كتاب: زندگانى حضرت محمد(ص) ص 383
نويسنده: رسولى محلاتى
سريه ابو سلمه و هزيمتبنى اسد از برابر مسلمانان عظمت تازهاى به اسلام و مسلمانان بخشيد و شوكت آنها را كه پس از جنگ احد متزلزل شده بود دوباره زنده و تجديد كرد، اما يكى دو حادثه شوم و غمانگيز كه با حيله و مكر دشمنان اسلام صورت رفتخاطره جنگ احد و شكست آن روز را دوباره در خاطرهها زنده كرد و مسلمانان را بسيار غمگين و افسرده و در عوض دشمنان را دلير و خورسند نمود كه يكى از آنها حادثه رجيع بود و ديگرى واقعه بئر معونه است كه در سال چهارم و چهار ماه پس از جنگ احد واقع شد.
در حادثه رجيع شش تن - و به قولى ده تن - شهيد شدند، و در حادثه بئر معونة سى و هشت تن به شهادت رسيدند. اين دو حادثه كه هر دو در ماه صفر و به فاصله چهارده روز اتفاق افتاد به سختى مسلمانان را كوفته خاطر و غمگين ساخت، و زبان دشمنان و منافقين را نيز به ملامت و سرزنش آنان باز كرد، و به طور كلى ضربهاى براى پيشرفتسريع اسلام در شبه جزيره عربستان محسوب گرديد.
اما انگيزه دشمنان براى ايجاد اين دو حادثه و نقشه قتل مسلمانان چه بوده درست معلوم نيست، در برخى از تواريخ آمده كه پس از جنگ احد گروهى از قبيله«عضل»و«قاره» (1) به همراه يكى از سران خود به نام سفيان بن خالد هذلى به مكه آمدند تا قريش را در پيروزى جنگ احد تبريك گويند و در يكى از محلههاى مكه شيون زنان راشنيدند و چون تحقيق كردند معلوم شد محله بنى عبد الدار است كه براى چند تن از بزرگانشان چون طلحة بن ابى طلحه و ديگران كه پرچمدار قريش بودند و در جنگ احد كشته شدند سوگوارى مىكنند، اينان براى تسليتبه محله مزبور و خانه«سلافه»همسر طلحه رفتند و سلافه ضمن شرح ماجراى قتل شوهرش گفت: من قسم خوردهام كه روغن به سر خود نمالم تا انتقام خون كشتگان خود را از قاتلين ايشان بگيرم و نذر كردهام كه هر كس سر يكى از قاتلين آنها را بياورد صد شتر به او بدهم، سفيان بن خالد كه اين سخن را شنيد به طمع افتاد و با افراد دو قبيله مزبور نقشه قتل مردانى چون عاصم بن ثابت را كه يكى از كشندگان ايشان بود طرح كردند.
داستان عبد الله بن انيس
و در نقل ديگرى است كه به رسول خدا(ص)خبر رسيد كه خالد بن سفيان هذلى (2) مشغول تهيه افراد و تحريك قبايل است تا به جنگ مسلمانان بيايد. رسول خدا(ص)يكى از مسلمانان را به نام عبد الله بن انيس - كه از انصار مدينه بود - براى تحقيق پيرامون اين خبر فرستاد و عبد الله بن انيس خود را در جايى به خالد رسانيد كه چند زن همراه او بر هودجى سوار بودند و او مىگشت تا جاى امنى براى فرود آوردن زنان پيدا كند، عبد الله خود را بدو رسانيده و چون خالد پرسيد: تو كيستى و براى چه اينجا آمدهاى؟گفت: مردى از اعراب هستم كه چون شنيدهام براى جنگ با اين مرد - يعنى محمد رسول خدا(ص) - لشكر تهيه مىكنى به نزد تو آمدهام. خالد گفت: آرى من در تهيه اين كار هستم، عبد الله كه اين حرف را شنيد به همراه او رفت و خود را آماده حمله و قتل او كرد و چون فرصتى به دست آورد به خالد حمله كرد و او را به قتل رسانده و سرش را بريده بسرعتخود را به مدينه رسانيد.
قبيله«عضل»و«قاره»پس از اين ماجرا نقشهاى كشيدند تا با مكر و حيله چند تن از مسلمانان را به تلافى خالد بكشند و به همين منظور گروهى از آنها به مدينه آمدند.
دنباله داستان رجيع
انگيزه اين كار هر چه بود كه مسلمانان مدينه روزى در اوايل ماه صفر سال چهارم هجرت مشاهده كردند گروهى از دو قبيله مزبور به مدينه آمده و خدمت پيشواى اسلام شرفياب شده و عرض كردند: اى رسول خدا ما مسلمان شدهايم اينك چند تن از ياران خود را با ما بفرست تا قرآن و مسائل دين را به ما بياموزند و در ميان قبيله ما به تبليغ و نشر اسلام همت گمارند.
پيغمبر خدا شش تن - و به قولى ده تن - از بزرگان اصحاب را به همراه آنان فرستاد و رياست آنها را به مرثد بن ابى مرثد غنوى (3) واگذار كرد و در نقل ديگرى است كه عاصم بن ثابت را امير بر آنها كرد و از جمله افراد سرشناس و بزرگوارى كه در اين گروه شش نفرى - يا ده نفرى - بودند: عاصم بن ثابت - كه شرح رشادت و فداكاريش در جنگ احد ذكر شد، خبيب بن عدى، زيد بن دثنة، عبد الله بن طارق و خالد بن بكير ليثى. كه به جز مرثد و خالد آن چهار نفر ديگر از انصار مدينه بودند.
بالجمله اينان به همراه افراد مزبور از مدينه خارج شده و همچنان تا جايى به نام«رجيع»نزديك آبى كه متعلق به طايفه هذيل و ميان عسفان و مكه بود بيامدند، در آنجا ناگهان متوجه همراهان خود شده و دانستند كه اين ماجرا نقشهاى بوده تا آنها را به دام طايفه هذيل بيندازند، زيرا ناگهان خود را در ميان افرادى از قبيله مزبور به نام بنى لحيان كه همگى مسلح و حدود صد نفر بودند مشاهده كردند كه آنان با شمشيرهاى برهنه مسلمانان را محاصره كردند، مسلمانان كه چنان ديدند - به گفته برخى خود را به كنار كوهى كه در آن نزديك بود رسانده و با اينكه مىدانستند نيروى جنگيدن با آنها را ندارند آماده جنگ و دفاع شدند.
افراد قبيله هذيل كه چنان ديدند پيش آمده و گفتند: به خدا ما قصد كشتن شما را نداريم بلكه مىخواهيم شما را به نزد مردم مكه ببريم و از آنها چيزى دريافت كنيم و با شما عهد و پيمان مىبنديم كه شما را نكشيم!مسلمانان نگاهى به هم كرده و چند تن آنان - مانند مرثد و عاصم و خالد - گفتند: ما هرگز از هيچ مشركى عهد و پيمان نمىپذيريم و زير بار عهد مشركان نخواهيم رفت و از اين رو شمشير كشيده و به جنگ پرداختند تا به دست افراد مزبور به قتل رسيده و شهيد شدند. (4) سه تن ديگر نيز - يعنى عبد الله، زيد و خبيب - حاضر شدند تسليم آنان شوند به اين فكر كه شايد بعدا به وسيلهاى خود را نجات دهند.
بنى لحيان آن سه نفر را برداشته به سوى مكه حركت كردند و در نزديكى«مر الظهران»عبد الله نيز دستخود را از بند رها كرده و شمشيرش را به دست گرفت تا به آنها حمله كند، بنى لحيان كه چنان ديدند از دور او پراكنده شده فاصله گرفتند و از اطراف آن قدر سنگ بر او زدند كه او را به قتل رسانده و همانجا دفن كردند و هم اكنون نيز قبرش در همانجاست.
اما زيد و خبيب را به مكه آورده و هر دو را فروختند و بنا به گفته ابن هشام آن دو را با دو تن از افراد هذيل كه در دست قريش اسير بودند مبادله كردند و سپس خبيب را عقبة بن حارث خريد تا به انتقام خون پدرش حارث بن عامر كه در جنگ بدر كشته شده بود به قتل رساند، و زيد را صفوان بن امية بن خلف خريد تا انتقام خون پدرش را - كه او نيز در جنگ مزبور به قتل رسيده بود - با كشتن او بگيرد.
صفوان بن اميه زيد را به دست غلامش نسطاس داد تا او را به«تنعيم» (5) - كه خارج حرم بود - ببرد و در آنجا گردن بزند، نسطاس او را برداشته به تنعيم آورد تا دستور صفوان را اجرا كند، گروه زيادى نيز از مردمان قريش براى تماشاى ماجرا به تنعيمآمدند كه از آن جمله ابو سفيان بود، هنگامى كه خواستند او را بكشند ابو سفيان پيش آمده به زيد گفت: تو را به خدا راستبگو!آيا ميل داشتى كه اكنون محمد به جاى تو بود و ما او را مىكشتيم و تو صحيح و سالم پيش زن و بچهات بودى؟
زيد در پاسخ او گفت: اى ابو سفيان به خدا سوگند من راضى نيستم به پاى محمد - در هر جا كه هست - خارى برود و من زنده و نزد زن و بچهام باشم!
ابو سفيان با تعجب رو به همراهان خود كرده گفت: راستى من كسى را نديدم مانند محمد، كه يارانش نسبتبه او اين اندازه وفادار و علاقهمند باشند.
و بدين ترتيب زيد بن دثنه را در راه عشق به دين و رهبر بزرگوار خويش شهيد كرده خونش را بريختند.
و اما خبيب را عقبة بن حارث در خانه يكى از خويشان خود به نام«حجير بن ابى اهاب»زندانى كرد تا در وقت مناسبى او را بكشند.
زنى به نام«ماويه»كه كنيز حجير بود و بعدها مسلمان شد نقل مىكند كه من گاهى براى بردن غذا نزد خبيب در آن اتاق كه زندانى بود مىرفتم و به خدا سوگند اسيرى را بخوبى او سراغ ندارم و سپس مىگويد: هنگامى كه خواستند او را به قتل برسانند خبيب براى نظافتبدن خود و آماده شدن براى مرگ از من تيغى خواست تا موهاى بدنش را بتراشد، من تيغ را به وسيله پسر بچهاى از اهل همان خانه براى خبيب فرستادم و همين كه آن پسرك به اتاق خبيب رفت ناگهان به فكر افتادم و با خود گفتم: نكند اين مرد نقشهاى كشيده و مىخواهد بدين وسيله انتقام خود را پيش از مرگ از اين خاندان بگيرد و هم اكنون با اين تيغ پسرك را بكشد و به همين جهتسراسيمه و مضطرب خود را به اتاق رساندم و پسرك را ديدم كه روى زانوى خبيب نشسته و تيغ هم در دست اوست!
خبيب كه مرا به آن حال ديد با آرامى گفت: ترسيدى من او را بكشم؟!نه!من اين كار را نمىكنم و فريب و نيرنگ در كار ما نيست!
هنگامى كه او را از شهر مكه بيرون آوردند تا در همان«تنعيم»به دار بزنند مردم مكه دوباره با خبر شده و براى تماشا آمدند، چون خواستند خبيب را به دار بزنند ازآنها مهلتخواست تا دو ركعت نماز بخواند و چون نمازش تمام شد رو به مردم كرده گفت: به خدا سوگند اگر بيم آن نبود كه شما فكر كنيد من با خواندن چند نماز ديگر مىخواهم مرگ خود را به تاخير بيندازم بيش از اين نماز مىخواندم.
و خبيب نخستين شهيدى است كه خواندن دو ركعت نماز را در هنگام قتل مرسوم كرد و اين سنت نيكو را براى هر اسير مسلمانى كه بخواهند او را به دار كشند يا به قتل رسانند به جاى نهاد.
چون خواستند او را به دار بياويزند سر به سوى آسمان كرده گفت:
«بار خدايا!ما رسالت پيامبر تو را به مردم رسانديم، تو نيز رفتار و پاداش مردم را نسبتبه ما به اطلاع او برسان، خدايا تو مىدانى كه در گوشه و كنار اينجا كسى نيست كه سلام و درود مرا به پيغمبر تو برساند، پروردگارا تو خود اين كار را انجام ده و سلام مرا به آن بزرگوار برسان!»آن گاه اشعارى سرود كه از آن جمله است اين چند بيت:
فلست ابالى حين اقتل مسلما
على اى جنب كان فى الله مصرعى
و ذلك فى ذات الاله و ان يشا
يبارك على اوصال شلو ممزع
و قد خيرونى الكفر و الموت دونه
و قد هملت عيناى من غير مجزع
فلستبمبد للعدو تخشعا
و لا جزعا، انى الى الله مرجعى
[اكنون كه اين افتخار نصيب من شده كه مسلمان و در حال تسليم كشته شوم باكى ندارم به كدام پهلو در راه خدا بر زمين افتم، و اينها در راه خشنودى و رضاى حق و خواسته او، بر اين گوشت و استخوانى كه مىخواهند تكه تكه كنند مبارك و فرخنده است.
اينان براى آزاد ساختنم، مرا ميان كفر(و آزادى، يا ايمان)و مرگ مخير كردهاند ولى نمىدانند كه مرگ در حال ايمان براى من گواراتر است و از اين پيشنهاد بىاختيار اشكم سرازير مىشود.
من چنان نيستم كه در برابر دشمن بىتابى و فروتنى حاكى از ذلت و خوارى نشان دهم با اينكه به طور قطع مىدانم كه بازگشتم به سوى خداى بزرگ است!]آن گاه به سوى مردم مكه - كه جمعيت انبوهى را از مرد و زن و بزرگ و كوچك تشكيل مىدادند - رو كرده و آنها را با اين چند جمله نفرين كرد:
«اللهم احصهم عددا، و اقتلهم بددا، و لا تغادر منهم احدا»
[پروردگارا اين مردم را به شماره درآور(يعنى نابودى خود را در ايشان فرود آر كه عددشان اندك شده و به شماره در آيند)، و به صورت پراكنده نابودشان كن. و احدى از آنها را باقى مگذار. (6) ]
در اين وقت عقبة بن حارث برخاست و نيزهاى بر پهلوى خبيب زد كه از پشتش بيرون آمد و در برخى از تواريخ است كه فرزندان مقتولين بدر را كه چهل تن بودند آوردند و به دست هر يك نيزهاى دادند و هر يك از آن چهل نفر نيزهاى بر بدن خبيب زدند و او در تمام اين احوال مىگفت:
«الحمد لله».
و بدين طريق زيد و خبيب را در راه ايمان و عقيده با آن وضع فجيع به قتل رساندند و نام اين دو شهيد جانباز و دو سرباز فداكار را در صفحات تاريخ اسلام به عظمت و سربلندى ثبت كردند. جنازه خبيب را همچنان بالاى دار گذاردند و گروهى را به عنوان محافظت و پاسبانى بر آن گماشتند و رفتند.
رسول خدا(ص)كه از ماجرا مطلع شد به روان پاكشان درود فرستاد و پاسخ سلامشان را به گرمى داد و به اصحاب خود فرمود: كيست كه برود و جنازه خبيب را از دار پايين آورد؟زبير و مقداد داوطلب شده به مكه آمدند و شبانه به پاى چوبه دار رفته مشاهده كردند كه چهل نفر محافظ و پاسبان چوبه دار بودند همگى در حال مستى به خواب رفتهاند، آن دو پيش رفته و جنازه خبيب را كه هنوز تر و تازه و معطر بود از چوبه دار پايين آورده و روى اسب خود بستند و به راه افتادند، محافظين بيدار شده و جريان را به اطلاع قريش رساندند قرشيان به تعقيب زبير و مقداد حركت كردند و چون به آنها رسيدند زبير جسد خبيب را بر زمين افكند و زمين آن جنازه را بلعيد و در خود فرو برد كه ديگر اثرى از آن ديده نشد و او را«بليع الارض»ناميدند، آن گاه زبير پيش رفته و دستار از سر برداشت و گفت:
من زبير بن عوام هستم و مادرم صفيه دختر عبد المطلب است، شما قرشيان تا چه حد بر ما جرئت پيدا كردهايد!اكنون اين من و اين رفيقم مقداد بن اسود است كه اگر آمادهايد با شما جنگ مىكنيم و گرنه باز گرديد، مشركين كه چنان ديدند آن دو را رها كرده به مكه بازگشتند. (7)
پىنوشتها:
1. و برخى به جاى«قاره»«ديش»گفتهاند.
2. به عقيده نگارنده در اين دو نقل گويا ميان سفيان بن خالد و خالد بن سفيان اشتباهى رخ داده باشد و با مراجعه به كتابهايى كه در دسترس بود رفع اشتباه نشد و مجال مراجعه به ساير كتابهاى مفصل ديگر هم نبود.
3. مرثد بن ابى مرثد از مسلمانان شجاع و فداكارى بود كه در اوايل هجرت مامور نجات اسيران و زندانيانى بود كه به جرم پذيرش اسلام در مكه در اسارت مشركين به سر مىبردند، و در انجام اين ماموريتبا مشكلات و خطرهايى نيز مواجه شد ولى توانست جمعى از اسيران مزبور را نجات داده و به مدينه بياورد.
4. گويند: سلافه همسر طلحه - كه نامش در صفحات بالا گذشت چون شنيده بود كه دو تن از فرزندانش در جنگ احد با تير عاصم بن ثابتبه هلاكت رسيده و كشته شدند با خود نذر كرده بود كه اگر روزى دستش رسيد در كاسه سر عاصم شراب بنوشد، عاصم بن ثابت نيز كه اين نذر را شنيد از خدا خواست كه هرگز بدنش با بدن مشركى تماس پيدا نكند و هنگامى كه عاصم به شهادت رسيد افراد قبيله هذيل خواستند سر عاصم را بريده براى سلافه ببرند تا به نذر خود عمل كرده و بدين وسيله مالى از او بگيرند، اما ديدند زنبورهاى زيادى اطراف جنازه عاصم را گرفتهاند كه كسى نمىتواند بدان نزديك شود، با خود گفتند: صبر كنيد تا چون شب شد و زنبوران رفتند اين كار را انجام دهيم، و چون شب شد سيل عظيمى آمد و جنازه عاصم را با خود برد و بدين ترتيب خداى تعالى دعاى عاصم را مستجاب فرمود.
5. تنعيم نام جايى است در دو فرسخى مكه و يكى از ميقاتهايى بوده كه در عمره مفرده از آنجا محرم مىشوند و معمولا حاجيان پس از اعمال حجبراى انجام عمره مفرده و پوشيدن لباس احرام بدانجا مىروند زيرا نزديكترين ميقاتهاستبه شهر مكه و البته اكنون در امر توسعه شهر متصل به مكه است.
6. از معاوية بن ابى سفيان نقل كنند كه گفته: من در آن روز همراه پدرم ابو سفيان براى تماشاى اعدام خبيب به تنعيم آمده بودم و چون خبيب به مردم مكه نفرين كرد پدرم مرا به پهلو روى زمين خوابانيد كه نفرين او به من نرسد، چون معتقد بودند كه هرگاه به كسى نفرين كنند اگر او در همان حال به پهلو روى زمين بخوابد نفرين در او اثر نخواهد كرد.
و در سيره ابن هشام است كه عمر بن خطاب مردى را به نام سعد بن عامر بر قسمتى از شام حكومت داد و پس از چندى مردم آن سامان به نزد عمر آمده گفتند: اين مردى را كه تو بر ما حاكم كردهاى مبتلا به غشوه است، گاهى همچنان كه در مجلس عمومى نشسته غش مىكند و بر زمين مىافتد.
عمر صبر كرد تا در يكى از سفرها كه سعد بن عامر به مدينه آمد جريان را از او سؤال كرد و او گفت: جريان اين گونه است كه گفتهاند، اما من بيمارى و كسالتى ندارم كه اين حالت اثر آن بيمارى باشد ولى من جزء تماشاگران اعدام جريان خبيب بودم و نفرين او را شنيدم، و هرگاه آن منظره و سخنان خبيب را به ياد مىآورم ناگهان دچار غشوه مىشوم.
7. در تاريخ ابن اثير جريان پايين آوردن جنازه خبيب را به عمرو بن اميه ضمرى و مردى از انصار مدينه نسبت داده با اختلاف زيادتر و شرح بيشترى از آمدن آن دو به مكه و بازگشتشان كه هر كه خواهد بدانجا مراجعه كند.
۱۳۸۷ آبان ۳۰, پنجشنبه
حادثه رجيع و شهادت عدهاى از ياران پيامبر
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر