كتاب: زندگانى حضرت محمد(ص) ص 565
نويسنده: رسولى محلاتى
چنانكه گفته شد پيغمبر اسلام پس از فتح مكه پانزده روز در مكه ماند و در اين مدت به نشر تعاليم اسلام و محو آثار شرك و بت پرستى كه قرنها بر آن سرزمين حكومت كرده و پايگاه توحيد را به صورت مركز شرك در آورده بود همت گماشت و در ضمن با خويشان خود نيز تجديد عهدى كرده و در سايه اسلام همه كدورتها و اختلافات برطرف گرديد و محيط انس و الفتى در كنار بناى با عظمت كعبه براى همه افرادى كه در مكه بودند و يا از مدينه به همراه رسول خدا(ص)آمده بودند، فراهم شده بود.
اما نيروى اهريمنى شيطان كه حاضر نبود به اين آسانى در برابر نيروى توحيد و اسلام تسليم گردد اين بار فكر خود را به سوى قبايل اطراف مكه متوجه كرد و آنجا را دامنه فعاليتخويش قرار داد و گروهى از بت پرستان و سركردگان آن حدود را كه هنوز مسلمان نشده و محمد(ص)را به عنوان يك كشور گشايى كه مىخواهد همه قبايل را تحت تسلط خويش در آورد و بر آنها حكومت كند مىشناختند تحريك كرد تا جبهه واحدى بر ضد پيغمبر اسلام تشكيل دهند و پيش از آنكه از طرف مسلمانان مورد حمله قرار گيرند آنها براى جنگ و حمله آماده شوند.
در ميان سران قبايل مزبور مالك بن عوف نصرى بيش از ديگران جنب و جوش داشت و براى گرد آوردن قبايل فعاليت مىكرد و با اينكه حدود سى سال بيشتر از عمر او نمىگذشتبه خاطر شجاعت و سلحشورى كه داشت مورد احترام قبايل پرجمعيت آن اطراف بود و از وى حرف شنوايى داشتند. وى تا جايى كه توانست قبيلههاى ساكن كوههاى جنوبى مكه را كه از هوازن بودند مانند بنى سعد (2) ، بنى جشم، بنى هلال و همچنين قبيله ثقيف را كه در طائف سكونت داشتند با خود همراه كرده و به نقل برخى از مورخان نزديك به سى هزار نفر از آنها را در جايى به نام«اوطاس» (3) براى جنگ بامسلمانان و زدن يك ضربه كارى به لشكر اسلام جمع كرد و خود او نيز فرماندهى آنها را به عهده گرفت و تحت فرمان او به سوى حنين حركت كردند.
مالك دستور داده هر كس مىخواهد در اين جنگ شركت كند بايد زن و فرزند و اموال خود را نيز همراه بياورد و منظورش اين بود كه مردان در هنگامه جنگ بهتر پايدارى كنند و به خاطر مال و زن و فرزند هم كه شده تا سر حد مرگ مقاومت داشته باشند.
در ميان لشكريان مزبور پيرمردى سالخورده و با تجربه در فنون جنگى وجود داشت كه نامش دريد بن صمة بود و از قبيله بنى جشم محسوب مىشد و با اينكه كارى از او ساخته نبود و كهولت و پيرى مانع از آن بود كه بتواند جنگ كند و بخصوص كه بنا بر نقل جمعى از مورخين نابينا نيز شده بود، اما قبيلههاى هوازن معمولا او را در جنگها همراه مىبردند تا از تجربيات و اطلاعات جنگى او استفاده كنند.
دريد بن صمه وقتى صداى زن و بچه و چهارپايان به گوشش خورد و دانست كه به دستور مالك آنها را همراه آوردهاند، او را خواست و به وى پرخاش كرده گفت: تو را به جنگ چه كار؟تو گوسفند چرانى بيش نيستى؟آخر اين چه كارى است كردهاى؟مگر از لشكر فرارى چيزى مىتواند جلوگيرى كند؟اگر جنگ به پيروزى تو انجام شود كه همان مردان جنگى و شمشير و نيزهشان به كار تو خورده و مورد استفاده قرار گرفته و اگر به شكست تو منجر گردد آن وقت است كه همه چيز را از دست داده و تمام دارايى و ما يملك خود را تسليم دشمن كردهاى و با اسارت زن و فرزند رسوا خواهى شد؟مصلحت در آن است كه زن و فرزند و اموال را بازگردانى و همان مردان جنگى را با خود ببرى!
مالك بن عوف كه به فكر خود مغرور بود حاضر نشد سخن دريد را بشنود و چون دريد سخن خود را تكرار كرد و يكى دو تذكر ديگر نيز به او داد مالك بن عوف با بىاعتنايى و تمسخر بدو گفت: تو پير و فرتوت شدهاى و افكارت نيز فرسوده شده و به كار ما نمىخورد، و چون پافشارى دريد بن صمه را ديد رو به لشكريان كرد و گفت:
اى گروه هوازن يا از من اطاعت و پيروى كنيد و يا هم اكنون نوك شمشير را بر سينهام مىگذارم و آن قدر فشار مىدهم تا از پشتسرم بيرون آيد و بدين ترتيب بهزندگى خود خاتمه مىدهم!
قبايل هوازن كه چنان ديدند گفتند: مطمئن باش ما فرمانبردار تو هستيم، و دريد كه چنان ديد آه سردى از دل كشيد و گفت: باشد تا اين روز را كه نديدهايم از نزديك ببينيم و سپس يك رباعى گفت كه حكايت از افسردگى و پشيمانى او در حضور اين معركه مىكرد.
تجهيز سپاه اسلام
خبر اجتماع هوازن در«اوطاس»به سمع پيغمبر اسلام رسيد و براى درهم كوبيدن آخرين سنگر مشركان و دفع باقيمانده پيروان شيطان، آماده تجهيز سپاه و حركتبه سوى حنين گرديد. از نظر نفرات و تعداد سربازان جنگى نگرانى در كار نبود ولى احتياج به مقدارى زره و لوازم جنگى داشتند، در اين خلال رسول خدا(ص)مطلع شد كه صفوان بن اميه مقدارى زره و اسلحه جنگى در خانه دارد كه در برخوردها و جنگهايى كه قريش با قبايل ديگر داشتهاند آنها را در اختيار قريش قرار مىداده، از اين رو به سراغ او فرستاد و به عنوان عاريه مضمونه از او خواست تا آنها را در اختيار لشكر اسلام قرار دهد به اين معنى كه اگر چيزى از آنها از بين رفت عوض آن را بدهد و بدون كم و زياد به او بازگرداند.
صفوان قبول كرد و يك صد زره و مقدارى لوازم جنگى ديگر در اختيار آن حضرت گذارد و روز بعد لشكر اسلام با دوازده هزار مرد جنگى - كه ده هزار نفرشان از مدينه به همراه پيغمبر آمده بودند و دو هزار نفر نيز از مردم تازه مسلمان مكه تحت فرماندهى ابو سفيان - به سوى وادى حنين حركت كرد.
هنگامى كه چشم ابو بكر در خارج شهر به سپاه مجهز اسلام افتاد از كثرت سپاهيان دچار غرور شده گفت: ما ديگر مغلوب نخواهيم شد و اين غرور به برخى افراد ديگر نيز سرايت كرد و همگى از پيروزى و شكست دشمن سخن مىگفتند. ولى همين غرور بيجا در همان آغاز جنگ و حمله ناگهانى دشمن موجب هزيمت آنان شد و اين ايمان به خدا و پيغمبر اسلام بود كه آنان را دوباره گرد يكديگر جمع كرد و جلو شكستقطعى و پاشيدگى لشكر را گرفت.
لشكر اسلام همچنان تا نزديك وادى حنين پيش رفت (4) و شب را به دستور پيغمبر اسلام در همانجا توقف كردند تا چون صبح شود به وادى حنين در آيند.
مالك بن عوف پيش از آنكه لشكر اسلام بدان حدود برسد با لشكريانش به وادى حنين وارد شده بود و به لشكريان خود دستور داده بود زنان و كودكان و چهارپايان و احشام را پشتسر خود قرار دهند و غلاف شمشيرها را بشكنند. سپس در اطراف دره در شتسنگها و شيارها و گوديهاى سر راه و دامنه كوه و سايه درختها كمين كنند تا وقتى لشكر اسلام از دره سرازير شد ناگهان يكپارچه بر آنها حمله كنند و آنها را منهزم سازند.
پس از اداى نماز صبح هنوز هوا تاريك بود كه سربازان اسلام به سوى دره حنين سرازير شدند. و پيشاپيش لشكر، خالد بن وليد با بنى سليم حركت مىكرد و به دنبال او گروههاى ديگر هر دسته به دنبال پرچم مخصوص به خود پيش مىرفت كه ناگهان مورد حمله سرسختانه هوازن كه با نقشه قبلى كاملا خود را آماده چنين حملهاى كرده بودند قرار گرفتند و از اطراف دره تيرها به صورت رگبار بر آنها باريدن گرفت و در پناه تيرها نيز هزاران سرباز از جان گذشته با شمشيرهاى برهنه، آنها را محاصره كردند.
اين حمله چنان سخت و غافلگيرانه بود كه مسلمانان تا خواستند به خود آيند و ستبه اسلحه و سپر و نيزه ببرند عدهاى از آنها كشته شدند و راهى جز فرار و زيمتبراى خود نديدند. پيغمبر اسلام كه در عقب سپاه بر استر سفيدى سوار بود و لباس جنگ بر تن داشت ناگهان ديد سپاه اسلام گروه گروه بسرعت فرار مىكنند و اين سپاه منظم دوازده هزار نفرى كه چون رودخانهاى به پيش مىرفت ناگهان در هم ريخت و هر قسمت آن به سويى رهسپار گشته و گريزان است.
رسول خدا(ص)كه چنان ديد بسرعتخود را به سمت راست دره حنين رسانيد و فرياد زد: مردم به كجا مىرويد؟منم رسول خدا، منم محمد بن عبد الله به نزد من آييد!
ولى هيچ كس متوجه سخن آن حضرت نشده و همگى مىگريختند و در اين وقتبود كه كينهها ظاهر گرديد و نفاقهاى درونى افراد آشكار شد و منافقان از اين منظره به وجد و شوق آمده بودند تا آنجا كه ابو سفيان از روى تمسخر به رفيق خود شيبة بن عثمان گفت: اينها تا لب دريا فرار خواهند كرد و ديگر باز نمىگردند.
و كلدة بن حنبل - يكى ديگر از همان افراد منافق - گفت: امروز سحر باطل شد!
شيبة بن عثمان بن ابى طلحه - كه پدرش در جنگ احد كشته شده بود - در آن لحظه تصميم گرفت پيغمبر اسلام را بكشد و انتقام خون پدر را از آن حضرت بگيرد و به همين قصد نزديك رفت و چرخى هم اطراف رسول خدا(ص)زد ولى چنانكه بعدها خودش مىگويد: حائلى ميان من و آن حضرت پيدا شد كه ديدم نمىتوانم اين كار را بكنم.
در اين لحظه تاريخى، پيغمبر اسلام مىديد زحمات بيست و يك سالهاش در راه تبليغ اسلام و پيروزيهاى بزرگى كه در اين راه نصيبش شده همگى به مخاطره افتاده و چيزى نمانده است كه در اين هواى نيمه روشن در دره مخوف حنين دفن شود، سپاه از هم گسيخته و فرارى اسلام نيز به فرياد او توجهى نمىكنند، دشمن نيز با پيروزى چشمگيرى كه در آغاز حمله خود به دست آورد وادى حنين را جولانگاه خويش قرار داده و همچنان پيش مىآيد، بايد اقدامى فورى جلوى اين شكست و هزيمت را بگيرد، از يك سو دستبه دعا برداشت و به درگاه ياور حقيقى و پشتيبان واقعى خود كه همه جا از ورطههاى سخت او را نجات داده بود معروض داشت:
«اللهم لك الحمد و اليك المشتكى و انت المستعان»
[خدايا تو را سپاس و شكوه حال خود را به درگاه تو مىآورم و تويى تكيه گاه!]و به دنبال آن گفت:
«اللهم ان تهلك هذه العصابة لم تعبد و ان شئت ان لا تعبد لا تعبد»!
[خدايا اگر اين جماعت نابود گردد كسى تو را پرستش نخواهد كرد و اگر هم براستى مشيت و ارادهات بدان تعلق گرفته باشد كه كسى تو را پرستش نكند پرستش نخواهى شد!(و بسته به مشيت و اراده توست). ]
و سپس به ابو سفيان - فرزند حارث بن عبد المطلب - كه در كنار او قرار داشت فرمود: مشتى خاك به من بده آن خاك را به روى دشمن پاشيد و فرمود: روهايتان شتباد!
آن گاه از آنجا كه دعا جاى عمل را نمىگيرد و لازم بود دستبه كارى زند تا جلوى فرار و از هم پاشيدگى لشكر را بگيرد، در اينجا از عباس بن عبد المطلب نقل شده كه گويد: نخست رسول خدا به من كه صداى رسا و بلندى داشتم فرمود: فراريان را به اين گونه صدا بزن:
«يا معشر الانصار و يا اصحاب سورة البقرة، و يا اصحاب بيعة الشجرة، الى اين تفرون؟اذكروا العهد الذى عاهدتم عليه رسول الله»!
[اى گروه انصار و اى ياران سوره بقره و اى كسانى كه در بيعتشجره پيمان بستيد، به كجا مىگريزيد؟پيمانى را كه با رسول خدا بستهايد به ياد آريد!]و من با بلندترين صدايى كه داشتم مردم را صدا مىزدم و خود رسول خدا نيز چنان بىتاب شهادت و جنگ بود كه استر خود را به سوى ميدان جنگ ركاب زد و مىخواستخود را به قلب دشمن بزند ولى ابو سفيان فرزند حارث بن عبد المطلب به جلوى استر پريد و دهانه آن را محكم نگه داشت و نگذاشتبه جلو برود.
و در برخى از تواريخ است كه سرانجام پيغمبر اسلام تاب نياورد و يك تنه به دشمن حمله كرد و اين رجز را نيز مىخواند:
انا النبى لا كذب
انا ابن عبد المطلب
و گفتهاند: تنها در اين جنگ بود كه پيغمبر اسلام شخصا به ميدان رفت و به دشمنحمله برد. (5)
و بعيد نيست اين حمله وقتى كه انصار به ميدان جنگ بازگشتند انجام شده و رسول خدا(ص)رهبرى حمله را به دست گرفته و پيشاپيش آنها حمله مىافكند و رجز مىخواند و آنها نيز به دنبال آن حضرت حمله مىكردهاند.
افرادى كه با رسول خدا(ص)ماندند
مورخين مانند يعقوبى و ديگران نوشتهاند: در آن گير و دار تنها ده نفر بودند كه با پيغمبر ماندند و فرار نكردند و اين ده نفر عبارت بودند از على(ع)، عباس بن عبد المطلب، ابو سفيان بن حارث بن عبد المطلب، فضل بن حارث، ربيعة بن حارث، عبد الله بن زبير، عتبة و معتب فرزندان ابو لهب، فضل بن عباس، ايمن بن ام ايمن و در اين ميان على(ع)از همه بيشتر دلاورى و تلاش داشت و دشمن را از جلوى پيغمبر دور مىنمود، گاهى خود را به عقب دشمن مىزد و گاهى به سوى پيغمبر باز مىگشت تا از حال آن حضرت و سلامتى او مطمئن گردد، و در اين گير و دار چهل تن از دشمنان را به خاك هلاك افكند و همه را از وسط دو نيم كرد.
ابن هشام در كتاب سيره از جابر بن عبد الله روايت كرده كه گفت: در ميان لشكر هوازن مرد شجاع و تنومندى بود كه بر شترى سرخ مو سوار بود و پرچم سياه رنگى در دست داشت و آن را بر سر نيزه بلندى كه داشت زده بود و آن پرچم را پيشاپيش هوازن مىكشيد و هر كس جلوى او مىرفتبا آن نيزه بر او حمله مىكرد و چون فرار مىكرد دوباره آن نيزه را بر سر دستبلند مىكرد تا هوازن به دنبال او بيايند.
اين مرد همچنان به كار خود مشغول بود كه ناگاه على بن ابيطالب با مردى از انصار به قصد كشتن او پيش رفتند و على(ع)از پشتسر بدو حمله كرد و شترش را پى كرد و آن مرد به زمين افتاد، سپس مرد انصارى با شمشير او را از پاى در آورد.
و در ارشاد مفيد نام اين مرد هوازنى را ابو جرول ذكر كرده و قتل او را به على(ع) بتنهايى نسبت مىدهد، چنانكه ابن اثير نيز قاتل او را على(ع)ذكر كرده است.
دو تن از زنان فداكار
در تواريخ و روايات نام دو زن نيز در لشكر اسلام ذكر شده كه در جنگ حنين بودند و با رسول خدا(ص)پايدارى كرده و منهزمين را ملامت و سرزنش مىكردند يكى نسيبه دختر كعب و ديگرى ام سليم دختر ملحان.
در تفسير قمى آمده كه نسيبه وقتى ديد مردم فرار مىكنند خاك به روى منهزمين مىپاشيد و مىگفت: به كجا فرار مىكنيد؟آيا از خدا و رسول او مىگريزيد؟و در اين وقت عمر را ديد كه مىگريزد، بدو گفت: واى بر تو اين چه كارى است كه مىكنى؟عمر گفت: اين امر خداست!
و در سيره ابن هشام آمده كه رسول خدا در آن وقت نظر كرد و چشمش به ام سليم دختر ملحان افتاد كه با شوهرش ابو طلحه به جنگ آمده بود و در همان حال فرزندش عبد الله بن ابى طلحه را حامله بود، رسول خدا(ص)ديد اين زن به وسيله بردى - و پارچه بلندى - كمر خود را بسته و براى آنكه شترش از دست او فرار نكند انگشتان خود را در سوراخ بينى شتر فرو برده و محكم آن شتر را نگاه داشته است و در دست ديگرش خنجرى است.
پيغمبر فرمود: ام سليم هستى؟
گفت: آرى اى رسول خدا پدر و مادرم به فدايت، امروز همان گونه كه دشمنان تو را بايد كشت اين مردمى را نيز كه تو را واگذارده و فرار كردند بايد كشت و من مىخواهم آنها را به قتل برسانم زيرا اينان نيز سزاوار كشته شدن هستند. پيغمبر فرمود: اى ام سليم خدا ما را كفايت مىكند.
ابو طلحه شوهرش پرسيد: اين خنجر چيست كه در دست دارى؟
ام سليم گفت: آن را به دست گرفتهام تا اگر مشركى به من نزديك شد شكمش را با آن پاره كنم.
كمك الهى و مراجعت منهزمين
قرآن كريم در سوره مباركه توبه وقتى اشاره به داستان جنگ حنين مىكند و سختى كار و فرار مسلمانان را بيان مىدارد به دنبال آن فرمايد:
«ثم انزل الله سكينته على رسوله و على المؤمنين و انزل جنودا لم تروها و عذب الذين كفروا و ذلك جزاء الكافرين؟»
[سپس خداى تعالى آرامش خود را بر پيغمبر و مؤمنان نازل فرمود، و لشكريانى كه شما نمىديديد فرو فرستاد و كافران را معذب ساخت و جزاى كافران اين چنين است. ]
بارى نصرت الهى فرود آمد و صداى بلند و پى در پى و رساى عباس بن عبد المطلب به گوش فراريان رسيد و انصار را به خود آورد كه پس از آن همه فداكاريها كه در راه اسلام داشتند اين چه فرار ننگينى است كه در اين معركه مىكنند و از اين رو به سوى دره حنين بازگشته غلاف شمشيرها را شكستند و صداها را به«لبيك، لبيك»بلند كردند و با شمشيرهاى برهنه از هر سو به دشمن حملهور شدند، صحنه جنگ كه داشتبه سود دشمن پايان مىيافت تدريجا عوض شد و مسلمانانى كه غالبا از انصار مدينه بودند و به ميدان جنگ باز مىگشتند به جبران فرارى كه كرده بودند بسختى در برابر دشمن پايدارى كرده و صفوف آنها را به هم ريختند و جنگ سختى از نو در گرفت.
رسول خدا(ص)به عباس فرمود: اينها كياناند؟عرض كرد: انصار هستند، پيغمبر فرمود: «اكنون تنور جنگ گرم شد»!
هوا ديگر روشن شده بود و معركه جنگ بخوبى ديده مىشد و برق شمشيرها به چشم مىخورد و صداى چكاچك ابزار جنگى و سپرها به گوش مىرسيد، قبايل هوازن كه به اين زودى حاضر نبودند پيروزى به دست آورده را از دستبدهند سخت مقاومت مىكردند، از آن سو از طرف پيغمبر اسلام اعلام شد«هر كس كافرى را بكشد جامه و اسلحهاش از آن اوست»و اين خبر براى مقاومت تازه مسلمانان مكه كه اكثرا به فكر غنيمتبه جنگ حنين آمده بودند مؤثر بود و آنها را به صورت نيروى امدادى از پشت جبهه جنگ باز گرداند، ديگر نيروى دشمن ضعيف شده بود و با دادن تلفاتسنگين تاب مقاومت نياورده رو به فرار گذارد و هر چه اموال و احشام و زن و فرزند داشتند همه را به جاى نهادند و به سه دسته تقسيم شده و هر دسته از آنها به سويى گريختند.
تنها از يكى از قبايل ثقيف به نام«بنى مالك»هفتاد نفر كشته شد و از قبيلههاى ديگر نيز گروهى به قتل رسيده و در آن ميان دريد بن صمه نيز به دستيكى از جوانان مسلمان به نام ربيعة بن رفيع سلمى به قتل رسيد.
غنايم جنگ و كشتگان
در اين جنگ بزرگترين غنيمتبه دست مسلمانان آمد، زيرا همان طور كه گفته شد مالك بن عوف دستور داده بود لشكريان هر چه دارند همراه خود بردارند كه به خاطر آنها بهتر پايدارى و مقاومت كنند از اين رو مورخين مىنويسند در اين جنگ 6000 اسير، 24000 شتر، 40000 گوسفند و 4000 وقيه نقره(كه هر وقيه 213 گرم است)نصيب مسلمانان گرديد و چون رسول خدا(ص)براى تعقيب دشمن عازم طائف بود دستور داد موقتا تمامى غنايم را در«جعرانة» (6) بگذارند و اسيران را نيز در خانهاى نگهدارى كنند و چند نفر را نيز براى حفاظت و نگهبانى آنها گماشت تا در مراجعت آنها را تقسيم كند.
اما كشتگان چنانكه از برخى تواريخ بر مىآيد از دو طرف بسيار بوده، اما از هوازن و ثقيف تنها از يك قبيله هفتاد نفر به قتل رسيدند - چنانكه در بالا نيز ذكر شد - و از مسلمانان نيز همان طور كه از برخى تواريخ نقل شده جمع زيادى به شهادت رسيدند (7) ، اما ابن هشام و يعقوبى و طبرى نام شهداى مسلمانان را چهار تن ذكر كرده بدين شرح:
ايمن بن ام ايمن - از بنى هاشم - يزيد بن زمعة بن اسود - از اهل مكه - ، سراقة بنحارث - از انصار مدينه - و ابو عامر اشعرى.
تعقيب از دشمن
همين كه قبيلههاى هوازن و ثقيف با دادن تلفات سنگين و به جاى گذاردن غنايم بسيار فرار كردند، رسول خدا(ص)دستور داد آنها را تعقيب كنند و تا شكست كامل به دنبال آنها بروند، ابو عامر اشعرى با برادرش ابو موسى اشعرى به دنبال گروههايى از دشمن كه خود را به«اوطاس»رسانده بود رفتند و در آنجا جنگ سختى ميان ايشان و فراريان درگرفت كه ابو عامر فرمانده لشكر اسلام در اثر اصابت تيرى به قتل رسيد و برادرش ابو موسى به جاى او پرچم جنگ را گرفت و جنگيد تا وقتى كه دشمن را بسختى شكست داد و تار و مار كرده آن گاه به نزد رسول خدا(ص)بازگشت.
مالك بن عوف نيز با گروه بسيارى به سوى طائف فرار كرد و چون ديد سپاهيان اسلام او را تعقيب مىكنند يكى دو جا نيز مقاومت كرد و چون ديد تاب مقاومت در آنها نيستخود را به طائف رسانده و بر قبايل ثقيف در قلعههاى محكمى كه در طائف بود وارد شدند و چون مىدانستند مسلمانان به سراغ آنها خواهند رفتبه استحكام قلعههاى مزبور پرداختند.
پىنوشتها:
1. حنين - بر وزن حسين - نام وادى است در نزديكى طائف.
2. بنى سعد همان قبيلهاى بود كه رسول خدا(ص)سنين كودكى خود را در ميان آنها گذرانده و حليمه سعديه حدود پنجسال افتخار دايگى آن حضرت را در آن قبيله به عهده گرفته بود به شرحى كه در بخش دوم اين كتاب گذشت.
3. اوطاس، نام جايى است در سه منزلى مكه.
4. از داستانهاى جالبى كه ابن هشام در سيره از يكى از تازه مسلمانان مكه به نام حارث بن مالك نقل كرده آن است كه گويد: چون از مكه به سوى حنين حركت كرديم به درختسدر بزرگى برخورديم و چون كفار قريش درخت مقدسى به نام«ذات انواط»داشتند كه هر ساله روزى به نزد آن مىآمدند و اسلحه بر آن مىدوختند و براى آن قربانى مىكردند، ما از عقب صدا زديم:
يا رسول الله همانطور كه مشركان«ذات انواط»دارند شما نيز براى ما«ذات انواطى»معين كن!
پيغمبر گفت: «الله اكبر»به حق آن خدايى كه جان محمد به دست اوست همان سخنى را كه قوم موسى«در وقتخروج از مصر»به موسى گفتند شما نيز به من گفتيد. آنها به موسى گفتند: «اى موسى براى ما خدايى قرار بده چنانكه اينان خدايانى دارند!موسى گفت: شما مردمى جهالت پيشه هستيد»و براستى كه اينها سنتهاى گذشتگان است و شما نيز به همان سنتها مىرويد.
5. ولى اين سخن با آنچه مورخين در داستان جنگ احد ذكر كردهاند سازگار نيست، و چنانكه قبلا ذكر شد گفتهاند: آن حضرت در جنگ احد و برخى جنگهاى ديگر نيز شخصا جنگ كرد به شرحى كه در جاى خود گذشت.
6. نام جايى استبين مكه و طائف و به مكه نزديكتر است تا به طائف.
7. در كتاب زندگى محمد(ص)دكتر هيكل نقل شده كه دو قبيله از قبايل مسلمان به قدرى از مردانشان كشته شده بود كه نابود شدند يا نزديك بود نابود شوند و روى قاعده نيز بعيد نيست اين قول صحيحتر باشد تا قول ابن هشام و ديگران. كتاب: زندگانى حضرت محمد(ص) ص 565
نويسنده: رسولى محلاتى
چنانكه گفته شد پيغمبر اسلام پس از فتح مكه پانزده روز در مكه ماند و در اين مدت به نشر تعاليم اسلام و محو آثار شرك و بت پرستى كه قرنها بر آن سرزمين حكومت كرده و پايگاه توحيد را به صورت مركز شرك در آورده بود همت گماشت و در ضمن با خويشان خود نيز تجديد عهدى كرده و در سايه اسلام همه كدورتها و اختلافات برطرف گرديد و محيط انس و الفتى در كنار بناى با عظمت كعبه براى همه افرادى كه در مكه بودند و يا از مدينه به همراه رسول خدا(ص)آمده بودند، فراهم شده بود.
اما نيروى اهريمنى شيطان كه حاضر نبود به اين آسانى در برابر نيروى توحيد و اسلام تسليم گردد اين بار فكر خود را به سوى قبايل اطراف مكه متوجه كرد و آنجا را دامنه فعاليتخويش قرار داد و گروهى از بت پرستان و سركردگان آن حدود را كه هنوز مسلمان نشده و محمد(ص)را به عنوان يك كشور گشايى كه مىخواهد همه قبايل را تحت تسلط خويش در آورد و بر آنها حكومت كند مىشناختند تحريك كرد تا جبهه واحدى بر ضد پيغمبر اسلام تشكيل دهند و پيش از آنكه از طرف مسلمانان مورد حمله قرار گيرند آنها براى جنگ و حمله آماده شوند.
در ميان سران قبايل مزبور مالك بن عوف نصرى بيش از ديگران جنب و جوش داشت و براى گرد آوردن قبايل فعاليت مىكرد و با اينكه حدود سى سال بيشتر از عمر او نمىگذشتبه خاطر شجاعت و سلحشورى كه داشت مورد احترام قبايل پرجمعيت آن اطراف بود و از وى حرف شنوايى داشتند. وى تا جايى كه توانست قبيلههاى ساكن كوههاى جنوبى مكه را كه از هوازن بودند مانند بنى سعد (2) ، بنى جشم، بنى هلال و همچنين قبيله ثقيف را كه در طائف سكونت داشتند با خود همراه كرده و به نقل برخى از مورخان نزديك به سى هزار نفر از آنها را در جايى به نام«اوطاس» (3) براى جنگ بامسلمانان و زدن يك ضربه كارى به لشكر اسلام جمع كرد و خود او نيز فرماندهى آنها را به عهده گرفت و تحت فرمان او به سوى حنين حركت كردند.
مالك دستور داده هر كس مىخواهد در اين جنگ شركت كند بايد زن و فرزند و اموال خود را نيز همراه بياورد و منظورش اين بود كه مردان در هنگامه جنگ بهتر پايدارى كنند و به خاطر مال و زن و فرزند هم كه شده تا سر حد مرگ مقاومت داشته باشند.
در ميان لشكريان مزبور پيرمردى سالخورده و با تجربه در فنون جنگى وجود داشت كه نامش دريد بن صمة بود و از قبيله بنى جشم محسوب مىشد و با اينكه كارى از او ساخته نبود و كهولت و پيرى مانع از آن بود كه بتواند جنگ كند و بخصوص كه بنا بر نقل جمعى از مورخين نابينا نيز شده بود، اما قبيلههاى هوازن معمولا او را در جنگها همراه مىبردند تا از تجربيات و اطلاعات جنگى او استفاده كنند.
دريد بن صمه وقتى صداى زن و بچه و چهارپايان به گوشش خورد و دانست كه به دستور مالك آنها را همراه آوردهاند، او را خواست و به وى پرخاش كرده گفت: تو را به جنگ چه كار؟تو گوسفند چرانى بيش نيستى؟آخر اين چه كارى است كردهاى؟مگر از لشكر فرارى چيزى مىتواند جلوگيرى كند؟اگر جنگ به پيروزى تو انجام شود كه همان مردان جنگى و شمشير و نيزهشان به كار تو خورده و مورد استفاده قرار گرفته و اگر به شكست تو منجر گردد آن وقت است كه همه چيز را از دست داده و تمام دارايى و ما يملك خود را تسليم دشمن كردهاى و با اسارت زن و فرزند رسوا خواهى شد؟مصلحت در آن است كه زن و فرزند و اموال را بازگردانى و همان مردان جنگى را با خود ببرى!
مالك بن عوف كه به فكر خود مغرور بود حاضر نشد سخن دريد را بشنود و چون دريد سخن خود را تكرار كرد و يكى دو تذكر ديگر نيز به او داد مالك بن عوف با بىاعتنايى و تمسخر بدو گفت: تو پير و فرتوت شدهاى و افكارت نيز فرسوده شده و به كار ما نمىخورد، و چون پافشارى دريد بن صمه را ديد رو به لشكريان كرد و گفت:
اى گروه هوازن يا از من اطاعت و پيروى كنيد و يا هم اكنون نوك شمشير را بر سينهام مىگذارم و آن قدر فشار مىدهم تا از پشتسرم بيرون آيد و بدين ترتيب بهزندگى خود خاتمه مىدهم!
قبايل هوازن كه چنان ديدند گفتند: مطمئن باش ما فرمانبردار تو هستيم، و دريد كه چنان ديد آه سردى از دل كشيد و گفت: باشد تا اين روز را كه نديدهايم از نزديك ببينيم و سپس يك رباعى گفت كه حكايت از افسردگى و پشيمانى او در حضور اين معركه مىكرد.
تجهيز سپاه اسلام
خبر اجتماع هوازن در«اوطاس»به سمع پيغمبر اسلام رسيد و براى درهم كوبيدن آخرين سنگر مشركان و دفع باقيمانده پيروان شيطان، آماده تجهيز سپاه و حركتبه سوى حنين گرديد. از نظر نفرات و تعداد سربازان جنگى نگرانى در كار نبود ولى احتياج به مقدارى زره و لوازم جنگى داشتند، در اين خلال رسول خدا(ص)مطلع شد كه صفوان بن اميه مقدارى زره و اسلحه جنگى در خانه دارد كه در برخوردها و جنگهايى كه قريش با قبايل ديگر داشتهاند آنها را در اختيار قريش قرار مىداده، از اين رو به سراغ او فرستاد و به عنوان عاريه مضمونه از او خواست تا آنها را در اختيار لشكر اسلام قرار دهد به اين معنى كه اگر چيزى از آنها از بين رفت عوض آن را بدهد و بدون كم و زياد به او بازگرداند.
صفوان قبول كرد و يك صد زره و مقدارى لوازم جنگى ديگر در اختيار آن حضرت گذارد و روز بعد لشكر اسلام با دوازده هزار مرد جنگى - كه ده هزار نفرشان از مدينه به همراه پيغمبر آمده بودند و دو هزار نفر نيز از مردم تازه مسلمان مكه تحت فرماندهى ابو سفيان - به سوى وادى حنين حركت كرد.
هنگامى كه چشم ابو بكر در خارج شهر به سپاه مجهز اسلام افتاد از كثرت سپاهيان دچار غرور شده گفت: ما ديگر مغلوب نخواهيم شد و اين غرور به برخى افراد ديگر نيز سرايت كرد و همگى از پيروزى و شكست دشمن سخن مىگفتند. ولى همين غرور بيجا در همان آغاز جنگ و حمله ناگهانى دشمن موجب هزيمت آنان شد و اين ايمان به خدا و پيغمبر اسلام بود كه آنان را دوباره گرد يكديگر جمع كرد و جلو شكستقطعى و پاشيدگى لشكر را گرفت.
لشكر اسلام همچنان تا نزديك وادى حنين پيش رفت (4) و شب را به دستور پيغمبر اسلام در همانجا توقف كردند تا چون صبح شود به وادى حنين در آيند.
مالك بن عوف پيش از آنكه لشكر اسلام بدان حدود برسد با لشكريانش به وادى حنين وارد شده بود و به لشكريان خود دستور داده بود زنان و كودكان و چهارپايان و احشام را پشتسر خود قرار دهند و غلاف شمشيرها را بشكنند. سپس در اطراف دره در شتسنگها و شيارها و گوديهاى سر راه و دامنه كوه و سايه درختها كمين كنند تا وقتى لشكر اسلام از دره سرازير شد ناگهان يكپارچه بر آنها حمله كنند و آنها را منهزم سازند.
پس از اداى نماز صبح هنوز هوا تاريك بود كه سربازان اسلام به سوى دره حنين سرازير شدند. و پيشاپيش لشكر، خالد بن وليد با بنى سليم حركت مىكرد و به دنبال او گروههاى ديگر هر دسته به دنبال پرچم مخصوص به خود پيش مىرفت كه ناگهان مورد حمله سرسختانه هوازن كه با نقشه قبلى كاملا خود را آماده چنين حملهاى كرده بودند قرار گرفتند و از اطراف دره تيرها به صورت رگبار بر آنها باريدن گرفت و در پناه تيرها نيز هزاران سرباز از جان گذشته با شمشيرهاى برهنه، آنها را محاصره كردند.
اين حمله چنان سخت و غافلگيرانه بود كه مسلمانان تا خواستند به خود آيند و ستبه اسلحه و سپر و نيزه ببرند عدهاى از آنها كشته شدند و راهى جز فرار و زيمتبراى خود نديدند. پيغمبر اسلام كه در عقب سپاه بر استر سفيدى سوار بود و لباس جنگ بر تن داشت ناگهان ديد سپاه اسلام گروه گروه بسرعت فرار مىكنند و اين سپاه منظم دوازده هزار نفرى كه چون رودخانهاى به پيش مىرفت ناگهان در هم ريخت و هر قسمت آن به سويى رهسپار گشته و گريزان است.
رسول خدا(ص)كه چنان ديد بسرعتخود را به سمت راست دره حنين رسانيد و فرياد زد: مردم به كجا مىرويد؟منم رسول خدا، منم محمد بن عبد الله به نزد من آييد!
ولى هيچ كس متوجه سخن آن حضرت نشده و همگى مىگريختند و در اين وقتبود كه كينهها ظاهر گرديد و نفاقهاى درونى افراد آشكار شد و منافقان از اين منظره به وجد و شوق آمده بودند تا آنجا كه ابو سفيان از روى تمسخر به رفيق خود شيبة بن عثمان گفت: اينها تا لب دريا فرار خواهند كرد و ديگر باز نمىگردند.
و كلدة بن حنبل - يكى ديگر از همان افراد منافق - گفت: امروز سحر باطل شد!
شيبة بن عثمان بن ابى طلحه - كه پدرش در جنگ احد كشته شده بود - در آن لحظه تصميم گرفت پيغمبر اسلام را بكشد و انتقام خون پدر را از آن حضرت بگيرد و به همين قصد نزديك رفت و چرخى هم اطراف رسول خدا(ص)زد ولى چنانكه بعدها خودش مىگويد: حائلى ميان من و آن حضرت پيدا شد كه ديدم نمىتوانم اين كار را بكنم.
در اين لحظه تاريخى، پيغمبر اسلام مىديد زحمات بيست و يك سالهاش در راه تبليغ اسلام و پيروزيهاى بزرگى كه در اين راه نصيبش شده همگى به مخاطره افتاده و چيزى نمانده است كه در اين هواى نيمه روشن در دره مخوف حنين دفن شود، سپاه از هم گسيخته و فرارى اسلام نيز به فرياد او توجهى نمىكنند، دشمن نيز با پيروزى چشمگيرى كه در آغاز حمله خود به دست آورد وادى حنين را جولانگاه خويش قرار داده و همچنان پيش مىآيد، بايد اقدامى فورى جلوى اين شكست و هزيمت را بگيرد، از يك سو دستبه دعا برداشت و به درگاه ياور حقيقى و پشتيبان واقعى خود كه همه جا از ورطههاى سخت او را نجات داده بود معروض داشت:
«اللهم لك الحمد و اليك المشتكى و انت المستعان»
[خدايا تو را سپاس و شكوه حال خود را به درگاه تو مىآورم و تويى تكيه گاه!]و به دنبال آن گفت:
«اللهم ان تهلك هذه العصابة لم تعبد و ان شئت ان لا تعبد لا تعبد»!
[خدايا اگر اين جماعت نابود گردد كسى تو را پرستش نخواهد كرد و اگر هم براستى مشيت و ارادهات بدان تعلق گرفته باشد كه كسى تو را پرستش نكند پرستش نخواهى شد!(و بسته به مشيت و اراده توست). ]
و سپس به ابو سفيان - فرزند حارث بن عبد المطلب - كه در كنار او قرار داشت فرمود: مشتى خاك به من بده آن خاك را به روى دشمن پاشيد و فرمود: روهايتان شتباد!
آن گاه از آنجا كه دعا جاى عمل را نمىگيرد و لازم بود دستبه كارى زند تا جلوى فرار و از هم پاشيدگى لشكر را بگيرد، در اينجا از عباس بن عبد المطلب نقل شده كه گويد: نخست رسول خدا به من كه صداى رسا و بلندى داشتم فرمود: فراريان را به اين گونه صدا بزن:
«يا معشر الانصار و يا اصحاب سورة البقرة، و يا اصحاب بيعة الشجرة، الى اين تفرون؟اذكروا العهد الذى عاهدتم عليه رسول الله»!
[اى گروه انصار و اى ياران سوره بقره و اى كسانى كه در بيعتشجره پيمان بستيد، به كجا مىگريزيد؟پيمانى را كه با رسول خدا بستهايد به ياد آريد!]و من با بلندترين صدايى كه داشتم مردم را صدا مىزدم و خود رسول خدا نيز چنان بىتاب شهادت و جنگ بود كه استر خود را به سوى ميدان جنگ ركاب زد و مىخواستخود را به قلب دشمن بزند ولى ابو سفيان فرزند حارث بن عبد المطلب به جلوى استر پريد و دهانه آن را محكم نگه داشت و نگذاشتبه جلو برود.
و در برخى از تواريخ است كه سرانجام پيغمبر اسلام تاب نياورد و يك تنه به دشمن حمله كرد و اين رجز را نيز مىخواند:
انا النبى لا كذب
انا ابن عبد المطلب
و گفتهاند: تنها در اين جنگ بود كه پيغمبر اسلام شخصا به ميدان رفت و به دشمنحمله برد. (5)
و بعيد نيست اين حمله وقتى كه انصار به ميدان جنگ بازگشتند انجام شده و رسول خدا(ص)رهبرى حمله را به دست گرفته و پيشاپيش آنها حمله مىافكند و رجز مىخواند و آنها نيز به دنبال آن حضرت حمله مىكردهاند.
افرادى كه با رسول خدا(ص)ماندند
مورخين مانند يعقوبى و ديگران نوشتهاند: در آن گير و دار تنها ده نفر بودند كه با پيغمبر ماندند و فرار نكردند و اين ده نفر عبارت بودند از على(ع)، عباس بن عبد المطلب، ابو سفيان بن حارث بن عبد المطلب، فضل بن حارث، ربيعة بن حارث، عبد الله بن زبير، عتبة و معتب فرزندان ابو لهب، فضل بن عباس، ايمن بن ام ايمن و در اين ميان على(ع)از همه بيشتر دلاورى و تلاش داشت و دشمن را از جلوى پيغمبر دور مىنمود، گاهى خود را به عقب دشمن مىزد و گاهى به سوى پيغمبر باز مىگشت تا از حال آن حضرت و سلامتى او مطمئن گردد، و در اين گير و دار چهل تن از دشمنان را به خاك هلاك افكند و همه را از وسط دو نيم كرد.
ابن هشام در كتاب سيره از جابر بن عبد الله روايت كرده كه گفت: در ميان لشكر هوازن مرد شجاع و تنومندى بود كه بر شترى سرخ مو سوار بود و پرچم سياه رنگى در دست داشت و آن را بر سر نيزه بلندى كه داشت زده بود و آن پرچم را پيشاپيش هوازن مىكشيد و هر كس جلوى او مىرفتبا آن نيزه بر او حمله مىكرد و چون فرار مىكرد دوباره آن نيزه را بر سر دستبلند مىكرد تا هوازن به دنبال او بيايند.
اين مرد همچنان به كار خود مشغول بود كه ناگاه على بن ابيطالب با مردى از انصار به قصد كشتن او پيش رفتند و على(ع)از پشتسر بدو حمله كرد و شترش را پى كرد و آن مرد به زمين افتاد، سپس مرد انصارى با شمشير او را از پاى در آورد.
و در ارشاد مفيد نام اين مرد هوازنى را ابو جرول ذكر كرده و قتل او را به على(ع) بتنهايى نسبت مىدهد، چنانكه ابن اثير نيز قاتل او را على(ع)ذكر كرده است.
دو تن از زنان فداكار
در تواريخ و روايات نام دو زن نيز در لشكر اسلام ذكر شده كه در جنگ حنين بودند و با رسول خدا(ص)پايدارى كرده و منهزمين را ملامت و سرزنش مىكردند يكى نسيبه دختر كعب و ديگرى ام سليم دختر ملحان.
در تفسير قمى آمده كه نسيبه وقتى ديد مردم فرار مىكنند خاك به روى منهزمين مىپاشيد و مىگفت: به كجا فرار مىكنيد؟آيا از خدا و رسول او مىگريزيد؟و در اين وقت عمر را ديد كه مىگريزد، بدو گفت: واى بر تو اين چه كارى است كه مىكنى؟عمر گفت: اين امر خداست!
و در سيره ابن هشام آمده كه رسول خدا در آن وقت نظر كرد و چشمش به ام سليم دختر ملحان افتاد كه با شوهرش ابو طلحه به جنگ آمده بود و در همان حال فرزندش عبد الله بن ابى طلحه را حامله بود، رسول خدا(ص)ديد اين زن به وسيله بردى - و پارچه بلندى - كمر خود را بسته و براى آنكه شترش از دست او فرار نكند انگشتان خود را در سوراخ بينى شتر فرو برده و محكم آن شتر را نگاه داشته است و در دست ديگرش خنجرى است.
پيغمبر فرمود: ام سليم هستى؟
گفت: آرى اى رسول خدا پدر و مادرم به فدايت، امروز همان گونه كه دشمنان تو را بايد كشت اين مردمى را نيز كه تو را واگذارده و فرار كردند بايد كشت و من مىخواهم آنها را به قتل برسانم زيرا اينان نيز سزاوار كشته شدن هستند. پيغمبر فرمود: اى ام سليم خدا ما را كفايت مىكند.
ابو طلحه شوهرش پرسيد: اين خنجر چيست كه در دست دارى؟
ام سليم گفت: آن را به دست گرفتهام تا اگر مشركى به من نزديك شد شكمش را با آن پاره كنم.
كمك الهى و مراجعت منهزمين
قرآن كريم در سوره مباركه توبه وقتى اشاره به داستان جنگ حنين مىكند و سختى كار و فرار مسلمانان را بيان مىدارد به دنبال آن فرمايد:
«ثم انزل الله سكينته على رسوله و على المؤمنين و انزل جنودا لم تروها و عذب الذين كفروا و ذلك جزاء الكافرين؟»
[سپس خداى تعالى آرامش خود را بر پيغمبر و مؤمنان نازل فرمود، و لشكريانى كه شما نمىديديد فرو فرستاد و كافران را معذب ساخت و جزاى كافران اين چنين است. ]
بارى نصرت الهى فرود آمد و صداى بلند و پى در پى و رساى عباس بن عبد المطلب به گوش فراريان رسيد و انصار را به خود آورد كه پس از آن همه فداكاريها كه در راه اسلام داشتند اين چه فرار ننگينى است كه در اين معركه مىكنند و از اين رو به سوى دره حنين بازگشته غلاف شمشيرها را شكستند و صداها را به«لبيك، لبيك»بلند كردند و با شمشيرهاى برهنه از هر سو به دشمن حملهور شدند، صحنه جنگ كه داشتبه سود دشمن پايان مىيافت تدريجا عوض شد و مسلمانانى كه غالبا از انصار مدينه بودند و به ميدان جنگ باز مىگشتند به جبران فرارى كه كرده بودند بسختى در برابر دشمن پايدارى كرده و صفوف آنها را به هم ريختند و جنگ سختى از نو در گرفت.
رسول خدا(ص)به عباس فرمود: اينها كياناند؟عرض كرد: انصار هستند، پيغمبر فرمود: «اكنون تنور جنگ گرم شد»!
هوا ديگر روشن شده بود و معركه جنگ بخوبى ديده مىشد و برق شمشيرها به چشم مىخورد و صداى چكاچك ابزار جنگى و سپرها به گوش مىرسيد، قبايل هوازن كه به اين زودى حاضر نبودند پيروزى به دست آورده را از دستبدهند سخت مقاومت مىكردند، از آن سو از طرف پيغمبر اسلام اعلام شد«هر كس كافرى را بكشد جامه و اسلحهاش از آن اوست»و اين خبر براى مقاومت تازه مسلمانان مكه كه اكثرا به فكر غنيمتبه جنگ حنين آمده بودند مؤثر بود و آنها را به صورت نيروى امدادى از پشت جبهه جنگ باز گرداند، ديگر نيروى دشمن ضعيف شده بود و با دادن تلفاتسنگين تاب مقاومت نياورده رو به فرار گذارد و هر چه اموال و احشام و زن و فرزند داشتند همه را به جاى نهادند و به سه دسته تقسيم شده و هر دسته از آنها به سويى گريختند.
تنها از يكى از قبايل ثقيف به نام«بنى مالك»هفتاد نفر كشته شد و از قبيلههاى ديگر نيز گروهى به قتل رسيده و در آن ميان دريد بن صمه نيز به دستيكى از جوانان مسلمان به نام ربيعة بن رفيع سلمى به قتل رسيد.
غنايم جنگ و كشتگان
در اين جنگ بزرگترين غنيمتبه دست مسلمانان آمد، زيرا همان طور كه گفته شد مالك بن عوف دستور داده بود لشكريان هر چه دارند همراه خود بردارند كه به خاطر آنها بهتر پايدارى و مقاومت كنند از اين رو مورخين مىنويسند در اين جنگ 6000 اسير، 24000 شتر، 40000 گوسفند و 4000 وقيه نقره(كه هر وقيه 213 گرم است)نصيب مسلمانان گرديد و چون رسول خدا(ص)براى تعقيب دشمن عازم طائف بود دستور داد موقتا تمامى غنايم را در«جعرانة» (6) بگذارند و اسيران را نيز در خانهاى نگهدارى كنند و چند نفر را نيز براى حفاظت و نگهبانى آنها گماشت تا در مراجعت آنها را تقسيم كند.
اما كشتگان چنانكه از برخى تواريخ بر مىآيد از دو طرف بسيار بوده، اما از هوازن و ثقيف تنها از يك قبيله هفتاد نفر به قتل رسيدند - چنانكه در بالا نيز ذكر شد - و از مسلمانان نيز همان طور كه از برخى تواريخ نقل شده جمع زيادى به شهادت رسيدند (7) ، اما ابن هشام و يعقوبى و طبرى نام شهداى مسلمانان را چهار تن ذكر كرده بدين شرح:
ايمن بن ام ايمن - از بنى هاشم - يزيد بن زمعة بن اسود - از اهل مكه - ، سراقة بنحارث - از انصار مدينه - و ابو عامر اشعرى.
تعقيب از دشمن
همين كه قبيلههاى هوازن و ثقيف با دادن تلفات سنگين و به جاى گذاردن غنايم بسيار فرار كردند، رسول خدا(ص)دستور داد آنها را تعقيب كنند و تا شكست كامل به دنبال آنها بروند، ابو عامر اشعرى با برادرش ابو موسى اشعرى به دنبال گروههايى از دشمن كه خود را به«اوطاس»رسانده بود رفتند و در آنجا جنگ سختى ميان ايشان و فراريان درگرفت كه ابو عامر فرمانده لشكر اسلام در اثر اصابت تيرى به قتل رسيد و برادرش ابو موسى به جاى او پرچم جنگ را گرفت و جنگيد تا وقتى كه دشمن را بسختى شكست داد و تار و مار كرده آن گاه به نزد رسول خدا(ص)بازگشت.
مالك بن عوف نيز با گروه بسيارى به سوى طائف فرار كرد و چون ديد سپاهيان اسلام او را تعقيب مىكنند يكى دو جا نيز مقاومت كرد و چون ديد تاب مقاومت در آنها نيستخود را به طائف رسانده و بر قبايل ثقيف در قلعههاى محكمى كه در طائف بود وارد شدند و چون مىدانستند مسلمانان به سراغ آنها خواهند رفتبه استحكام قلعههاى مزبور پرداختند.
پىنوشتها:
1. حنين - بر وزن حسين - نام وادى است در نزديكى طائف.
2. بنى سعد همان قبيلهاى بود كه رسول خدا(ص)سنين كودكى خود را در ميان آنها گذرانده و حليمه سعديه حدود پنجسال افتخار دايگى آن حضرت را در آن قبيله به عهده گرفته بود به شرحى كه در بخش دوم اين كتاب گذشت.
3. اوطاس، نام جايى است در سه منزلى مكه.
4. از داستانهاى جالبى كه ابن هشام در سيره از يكى از تازه مسلمانان مكه به نام حارث بن مالك نقل كرده آن است كه گويد: چون از مكه به سوى حنين حركت كرديم به درختسدر بزرگى برخورديم و چون كفار قريش درخت مقدسى به نام«ذات انواط»داشتند كه هر ساله روزى به نزد آن مىآمدند و اسلحه بر آن مىدوختند و براى آن قربانى مىكردند، ما از عقب صدا زديم:
يا رسول الله همانطور كه مشركان«ذات انواط»دارند شما نيز براى ما«ذات انواطى»معين كن!
پيغمبر گفت: «الله اكبر»به حق آن خدايى كه جان محمد به دست اوست همان سخنى را كه قوم موسى«در وقتخروج از مصر»به موسى گفتند شما نيز به من گفتيد. آنها به موسى گفتند: «اى موسى براى ما خدايى قرار بده چنانكه اينان خدايانى دارند!موسى گفت: شما مردمى جهالت پيشه هستيد»و براستى كه اينها سنتهاى گذشتگان است و شما نيز به همان سنتها مىرويد.
5. ولى اين سخن با آنچه مورخين در داستان جنگ احد ذكر كردهاند سازگار نيست، و چنانكه قبلا ذكر شد گفتهاند: آن حضرت در جنگ احد و برخى جنگهاى ديگر نيز شخصا جنگ كرد به شرحى كه در جاى خود گذشت.
6. نام جايى استبين مكه و طائف و به مكه نزديكتر است تا به طائف.
7. در كتاب زندگى محمد(ص)دكتر هيكل نقل شده كه دو قبيله از قبايل مسلمان به قدرى از مردانشان كشته شده بود كه نابود شدند يا نزديك بود نابود شوند و روى قاعده نيز بعيد نيست اين قول صحيحتر باشد تا قول ابن هشام و ديگران.
نويسنده: رسولى محلاتى
چنانكه گفته شد پيغمبر اسلام پس از فتح مكه پانزده روز در مكه ماند و در اين مدت به نشر تعاليم اسلام و محو آثار شرك و بت پرستى كه قرنها بر آن سرزمين حكومت كرده و پايگاه توحيد را به صورت مركز شرك در آورده بود همت گماشت و در ضمن با خويشان خود نيز تجديد عهدى كرده و در سايه اسلام همه كدورتها و اختلافات برطرف گرديد و محيط انس و الفتى در كنار بناى با عظمت كعبه براى همه افرادى كه در مكه بودند و يا از مدينه به همراه رسول خدا(ص)آمده بودند، فراهم شده بود.
اما نيروى اهريمنى شيطان كه حاضر نبود به اين آسانى در برابر نيروى توحيد و اسلام تسليم گردد اين بار فكر خود را به سوى قبايل اطراف مكه متوجه كرد و آنجا را دامنه فعاليتخويش قرار داد و گروهى از بت پرستان و سركردگان آن حدود را كه هنوز مسلمان نشده و محمد(ص)را به عنوان يك كشور گشايى كه مىخواهد همه قبايل را تحت تسلط خويش در آورد و بر آنها حكومت كند مىشناختند تحريك كرد تا جبهه واحدى بر ضد پيغمبر اسلام تشكيل دهند و پيش از آنكه از طرف مسلمانان مورد حمله قرار گيرند آنها براى جنگ و حمله آماده شوند.
در ميان سران قبايل مزبور مالك بن عوف نصرى بيش از ديگران جنب و جوش داشت و براى گرد آوردن قبايل فعاليت مىكرد و با اينكه حدود سى سال بيشتر از عمر او نمىگذشتبه خاطر شجاعت و سلحشورى كه داشت مورد احترام قبايل پرجمعيت آن اطراف بود و از وى حرف شنوايى داشتند. وى تا جايى كه توانست قبيلههاى ساكن كوههاى جنوبى مكه را كه از هوازن بودند مانند بنى سعد (2) ، بنى جشم، بنى هلال و همچنين قبيله ثقيف را كه در طائف سكونت داشتند با خود همراه كرده و به نقل برخى از مورخان نزديك به سى هزار نفر از آنها را در جايى به نام«اوطاس» (3) براى جنگ بامسلمانان و زدن يك ضربه كارى به لشكر اسلام جمع كرد و خود او نيز فرماندهى آنها را به عهده گرفت و تحت فرمان او به سوى حنين حركت كردند.
مالك دستور داده هر كس مىخواهد در اين جنگ شركت كند بايد زن و فرزند و اموال خود را نيز همراه بياورد و منظورش اين بود كه مردان در هنگامه جنگ بهتر پايدارى كنند و به خاطر مال و زن و فرزند هم كه شده تا سر حد مرگ مقاومت داشته باشند.
در ميان لشكريان مزبور پيرمردى سالخورده و با تجربه در فنون جنگى وجود داشت كه نامش دريد بن صمة بود و از قبيله بنى جشم محسوب مىشد و با اينكه كارى از او ساخته نبود و كهولت و پيرى مانع از آن بود كه بتواند جنگ كند و بخصوص كه بنا بر نقل جمعى از مورخين نابينا نيز شده بود، اما قبيلههاى هوازن معمولا او را در جنگها همراه مىبردند تا از تجربيات و اطلاعات جنگى او استفاده كنند.
دريد بن صمه وقتى صداى زن و بچه و چهارپايان به گوشش خورد و دانست كه به دستور مالك آنها را همراه آوردهاند، او را خواست و به وى پرخاش كرده گفت: تو را به جنگ چه كار؟تو گوسفند چرانى بيش نيستى؟آخر اين چه كارى است كردهاى؟مگر از لشكر فرارى چيزى مىتواند جلوگيرى كند؟اگر جنگ به پيروزى تو انجام شود كه همان مردان جنگى و شمشير و نيزهشان به كار تو خورده و مورد استفاده قرار گرفته و اگر به شكست تو منجر گردد آن وقت است كه همه چيز را از دست داده و تمام دارايى و ما يملك خود را تسليم دشمن كردهاى و با اسارت زن و فرزند رسوا خواهى شد؟مصلحت در آن است كه زن و فرزند و اموال را بازگردانى و همان مردان جنگى را با خود ببرى!
مالك بن عوف كه به فكر خود مغرور بود حاضر نشد سخن دريد را بشنود و چون دريد سخن خود را تكرار كرد و يكى دو تذكر ديگر نيز به او داد مالك بن عوف با بىاعتنايى و تمسخر بدو گفت: تو پير و فرتوت شدهاى و افكارت نيز فرسوده شده و به كار ما نمىخورد، و چون پافشارى دريد بن صمه را ديد رو به لشكريان كرد و گفت:
اى گروه هوازن يا از من اطاعت و پيروى كنيد و يا هم اكنون نوك شمشير را بر سينهام مىگذارم و آن قدر فشار مىدهم تا از پشتسرم بيرون آيد و بدين ترتيب بهزندگى خود خاتمه مىدهم!
قبايل هوازن كه چنان ديدند گفتند: مطمئن باش ما فرمانبردار تو هستيم، و دريد كه چنان ديد آه سردى از دل كشيد و گفت: باشد تا اين روز را كه نديدهايم از نزديك ببينيم و سپس يك رباعى گفت كه حكايت از افسردگى و پشيمانى او در حضور اين معركه مىكرد.
تجهيز سپاه اسلام
خبر اجتماع هوازن در«اوطاس»به سمع پيغمبر اسلام رسيد و براى درهم كوبيدن آخرين سنگر مشركان و دفع باقيمانده پيروان شيطان، آماده تجهيز سپاه و حركتبه سوى حنين گرديد. از نظر نفرات و تعداد سربازان جنگى نگرانى در كار نبود ولى احتياج به مقدارى زره و لوازم جنگى داشتند، در اين خلال رسول خدا(ص)مطلع شد كه صفوان بن اميه مقدارى زره و اسلحه جنگى در خانه دارد كه در برخوردها و جنگهايى كه قريش با قبايل ديگر داشتهاند آنها را در اختيار قريش قرار مىداده، از اين رو به سراغ او فرستاد و به عنوان عاريه مضمونه از او خواست تا آنها را در اختيار لشكر اسلام قرار دهد به اين معنى كه اگر چيزى از آنها از بين رفت عوض آن را بدهد و بدون كم و زياد به او بازگرداند.
صفوان قبول كرد و يك صد زره و مقدارى لوازم جنگى ديگر در اختيار آن حضرت گذارد و روز بعد لشكر اسلام با دوازده هزار مرد جنگى - كه ده هزار نفرشان از مدينه به همراه پيغمبر آمده بودند و دو هزار نفر نيز از مردم تازه مسلمان مكه تحت فرماندهى ابو سفيان - به سوى وادى حنين حركت كرد.
هنگامى كه چشم ابو بكر در خارج شهر به سپاه مجهز اسلام افتاد از كثرت سپاهيان دچار غرور شده گفت: ما ديگر مغلوب نخواهيم شد و اين غرور به برخى افراد ديگر نيز سرايت كرد و همگى از پيروزى و شكست دشمن سخن مىگفتند. ولى همين غرور بيجا در همان آغاز جنگ و حمله ناگهانى دشمن موجب هزيمت آنان شد و اين ايمان به خدا و پيغمبر اسلام بود كه آنان را دوباره گرد يكديگر جمع كرد و جلو شكستقطعى و پاشيدگى لشكر را گرفت.
لشكر اسلام همچنان تا نزديك وادى حنين پيش رفت (4) و شب را به دستور پيغمبر اسلام در همانجا توقف كردند تا چون صبح شود به وادى حنين در آيند.
مالك بن عوف پيش از آنكه لشكر اسلام بدان حدود برسد با لشكريانش به وادى حنين وارد شده بود و به لشكريان خود دستور داده بود زنان و كودكان و چهارپايان و احشام را پشتسر خود قرار دهند و غلاف شمشيرها را بشكنند. سپس در اطراف دره در شتسنگها و شيارها و گوديهاى سر راه و دامنه كوه و سايه درختها كمين كنند تا وقتى لشكر اسلام از دره سرازير شد ناگهان يكپارچه بر آنها حمله كنند و آنها را منهزم سازند.
پس از اداى نماز صبح هنوز هوا تاريك بود كه سربازان اسلام به سوى دره حنين سرازير شدند. و پيشاپيش لشكر، خالد بن وليد با بنى سليم حركت مىكرد و به دنبال او گروههاى ديگر هر دسته به دنبال پرچم مخصوص به خود پيش مىرفت كه ناگهان مورد حمله سرسختانه هوازن كه با نقشه قبلى كاملا خود را آماده چنين حملهاى كرده بودند قرار گرفتند و از اطراف دره تيرها به صورت رگبار بر آنها باريدن گرفت و در پناه تيرها نيز هزاران سرباز از جان گذشته با شمشيرهاى برهنه، آنها را محاصره كردند.
اين حمله چنان سخت و غافلگيرانه بود كه مسلمانان تا خواستند به خود آيند و ستبه اسلحه و سپر و نيزه ببرند عدهاى از آنها كشته شدند و راهى جز فرار و زيمتبراى خود نديدند. پيغمبر اسلام كه در عقب سپاه بر استر سفيدى سوار بود و لباس جنگ بر تن داشت ناگهان ديد سپاه اسلام گروه گروه بسرعت فرار مىكنند و اين سپاه منظم دوازده هزار نفرى كه چون رودخانهاى به پيش مىرفت ناگهان در هم ريخت و هر قسمت آن به سويى رهسپار گشته و گريزان است.
رسول خدا(ص)كه چنان ديد بسرعتخود را به سمت راست دره حنين رسانيد و فرياد زد: مردم به كجا مىرويد؟منم رسول خدا، منم محمد بن عبد الله به نزد من آييد!
ولى هيچ كس متوجه سخن آن حضرت نشده و همگى مىگريختند و در اين وقتبود كه كينهها ظاهر گرديد و نفاقهاى درونى افراد آشكار شد و منافقان از اين منظره به وجد و شوق آمده بودند تا آنجا كه ابو سفيان از روى تمسخر به رفيق خود شيبة بن عثمان گفت: اينها تا لب دريا فرار خواهند كرد و ديگر باز نمىگردند.
و كلدة بن حنبل - يكى ديگر از همان افراد منافق - گفت: امروز سحر باطل شد!
شيبة بن عثمان بن ابى طلحه - كه پدرش در جنگ احد كشته شده بود - در آن لحظه تصميم گرفت پيغمبر اسلام را بكشد و انتقام خون پدر را از آن حضرت بگيرد و به همين قصد نزديك رفت و چرخى هم اطراف رسول خدا(ص)زد ولى چنانكه بعدها خودش مىگويد: حائلى ميان من و آن حضرت پيدا شد كه ديدم نمىتوانم اين كار را بكنم.
در اين لحظه تاريخى، پيغمبر اسلام مىديد زحمات بيست و يك سالهاش در راه تبليغ اسلام و پيروزيهاى بزرگى كه در اين راه نصيبش شده همگى به مخاطره افتاده و چيزى نمانده است كه در اين هواى نيمه روشن در دره مخوف حنين دفن شود، سپاه از هم گسيخته و فرارى اسلام نيز به فرياد او توجهى نمىكنند، دشمن نيز با پيروزى چشمگيرى كه در آغاز حمله خود به دست آورد وادى حنين را جولانگاه خويش قرار داده و همچنان پيش مىآيد، بايد اقدامى فورى جلوى اين شكست و هزيمت را بگيرد، از يك سو دستبه دعا برداشت و به درگاه ياور حقيقى و پشتيبان واقعى خود كه همه جا از ورطههاى سخت او را نجات داده بود معروض داشت:
«اللهم لك الحمد و اليك المشتكى و انت المستعان»
[خدايا تو را سپاس و شكوه حال خود را به درگاه تو مىآورم و تويى تكيه گاه!]و به دنبال آن گفت:
«اللهم ان تهلك هذه العصابة لم تعبد و ان شئت ان لا تعبد لا تعبد»!
[خدايا اگر اين جماعت نابود گردد كسى تو را پرستش نخواهد كرد و اگر هم براستى مشيت و ارادهات بدان تعلق گرفته باشد كه كسى تو را پرستش نكند پرستش نخواهى شد!(و بسته به مشيت و اراده توست). ]
و سپس به ابو سفيان - فرزند حارث بن عبد المطلب - كه در كنار او قرار داشت فرمود: مشتى خاك به من بده آن خاك را به روى دشمن پاشيد و فرمود: روهايتان شتباد!
آن گاه از آنجا كه دعا جاى عمل را نمىگيرد و لازم بود دستبه كارى زند تا جلوى فرار و از هم پاشيدگى لشكر را بگيرد، در اينجا از عباس بن عبد المطلب نقل شده كه گويد: نخست رسول خدا به من كه صداى رسا و بلندى داشتم فرمود: فراريان را به اين گونه صدا بزن:
«يا معشر الانصار و يا اصحاب سورة البقرة، و يا اصحاب بيعة الشجرة، الى اين تفرون؟اذكروا العهد الذى عاهدتم عليه رسول الله»!
[اى گروه انصار و اى ياران سوره بقره و اى كسانى كه در بيعتشجره پيمان بستيد، به كجا مىگريزيد؟پيمانى را كه با رسول خدا بستهايد به ياد آريد!]و من با بلندترين صدايى كه داشتم مردم را صدا مىزدم و خود رسول خدا نيز چنان بىتاب شهادت و جنگ بود كه استر خود را به سوى ميدان جنگ ركاب زد و مىخواستخود را به قلب دشمن بزند ولى ابو سفيان فرزند حارث بن عبد المطلب به جلوى استر پريد و دهانه آن را محكم نگه داشت و نگذاشتبه جلو برود.
و در برخى از تواريخ است كه سرانجام پيغمبر اسلام تاب نياورد و يك تنه به دشمن حمله كرد و اين رجز را نيز مىخواند:
انا النبى لا كذب
انا ابن عبد المطلب
و گفتهاند: تنها در اين جنگ بود كه پيغمبر اسلام شخصا به ميدان رفت و به دشمنحمله برد. (5)
و بعيد نيست اين حمله وقتى كه انصار به ميدان جنگ بازگشتند انجام شده و رسول خدا(ص)رهبرى حمله را به دست گرفته و پيشاپيش آنها حمله مىافكند و رجز مىخواند و آنها نيز به دنبال آن حضرت حمله مىكردهاند.
افرادى كه با رسول خدا(ص)ماندند
مورخين مانند يعقوبى و ديگران نوشتهاند: در آن گير و دار تنها ده نفر بودند كه با پيغمبر ماندند و فرار نكردند و اين ده نفر عبارت بودند از على(ع)، عباس بن عبد المطلب، ابو سفيان بن حارث بن عبد المطلب، فضل بن حارث، ربيعة بن حارث، عبد الله بن زبير، عتبة و معتب فرزندان ابو لهب، فضل بن عباس، ايمن بن ام ايمن و در اين ميان على(ع)از همه بيشتر دلاورى و تلاش داشت و دشمن را از جلوى پيغمبر دور مىنمود، گاهى خود را به عقب دشمن مىزد و گاهى به سوى پيغمبر باز مىگشت تا از حال آن حضرت و سلامتى او مطمئن گردد، و در اين گير و دار چهل تن از دشمنان را به خاك هلاك افكند و همه را از وسط دو نيم كرد.
ابن هشام در كتاب سيره از جابر بن عبد الله روايت كرده كه گفت: در ميان لشكر هوازن مرد شجاع و تنومندى بود كه بر شترى سرخ مو سوار بود و پرچم سياه رنگى در دست داشت و آن را بر سر نيزه بلندى كه داشت زده بود و آن پرچم را پيشاپيش هوازن مىكشيد و هر كس جلوى او مىرفتبا آن نيزه بر او حمله مىكرد و چون فرار مىكرد دوباره آن نيزه را بر سر دستبلند مىكرد تا هوازن به دنبال او بيايند.
اين مرد همچنان به كار خود مشغول بود كه ناگاه على بن ابيطالب با مردى از انصار به قصد كشتن او پيش رفتند و على(ع)از پشتسر بدو حمله كرد و شترش را پى كرد و آن مرد به زمين افتاد، سپس مرد انصارى با شمشير او را از پاى در آورد.
و در ارشاد مفيد نام اين مرد هوازنى را ابو جرول ذكر كرده و قتل او را به على(ع) بتنهايى نسبت مىدهد، چنانكه ابن اثير نيز قاتل او را على(ع)ذكر كرده است.
دو تن از زنان فداكار
در تواريخ و روايات نام دو زن نيز در لشكر اسلام ذكر شده كه در جنگ حنين بودند و با رسول خدا(ص)پايدارى كرده و منهزمين را ملامت و سرزنش مىكردند يكى نسيبه دختر كعب و ديگرى ام سليم دختر ملحان.
در تفسير قمى آمده كه نسيبه وقتى ديد مردم فرار مىكنند خاك به روى منهزمين مىپاشيد و مىگفت: به كجا فرار مىكنيد؟آيا از خدا و رسول او مىگريزيد؟و در اين وقت عمر را ديد كه مىگريزد، بدو گفت: واى بر تو اين چه كارى است كه مىكنى؟عمر گفت: اين امر خداست!
و در سيره ابن هشام آمده كه رسول خدا در آن وقت نظر كرد و چشمش به ام سليم دختر ملحان افتاد كه با شوهرش ابو طلحه به جنگ آمده بود و در همان حال فرزندش عبد الله بن ابى طلحه را حامله بود، رسول خدا(ص)ديد اين زن به وسيله بردى - و پارچه بلندى - كمر خود را بسته و براى آنكه شترش از دست او فرار نكند انگشتان خود را در سوراخ بينى شتر فرو برده و محكم آن شتر را نگاه داشته است و در دست ديگرش خنجرى است.
پيغمبر فرمود: ام سليم هستى؟
گفت: آرى اى رسول خدا پدر و مادرم به فدايت، امروز همان گونه كه دشمنان تو را بايد كشت اين مردمى را نيز كه تو را واگذارده و فرار كردند بايد كشت و من مىخواهم آنها را به قتل برسانم زيرا اينان نيز سزاوار كشته شدن هستند. پيغمبر فرمود: اى ام سليم خدا ما را كفايت مىكند.
ابو طلحه شوهرش پرسيد: اين خنجر چيست كه در دست دارى؟
ام سليم گفت: آن را به دست گرفتهام تا اگر مشركى به من نزديك شد شكمش را با آن پاره كنم.
كمك الهى و مراجعت منهزمين
قرآن كريم در سوره مباركه توبه وقتى اشاره به داستان جنگ حنين مىكند و سختى كار و فرار مسلمانان را بيان مىدارد به دنبال آن فرمايد:
«ثم انزل الله سكينته على رسوله و على المؤمنين و انزل جنودا لم تروها و عذب الذين كفروا و ذلك جزاء الكافرين؟»
[سپس خداى تعالى آرامش خود را بر پيغمبر و مؤمنان نازل فرمود، و لشكريانى كه شما نمىديديد فرو فرستاد و كافران را معذب ساخت و جزاى كافران اين چنين است. ]
بارى نصرت الهى فرود آمد و صداى بلند و پى در پى و رساى عباس بن عبد المطلب به گوش فراريان رسيد و انصار را به خود آورد كه پس از آن همه فداكاريها كه در راه اسلام داشتند اين چه فرار ننگينى است كه در اين معركه مىكنند و از اين رو به سوى دره حنين بازگشته غلاف شمشيرها را شكستند و صداها را به«لبيك، لبيك»بلند كردند و با شمشيرهاى برهنه از هر سو به دشمن حملهور شدند، صحنه جنگ كه داشتبه سود دشمن پايان مىيافت تدريجا عوض شد و مسلمانانى كه غالبا از انصار مدينه بودند و به ميدان جنگ باز مىگشتند به جبران فرارى كه كرده بودند بسختى در برابر دشمن پايدارى كرده و صفوف آنها را به هم ريختند و جنگ سختى از نو در گرفت.
رسول خدا(ص)به عباس فرمود: اينها كياناند؟عرض كرد: انصار هستند، پيغمبر فرمود: «اكنون تنور جنگ گرم شد»!
هوا ديگر روشن شده بود و معركه جنگ بخوبى ديده مىشد و برق شمشيرها به چشم مىخورد و صداى چكاچك ابزار جنگى و سپرها به گوش مىرسيد، قبايل هوازن كه به اين زودى حاضر نبودند پيروزى به دست آورده را از دستبدهند سخت مقاومت مىكردند، از آن سو از طرف پيغمبر اسلام اعلام شد«هر كس كافرى را بكشد جامه و اسلحهاش از آن اوست»و اين خبر براى مقاومت تازه مسلمانان مكه كه اكثرا به فكر غنيمتبه جنگ حنين آمده بودند مؤثر بود و آنها را به صورت نيروى امدادى از پشت جبهه جنگ باز گرداند، ديگر نيروى دشمن ضعيف شده بود و با دادن تلفاتسنگين تاب مقاومت نياورده رو به فرار گذارد و هر چه اموال و احشام و زن و فرزند داشتند همه را به جاى نهادند و به سه دسته تقسيم شده و هر دسته از آنها به سويى گريختند.
تنها از يكى از قبايل ثقيف به نام«بنى مالك»هفتاد نفر كشته شد و از قبيلههاى ديگر نيز گروهى به قتل رسيده و در آن ميان دريد بن صمه نيز به دستيكى از جوانان مسلمان به نام ربيعة بن رفيع سلمى به قتل رسيد.
غنايم جنگ و كشتگان
در اين جنگ بزرگترين غنيمتبه دست مسلمانان آمد، زيرا همان طور كه گفته شد مالك بن عوف دستور داده بود لشكريان هر چه دارند همراه خود بردارند كه به خاطر آنها بهتر پايدارى و مقاومت كنند از اين رو مورخين مىنويسند در اين جنگ 6000 اسير، 24000 شتر، 40000 گوسفند و 4000 وقيه نقره(كه هر وقيه 213 گرم است)نصيب مسلمانان گرديد و چون رسول خدا(ص)براى تعقيب دشمن عازم طائف بود دستور داد موقتا تمامى غنايم را در«جعرانة» (6) بگذارند و اسيران را نيز در خانهاى نگهدارى كنند و چند نفر را نيز براى حفاظت و نگهبانى آنها گماشت تا در مراجعت آنها را تقسيم كند.
اما كشتگان چنانكه از برخى تواريخ بر مىآيد از دو طرف بسيار بوده، اما از هوازن و ثقيف تنها از يك قبيله هفتاد نفر به قتل رسيدند - چنانكه در بالا نيز ذكر شد - و از مسلمانان نيز همان طور كه از برخى تواريخ نقل شده جمع زيادى به شهادت رسيدند (7) ، اما ابن هشام و يعقوبى و طبرى نام شهداى مسلمانان را چهار تن ذكر كرده بدين شرح:
ايمن بن ام ايمن - از بنى هاشم - يزيد بن زمعة بن اسود - از اهل مكه - ، سراقة بنحارث - از انصار مدينه - و ابو عامر اشعرى.
تعقيب از دشمن
همين كه قبيلههاى هوازن و ثقيف با دادن تلفات سنگين و به جاى گذاردن غنايم بسيار فرار كردند، رسول خدا(ص)دستور داد آنها را تعقيب كنند و تا شكست كامل به دنبال آنها بروند، ابو عامر اشعرى با برادرش ابو موسى اشعرى به دنبال گروههايى از دشمن كه خود را به«اوطاس»رسانده بود رفتند و در آنجا جنگ سختى ميان ايشان و فراريان درگرفت كه ابو عامر فرمانده لشكر اسلام در اثر اصابت تيرى به قتل رسيد و برادرش ابو موسى به جاى او پرچم جنگ را گرفت و جنگيد تا وقتى كه دشمن را بسختى شكست داد و تار و مار كرده آن گاه به نزد رسول خدا(ص)بازگشت.
مالك بن عوف نيز با گروه بسيارى به سوى طائف فرار كرد و چون ديد سپاهيان اسلام او را تعقيب مىكنند يكى دو جا نيز مقاومت كرد و چون ديد تاب مقاومت در آنها نيستخود را به طائف رسانده و بر قبايل ثقيف در قلعههاى محكمى كه در طائف بود وارد شدند و چون مىدانستند مسلمانان به سراغ آنها خواهند رفتبه استحكام قلعههاى مزبور پرداختند.
پىنوشتها:
1. حنين - بر وزن حسين - نام وادى است در نزديكى طائف.
2. بنى سعد همان قبيلهاى بود كه رسول خدا(ص)سنين كودكى خود را در ميان آنها گذرانده و حليمه سعديه حدود پنجسال افتخار دايگى آن حضرت را در آن قبيله به عهده گرفته بود به شرحى كه در بخش دوم اين كتاب گذشت.
3. اوطاس، نام جايى است در سه منزلى مكه.
4. از داستانهاى جالبى كه ابن هشام در سيره از يكى از تازه مسلمانان مكه به نام حارث بن مالك نقل كرده آن است كه گويد: چون از مكه به سوى حنين حركت كرديم به درختسدر بزرگى برخورديم و چون كفار قريش درخت مقدسى به نام«ذات انواط»داشتند كه هر ساله روزى به نزد آن مىآمدند و اسلحه بر آن مىدوختند و براى آن قربانى مىكردند، ما از عقب صدا زديم:
يا رسول الله همانطور كه مشركان«ذات انواط»دارند شما نيز براى ما«ذات انواطى»معين كن!
پيغمبر گفت: «الله اكبر»به حق آن خدايى كه جان محمد به دست اوست همان سخنى را كه قوم موسى«در وقتخروج از مصر»به موسى گفتند شما نيز به من گفتيد. آنها به موسى گفتند: «اى موسى براى ما خدايى قرار بده چنانكه اينان خدايانى دارند!موسى گفت: شما مردمى جهالت پيشه هستيد»و براستى كه اينها سنتهاى گذشتگان است و شما نيز به همان سنتها مىرويد.
5. ولى اين سخن با آنچه مورخين در داستان جنگ احد ذكر كردهاند سازگار نيست، و چنانكه قبلا ذكر شد گفتهاند: آن حضرت در جنگ احد و برخى جنگهاى ديگر نيز شخصا جنگ كرد به شرحى كه در جاى خود گذشت.
6. نام جايى استبين مكه و طائف و به مكه نزديكتر است تا به طائف.
7. در كتاب زندگى محمد(ص)دكتر هيكل نقل شده كه دو قبيله از قبايل مسلمان به قدرى از مردانشان كشته شده بود كه نابود شدند يا نزديك بود نابود شوند و روى قاعده نيز بعيد نيست اين قول صحيحتر باشد تا قول ابن هشام و ديگران. كتاب: زندگانى حضرت محمد(ص) ص 565
نويسنده: رسولى محلاتى
چنانكه گفته شد پيغمبر اسلام پس از فتح مكه پانزده روز در مكه ماند و در اين مدت به نشر تعاليم اسلام و محو آثار شرك و بت پرستى كه قرنها بر آن سرزمين حكومت كرده و پايگاه توحيد را به صورت مركز شرك در آورده بود همت گماشت و در ضمن با خويشان خود نيز تجديد عهدى كرده و در سايه اسلام همه كدورتها و اختلافات برطرف گرديد و محيط انس و الفتى در كنار بناى با عظمت كعبه براى همه افرادى كه در مكه بودند و يا از مدينه به همراه رسول خدا(ص)آمده بودند، فراهم شده بود.
اما نيروى اهريمنى شيطان كه حاضر نبود به اين آسانى در برابر نيروى توحيد و اسلام تسليم گردد اين بار فكر خود را به سوى قبايل اطراف مكه متوجه كرد و آنجا را دامنه فعاليتخويش قرار داد و گروهى از بت پرستان و سركردگان آن حدود را كه هنوز مسلمان نشده و محمد(ص)را به عنوان يك كشور گشايى كه مىخواهد همه قبايل را تحت تسلط خويش در آورد و بر آنها حكومت كند مىشناختند تحريك كرد تا جبهه واحدى بر ضد پيغمبر اسلام تشكيل دهند و پيش از آنكه از طرف مسلمانان مورد حمله قرار گيرند آنها براى جنگ و حمله آماده شوند.
در ميان سران قبايل مزبور مالك بن عوف نصرى بيش از ديگران جنب و جوش داشت و براى گرد آوردن قبايل فعاليت مىكرد و با اينكه حدود سى سال بيشتر از عمر او نمىگذشتبه خاطر شجاعت و سلحشورى كه داشت مورد احترام قبايل پرجمعيت آن اطراف بود و از وى حرف شنوايى داشتند. وى تا جايى كه توانست قبيلههاى ساكن كوههاى جنوبى مكه را كه از هوازن بودند مانند بنى سعد (2) ، بنى جشم، بنى هلال و همچنين قبيله ثقيف را كه در طائف سكونت داشتند با خود همراه كرده و به نقل برخى از مورخان نزديك به سى هزار نفر از آنها را در جايى به نام«اوطاس» (3) براى جنگ بامسلمانان و زدن يك ضربه كارى به لشكر اسلام جمع كرد و خود او نيز فرماندهى آنها را به عهده گرفت و تحت فرمان او به سوى حنين حركت كردند.
مالك دستور داده هر كس مىخواهد در اين جنگ شركت كند بايد زن و فرزند و اموال خود را نيز همراه بياورد و منظورش اين بود كه مردان در هنگامه جنگ بهتر پايدارى كنند و به خاطر مال و زن و فرزند هم كه شده تا سر حد مرگ مقاومت داشته باشند.
در ميان لشكريان مزبور پيرمردى سالخورده و با تجربه در فنون جنگى وجود داشت كه نامش دريد بن صمة بود و از قبيله بنى جشم محسوب مىشد و با اينكه كارى از او ساخته نبود و كهولت و پيرى مانع از آن بود كه بتواند جنگ كند و بخصوص كه بنا بر نقل جمعى از مورخين نابينا نيز شده بود، اما قبيلههاى هوازن معمولا او را در جنگها همراه مىبردند تا از تجربيات و اطلاعات جنگى او استفاده كنند.
دريد بن صمه وقتى صداى زن و بچه و چهارپايان به گوشش خورد و دانست كه به دستور مالك آنها را همراه آوردهاند، او را خواست و به وى پرخاش كرده گفت: تو را به جنگ چه كار؟تو گوسفند چرانى بيش نيستى؟آخر اين چه كارى است كردهاى؟مگر از لشكر فرارى چيزى مىتواند جلوگيرى كند؟اگر جنگ به پيروزى تو انجام شود كه همان مردان جنگى و شمشير و نيزهشان به كار تو خورده و مورد استفاده قرار گرفته و اگر به شكست تو منجر گردد آن وقت است كه همه چيز را از دست داده و تمام دارايى و ما يملك خود را تسليم دشمن كردهاى و با اسارت زن و فرزند رسوا خواهى شد؟مصلحت در آن است كه زن و فرزند و اموال را بازگردانى و همان مردان جنگى را با خود ببرى!
مالك بن عوف كه به فكر خود مغرور بود حاضر نشد سخن دريد را بشنود و چون دريد سخن خود را تكرار كرد و يكى دو تذكر ديگر نيز به او داد مالك بن عوف با بىاعتنايى و تمسخر بدو گفت: تو پير و فرتوت شدهاى و افكارت نيز فرسوده شده و به كار ما نمىخورد، و چون پافشارى دريد بن صمه را ديد رو به لشكريان كرد و گفت:
اى گروه هوازن يا از من اطاعت و پيروى كنيد و يا هم اكنون نوك شمشير را بر سينهام مىگذارم و آن قدر فشار مىدهم تا از پشتسرم بيرون آيد و بدين ترتيب بهزندگى خود خاتمه مىدهم!
قبايل هوازن كه چنان ديدند گفتند: مطمئن باش ما فرمانبردار تو هستيم، و دريد كه چنان ديد آه سردى از دل كشيد و گفت: باشد تا اين روز را كه نديدهايم از نزديك ببينيم و سپس يك رباعى گفت كه حكايت از افسردگى و پشيمانى او در حضور اين معركه مىكرد.
تجهيز سپاه اسلام
خبر اجتماع هوازن در«اوطاس»به سمع پيغمبر اسلام رسيد و براى درهم كوبيدن آخرين سنگر مشركان و دفع باقيمانده پيروان شيطان، آماده تجهيز سپاه و حركتبه سوى حنين گرديد. از نظر نفرات و تعداد سربازان جنگى نگرانى در كار نبود ولى احتياج به مقدارى زره و لوازم جنگى داشتند، در اين خلال رسول خدا(ص)مطلع شد كه صفوان بن اميه مقدارى زره و اسلحه جنگى در خانه دارد كه در برخوردها و جنگهايى كه قريش با قبايل ديگر داشتهاند آنها را در اختيار قريش قرار مىداده، از اين رو به سراغ او فرستاد و به عنوان عاريه مضمونه از او خواست تا آنها را در اختيار لشكر اسلام قرار دهد به اين معنى كه اگر چيزى از آنها از بين رفت عوض آن را بدهد و بدون كم و زياد به او بازگرداند.
صفوان قبول كرد و يك صد زره و مقدارى لوازم جنگى ديگر در اختيار آن حضرت گذارد و روز بعد لشكر اسلام با دوازده هزار مرد جنگى - كه ده هزار نفرشان از مدينه به همراه پيغمبر آمده بودند و دو هزار نفر نيز از مردم تازه مسلمان مكه تحت فرماندهى ابو سفيان - به سوى وادى حنين حركت كرد.
هنگامى كه چشم ابو بكر در خارج شهر به سپاه مجهز اسلام افتاد از كثرت سپاهيان دچار غرور شده گفت: ما ديگر مغلوب نخواهيم شد و اين غرور به برخى افراد ديگر نيز سرايت كرد و همگى از پيروزى و شكست دشمن سخن مىگفتند. ولى همين غرور بيجا در همان آغاز جنگ و حمله ناگهانى دشمن موجب هزيمت آنان شد و اين ايمان به خدا و پيغمبر اسلام بود كه آنان را دوباره گرد يكديگر جمع كرد و جلو شكستقطعى و پاشيدگى لشكر را گرفت.
لشكر اسلام همچنان تا نزديك وادى حنين پيش رفت (4) و شب را به دستور پيغمبر اسلام در همانجا توقف كردند تا چون صبح شود به وادى حنين در آيند.
مالك بن عوف پيش از آنكه لشكر اسلام بدان حدود برسد با لشكريانش به وادى حنين وارد شده بود و به لشكريان خود دستور داده بود زنان و كودكان و چهارپايان و احشام را پشتسر خود قرار دهند و غلاف شمشيرها را بشكنند. سپس در اطراف دره در شتسنگها و شيارها و گوديهاى سر راه و دامنه كوه و سايه درختها كمين كنند تا وقتى لشكر اسلام از دره سرازير شد ناگهان يكپارچه بر آنها حمله كنند و آنها را منهزم سازند.
پس از اداى نماز صبح هنوز هوا تاريك بود كه سربازان اسلام به سوى دره حنين سرازير شدند. و پيشاپيش لشكر، خالد بن وليد با بنى سليم حركت مىكرد و به دنبال او گروههاى ديگر هر دسته به دنبال پرچم مخصوص به خود پيش مىرفت كه ناگهان مورد حمله سرسختانه هوازن كه با نقشه قبلى كاملا خود را آماده چنين حملهاى كرده بودند قرار گرفتند و از اطراف دره تيرها به صورت رگبار بر آنها باريدن گرفت و در پناه تيرها نيز هزاران سرباز از جان گذشته با شمشيرهاى برهنه، آنها را محاصره كردند.
اين حمله چنان سخت و غافلگيرانه بود كه مسلمانان تا خواستند به خود آيند و ستبه اسلحه و سپر و نيزه ببرند عدهاى از آنها كشته شدند و راهى جز فرار و زيمتبراى خود نديدند. پيغمبر اسلام كه در عقب سپاه بر استر سفيدى سوار بود و لباس جنگ بر تن داشت ناگهان ديد سپاه اسلام گروه گروه بسرعت فرار مىكنند و اين سپاه منظم دوازده هزار نفرى كه چون رودخانهاى به پيش مىرفت ناگهان در هم ريخت و هر قسمت آن به سويى رهسپار گشته و گريزان است.
رسول خدا(ص)كه چنان ديد بسرعتخود را به سمت راست دره حنين رسانيد و فرياد زد: مردم به كجا مىرويد؟منم رسول خدا، منم محمد بن عبد الله به نزد من آييد!
ولى هيچ كس متوجه سخن آن حضرت نشده و همگى مىگريختند و در اين وقتبود كه كينهها ظاهر گرديد و نفاقهاى درونى افراد آشكار شد و منافقان از اين منظره به وجد و شوق آمده بودند تا آنجا كه ابو سفيان از روى تمسخر به رفيق خود شيبة بن عثمان گفت: اينها تا لب دريا فرار خواهند كرد و ديگر باز نمىگردند.
و كلدة بن حنبل - يكى ديگر از همان افراد منافق - گفت: امروز سحر باطل شد!
شيبة بن عثمان بن ابى طلحه - كه پدرش در جنگ احد كشته شده بود - در آن لحظه تصميم گرفت پيغمبر اسلام را بكشد و انتقام خون پدر را از آن حضرت بگيرد و به همين قصد نزديك رفت و چرخى هم اطراف رسول خدا(ص)زد ولى چنانكه بعدها خودش مىگويد: حائلى ميان من و آن حضرت پيدا شد كه ديدم نمىتوانم اين كار را بكنم.
در اين لحظه تاريخى، پيغمبر اسلام مىديد زحمات بيست و يك سالهاش در راه تبليغ اسلام و پيروزيهاى بزرگى كه در اين راه نصيبش شده همگى به مخاطره افتاده و چيزى نمانده است كه در اين هواى نيمه روشن در دره مخوف حنين دفن شود، سپاه از هم گسيخته و فرارى اسلام نيز به فرياد او توجهى نمىكنند، دشمن نيز با پيروزى چشمگيرى كه در آغاز حمله خود به دست آورد وادى حنين را جولانگاه خويش قرار داده و همچنان پيش مىآيد، بايد اقدامى فورى جلوى اين شكست و هزيمت را بگيرد، از يك سو دستبه دعا برداشت و به درگاه ياور حقيقى و پشتيبان واقعى خود كه همه جا از ورطههاى سخت او را نجات داده بود معروض داشت:
«اللهم لك الحمد و اليك المشتكى و انت المستعان»
[خدايا تو را سپاس و شكوه حال خود را به درگاه تو مىآورم و تويى تكيه گاه!]و به دنبال آن گفت:
«اللهم ان تهلك هذه العصابة لم تعبد و ان شئت ان لا تعبد لا تعبد»!
[خدايا اگر اين جماعت نابود گردد كسى تو را پرستش نخواهد كرد و اگر هم براستى مشيت و ارادهات بدان تعلق گرفته باشد كه كسى تو را پرستش نكند پرستش نخواهى شد!(و بسته به مشيت و اراده توست). ]
و سپس به ابو سفيان - فرزند حارث بن عبد المطلب - كه در كنار او قرار داشت فرمود: مشتى خاك به من بده آن خاك را به روى دشمن پاشيد و فرمود: روهايتان شتباد!
آن گاه از آنجا كه دعا جاى عمل را نمىگيرد و لازم بود دستبه كارى زند تا جلوى فرار و از هم پاشيدگى لشكر را بگيرد، در اينجا از عباس بن عبد المطلب نقل شده كه گويد: نخست رسول خدا به من كه صداى رسا و بلندى داشتم فرمود: فراريان را به اين گونه صدا بزن:
«يا معشر الانصار و يا اصحاب سورة البقرة، و يا اصحاب بيعة الشجرة، الى اين تفرون؟اذكروا العهد الذى عاهدتم عليه رسول الله»!
[اى گروه انصار و اى ياران سوره بقره و اى كسانى كه در بيعتشجره پيمان بستيد، به كجا مىگريزيد؟پيمانى را كه با رسول خدا بستهايد به ياد آريد!]و من با بلندترين صدايى كه داشتم مردم را صدا مىزدم و خود رسول خدا نيز چنان بىتاب شهادت و جنگ بود كه استر خود را به سوى ميدان جنگ ركاب زد و مىخواستخود را به قلب دشمن بزند ولى ابو سفيان فرزند حارث بن عبد المطلب به جلوى استر پريد و دهانه آن را محكم نگه داشت و نگذاشتبه جلو برود.
و در برخى از تواريخ است كه سرانجام پيغمبر اسلام تاب نياورد و يك تنه به دشمن حمله كرد و اين رجز را نيز مىخواند:
انا النبى لا كذب
انا ابن عبد المطلب
و گفتهاند: تنها در اين جنگ بود كه پيغمبر اسلام شخصا به ميدان رفت و به دشمنحمله برد. (5)
و بعيد نيست اين حمله وقتى كه انصار به ميدان جنگ بازگشتند انجام شده و رسول خدا(ص)رهبرى حمله را به دست گرفته و پيشاپيش آنها حمله مىافكند و رجز مىخواند و آنها نيز به دنبال آن حضرت حمله مىكردهاند.
افرادى كه با رسول خدا(ص)ماندند
مورخين مانند يعقوبى و ديگران نوشتهاند: در آن گير و دار تنها ده نفر بودند كه با پيغمبر ماندند و فرار نكردند و اين ده نفر عبارت بودند از على(ع)، عباس بن عبد المطلب، ابو سفيان بن حارث بن عبد المطلب، فضل بن حارث، ربيعة بن حارث، عبد الله بن زبير، عتبة و معتب فرزندان ابو لهب، فضل بن عباس، ايمن بن ام ايمن و در اين ميان على(ع)از همه بيشتر دلاورى و تلاش داشت و دشمن را از جلوى پيغمبر دور مىنمود، گاهى خود را به عقب دشمن مىزد و گاهى به سوى پيغمبر باز مىگشت تا از حال آن حضرت و سلامتى او مطمئن گردد، و در اين گير و دار چهل تن از دشمنان را به خاك هلاك افكند و همه را از وسط دو نيم كرد.
ابن هشام در كتاب سيره از جابر بن عبد الله روايت كرده كه گفت: در ميان لشكر هوازن مرد شجاع و تنومندى بود كه بر شترى سرخ مو سوار بود و پرچم سياه رنگى در دست داشت و آن را بر سر نيزه بلندى كه داشت زده بود و آن پرچم را پيشاپيش هوازن مىكشيد و هر كس جلوى او مىرفتبا آن نيزه بر او حمله مىكرد و چون فرار مىكرد دوباره آن نيزه را بر سر دستبلند مىكرد تا هوازن به دنبال او بيايند.
اين مرد همچنان به كار خود مشغول بود كه ناگاه على بن ابيطالب با مردى از انصار به قصد كشتن او پيش رفتند و على(ع)از پشتسر بدو حمله كرد و شترش را پى كرد و آن مرد به زمين افتاد، سپس مرد انصارى با شمشير او را از پاى در آورد.
و در ارشاد مفيد نام اين مرد هوازنى را ابو جرول ذكر كرده و قتل او را به على(ع) بتنهايى نسبت مىدهد، چنانكه ابن اثير نيز قاتل او را على(ع)ذكر كرده است.
دو تن از زنان فداكار
در تواريخ و روايات نام دو زن نيز در لشكر اسلام ذكر شده كه در جنگ حنين بودند و با رسول خدا(ص)پايدارى كرده و منهزمين را ملامت و سرزنش مىكردند يكى نسيبه دختر كعب و ديگرى ام سليم دختر ملحان.
در تفسير قمى آمده كه نسيبه وقتى ديد مردم فرار مىكنند خاك به روى منهزمين مىپاشيد و مىگفت: به كجا فرار مىكنيد؟آيا از خدا و رسول او مىگريزيد؟و در اين وقت عمر را ديد كه مىگريزد، بدو گفت: واى بر تو اين چه كارى است كه مىكنى؟عمر گفت: اين امر خداست!
و در سيره ابن هشام آمده كه رسول خدا در آن وقت نظر كرد و چشمش به ام سليم دختر ملحان افتاد كه با شوهرش ابو طلحه به جنگ آمده بود و در همان حال فرزندش عبد الله بن ابى طلحه را حامله بود، رسول خدا(ص)ديد اين زن به وسيله بردى - و پارچه بلندى - كمر خود را بسته و براى آنكه شترش از دست او فرار نكند انگشتان خود را در سوراخ بينى شتر فرو برده و محكم آن شتر را نگاه داشته است و در دست ديگرش خنجرى است.
پيغمبر فرمود: ام سليم هستى؟
گفت: آرى اى رسول خدا پدر و مادرم به فدايت، امروز همان گونه كه دشمنان تو را بايد كشت اين مردمى را نيز كه تو را واگذارده و فرار كردند بايد كشت و من مىخواهم آنها را به قتل برسانم زيرا اينان نيز سزاوار كشته شدن هستند. پيغمبر فرمود: اى ام سليم خدا ما را كفايت مىكند.
ابو طلحه شوهرش پرسيد: اين خنجر چيست كه در دست دارى؟
ام سليم گفت: آن را به دست گرفتهام تا اگر مشركى به من نزديك شد شكمش را با آن پاره كنم.
كمك الهى و مراجعت منهزمين
قرآن كريم در سوره مباركه توبه وقتى اشاره به داستان جنگ حنين مىكند و سختى كار و فرار مسلمانان را بيان مىدارد به دنبال آن فرمايد:
«ثم انزل الله سكينته على رسوله و على المؤمنين و انزل جنودا لم تروها و عذب الذين كفروا و ذلك جزاء الكافرين؟»
[سپس خداى تعالى آرامش خود را بر پيغمبر و مؤمنان نازل فرمود، و لشكريانى كه شما نمىديديد فرو فرستاد و كافران را معذب ساخت و جزاى كافران اين چنين است. ]
بارى نصرت الهى فرود آمد و صداى بلند و پى در پى و رساى عباس بن عبد المطلب به گوش فراريان رسيد و انصار را به خود آورد كه پس از آن همه فداكاريها كه در راه اسلام داشتند اين چه فرار ننگينى است كه در اين معركه مىكنند و از اين رو به سوى دره حنين بازگشته غلاف شمشيرها را شكستند و صداها را به«لبيك، لبيك»بلند كردند و با شمشيرهاى برهنه از هر سو به دشمن حملهور شدند، صحنه جنگ كه داشتبه سود دشمن پايان مىيافت تدريجا عوض شد و مسلمانانى كه غالبا از انصار مدينه بودند و به ميدان جنگ باز مىگشتند به جبران فرارى كه كرده بودند بسختى در برابر دشمن پايدارى كرده و صفوف آنها را به هم ريختند و جنگ سختى از نو در گرفت.
رسول خدا(ص)به عباس فرمود: اينها كياناند؟عرض كرد: انصار هستند، پيغمبر فرمود: «اكنون تنور جنگ گرم شد»!
هوا ديگر روشن شده بود و معركه جنگ بخوبى ديده مىشد و برق شمشيرها به چشم مىخورد و صداى چكاچك ابزار جنگى و سپرها به گوش مىرسيد، قبايل هوازن كه به اين زودى حاضر نبودند پيروزى به دست آورده را از دستبدهند سخت مقاومت مىكردند، از آن سو از طرف پيغمبر اسلام اعلام شد«هر كس كافرى را بكشد جامه و اسلحهاش از آن اوست»و اين خبر براى مقاومت تازه مسلمانان مكه كه اكثرا به فكر غنيمتبه جنگ حنين آمده بودند مؤثر بود و آنها را به صورت نيروى امدادى از پشت جبهه جنگ باز گرداند، ديگر نيروى دشمن ضعيف شده بود و با دادن تلفاتسنگين تاب مقاومت نياورده رو به فرار گذارد و هر چه اموال و احشام و زن و فرزند داشتند همه را به جاى نهادند و به سه دسته تقسيم شده و هر دسته از آنها به سويى گريختند.
تنها از يكى از قبايل ثقيف به نام«بنى مالك»هفتاد نفر كشته شد و از قبيلههاى ديگر نيز گروهى به قتل رسيده و در آن ميان دريد بن صمه نيز به دستيكى از جوانان مسلمان به نام ربيعة بن رفيع سلمى به قتل رسيد.
غنايم جنگ و كشتگان
در اين جنگ بزرگترين غنيمتبه دست مسلمانان آمد، زيرا همان طور كه گفته شد مالك بن عوف دستور داده بود لشكريان هر چه دارند همراه خود بردارند كه به خاطر آنها بهتر پايدارى و مقاومت كنند از اين رو مورخين مىنويسند در اين جنگ 6000 اسير، 24000 شتر، 40000 گوسفند و 4000 وقيه نقره(كه هر وقيه 213 گرم است)نصيب مسلمانان گرديد و چون رسول خدا(ص)براى تعقيب دشمن عازم طائف بود دستور داد موقتا تمامى غنايم را در«جعرانة» (6) بگذارند و اسيران را نيز در خانهاى نگهدارى كنند و چند نفر را نيز براى حفاظت و نگهبانى آنها گماشت تا در مراجعت آنها را تقسيم كند.
اما كشتگان چنانكه از برخى تواريخ بر مىآيد از دو طرف بسيار بوده، اما از هوازن و ثقيف تنها از يك قبيله هفتاد نفر به قتل رسيدند - چنانكه در بالا نيز ذكر شد - و از مسلمانان نيز همان طور كه از برخى تواريخ نقل شده جمع زيادى به شهادت رسيدند (7) ، اما ابن هشام و يعقوبى و طبرى نام شهداى مسلمانان را چهار تن ذكر كرده بدين شرح:
ايمن بن ام ايمن - از بنى هاشم - يزيد بن زمعة بن اسود - از اهل مكه - ، سراقة بنحارث - از انصار مدينه - و ابو عامر اشعرى.
تعقيب از دشمن
همين كه قبيلههاى هوازن و ثقيف با دادن تلفات سنگين و به جاى گذاردن غنايم بسيار فرار كردند، رسول خدا(ص)دستور داد آنها را تعقيب كنند و تا شكست كامل به دنبال آنها بروند، ابو عامر اشعرى با برادرش ابو موسى اشعرى به دنبال گروههايى از دشمن كه خود را به«اوطاس»رسانده بود رفتند و در آنجا جنگ سختى ميان ايشان و فراريان درگرفت كه ابو عامر فرمانده لشكر اسلام در اثر اصابت تيرى به قتل رسيد و برادرش ابو موسى به جاى او پرچم جنگ را گرفت و جنگيد تا وقتى كه دشمن را بسختى شكست داد و تار و مار كرده آن گاه به نزد رسول خدا(ص)بازگشت.
مالك بن عوف نيز با گروه بسيارى به سوى طائف فرار كرد و چون ديد سپاهيان اسلام او را تعقيب مىكنند يكى دو جا نيز مقاومت كرد و چون ديد تاب مقاومت در آنها نيستخود را به طائف رسانده و بر قبايل ثقيف در قلعههاى محكمى كه در طائف بود وارد شدند و چون مىدانستند مسلمانان به سراغ آنها خواهند رفتبه استحكام قلعههاى مزبور پرداختند.
پىنوشتها:
1. حنين - بر وزن حسين - نام وادى است در نزديكى طائف.
2. بنى سعد همان قبيلهاى بود كه رسول خدا(ص)سنين كودكى خود را در ميان آنها گذرانده و حليمه سعديه حدود پنجسال افتخار دايگى آن حضرت را در آن قبيله به عهده گرفته بود به شرحى كه در بخش دوم اين كتاب گذشت.
3. اوطاس، نام جايى است در سه منزلى مكه.
4. از داستانهاى جالبى كه ابن هشام در سيره از يكى از تازه مسلمانان مكه به نام حارث بن مالك نقل كرده آن است كه گويد: چون از مكه به سوى حنين حركت كرديم به درختسدر بزرگى برخورديم و چون كفار قريش درخت مقدسى به نام«ذات انواط»داشتند كه هر ساله روزى به نزد آن مىآمدند و اسلحه بر آن مىدوختند و براى آن قربانى مىكردند، ما از عقب صدا زديم:
يا رسول الله همانطور كه مشركان«ذات انواط»دارند شما نيز براى ما«ذات انواطى»معين كن!
پيغمبر گفت: «الله اكبر»به حق آن خدايى كه جان محمد به دست اوست همان سخنى را كه قوم موسى«در وقتخروج از مصر»به موسى گفتند شما نيز به من گفتيد. آنها به موسى گفتند: «اى موسى براى ما خدايى قرار بده چنانكه اينان خدايانى دارند!موسى گفت: شما مردمى جهالت پيشه هستيد»و براستى كه اينها سنتهاى گذشتگان است و شما نيز به همان سنتها مىرويد.
5. ولى اين سخن با آنچه مورخين در داستان جنگ احد ذكر كردهاند سازگار نيست، و چنانكه قبلا ذكر شد گفتهاند: آن حضرت در جنگ احد و برخى جنگهاى ديگر نيز شخصا جنگ كرد به شرحى كه در جاى خود گذشت.
6. نام جايى استبين مكه و طائف و به مكه نزديكتر است تا به طائف.
7. در كتاب زندگى محمد(ص)دكتر هيكل نقل شده كه دو قبيله از قبايل مسلمان به قدرى از مردانشان كشته شده بود كه نابود شدند يا نزديك بود نابود شوند و روى قاعده نيز بعيد نيست اين قول صحيحتر باشد تا قول ابن هشام و ديگران.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر