براى گرد آوردن قبايل فعاليت مى‏كرد و با اينكه حدود سى سال بيشتر از عمر او نمى‏گذشت‏به خاطر شجاعت و سلحشورى كه داشت مورد احترام قبايل پرجمعيت آن اطراف بود و از وى حرف شنوايى داشتند. وى تا جايى كه توانست قبيله‏هاى ساكن كوههاى جنوبى مكه را كه از هوازن بودند مانند بنى سعد (2) ، بنى جشم، بنى هلال و همچنين قبيله ثقيف را كه در طائف سكونت داشتند با خود همراه كرده و به نقل برخى از مورخان نزديك به سى هزار نفر از آنها را در جايى به نام‏«اوطاس‏» (3) براى جنگ بامسلمانان و زدن يك ضربه كارى به لشكر اسلام جمع كرد و خود او نيز فرماندهى آنها را به عهده گرفت و تحت فرمان او به سوى حنين حركت كردند.
مالك دستور داده هر كس مى‏خواهد در اين جنگ شركت كند بايد زن و فرزند و اموال خود را نيز همراه بياورد و منظورش اين بود كه مردان در هنگامه جنگ بهتر پايدارى كنند و به خاطر مال و زن و فرزند هم كه شده تا سر حد مرگ مقاومت داشته باشند.
در ميان لشكريان مزبور پيرمردى سالخورده و با تجربه در فنون جنگى وجود داشت كه نامش دريد بن صمة بود و از قبيله بنى جشم محسوب مى‏شد و با اينكه كارى از او ساخته نبود و كهولت و پيرى مانع از آن بود كه بتواند جنگ كند و بخصوص كه بنا بر نقل جمعى از مورخين نابينا نيز شده بود، اما قبيله‏هاى هوازن معمولا او را در جنگها همراه مى‏بردند تا از تجربيات و اطلاعات جنگى او استفاده كنند.
دريد بن صمه وقتى صداى زن و بچه و چهارپايان به گوشش خورد و دانست كه به دستور مالك آنها را همراه آورده‏اند، او را خواست و به وى پرخاش كرده گفت: تو را به جنگ چه كار؟تو گوسفند چرانى بيش نيستى؟آخر اين چه كارى است كرده‏اى؟مگر از لشكر فرارى چيزى مى‏تواند جلوگيرى كند؟اگر جنگ به پيروزى تو انجام شود كه همان مردان جنگى و شمشير و نيزه‏شان به كار تو خورده و مورد استفاده قرار گرفته و اگر به شكست تو منجر گردد آن وقت است كه همه چيز را از دست داده و تمام دارايى و ما يملك خود را تسليم دشمن كرده‏اى و با اسارت زن و فرزند رسوا خواهى شد؟مصلحت در آن است كه زن و فرزند و اموال را بازگردانى و همان مردان جنگى را با خود ببرى!
مالك بن عوف كه به فكر خود مغرور بود حاضر نشد سخن دريد را بشنود و چون دريد سخن خود را تكرار كرد و يكى دو تذكر ديگر نيز به او داد مالك بن عوف با بى‏اعتنايى و تمسخر بدو گفت: تو پير و فرتوت شده‏اى و افكارت نيز فرسوده شده و به كار ما نمى‏خورد، و چون پافشارى دريد بن صمه را ديد رو به لشكريان كرد و گفت:
اى گروه هوازن يا از من اطاعت و پيروى كنيد و يا هم اكنون نوك شمشير را بر سينه‏ام مى‏گذارم و آن قدر فشار مى‏دهم تا از پشت‏سرم بيرون آيد و بدين ترتيب به‏زندگى خود خاتمه مى‏دهم!
قبايل هوازن كه چنان ديدند گفتند: مطمئن باش ما فرمانبردار تو هستيم، و دريد كه چنان ديد آه سردى از دل كشيد و گفت: باشد تا اين روز را كه نديده‏ايم از نزديك ببينيم و سپس يك رباعى گفت كه حكايت از افسردگى و پشيمانى او در حضور اين معركه مى‏كرد.
تجهيز سپاه اسلام
خبر اجتماع هوازن در«اوطاس‏»به سمع پيغمبر اسلام رسيد و براى درهم كوبيدن آخرين سنگر مشركان و دفع باقيمانده پيروان شيطان، آماده تجهيز سپاه و حركت‏به سوى حنين گرديد. از نظر نفرات و تعداد سربازان جنگى نگرانى در كار نبود ولى احتياج به مقدارى زره و لوازم جنگى داشتند، در اين خلال رسول خدا(ص)مطلع شد كه صفوان بن اميه مقدارى زره و اسلحه جنگى در خانه دارد كه در برخوردها و جنگهايى كه قريش با قبايل ديگر داشته‏اند آنها را در اختيار قريش قرار مى‏داده، از اين رو به سراغ او فرستاد و به عنوان عاريه مضمونه از او خواست تا آنها را در اختيار لشكر اسلام قرار دهد به اين معنى كه اگر چيزى از آنها از بين رفت عوض آن را بدهد و بدون كم و زياد به او بازگرداند.
صفوان قبول كرد و يك صد زره و مقدارى لوازم جنگى ديگر در اختيار آن حضرت گذارد و روز بعد لشكر اسلام با دوازده هزار مرد جنگى - كه ده هزار نفرشان از مدينه به همراه پيغمبر آمده بودند و دو هزار نفر نيز از مردم تازه مسلمان مكه تحت فرماندهى ابو سفيان - به سوى وادى حنين حركت كرد.
هنگامى كه چشم ابو بكر در خارج شهر به سپاه مجهز اسلام افتاد از كثرت سپاهيان دچار غرور شده گفت: ما ديگر مغلوب نخواهيم شد و اين غرور به برخى افراد ديگر نيز سرايت كرد و همگى از پيروزى و شكست دشمن سخن مى‏گفتند. ولى همين غرور بيجا در همان آغاز جنگ و حمله ناگهانى دشمن موجب هزيمت آنان شد و اين ايمان به خدا و پيغمبر اسلام بود كه آنان را دوباره گرد يكديگر جمع كرد و جلو شكست‏قطعى و پاشيدگى لشكر را گرفت.
لشكر اسلام همچنان تا نزديك وادى حنين پيش رفت (4) و شب را به دستور پيغمبر اسلام در همانجا توقف كردند تا چون صبح شود به وادى حنين در آيند.
مالك بن عوف پيش از آنكه لشكر اسلام بدان حدود برسد با لشكريانش به وادى حنين وارد شده بود و به لشكريان خود دستور داده بود زنان و كودكان و چهارپايان و احشام را پشت‏سر خود قرار دهند و غلاف شمشيرها را بشكنند. سپس در اطراف دره در شت‏سنگها و شيارها و گوديهاى سر راه و دامنه كوه و سايه درختها كمين كنند تا وقتى لشكر اسلام از دره سرازير شد ناگهان يكپارچه بر آنها حمله كنند و آنها را منهزم سازند.
پس از اداى نماز صبح هنوز هوا تاريك بود كه سربازان اسلام به سوى دره حنين سرازير شدند. و پيشاپيش لشكر، خالد بن وليد با بنى سليم حركت مى‏كرد و به دنبال او گروههاى ديگر هر دسته به دنبال پرچم مخصوص به خود پيش مى‏رفت كه ناگهان مورد حمله سرسختانه هوازن كه با نقشه قبلى كاملا خود را آماده چنين حمله‏اى كرده بودند قرار گرفتند و از اطراف دره تيرها به صورت رگبار بر آنها باريدن گرفت و در پناه تيرها نيز هزاران سرباز از جان گذشته با شمشيرهاى برهنه، آنها را محاصره كردند.
اين حمله چنان سخت و غافلگيرانه بود كه مسلمانان تا خواستند به خود آيند و ست‏به اسلحه و سپر و نيزه ببرند عده‏اى از آنها كشته شدند و راهى جز فرار و زيمت‏براى خود نديدند. پيغمبر اسلام كه در عقب سپاه بر استر سفيدى سوار بود و لباس جنگ بر تن داشت ناگهان ديد سپاه اسلام گروه گروه بسرعت فرار مى‏كنند و اين سپاه منظم دوازده هزار نفرى كه چون رودخانه‏اى به پيش مى‏رفت ناگهان در هم ريخت و هر قسمت آن به سويى رهسپار گشته و گريزان است.
رسول خدا(ص)كه چنان ديد بسرعت‏خود را به سمت راست دره حنين رسانيد و فرياد زد: مردم به كجا مى‏رويد؟منم رسول خدا، منم محمد بن عبد الله به نزد من آييد!
ولى هيچ كس متوجه سخن آن حضرت نشده و همگى مى‏گريختند و در اين وقت‏بود كه كينه‏ها ظاهر گرديد و نفاقهاى درونى افراد آشكار شد و منافقان از اين منظره به وجد و شوق آمده بودند تا آنجا كه ابو سفيان از روى تمسخر به رفيق خود شيبة بن عثمان گفت: اينها تا لب دريا فرار خواهند كرد و ديگر باز نمى‏گردند.
و كلدة بن حنبل - يكى ديگر از همان افراد منافق - گفت: امروز سحر باطل شد!
شيبة بن عثمان بن ابى طلحه - كه پدرش در جنگ احد كشته شده بود - در آن لحظه تصميم گرفت پيغمبر اسلام را بكشد و انتقام خون پدر را از آن حضرت بگيرد و به همين قصد نزديك رفت و چرخى هم اطراف رسول خدا(ص)زد ولى چنانكه بعدها خودش مى‏گويد: حائلى ميان من و آن حضرت پيدا شد كه ديدم نمى‏توانم اين كار را بكنم.
در اين لحظه تاريخى، پيغمبر اسلام مى‏ديد زحمات بيست و يك ساله‏اش در راه تبليغ اسلام و پيروزيهاى بزرگى كه در اين راه نصيبش شده همگى به مخاطره افتاده و چيزى نمانده است كه در اين هواى نيمه روشن در دره مخوف حنين دفن شود، سپاه از هم گسيخته و فرارى اسلام نيز به فرياد او توجهى نمى‏كنند، دشمن نيز با پيروزى چشمگيرى كه در آغاز حمله خود به دست آورد وادى حنين را جولانگاه خويش قرار داده و همچنان پيش مى‏آيد، بايد اقدامى فورى جلوى اين شكست و هزيمت را بگيرد، از يك سو دست‏به دعا برداشت و به درگاه ياور حقيقى و پشتيبان واقعى خود كه همه جا از ورطه‏هاى سخت او را نجات داده بود معروض داشت:
«اللهم لك الحمد و اليك المشتكى و انت المستعان‏»
[خدايا تو را سپاس و شكوه حال خود را به درگاه تو مى‏آورم و تويى تكيه گاه!]و به دنبال آن گفت:
«اللهم ان تهلك هذه العصابة لم تعبد و ان شئت ان لا تعبد لا تعبد»!
[خدايا اگر اين جماعت نابود گردد كسى تو را پرستش نخواهد كرد و اگر هم براستى مشيت و اراده‏ات بدان تعلق گرفته باشد كه كسى تو را پرستش نكند پرستش نخواهى شد!(و بسته به مشيت و اراده توست). ]
و سپس به ابو سفيان - فرزند حارث بن عبد المطلب - كه در كنار او قرار داشت فرمود: مشتى خاك به من بده آن خاك را به روى دشمن پاشيد و فرمود: روهايتان شت‏باد!
آن گاه از آنجا كه دعا جاى عمل را نمى‏گيرد و لازم بود دست‏به كارى زند تا جلوى فرار و از هم پاشيدگى لشكر را بگيرد، در اينجا از عباس بن عبد المطلب نقل شده كه گويد: نخست رسول خدا به من كه صداى رسا و بلندى داشتم فرمود: فراريان را به اين گونه صدا بزن:
«يا معشر الانصار و يا اصحاب سورة البقرة، و يا اصحاب بيعة الشجرة، الى اين تفرون؟اذكروا العهد الذى عاهدتم عليه رسول الله‏»!
[اى گروه انصار و اى ياران سوره بقره و اى كسانى كه در بيعت‏شجره پيمان بستيد، به كجا مى‏گريزيد؟پيمانى را كه با رسول خدا بسته‏ايد به ياد آريد!]و من با بلندترين صدايى كه داشتم مردم را صدا مى‏زدم و خود رسول خدا نيز چنان بى‏تاب شهادت و جنگ بود كه استر خود را به سوى ميدان جنگ ركاب زد و مى‏خواست‏خود را به قلب دشمن بزند ولى ابو سفيان فرزند حارث بن عبد المطلب به جلوى استر پريد و دهانه آن را محكم نگه داشت و نگذاشت‏به جلو برود.
و در برخى از تواريخ است كه سرانجام پيغمبر اسلام تاب نياورد و يك تنه به دشمن حمله كرد و اين رجز را نيز مى‏خواند:
انا النبى لا كذب
انا ابن عبد المطلب
و گفته‏اند: تنها در اين جنگ بود كه پيغمبر اسلام شخصا به ميدان رفت و به دشمن‏حمله برد. (5)
و بعيد نيست اين حمله وقتى كه انصار به ميدان جنگ بازگشتند انجام شده و رسول خدا(ص)رهبرى حمله را به دست گرفته و پيشاپيش آنها حمله مى‏افكند و رجز مى‏خواند و آنها نيز به دنبال آن حضرت حمله مى‏كرده‏اند.
افرادى كه با رسول خدا(ص)ماندند
مورخين مانند يعقوبى و ديگران نوشته‏اند: در آن گير و دار تنها ده نفر بودند كه با پيغمبر ماندند و فرار نكردند و اين ده نفر عبارت بودند از على(ع)، عباس بن عبد المطلب، ابو سفيان بن حارث بن عبد المطلب، فضل بن حارث، ربيعة بن حارث، عبد الله بن زبير، عتبة و معتب فرزندان ابو لهب، فضل بن عباس، ايمن بن ام ايمن و در اين ميان على(ع)از همه بيشتر دلاورى و تلاش داشت و دشمن را از جلوى پيغمبر دور مى‏نمود، گاهى خود را به عقب دشمن مى‏زد و گاهى به سوى پيغمبر باز مى‏گشت تا از حال آن حضرت و سلامتى او مطمئن گردد، و در اين گير و دار چهل تن از دشمنان را به خاك هلاك افكند و همه را از وسط دو نيم كرد.
ابن هشام در كتاب سيره از جابر بن عبد الله روايت كرده كه گفت: در ميان لشكر هوازن مرد شجاع و تنومندى بود كه بر شترى سرخ مو سوار بود و پرچم سياه رنگى در دست داشت و آن را بر سر نيزه بلندى كه داشت زده بود و آن پرچم را پيشاپيش هوازن مى‏كشيد و هر كس جلوى او مى‏رفت‏با آن نيزه بر او حمله مى‏كرد و چون فرار مى‏كرد دوباره آن نيزه را بر سر دست‏بلند مى‏كرد تا هوازن به دنبال او بيايند.
اين مرد همچنان به كار خود مشغول بود كه ناگاه على بن ابيطالب با مردى از انصار به قصد كشتن او پيش رفتند و على(ع)از پشت‏سر بدو حمله كرد و شترش را پى كرد و آن مرد به زمين افتاد، سپس مرد انصارى با شمشير او را از پاى در آورد.
و در ارشاد مفيد نام اين مرد هوازنى را ابو جرول ذكر كرده و قتل او را به على(ع) بتنهايى نسبت مى‏دهد، چنانكه ابن اثير نيز قاتل او را على(ع)ذكر كرده است.
دو تن از زنان فداكار
در تواريخ و روايات نام دو زن نيز در لشكر اسلام ذكر شده كه در جنگ حنين بودند و با رسول خدا(ص)پايدارى كرده و منهزمين را ملامت و سرزنش مى‏كردند يكى نسيبه دختر كعب و ديگرى ام سليم دختر ملحان.
در تفسير قمى آمده كه نسيبه وقتى ديد مردم فرار مى‏كنند خاك به روى منهزمين مى‏پاشيد و مى‏گفت: به كجا فرار مى‏كنيد؟آيا از خدا و رسول او مى‏گريزيد؟و در اين وقت عمر را ديد كه مى‏گريزد، بدو گفت: واى بر تو اين چه كارى است كه مى‏كنى؟عمر گفت: اين امر خداست!
و در سيره ابن هشام آمده كه رسول خدا در آن وقت نظر كرد و چشمش به ام سليم دختر ملحان افتاد كه با شوهرش ابو طلحه به جنگ آمده بود و در همان حال فرزندش عبد الله بن ابى طلحه را حامله بود، رسول خدا(ص)ديد اين زن به وسيله بردى - و پارچه بلندى - كمر خود را بسته و براى آنكه شترش از دست او فرار نكند انگشتان خود را در سوراخ بينى شتر فرو برده و محكم آن شتر را نگاه داشته است و در دست ديگرش خنجرى است.
پيغمبر فرمود: ام سليم هستى؟
گفت: آرى اى رسول خدا پدر و مادرم به فدايت، امروز همان گونه كه دشمنان تو را بايد كشت اين مردمى را نيز كه تو را واگذارده و فرار كردند بايد كشت و من مى‏خواهم آنها را به قتل برسانم زيرا اينان نيز سزاوار كشته شدن هستند. پيغمبر فرمود: اى ام سليم خدا ما را كفايت مى‏كند.
ابو طلحه شوهرش پرسيد: اين خنجر چيست كه در دست دارى؟
ام سليم گفت: آن را به دست گرفته‏ام تا اگر مشركى به من نزديك شد شكمش را با آن پاره كنم.
كمك الهى و مراجعت منهزمين
قرآن كريم در سوره مباركه توبه وقتى اشاره به داستان جنگ حنين مى‏كند و سختى كار و فرار مسلمانان را بيان مى‏دارد به دنبال آن فرمايد:
«ثم انزل الله سكينته على رسوله و على المؤمنين و انزل جنودا لم تروها و عذب الذين كفروا و ذلك جزاء الكافرين؟»
[سپس خداى تعالى آرامش خود را بر پيغمبر و مؤمنان نازل فرمود، و لشكريانى كه شما نمى‏ديديد فرو فرستاد و كافران را معذب ساخت و جزاى كافران اين چنين است. ]
بارى نصرت الهى فرود آمد و صداى بلند و پى در پى و رساى عباس بن عبد المطلب به گوش فراريان رسيد و انصار را به خود آورد كه پس از آن همه فداكاريها كه در راه اسلام داشتند اين چه فرار ننگينى است كه در اين معركه مى‏كنند و از اين رو به سوى دره حنين بازگشته غلاف شمشيرها را شكستند و صداها را به‏«لبيك، لبيك‏»بلند كردند و با شمشيرهاى برهنه از هر سو به دشمن حمله‏ور شدند، صحنه جنگ كه داشت‏به سود دشمن پايان مى‏يافت تدريجا عوض شد و مسلمانانى كه غالبا از انصار مدينه بودند و به ميدان جنگ باز مى‏گشتند به جبران فرارى كه كرده بودند بسختى در برابر دشمن پايدارى كرده و صفوف آنها را به هم ريختند و جنگ سختى از نو در گرفت.
رسول خدا(ص)به عباس فرمود: اينها كيان‏اند؟عرض كرد: انصار هستند، پيغمبر فرمود: «اكنون تنور جنگ گرم شد»!
هوا ديگر روشن شده بود و معركه جنگ بخوبى ديده مى‏شد و برق شمشيرها به چشم مى‏خورد و صداى چكاچك ابزار جنگى و سپرها به گوش مى‏رسيد، قبايل هوازن كه به اين زودى حاضر نبودند پيروزى به دست آورده را از دست‏بدهند سخت مقاومت مى‏كردند، از آن سو از طرف پيغمبر اسلام اعلام شد«هر كس كافرى را بكشد جامه و اسلحه‏اش از آن اوست‏»و اين خبر براى مقاومت تازه مسلمانان مكه كه اكثرا به فكر غنيمت‏به جنگ حنين آمده بودند مؤثر بود و آنها را به صورت نيروى امدادى از پشت جبهه جنگ باز گرداند، ديگر نيروى دشمن ضعيف شده بود و با دادن تلفات‏سنگين تاب مقاومت نياورده رو به فرار گذارد و هر چه اموال و احشام و زن و فرزند داشتند همه را به جاى نهادند و به سه دسته تقسيم شده و هر دسته از آنها به سويى گريختند.
تنها از يكى از قبايل ثقيف به نام‏«بنى مالك‏»هفتاد نفر كشته شد و از قبيله‏هاى ديگر نيز گروهى به قتل رسيده و در آن ميان دريد بن صمه نيز به دست‏يكى از جوانان مسلمان به نام ربيعة بن رفيع سلمى به قتل رسيد.
غنايم جنگ و كشتگان
در اين جنگ بزرگترين غنيمت‏به دست مسلمانان آمد، زيرا همان طور كه گفته شد مالك بن عوف دستور داده بود لشكريان هر چه دارند همراه خود بردارند كه به خاطر آنها بهتر پايدارى و مقاومت كنند از اين رو مورخين مى‏نويسند در اين جنگ 6000 اسير، 24000 شتر، 40000 گوسفند و 4000 وقيه نقره(كه هر وقيه 213 گرم است)نصيب مسلمانان گرديد و چون رسول خدا(ص)براى تعقيب دشمن عازم طائف بود دستور داد موقتا تمامى غنايم را در«جعرانة‏» (6) بگذارند و اسيران را نيز در خانه‏اى نگهدارى كنند و چند نفر را نيز براى حفاظت و نگهبانى آنها گماشت تا در مراجعت آنها را تقسيم كند.
اما كشتگان چنانكه از برخى تواريخ بر مى‏آيد از دو طرف بسيار بوده، اما از هوازن و ثقيف تنها از يك قبيله هفتاد نفر به قتل رسيدند - چنانكه در بالا نيز ذكر شد - و از مسلمانان نيز همان طور كه از برخى تواريخ نقل شده جمع زيادى به شهادت رسيدند (7) ، اما ابن هشام و يعقوبى و طبرى نام شهداى مسلمانان را چهار تن ذكر كرده بدين شرح:
ايمن بن ام ايمن - از بنى هاشم - يزيد بن زمعة بن اسود - از اهل مكه - ، سراقة بن‏حارث - از انصار مدينه - و ابو عامر اشعرى.
تعقيب از دشمن
همين كه قبيله‏هاى هوازن و ثقيف با دادن تلفات سنگين و به جاى گذاردن غنايم بسيار فرار كردند، رسول خدا(ص)دستور داد آنها را تعقيب كنند و تا شكست كامل به دنبال آنها بروند، ابو عامر اشعرى با برادرش ابو موسى اشعرى به دنبال گروههايى از دشمن كه خود را به‏«اوطاس‏»رسانده بود رفتند و در آنجا جنگ سختى ميان ايشان و فراريان درگرفت كه ابو عامر فرمانده لشكر اسلام در اثر اصابت تيرى به قتل رسيد و برادرش ابو موسى به جاى او پرچم جنگ را گرفت و جنگيد تا وقتى كه دشمن را بسختى شكست داد و تار و مار كرده آن گاه به نزد رسول خدا(ص)بازگشت.
مالك بن عوف نيز با گروه بسيارى به سوى طائف فرار كرد و چون ديد سپاهيان اسلام او را تعقيب مى‏كنند يكى دو جا نيز مقاومت كرد و چون ديد تاب مقاومت در آنها نيست‏خود را به طائف رسانده و بر قبايل ثقيف در قلعه‏هاى محكمى كه در طائف بود وارد شدند و چون مى‏دانستند مسلمانان به سراغ آنها خواهند رفت‏به استحكام قلعه‏هاى مزبور پرداختند.
پى‏نوشت‏ها:
1. حنين - بر وزن حسين - نام وادى است در نزديكى طائف.
2. بنى سعد همان قبيله‏اى بود كه
رسول خدا(ص)سنين كودكى خود را در ميان آنها گذرانده و حليمه سعديه حدود پنج‏سال افتخار دايگى آن حضرت را در آن قبيله به عهده گرفته بود به شرحى كه در بخش دوم اين كتاب گذشت.
3. اوطاس، نام جايى است در سه منزلى مكه.
4. از داستانهاى جالبى كه ابن هشام در سيره از يكى از تازه مسلمانان مكه به نام حارث بن مالك نقل كرده آن است كه گويد: چون از مكه به سوى حنين حركت كرديم به درخت‏سدر بزرگى برخورديم و چون كفار قريش درخت مقدسى به نام‏«ذات انواط‏»داشتند كه هر ساله روزى به نزد آن مى‏آمدند و اسلحه بر آن مى‏دوختند و براى آن قربانى مى‏كردند، ما از عقب صدا زديم:
يا رسول الله همان‏طور كه مشركان‏«ذات انواط‏»دارند شما نيز براى ما«ذات انواطى‏»معين كن!
پيغمبر گفت: «الله اكبر»به حق آن خدايى كه جان محمد به دست اوست همان سخنى را كه قوم موسى‏«در وقت‏خروج از مصر»به موسى گفتند شما نيز به من گفتيد. آنها به موسى گفتند: «اى موسى براى ما خدايى قرار بده چنانكه اينان خدايانى دارند!موسى گفت: شما مردمى جهالت پيشه هستيد»و براستى كه اينها سنتهاى گذشتگان است و شما نيز به همان سنتها مى‏رويد.
5. ولى اين سخن با آنچه مورخين در داستان جنگ احد ذكر كرده‏اند سازگار نيست، و چنانكه قبلا ذكر شد گفته‏اند: آن حضرت در جنگ احد و برخى جنگهاى ديگر نيز شخصا جنگ كرد به شرحى كه در جاى خود گذشت.
6. نام جايى است‏بين مكه و طائف و به مكه نزديكتر است تا به طائف.
7. در كتاب زندگى محمد(ص)دكتر هيكل نقل شده كه دو قبيله از قبايل مسلمان به قدرى از مردانشان كشته شده بود كه نابود شدند يا نزديك بود نابود شوند و روى قاعده نيز بعيد نيست اين قول صحيحتر باشد تا قول ابن هشام و ديگران. كتاب: زندگانى حضرت محمد(ص) ص 565

نويسنده: رسولى محلاتى

چنانكه گفته شد پيغمبر اسلام پس از فتح مكه پانزده روز در مكه ماند و در اين مدت به نشر تعاليم اسلام و محو آثار شرك و بت پرستى كه قرنها بر آن سرزمين حكومت كرده و پايگاه توحيد را به صورت مركز شرك در آورده بود همت گماشت و در ضمن با خويشان خود نيز تجديد عهدى كرده و در سايه اسلام همه كدورتها و اختلافات برطرف گرديد و محيط انس و الفتى در كنار بناى با عظمت كعبه براى همه افرادى كه در مكه بودند و يا از مدينه به همراه رسول خدا(ص)آمده بودند، فراهم شده بود.

اما نيروى اهريمنى شيطان كه حاضر نبود به اين آسانى در برابر نيروى توحيد و اسلام تسليم گردد اين بار فكر خود را به سوى قبايل اطراف مكه متوجه كرد و آنجا را دامنه فعاليت‏خويش قرار داد و گروهى از بت پرستان و سركردگان آن حدود را كه هنوز مسلمان نشده و محمد(ص)را به عنوان يك كشور گشايى كه مى‏خواهد همه قبايل را تحت تسلط خويش در آورد و بر آنها حكومت كند مى‏شناختند تحريك كرد تا جبهه واحدى بر ضد پيغمبر اسلام تشكيل دهند و پيش از آنكه از طرف مسلمانان مورد حمله قرار گيرند آنها براى جنگ و حمله آماده شوند.

در ميان سران قبايل مزبور مالك بن عوف نصرى بيش از ديگران جنب و جوش داشت و براى گرد آوردن قبايل فعاليت مى‏كرد و با اينكه حدود سى سال بيشتر از عمر او نمى‏گذشت‏به خاطر شجاعت و سلحشورى كه داشت مورد احترام قبايل پرجمعيت آن اطراف بود و از وى حرف شنوايى داشتند. وى تا جايى كه توانست قبيله‏هاى ساكن كوههاى جنوبى مكه را كه از هوازن بودند مانند بنى سعد (2) ، بنى جشم، بنى هلال و همچنين قبيله ثقيف را كه در طائف سكونت داشتند با خود همراه كرده و به نقل برخى از مورخان نزديك به سى هزار نفر از آنها را در جايى به نام‏«اوطاس‏» (3) براى جنگ بامسلمانان و زدن يك ضربه كارى به لشكر اسلام جمع كرد و خود او نيز فرماندهى آنها را به عهده گرفت و تحت فرمان او به سوى حنين حركت كردند.

مالك دستور داده هر كس مى‏خواهد در اين جنگ شركت كند بايد زن و فرزند و اموال خود را نيز همراه بياورد و منظورش اين بود كه مردان در هنگامه جنگ بهتر پايدارى كنند و به خاطر مال و زن و فرزند هم كه شده تا سر حد مرگ مقاومت داشته باشند.

در ميان لشكريان مزبور پيرمردى سالخورده و با تجربه در فنون جنگى وجود داشت كه نامش دريد بن صمة بود و از قبيله بنى جشم محسوب مى‏شد و با اينكه كارى از او ساخته نبود و كهولت و پيرى مانع از آن بود كه بتواند جنگ كند و بخصوص كه بنا بر نقل جمعى از مورخين نابينا نيز شده بود، اما قبيله‏هاى هوازن معمولا او را در جنگها همراه مى‏بردند تا از تجربيات و اطلاعات جنگى او استفاده كنند.

دريد بن صمه وقتى صداى زن و بچه و چهارپايان به گوشش خورد و دانست كه به دستور مالك آنها را همراه آورده‏اند، او را خواست و به وى پرخاش كرده گفت: تو را به جنگ چه كار؟تو گوسفند چرانى بيش نيستى؟آخر اين چه كارى است كرده‏اى؟مگر از لشكر فرارى چيزى مى‏تواند جلوگيرى كند؟اگر جنگ به پيروزى تو انجام شود كه همان مردان جنگى و شمشير و نيزه‏شان به كار تو خورده و مورد استفاده قرار گرفته و اگر به شكست تو منجر گردد آن وقت است كه همه چيز را از دست داده و تمام دارايى و ما يملك خود را تسليم دشمن كرده‏اى و با اسارت زن و فرزند رسوا خواهى شد؟مصلحت در آن است كه زن و فرزند و اموال را بازگردانى و همان مردان جنگى را با خود ببرى!

مالك بن عوف كه به فكر خود مغرور بود حاضر نشد سخن دريد را بشنود و چون دريد سخن خود را تكرار كرد و يكى دو تذكر ديگر نيز به او داد مالك بن عوف با بى‏اعتنايى و تمسخر بدو گفت: تو پير و فرتوت شده‏اى و افكارت نيز فرسوده شده و به كار ما نمى‏خورد، و چون پافشارى دريد بن صمه را ديد رو به لشكريان كرد و گفت:

اى گروه هوازن يا از من اطاعت و پيروى كنيد و يا هم اكنون نوك شمشير را بر سينه‏ام مى‏گذارم و آن قدر فشار مى‏دهم تا از پشت‏سرم بيرون آيد و بدين ترتيب به‏زندگى خود خاتمه مى‏دهم!

قبايل هوازن كه چنان ديدند گفتند: مطمئن باش ما فرمانبردار تو هستيم، و دريد كه چنان ديد آه سردى از دل كشيد و گفت: باشد تا اين روز را كه نديده‏ايم از نزديك ببينيم و سپس يك رباعى گفت كه حكايت از افسردگى و پشيمانى او در حضور اين معركه مى‏كرد.

تجهيز سپاه اسلام
خبر اجتماع هوازن در«اوطاس‏»به سمع پيغمبر اسلام رسيد و براى درهم كوبيدن آخرين سنگر مشركان و دفع باقيمانده پيروان شيطان، آماده تجهيز سپاه و حركت‏به سوى حنين گرديد. از نظر نفرات و تعداد سربازان جنگى نگرانى در كار نبود ولى احتياج به مقدارى زره و لوازم جنگى داشتند، در اين خلال رسول خدا(ص)مطلع شد كه صفوان بن اميه مقدارى زره و اسلحه جنگى در خانه دارد كه در برخوردها و جنگهايى كه قريش با قبايل ديگر داشته‏اند آنها را در اختيار قريش قرار مى‏داده، از اين رو به سراغ او فرستاد و به عنوان عاريه مضمونه از او خواست تا آنها را در اختيار لشكر اسلام قرار دهد به اين معنى كه اگر چيزى از آنها از بين رفت عوض آن را بدهد و بدون كم و زياد به او بازگرداند.

صفوان قبول كرد و يك صد زره و مقدارى لوازم جنگى ديگر در اختيار آن حضرت گذارد و روز بعد لشكر اسلام با دوازده هزار مرد جنگى - كه ده هزار نفرشان از مدينه به همراه پيغمبر آمده بودند و دو هزار نفر نيز از مردم تازه مسلمان مكه تحت فرماندهى ابو سفيان - به سوى وادى حنين حركت كرد.

هنگامى كه چشم ابو بكر در خارج شهر به سپاه مجهز اسلام افتاد از كثرت سپاهيان دچار غرور شده گفت: ما ديگر مغلوب نخواهيم شد و اين غرور به برخى افراد ديگر نيز سرايت كرد و همگى از پيروزى و شكست دشمن سخن مى‏گفتند. ولى همين غرور بيجا در همان آغاز جنگ و حمله ناگهانى دشمن موجب هزيمت آنان شد و اين ايمان به خدا و پيغمبر اسلام بود كه آنان را دوباره گرد يكديگر جمع كرد و جلو شكست‏قطعى و پاشيدگى لشكر را گرفت.

لشكر اسلام همچنان تا نزديك وادى حنين پيش رفت (4) و شب را به دستور پيغمبر اسلام در همانجا توقف كردند تا چون صبح شود به وادى حنين در آيند.

مالك بن عوف پيش از آنكه لشكر اسلام بدان حدود برسد با لشكريانش به وادى حنين وارد شده بود و به لشكريان خود دستور داده بود زنان و كودكان و چهارپايان و احشام را پشت‏سر خود قرار دهند و غلاف شمشيرها را بشكنند. سپس در اطراف دره در شت‏سنگها و شيارها و گوديهاى سر راه و دامنه كوه و سايه درختها كمين كنند تا وقتى لشكر اسلام از دره سرازير شد ناگهان يكپارچه بر آنها حمله كنند و آنها را منهزم سازند.

پس از اداى نماز صبح هنوز هوا تاريك بود كه سربازان اسلام به سوى دره حنين سرازير شدند. و پيشاپيش لشكر، خالد بن وليد با بنى سليم حركت مى‏كرد و به دنبال او گروههاى ديگر هر دسته به دنبال پرچم مخصوص به خود پيش مى‏رفت كه ناگهان مورد حمله سرسختانه هوازن كه با نقشه قبلى كاملا خود را آماده چنين حمله‏اى كرده بودند قرار گرفتند و از اطراف دره تيرها به صورت رگبار بر آنها باريدن گرفت و در پناه تيرها نيز هزاران سرباز از جان گذشته با شمشيرهاى برهنه، آنها را محاصره كردند.

اين حمله چنان سخت و غافلگيرانه بود كه مسلمانان تا خواستند به خود آيند و ست‏به اسلحه و سپر و نيزه ببرند عده‏اى از آنها كشته شدند و راهى جز فرار و زيمت‏براى خود نديدند. پيغمبر اسلام كه در عقب سپاه بر استر سفيدى سوار بود و لباس جنگ بر تن داشت ناگهان ديد سپاه اسلام گروه گروه بسرعت فرار مى‏كنند و اين سپاه منظم دوازده هزار نفرى كه چون رودخانه‏اى به پيش مى‏رفت ناگهان در هم ريخت و هر قسمت آن به سويى رهسپار گشته و گريزان است.

رسول خدا(ص)كه چنان ديد بسرعت‏خود را به سمت راست دره حنين رسانيد و فرياد زد: مردم به كجا مى‏رويد؟منم رسول خدا، منم محمد بن عبد الله به نزد من آييد!

ولى هيچ كس متوجه سخن آن حضرت نشده و همگى مى‏گريختند و در اين وقت‏بود كه كينه‏ها ظاهر گرديد و نفاقهاى درونى افراد آشكار شد و منافقان از اين منظره به وجد و شوق آمده بودند تا آنجا كه ابو سفيان از روى تمسخر به رفيق خود شيبة بن عثمان گفت: اينها تا لب دريا فرار خواهند كرد و ديگر باز نمى‏گردند.

و كلدة بن حنبل - يكى ديگر از همان افراد منافق - گفت: امروز سحر باطل شد!

شيبة بن عثمان بن ابى طلحه - كه پدرش در جنگ احد كشته شده بود - در آن لحظه تصميم گرفت پيغمبر اسلام را بكشد و انتقام خون پدر را از آن حضرت بگيرد و به همين قصد نزديك رفت و چرخى هم اطراف رسول خدا(ص)زد ولى چنانكه بعدها خودش مى‏گويد: حائلى ميان من و آن حضرت پيدا شد كه ديدم نمى‏توانم اين كار را بكنم.

در اين لحظه تاريخى، پيغمبر اسلام مى‏ديد زحمات بيست و يك ساله‏اش در راه تبليغ اسلام و پيروزيهاى بزرگى كه در اين راه نصيبش شده همگى به مخاطره افتاده و چيزى نمانده است كه در اين هواى نيمه روشن در دره مخوف حنين دفن شود، سپاه از هم گسيخته و فرارى اسلام نيز به فرياد او توجهى نمى‏كنند، دشمن نيز با پيروزى چشمگيرى كه در آغاز حمله خود به دست آورد وادى حنين را جولانگاه خويش قرار داده و همچنان پيش مى‏آيد، بايد اقدامى فورى جلوى اين شكست و هزيمت را بگيرد، از يك سو دست‏به دعا برداشت و به درگاه ياور حقيقى و پشتيبان واقعى خود كه همه جا از ورطه‏هاى سخت او را نجات داده بود معروض داشت:

«اللهم لك الحمد و اليك المشتكى و انت المستعان‏»

[خدايا تو را سپاس و شكوه حال خود را به درگاه تو مى‏آورم و تويى تكيه گاه!]و به دنبال آن گفت:

«اللهم ان تهلك هذه العصابة لم تعبد و ان شئت ان لا تعبد لا تعبد»!

[خدايا اگر اين جماعت نابود گردد كسى تو را پرستش نخواهد كرد و اگر هم براستى مشيت و اراده‏ات بدان تعلق گرفته باشد كه كسى تو را پرستش نكند پرستش نخواهى شد!(و بسته به مشيت و اراده توست). ]

و سپس به ابو سفيان - فرزند حارث بن عبد المطلب - كه در كنار او قرار داشت فرمود: مشتى خاك به من بده آن خاك را به روى دشمن پاشيد و فرمود: روهايتان شت‏باد!

آن گاه از آنجا كه دعا جاى عمل را نمى‏گيرد و لازم بود دست‏به كارى زند تا جلوى فرار و از هم پاشيدگى لشكر را بگيرد، در اينجا از عباس بن عبد المطلب نقل شده كه گويد: نخست رسول خدا به من كه صداى رسا و بلندى داشتم فرمود: فراريان را به اين گونه صدا بزن:

«يا معشر الانصار و يا اصحاب سورة البقرة، و يا اصحاب بيعة الشجرة، الى اين تفرون؟اذكروا العهد الذى عاهدتم عليه رسول الله‏»!

[اى گروه انصار و اى ياران سوره بقره و اى كسانى كه در بيعت‏شجره پيمان بستيد، به كجا مى‏گريزيد؟پيمانى را كه با رسول خدا بسته‏ايد به ياد آريد!]و من با بلندترين صدايى كه داشتم مردم را صدا مى‏زدم و خود رسول خدا نيز چنان بى‏تاب شهادت و جنگ بود كه استر خود را به سوى ميدان جنگ ركاب زد و مى‏خواست‏خود را به قلب دشمن بزند ولى ابو سفيان فرزند حارث بن عبد المطلب به جلوى استر پريد و دهانه آن را محكم نگه داشت و نگذاشت‏به جلو برود.

و در برخى از تواريخ است كه سرانجام پيغمبر اسلام تاب نياورد و يك تنه به دشمن حمله كرد و اين رجز را نيز مى‏خواند:

انا النبى لا كذب

انا ابن عبد المطلب

و گفته‏اند: تنها در اين جنگ بود كه پيغمبر اسلام شخصا به ميدان رفت و به دشمن‏حمله برد. (5)

و بعيد نيست اين حمله وقتى كه انصار به ميدان جنگ بازگشتند انجام شده و رسول خدا(ص)رهبرى حمله را به دست گرفته و پيشاپيش آنها حمله مى‏افكند و رجز مى‏خواند و آنها نيز به دنبال آن حضرت حمله مى‏كرده‏اند.

افرادى كه با رسول خدا(ص)ماندند
مورخين مانند يعقوبى و ديگران نوشته‏اند: در آن گير و دار تنها ده نفر بودند كه با پيغمبر ماندند و فرار نكردند و اين ده نفر عبارت بودند از على(ع)، عباس بن عبد المطلب، ابو سفيان بن حارث بن عبد المطلب، فضل بن حارث، ربيعة بن حارث، عبد الله بن زبير، عتبة و معتب فرزندان ابو لهب، فضل بن عباس، ايمن بن ام ايمن و در اين ميان على(ع)از همه بيشتر دلاورى و تلاش داشت و دشمن را از جلوى پيغمبر دور مى‏نمود، گاهى خود را به عقب دشمن مى‏زد و گاهى به سوى پيغمبر باز مى‏گشت تا از حال آن حضرت و سلامتى او مطمئن گردد، و در اين گير و دار چهل تن از دشمنان را به خاك هلاك افكند و همه را از وسط دو نيم كرد.

ابن هشام در كتاب سيره از جابر بن عبد الله روايت كرده كه گفت: در ميان لشكر هوازن مرد شجاع و تنومندى بود كه بر شترى سرخ مو سوار بود و پرچم سياه رنگى در دست داشت و آن را بر سر نيزه بلندى كه داشت زده بود و آن پرچم را پيشاپيش هوازن مى‏كشيد و هر كس جلوى او مى‏رفت‏با آن نيزه بر او حمله مى‏كرد و چون فرار مى‏كرد دوباره آن نيزه را بر سر دست‏بلند مى‏كرد تا هوازن به دنبال او بيايند.

اين مرد همچنان به كار خود مشغول بود كه ناگاه على بن ابيطالب با مردى از انصار به قصد كشتن او پيش رفتند و على(ع)از پشت‏سر بدو حمله كرد و شترش را پى كرد و آن مرد به زمين افتاد، سپس مرد انصارى با شمشير او را از پاى در آورد.

و در ارشاد مفيد نام اين مرد هوازنى را ابو جرول ذكر كرده و قتل او را به على(ع) بتنهايى نسبت مى‏دهد، چنانكه ابن اثير نيز قاتل او را على(ع)ذكر كرده است.

دو تن از زنان فداكار
در تواريخ و روايات نام دو زن نيز در لشكر اسلام ذكر شده كه در جنگ حنين بودند و با رسول خدا(ص)پايدارى كرده و منهزمين را ملامت و سرزنش مى‏كردند يكى نسيبه دختر كعب و ديگرى ام سليم دختر ملحان.

در تفسير قمى آمده كه نسيبه وقتى ديد مردم فرار مى‏كنند خاك به روى منهزمين مى‏پاشيد و مى‏گفت: به كجا فرار مى‏كنيد؟آيا از خدا و رسول او مى‏گريزيد؟و در اين وقت عمر را ديد كه مى‏گريزد، بدو گفت: واى بر تو اين چه كارى است كه مى‏كنى؟عمر گفت: اين امر خداست!

و در سيره ابن هشام آمده كه رسول خدا در آن وقت نظر كرد و چشمش به ام سليم دختر ملحان افتاد كه با شوهرش ابو طلحه به جنگ آمده بود و در همان حال فرزندش عبد الله بن ابى طلحه را حامله بود، رسول خدا(ص)ديد اين زن به وسيله بردى - و پارچه بلندى - كمر خود را بسته و براى آنكه شترش از دست او فرار نكند انگشتان خود را در سوراخ بينى شتر فرو برده و محكم آن شتر را نگاه داشته است و در دست ديگرش خنجرى است.

پيغمبر فرمود: ام سليم هستى؟

گفت: آرى اى رسول خدا پدر و مادرم به فدايت، امروز همان گونه كه دشمنان تو را بايد كشت اين مردمى را نيز كه تو را واگذارده و فرار كردند بايد كشت و من مى‏خواهم آنها را به قتل برسانم زيرا اينان نيز سزاوار كشته شدن هستند. پيغمبر فرمود: اى ام سليم خدا ما را كفايت مى‏كند.

ابو طلحه شوهرش پرسيد: اين خنجر چيست كه در دست دارى؟

ام سليم گفت: آن را به دست گرفته‏ام تا اگر مشركى به من نزديك شد شكمش را با آن پاره كنم.

كمك الهى و مراجعت منهزمين
قرآن كريم در سوره مباركه توبه وقتى اشاره به داستان جنگ حنين مى‏كند و سختى كار و فرار مسلمانان را بيان مى‏دارد به دنبال آن فرمايد:

«ثم انزل الله سكينته على رسوله و على المؤمنين و انزل جنودا لم تروها و عذب الذين كفروا و ذلك جزاء الكافرين؟»

[سپس خداى تعالى آرامش خود را بر پيغمبر و مؤمنان نازل فرمود، و لشكريانى كه شما نمى‏ديديد فرو فرستاد و كافران را معذب ساخت و جزاى كافران اين چنين است. ]

بارى نصرت الهى فرود آمد و صداى بلند و پى در پى و رساى عباس بن عبد المطلب به گوش فراريان رسيد و انصار را به خود آورد كه پس از آن همه فداكاريها كه در راه اسلام داشتند اين چه فرار ننگينى است كه در اين معركه مى‏كنند و از اين رو به سوى دره حنين بازگشته غلاف شمشيرها را شكستند و صداها را به‏«لبيك، لبيك‏»بلند كردند و با شمشيرهاى برهنه از هر سو به دشمن حمله‏ور شدند، صحنه جنگ كه داشت‏به سود دشمن پايان مى‏يافت تدريجا عوض شد و مسلمانانى كه غالبا از انصار مدينه بودند و به ميدان جنگ باز مى‏گشتند به جبران فرارى كه كرده بودند بسختى در برابر دشمن پايدارى كرده و صفوف آنها را به هم ريختند و جنگ سختى از نو در گرفت.

رسول خدا(ص)به عباس فرمود: اينها كيان‏اند؟عرض كرد: انصار هستند، پيغمبر فرمود: «اكنون تنور جنگ گرم شد»!

هوا ديگر روشن شده بود و معركه جنگ بخوبى ديده مى‏شد و برق شمشيرها به چشم مى‏خورد و صداى چكاچك ابزار جنگى و سپرها به گوش مى‏رسيد، قبايل هوازن كه به اين زودى حاضر نبودند پيروزى به دست آورده را از دست‏بدهند سخت مقاومت مى‏كردند، از آن سو از طرف پيغمبر اسلام اعلام شد«هر كس كافرى را بكشد جامه و اسلحه‏اش از آن اوست‏»و اين خبر براى مقاومت تازه مسلمانان مكه كه اكثرا به فكر غنيمت‏به جنگ حنين آمده بودند مؤثر بود و آنها را به صورت نيروى امدادى از پشت جبهه جنگ باز گرداند، ديگر نيروى دشمن ضعيف شده بود و با دادن تلفات‏سنگين تاب مقاومت نياورده رو به فرار گذارد و هر چه اموال و احشام و زن و فرزند داشتند همه را به جاى نهادند و به سه دسته تقسيم شده و هر دسته از آنها به سويى گريختند.

تنها از يكى از قبايل ثقيف به نام‏«بنى مالك‏»هفتاد نفر كشته شد و از قبيله‏هاى ديگر نيز گروهى به قتل رسيده و در آن ميان دريد بن صمه نيز به دست‏يكى از جوانان مسلمان به نام ربيعة بن رفيع سلمى به قتل رسيد.

غنايم جنگ و كشتگان
در اين جنگ بزرگترين غنيمت‏به دست مسلمانان آمد، زيرا همان طور كه گفته شد مالك بن عوف دستور داده بود لشكريان هر چه دارند همراه خود بردارند كه به خاطر آنها بهتر پايدارى و مقاومت كنند از اين رو مورخين مى‏نويسند در اين جنگ 6000 اسير، 24000 شتر، 40000 گوسفند و 4000 وقيه نقره(كه هر وقيه 213 گرم است)نصيب مسلمانان گرديد و چون رسول خدا(ص)براى تعقيب دشمن عازم طائف بود دستور داد موقتا تمامى غنايم را در«جعرانة‏» (6) بگذارند و اسيران را نيز در خانه‏اى نگهدارى كنند و چند نفر را نيز براى حفاظت و نگهبانى آنها گماشت تا در مراجعت آنها را تقسيم كند.

اما كشتگان چنانكه از برخى تواريخ بر مى‏آيد از دو طرف بسيار بوده، اما از هوازن و ثقيف تنها از يك قبيله هفتاد نفر به قتل رسيدند - چنانكه در بالا نيز ذكر شد - و از مسلمانان نيز همان طور كه از برخى تواريخ نقل شده جمع زيادى به شهادت رسيدند (7) ، اما ابن هشام و يعقوبى و طبرى نام شهداى مسلمانان را چهار تن ذكر كرده بدين شرح:

ايمن بن ام ايمن - از بنى هاشم - يزيد بن زمعة بن اسود - از اهل مكه - ، سراقة بن‏حارث - از انصار مدينه - و ابو عامر اشعرى.

تعقيب از دشمن
همين كه قبيله‏هاى هوازن و ثقيف با دادن تلفات سنگين و به جاى گذاردن غنايم بسيار فرار كردند، رسول خدا(ص)دستور داد آنها را تعقيب كنند و تا شكست كامل به دنبال آنها بروند، ابو عامر اشعرى با برادرش ابو موسى اشعرى به دنبال گروههايى از دشمن كه خود را به‏«اوطاس‏»رسانده بود رفتند و در آنجا جنگ سختى ميان ايشان و فراريان درگرفت كه ابو عامر فرمانده لشكر اسلام در اثر اصابت تيرى به قتل رسيد و برادرش ابو موسى به جاى او پرچم جنگ را گرفت و جنگيد تا وقتى كه دشمن را بسختى شكست داد و تار و مار كرده آن گاه به نزد رسول خدا(ص)بازگشت.

مالك بن عوف نيز با گروه بسيارى به سوى طائف فرار كرد و چون ديد سپاهيان اسلام او را تعقيب مى‏كنند يكى دو جا نيز مقاومت كرد و چون ديد تاب مقاومت در آنها نيست‏خود را به طائف رسانده و بر قبايل ثقيف در قلعه‏هاى محكمى كه در طائف بود وارد شدند و چون مى‏دانستند مسلمانان به سراغ آنها خواهند رفت‏به استحكام قلعه‏هاى مزبور پرداختند.

پى‏نوشت‏ها:

1. حنين - بر وزن حسين - نام وادى است در نزديكى طائف.

2. بنى سعد همان قبيله‏اى بود كه رسول خدا(ص)سنين كودكى خود را در ميان آنها گذرانده و حليمه سعديه حدود پنج‏سال افتخار دايگى آن حضرت را در آن قبيله به عهده گرفته بود به شرحى كه در بخش دوم اين كتاب گذشت.

3. اوطاس، نام جايى است در سه منزلى مكه.

4. از داستانهاى جالبى كه ابن هشام در سيره از يكى از تازه مسلمانان مكه به نام حارث بن مالك نقل كرده آن است كه گويد: چون از مكه به سوى حنين حركت كرديم به درخت‏سدر بزرگى برخورديم و چون كفار قريش درخت مقدسى به نام‏«ذات انواط‏»داشتند كه هر ساله روزى به نزد آن مى‏آمدند و اسلحه بر آن مى‏دوختند و براى آن قربانى مى‏كردند، ما از عقب صدا زديم:

يا رسول الله همان‏طور كه مشركان‏«ذات انواط‏»دارند شما نيز براى ما«ذات انواطى‏»معين كن!

پيغمبر گفت: «الله اكبر»به حق آن خدايى كه جان محمد به دست اوست همان سخنى را كه قوم موسى‏«در وقت‏خروج از مصر»به موسى گفتند شما نيز به من گفتيد. آنها به موسى گفتند: «اى موسى براى ما خدايى قرار بده چنانكه اينان خدايانى دارند!موسى گفت: شما مردمى جهالت پيشه هستيد»و براستى كه اينها سنتهاى گذشتگان است و شما نيز به همان سنتها مى‏رويد.

5. ولى اين سخن با آنچه مورخين در داستان جنگ احد ذكر كرده‏اند سازگار نيست، و چنانكه قبلا ذكر شد گفته‏اند: آن حضرت در جنگ احد و برخى جنگهاى ديگر نيز شخصا جنگ كرد به شرحى كه در جاى خود گذشت.

6. نام جايى است‏بين مكه و طائف و به مكه نزديكتر است تا به طائف.

7. در كتاب زندگى محمد(ص)دكتر هيكل نقل شده كه دو قبيله از قبايل مسلمان به قدرى از مردانشان كشته شده بود كه نابود شدند يا نزديك بود نابود شوند و روى قاعده نيز بعيد نيست اين قول صحيحتر باشد تا قول ابن هشام و ديگران.

هیچ نظری موجود نیست: