داستان كيفيتبعثت آن حضرت را بزرگان اهل سنتمانند بخارى و مسلم و ابن هشام در سيره طبق روايتى كه ازعايشه نقل كردهاند و آنرا صحيحترين روايت در باب وحىدانسته و روى جملات آن بحث كرده و بلكه طبق پارهاى ازمضامين آن فتوى دادهاند اينگونه است:
«قال البخارى:حدثنا يحيى بن بكير،حدثنا الليث،عن عقيل،عن ابن شهاب،عن عروة بن الزبير،عن عائشة رضى الله عنها انهاقالت:
اول ما بدىء به رسول الله صلى الله عليه و سلم من الوحى الرؤياالصالحة فى النوم،و كان لا يرى رؤيا الا جاءت مثل فلق الصبح.
ثم حبب اليه الخلاء،و كان يخلو بغار حراء فيتحنث فيه-و هوالتعبد-الليالى ذوات العدد قبل ان ينزع الى اهله و يتزود لذلك،ثميرجع الى خديجة فيتزود لمثلها.
حتى جاءه الحق و هو فى غار حراء.
فجاءه الملك فقال:اقرا.فقال:ما انا بقارىء.قال:فاخذنىفغطنى حتى بلغ منى الجهد ثم ارسلنى.فقال:اقرا فقلت:ما انابقارىء. فاخذنى فغطنى الثانية حتى بلغ منى الجهد ثم ارسلنى.
فقال:اقرا.فقلت:ما انا بقارىء،فاخذنى فغطنى الثالثة حتى بلغمنى الجهد.ثم ارسلنى فقال:اقرا باسم ربك الذى خلق. خلقالانسان من علق،اقرا و ربك الاكرم.الذى علم بالقلم.علمالانسان ما لم يعلم.
فرجع بها رسول الله صلى الله عليه و سلم يرجف فؤاده،فدخلعلى خديجة بنتخويلد،فقال،زملونى زملونى.فزملوه حتى ذهبعنه الروع.
فقال لخديجة-و اخبرها الخبر-:لقد خشيت على نفسى.
فقالتخديجة:كلا،و الله لا يخزيك الله ابدا.انك لتصلالرحم و تقرى الضيف،و تحمل الكل،و تكسب المعدوم،و تعين علىنوائب الحق.
فانطلقتبه خديجة حتى اتت ورقة بن نوفل بن اسد بنعبد العزى ابن عم خديجة.و كان امراءا قد تنصر فى الجاهلية،و كانيكتب الكتاب العبرانى،فيكتب من الانجيل بالعبرانية ما شاء الله انيكتب.و كان شيخا كبيرا قد عمى.
فقالت له خديجة:يابن عم!اسمع من ابن اخيك.فقال له ورقة:
يابن اخى ماذا ترى؟فاخبره رسول الله صلى الله عليه و سلم خبر ماراى.فقال له ورقة:هذا الناموس الذى كان ينزل على موسى،ياليتنى فيها جذعا،ليتنى اكون حيا،اذ يخرجك قومك.فقالرسول الله صلى الله عليه و سلم:«او مخرجى هم؟! »فقال:نعم،لم يات احد بمثل ما جئتبه الا عودى،و ان يدركنى يومك انصركنصرا مؤزرا.
ثم لم ينشب ورقة ان توفى و فتر الوحى»تا اينجا روايتى است كه بخارى در نخستين باب صحيحخود نقل كرده و اين روايت دنبالهاى هم دارد كه بخارى آنرا دركتاب التعبير با همين سند و متن روايت كرده و دنباله آن چنيناست:
«...و فتر الوحى فترة.حتى حزن رسول الله صلى الله عليهو سلم-فيما بلغنا-حزنا غدا منه مرارا كى يتردى من رؤوس شواهقالجبال.فكلما اوفى بذروة جبل لكى يلقى نفسه تبدى له جبريلفقال:يا محمد،انك رسول الله حقا.فيسكن لذلك جاشه،و تقرنفسه،فيرجع.فاذا طالت عليه فترة الوحى غدا لمثل ذلك.قال:
فاذا اوفى بذورة جبل تبدى له جبريل فقال له:مثل ذلك» (1) ترجمه:
بخارى به سند خود از عايشه روايت كرده كه گويد:نخستين بارىكه وحى بر رسول خدا«ص»آمد خوابهاى راستبود كه خوابى نمىديد جز آنكه مانند صبح روشن مىآمد،سپس به حالتخلوت علاقهمند شد ودر غار حرا خلوت گزيده و شبهاى معدودى را به عبادت مىگذراند پيشاز آنكه به نزد خانواده بيايد و براى آن توشه گيرد،سپس به نزد خديجهبازگشته و براى آن توشه برمىگرفت.
تا وقتى كه حق به نزد او آمد و آن حضرت در غار حرا بود.
پس فرشته نزد آنحضرت آمده و گفت:بخوان:فرمود:من خواندنندانم!گويد:پس آن فرشته مرا گرفت و بسختى فشارم داد بدان حد كهطاقتم تمام شد سپس رهايم كرد و گفت:بخوان!من گفتم:خواندنندانم،دوباره مرا گرفت و براى بار دوم مرا بسختى فشار داد بحدى كهطاقتم تمام شد آنگاه رهايم كرد و گفت:بخوان!گفتم:خواندن ندانم،كه براى سومين بار مرا گرفت و بسختى فشارم داد بحدى كه طاقتم تمامشد و سپس مرا رها كرده و گفت:
بخوان بنام پروردگارت كه آفريد...(تا بآخر آيات)
پس رسول خدا«ص»بازگشت در حالى كه دلش ميلرزيد و بهمانحال بنزد خديجه آمد و گفت:مرا بپوشانيد،مرا بپوشانيد! پس آنحضرت راپوشاندند تا اضطراب و ترس از او دور شد.
رسول خدا شرح حال خود را براى خديجه بيان داشته و فرمود:من برخويشتن بيمناكم!
خديجه گفت:هرگز!بخدا سوگند كه خداوند تو را خوار نخواهد كرد،زيرا تو صله رحم ميكنى و مهماننوازى و سختيها را تحمل مىكنى و ناداران را دارا مىكنى و بر پيشآمدهاى حق كمك مىكنى!
سپس خديجه آنحضرت را برداشته و بنزد ورقة بن نوفل بن اسد بنعبد العزى كه پسر عموى خديجه بود آورد،و او مردى بود كه در زمانجاهليتبدين نصرانيت درآمده بود و كتابهاى عبرانى و انجيل را بمقدارزيادى نوشته و پيرمردى بود كه كور شده بود.
خديجه بدو گفت:عموزاده از برادرزادهات بشنو!ورقه گفت:
عموزاده چه مىبينى؟رسول خدا«ص»آنچه را ديده بود بدو خبر داد،ورقه گفت:اين همان ناموسى است كه بر موسى نازل ميشد و اى كاشمن امروز جوانى بودم اى كاش من در آنروز كه قوم تو تو را بيرون ميكنندزنده بودم،رسول خدا«ص»فرمود:مگر مرا بيرون مىكنند؟گفت:
آرى،هر كس گفتارى مانند تو براى مردم بياورد مورد دشمنى قرارميگيرد و اگر آنروز تو را من درك كنم پيوسته تو را يارى خواهم كرد.
و پس از اين جريان بمدت كمى ورقه از دنيا رفت،و وحى قطعشد...
...چنانچه رسول خدا بسختى غمگين گرديد تا بدانجا كه بارهاخواستخود را از بالاى نوكهاى كوهها پرت كند و هر بار كه ببالاى كوهىميرفت تا خود را پرت كند جبرئيل در برابر او ظاهر ميشد و مىگفت:اىمحمد تو بحق رسول خدا هستى،و همان سبب ميشد كه دلش آرام گيرد،و جانش استقرار يابد،و چون فترت وحى طول مىكشيد دوباره بهمانفكر ميافتاد و چون به بالاى كوه ميرفت جبرئيل در برابر او ظاهر ميشد و همان سخنان را به او مىگفت...!
و اينك تحقيقى درباره سند و متن اين حديثاما از نظر سند:همانگونه كه شنيديد اين حديث از زهرى از عروة بن زبير ازعايشه نقل شده...و زهرى همان كسى است كه در تثبيتحكومت مروانيان و ستمگران نقش داشته و نويسنده هشام بنعبد الملك و معلم فرزندان او بوده...اگر چه گفتهاند كه در آخرعمر توبه كرده و جزء اصحاب امام چهارم عليه السلام درآمده،اما آيا اين حديث را قبل از توبه نقل كرده با بعد از آن؟
نميدانيم!...
و گذشته از اين،سماع او از عروة بن زبير نيز به اثباتنرسيده چنانچه ابن حجر در تهذيب التهذيب گفته... (2) و عروة بن زبير-برادر عبد الله بن زبير و خواهر زاده عايشه-نيزهمان كسى است كه براى تثبيت همان حكومت غاصبانه موقتبرادرش عبد الله بن زبير در مكه و مدينه از انتساب هر دروغو تهمتى نسبتبه بنى هاشم باك نداشت تا آنجا كه ابنابى الحديد از استادش اسكافى نقل مىكند كه عروة بن زبير از كسانى بود كه از معاويه پول مىگرفت و در مذمت علىعليه السلام حديث جعل ميكرد،و سپس از اين نمونه حديثهاىجعلى،كه بوسيله كيسههاى پول معاويه شرف صدور و اجلالنزول فرموده بود!حديث زير را-طبق همين سندى كه اينجااست-نقل مىكند كه زهرى از عروة بن زبير از عايشه نقل كردهكه گويد:
«كنت عند رسول الله اذ اقبل العباس و على،فقال:يا عايشة انهذين يموتان على غير ملتى،او على غير دينى»! (3)
يعنى-من نزد رسول خدا«ص»بودم كه عباس و على از درآمدند ورسول خدا«ص»فرمود:اى عايشه اين دو نفر بيگانه از كيش من و يا برغير دين و آئين من از دنيا بيرون ميروند و ميميرند!
و در دشمنى با على عليه السلام در حدى بود كه هرگاه نامآنحضرت نزد او برده ميشد آن بزرگوار را دشنام داده و دستهاىخود را بعنوان اظهار تاسف بهم ميزد و مىگفت:آيا على پاسخآنهمه خون مسلمانان را كه ريخت چه ميدهد؟ (4) و از اينها هم كه بگذريم عايشه اين حديث را از رسولخدا«ص»و يا ديگرى هم نقل نمىكند،بلكه بصورت ارسال ويا بهتر بگوئيم بعنوان يك نظريه و اجتهاد شخصى گفته است زيرا اين مطلب از نظر تاريخى مسلم است كه خود عايشهنمىتواند بدون واسطه داستان وحى را نقل كند زيرا عايشه درهنگام بعثت رسول خدا هنوز بدنيا نيامده بود و چهار سال ياپنجسال پس از بعثت رسول خدا«ص»بدنيا آمده...
و بهمين علت محدثان اهل سنت اين حديث را جزء مراسيلصحابه دانسته و گفتهاند:مراسيل صحابه همگى حجتاست... (5) اما اين سخن محدثان اهل سنت نيز در مورد خصوص اينحديثبنا بگفته امام نووى در شرح صحيح مسلم با گفتار يكى ازبزرگان ايشان يعنى سخن امام ابو اسحاق اسفراينى نقض شده و ازحجيتخارج گشته و اين متن گفتار نووى است كه گويد:
«و اما مرسل الصحابى كقول عايشه رضى الله عنها«اول ما بدىءبه رسول الله«ص»من الوحى الرؤيا الصالحة...»قال الامام ابواسحاق الاسفراينى لا يحتجبه» (6) و بنظر نگارنده اصل اين مطلب نيز كه اين حديث را جزءحديثهاى«مرسل»بدانيم مورد خدشه و ترديد است و اطلاقحديث مرسل بر اينگونه حديثها بايد با نوعى تسامح و مجاز همراهباشد،زيرا حديث مرسل-بر طبق اصطلاح اهل دراية-به حديثى گويند كه كسى بدون واسطه آنرا از رسول خدا«ص»نقل كند،و در اينجا عايشه اساسا آنرا از رسول خدا«ص»نقل نمىكند،بلكه بعنوان يك نظريه و اجتهاد شخصى ذكر كرده...
و بعيد نيست اينكار هم از تصرفات عروة بن زبير خواهرزادهاو بوده است كه براى بازارگرمى بسود خالهاش سند آخر حديثرا حذف كرده باشد،و بعنوان نظريه او نقل كرده است،چونعروة بن زبير عقيده داشته كه در روى كره زمين در آنزمان كسىاز عايشه دانشمندتر به علوم اسلامى و علوم ديگر وجود نداشتهو اين عبارت از عروة بن زبير مشهور است كه گفته است:
«ما رايت احدا اعلم بفقه و لا طب و لا بشعر من عايشة» (7) من احدى را داناتر از عايشه در علم فقه و طب و شعر نديدم!
و عروة بن زبير شايد پيش خود فكر كرده كسى كه در هرعلمى داناترين مردم روى زمين باشد در امثال اينگونه امور نيزميتواند اظهار نظر كند،و امثال بخارى و مسلم نيز اين اظهار نظرشخصى را بعنوان يكحديث صحيح در كتاب خود آورده و بداناحتجاج كردهاند.و الله العالم.
و تازه اين مطلب-كه هر حديثى در كتاب صحيح بخارى ومسلم آمده پذيرفته شده و حجتباشد-نيز مخدوش و غير قابل قبول نزد علماى اهل سنت است،و اين گفتار ابن حجر عسقلانىاست كه در مقدمه كتاب خود«فتح البارى فى شرح صحيحالبخارى»گفته است:
«و قد انتقده الحفاظ فى عشرة و ماة حديث»يعنى كتاب صحيح بخارى نزد حافظان حديث در يكصد و ده حديثمورد انتقاد قرار گرفته و صحت آنها مورد ترديد است.
و در مورد صحيح مسلم نيز وضع بدتر است چنانچه قسطلانىدر كتاب«ارشاد السارى فى شرح صحيح البخارى»گويد:
«ما انتقد على البخارى من الاحاديث اقل عددا مما انتقد علىالمسلم» (8) يعنى انتقاداتى كه بر احاديث صحيح بخارى شده كمتر از انتقاداتىاست كه بر صحيح مسلم شده.
و اين بود اجمالى از وضع سند اين حديث...
و اما از نظر متناولا-متن اين روايت و مضمون آن با روايات ديگرى كه درباب وحى-حتى از خود عايشه نقل شده اختلاف فراوان دارد كهاين خود موجب ضعف و وهن اين حديث ميشود كه از بابمثال ميتوانيد موارد زير را ملاحظه نمائيد.
1-در اين روايت آمده كه نخستين آياتى از قرآن كه بر رسولخدا«ص»نازل گرديد آيات سوره علق بود ولى در وايتبيهقىو ابو نعيم كه بسندشان از عمرو بن شرحبيل روايت كردهاندنخستين سورهاى كه بر رسول خدا«ص»نازل شد سوره فاتحةالكتاب بوده (9) ...
و در برخى از روايات اهل سنت نيز آمده كه نخستينسورهاى كه بر رسول خدا«ص»نازل گرديد سوره(يا ايهاالمدثر)بوده (10) .. .
2-در اين حديث آمده بود كه وقتى جبرئيل بنزد آنحضرتآمد سه بار او را بسختى فشار داد به حدى كه رسول خدا به حالمرگ افتاد...و...
در صورتيكه در حديثى كه موسى بن عقبه از زهرى از سعيدبن مسيب روايت كرده هيچ ذكرى از اين فشار و نبوت با اعمالشاقه بميان نيامده و عبارت آن روايت اينگونه است:
«...ثم استعلن له جبرئيل و هو باعلى مكة فاجلسه على مجلسكريم معجب كان النبى«ص»يقول:اجلسنى على بساط كهيئة الدرنوك فيه الياقوت و اللؤلؤ فبشره برسالة الله عز و جل حتى اطمانرسول الله،فقال له جبرئيل:اقرا،فقال:كيف اقرا؟
فقال:اقرء باسم...» (11) و در يكى از دو حديث ابن اسحاق نيز ذكرى از اين ماجرانيست،كه ميتوانيد خود حديث را در سيره ابن هشام بهبينيد (12) 3-در اين روايت آمده بود كه خديجه پس از اين ماجرا رسولخدا«ص»را برداشته و بنزد ورقة بن نوفل برد،و...
ولى در روايتسعيد بن مسيب آمده كه خديجه هنگامى كهسخنان رسول خدا«ص»را شنيد آنحضرت را در خانه گذارده ونخستبنزد عداس-غلام عتبة بن ربيعة-كه نصرانى و اهل نينوىبود آمد و جريان را به او باز گفت،و عداس او را دلگرم كرد كهاين جبرئيل همان فرشته وحى و امين خدا است...
و خديجه از نزد عداس بازگشته پيش ورقة بن نوفل رفت...وبا او نيز گفتگو كرد...و... (13) و اختلافات ديگرى كه بطور اجمال ميتوانيد آن روايات را در كتابهاى صحاح و كتابهاى ديگر به بينيد (14) و ثانيا-صرفنظر از اين اشكالات،آيا به بينيم براستى ميتوانيم باتوجه به ساير مدارك قرآنى و حديثى و معيارهاى عقلى و نقلىمضامين اين روايت را بپذيريم؟
الف-در اين حديث آمده بود كه وقتى جبرئيل بر آنحضرتنازل شد رسول خدا«ص»را سه مرتبه بسختى فشار داد به حدىكه فرمود:
«حتى بلغ منى الجهد»يعنى تا حدى كه طاقتم تمام شد!
و يا در حديث ابن اسحاق-كه از عبيد بن عمير-نقل شدهاينگونه آمده است كه رسول خدا«ص»فرمود:جبرئيل چنان بهسختى مرا فشار داد كه«حتى ظننت انه الموت»يعنى تا جائى كه گمان كردم مرگم فرا رسيده!
كه در اينجا چند سؤال پيش ميآيد:
1-اينكه آيا جبرئيل از پيش خود اين چنين رسول خدا«ص»را تحت فشار و شكنجه قرار داد يا از طرف خداى تعالى؟
لابد ميگوئيد:از طرف خداى تعالى اين ماموريت را داشتهكه رسول خدا«ص»را با اين فشار و شكنجه به خواندن واداركند، و گرنه از پيش خود حق چنين جسارتى و جرئت چنينشكنجه و آزارى را نسبتبه آن شخصيتبزرگوارى كه در اثرعبادت و پرهيزكارى بدان درجه از مقام و عظمت رسيده كه درآستانه نبوت و مقام رسالت الهى و خاتميت قرار گرفته نداشتهاست...و شان و مقام رسول خدا«ص»به او اجازه چنين كارىرا نميداده.
اگر چه از گفتار برخى از اينان ظاهر ميشود كه جبرئيل ازپيش خود اينكار را كرده چنانچه ابن كثير در سيره خود(ج 1 ص 393)از ابو سليمان خطابى نقل كرده كه در توجيهعبارت فوق در اين حديث گفته:
«و انما فعل ذلك به ليبلو صبره و يحسن تاديبه فيرتاض لاحتمالما كلفه به من اعباء النبوة»يعنى جبرئيل اينكار را كرد تا صبر و بردبارى آنحضرت را بيازمايد ونيكو ادبش كند تا براى تحمل بار سنگين سختيهاى نبوت كه بدان مكلفشده بود آماده گردد...!
ولى اين حرف با صريح آيه كريمه قرآنى كه درباره فرشتگان مىفرمايد:
«لا يعصون الله ما امرهم و يفعلون ما يؤمرون»مخالف است،و فرشتگان الهى بدون فرمان و امر الهىكارى انجام نميدهند.
و اگر ميگوئيد:بدستور خداى تعالى اينكار را انجام داده؟
اشكال بيشتر ميشود و اين سئوال پيش ميآيد كه وقتى جبرئيل بهآنحضرت گفت:بخوان!و رسول خدا«ص»پاسخ داد:
«نمىتوانم بخوانم»ديگر به چه منظور و انگيزهاى براى بار دوم وسوم آنحضرت را تحت فشار قرار داده و دستور خواندن و فرمانكارى را كه نمىتواند انجام دهد به او ميدهد؟و آيا اين دستورچيزى جز تكليف ما لا يطاق است؟ (15) و اگر يخواستبا اين فشار آن پيامبر درس نخوانده را بهخواندن وادارد و سواد خواندن را به او ياد دهد كه اين هم امرىنامعقول است،زيرا اگر مسئله جنبه اعجاز داشته كه ديگر نيازىبه انجام آن با اين اعمال شاقه نداشته،و اگر هم از طريق غيراعجاز و بطور عادى بوده كه با سواد شدن جز از راه آموختن و تحصيل مقدور نيست؟!
و خلاصه بهر ترتيبى كه بخواهيم اين مطلب را توجيه كنيمنمىتوانيم!
2-آيا اين مضمون در مورد كيفيت نزول وحى با آيات كريمهقرآنى كه جريان نزول وحى را بر رسول خدا«ص»خيلى طبيعىو ساده و در عين حال محكم و جدى نقل كرده منافات ندارد.
آنجا كه گويد:
«فاوحى الى عبده ما اوحى» (16) و آنجا كه فرمايد:
«قل انما انا بشر مثلكم يوحى الى» (17) و آنجا كه گويد:
«انا اوحينا اليك كما اوحينا الى نوح و النبيين من بعده» (18) و آيا جريان وحى در مورد پيامبران ديگر الهى نيز اينگونهبوده است!
بارى از اين قسمتبگذريم،و به قسمت ديگر اين حديثبپردازيم.
ب-در اين حديث آمده بود كه رسول خدا«ص»برخاسته و درحاليكه قلبش مضطرب و لرزان بود بنزد خديجه آمد و از اضطرابو نگرانى كه داشتبه خديجه فرمود:
«لقد خشيت على نفسى»!
من بر خويشتن بيمناكم!
و خديجه براى اينكه همسر بزرگوارش را از نگرانى واضطراب بيرون آورد آن سخنان را گفت و او را دلدارى داده وسپس او را بنزد ورقة بن نوفل برد و او نيز آن سخنان را گفت ورسول خدا«ص»در اثر سخنان آندو از اضطراب و نگرانى بيرونآمده و آسوده خاطر شد...!
كه در اينجا باز سئوالاتى پيش ميآيد:
1-چگونه ميتوان پذيرفت كه رسول خدا«ص»از آمدنجبرئيل و آنچه بر او خوانده كه آيا از جانب خداى تعالى بودهشك و ترديد داشته و با گفتار خديجه و ورقة شك و ترديدآنحضرت برطرف گرديده،و آيا چنين پيغمبرى در آينده چگونهميتواند در كارها تصميمگيرى كند و به وحى الهى يقين حاصلكند!
و از اينرو از برخى از شارحين حديث مانند قاضى عياضنقل شده كه گفته:معناى اين جمله شك و ترديد يستبلكهمعناى آن اين است كه من ترس آنرا دارم كه نتوانم تحمل بار سنگين نبوت را بنمايم...زيرا شك و ترديد پيش از نزول فرشتهالهى اگر بود معنى داشت ولى پس از نزول فرشته بر رسالتآنحضرت شك آنحضرت و ترس از تسلط شيطان معنىندارد...! (19) ولى شما خواننده محترم با مختصر دقتى در صدر و ذيلحديث و دنباله آن بخوبى مىفهميد كه اين توجيه از روىناچارى است و مخالف با صريح حديث است...چنانچه نووىگفته. (20) و از اين توجيه مضحكتر و مخدوشتر توجيهى است كهكرمانى(شارح بخارى)كرده كه گويد:معناى جمله:
«خشيت على نفسى»اين است كه من ترس چيزى شبيه ديوانگى و جنون را بر خوددارم!
يعنى مىترسم كه جن زده و يا ديوانه شده باشم!كه بايدگفت:وضع چنين پيغمبرى كه پس از نزول فرشته وحى ورسالت دچار چنين حالتى شده باشد معلوم نيست!
و با كمال تاسف بايد گفت:اين روايتبا امثال اينتوجيهات دستاويز خوبى براى دشمنان اسلام و كشيشان مغرض مسيحى است تا از رسول خدا به كمك اين گونه احاديث همانچهرهاى را ترسيم كنند كه خود ميخواهند و همه اسلام و پيامبربزرگوار آنرا زير سئوال ببرند!
2-از اين روايت استفاده ميشود كه آگاهى خديجه و ورقةبن نوفل و يقين آنها به نبوت رسول خدا«ص»بيش از خودآنحضرت بوده و آنها سبب شدند تا رسول خدا به نبوت خويشمطمئن گردد و از گفتارشان آرامش و يقين پيدا كند،و آنوقتاين سئوال پيش ميآيد كه آيا خديجه و ورقة بن نوفل اين علم و يقينرا از كجا آموخته بودند كه فرق ميان فرشته و شيطان چيست،ومعيار شناخت فرشته كدام است؟و روى اين حساب رسولخدا«ص»به علم و دانش آنان در ادامه كار خود نيازمند بوده وجالبتر و يا مضحكتر از اينها حديثى است كه ابن هشام درسيره خود بدنبال اين ماجرا يعنى آمدن رسول خدا«ص»بخانه وگزارش كار خود به خديجه از ابن اسحاق نقل كرده و متن آنچنين است:
«قال ابن اسحاق:و حدثنى اسماعيل بن ابىحكيم:مولى آل الزبير:انه حدث عن خديجة رضىالله عنها:انها قالت لرسول الله صلى الله عليه و سلم:
اى ابن عم اتستطيع ان تخبرنى بصاحبك هذا،الذىياتيك اذا جاءك؟قال:نعم،قالت:فاذا جاءك فاخبرنى به.فجاءه جبريل عليه السلام كما كانيصنع،فقال رسول الله صلى الله عليه و سلم لخديجة:ياخديجة،هذا جبريل قد جاءنى،قالت:قم يابن عم،فاجلس على فخذى اليسرى،قال فقام رسول الله صلىالله عليه و سلم،فجلس عليها،قالت:هل تراه؟قال:
نعم،قالت:فتحول فاجلس على فخذى اليمنى،قالت:فتحول رسول الله صلى الله عليه و سلم،فجلسعلى فخذها اليمنى، فقالت:هل تراه؟قال:نعم.
قالت:فتحول فاجلس فى حجرى،قالت:فتحولرسول الله صلى الله عليه و سلم،فجلس فى حجرها،قالت:هل تراه؟قال:نعم، قال:فتحسرت و القتخمارها،و رسول الله صلى الله عليه و سلم جالس فىحجرها،ثم قالت له:هل تراه؟قال:لا،قالتيابنعم، اثبت و ابشر،فو الله انه لملك،و ما هذا بشيطان» (21) يعنى-ابن اسحاق از اسماعيل بن ابى حكيم وابسته بهخاندان زبير (22) روايت كرده كه گويد:از خديجة رضى الله عنها روايتشده كه به رسول خدا«ص»عرضكرد:اىعموزاده آيا مىتوانى هرگاه اين كسى كه مىگوئى نزد توميآيد بنزدت آمد مرا خبر كنى؟
رسول خدا-آرى.
خديجة-پس هرگاه بنزدت آمد مرا خبر كن!
اين گفتگو گذشت و جبرئيل همانند گذشته بنزد رسولخدا آمد،و رسول خدا به خديجة فرمود:
-خديجة!اين جبرئيل است كه آمده!
خديجة-اى عموزاده برخيز و روى زانوى چپ من بنشين!
رسول خدا برخاست و روى زانوى چپ خديجه نشست.
خديجة-آيا او را مىبينى؟
رسول خدا-آرى!
خديجة-برخيز و بيا روى زانوى راست من بنشين!
رسول خدا«ص»برخاست و روى زانوى چپ خديجةنشست.
در اينجا باز خديجه پرسيد؟
-آيا او را مىبينى؟
رسول خدا فرمود-آرى:
خديجه گفت:برخيز و در دامان من بنشينو رسول خدا برخاست و در دامان خديجة نشست.
باز خديجة پرسيد:آيا او را مىبينى؟
رسول خدا«ص»فرمود-آرى.
در اينجا خديجة سر خود را برهنه كرد و روسرى و مقنعهخود را از سر برداشت و رسول خدا«ص»همچنان دردامان خديجة نشسته بود،در اينوقتخديجة از رسولخدا«ص»پرسيد:
-آيا باز هم او را مىبينى؟
فرمود:نه!
خديجة گفت:اى عموزاده ثابت قدم باش و مژدهگير كهاين فرشته است و شيطان نيست!!
كه در اينجا باز سئوالاتى پيش ميآيد كه:
مگر فرشتگان الهى نيز مانند انسانها مامور و مكلف هستندكه به سر و بدن زنان نگاه نكنند؟
و حكمتحرمت نظر در انسانها تحريك شهوت جنسى ومفاسد مترتبه بر آن ذكر شده،و مگر فرشتگان نيز شهوت جنسى دارند؟
و اساسا مگر در آنروزگاران حجاب بر زنان فرض شده بود؟
با اينكه خود اينان ميگويند:حجاب در مدينه فرض شد؟و آيا خديجة اين دانش عظيم را درباره شناخت فرشته و شيطان از كجاآموخته بود كه رسول خدا«ص»نياموخته بود،و مگر خديجةداناتر از رسول خدا بوده؟و مگرهاى ديگرى كه به ذهن هرخوانندهاى خطور كرده و پاسخى هم ندارد!
بارى بهتر است از اين قسمت روايت هم بگذريم،و بهقسمتهاى ديگر آن بپردازيم.
ج-در دنباله روايت صحيح بخارى آمده بود كه در اثر فترتوحى،رسول خدا«ص»چنان غمگين شد كه چندين بار خواستتا خود را از نوك كوهها پرت كند و هرگاه كه خود را ببالاى كوهميرساند تا خودكشى و انتحار كند جبرئيل در برابر او ظاهر ميشدو بدو مىگفت:
اى محمد براستى كه تو پيامبر خدائى و بدينوسيله آنحضرترا دلگرم ساخته و دلش آرام ميشد و از خودكشى صرفنظرميفرمود...!
كه باز اين سئوالات مطرح ميشود كه:
مگر رسول خدا«ص»پس از آمدن جبرئيل و سخنان خديجةو ورقة-بگفته اينان هنوز هم در رسالتخويش ترديد داشت!
و مگر جبرئيل-كه واسطهاى براى نزول وحى بيش نيست-چنينمقام و عظمتى دارد كه بتواند قلب مضطرب و مردد رسول خدا«ص»را آرام كند؟
و بر فرض آنكه چند روزى وحى از آنحضرت قطع شد،آيااين قطع وحى مجوزى براى انتحار و خودكشى آنحضرت ميشود،و آيا براستى رسول خدا«ص»نعوذ بالله اين اندازه جاهلانه وكودكانه فكر ميكرده؟
و اساسا آيا ما اين روايت را بايد بپذيريم يا قرآن كريم را كهدرباره همه رهبران الهى بطور عموم فرموده:
و جعلنا منهم ائمة يهدون بامرنا لما صبروا و كانوا بآياتنايوقنون (23) و از ايشان كسانى را به سمت رهبرى و امامت انتخاب كرديم كهمردم را به فرمان و دستور ما راهبرى كنند پس از آنكه استقامت و بردبارىكردند و به آيات ما يقين داشتند...
و درباره خصوص رسول خدا«ص»در ماجراى وحىبصراحت فرمايد:
فاوحى الى عبده ما اوحى،ما كذب الفؤاد ما راى،افتمارونهعلى ما يرى... (24) پس خداى تعالى به بندهاش وحى كرد آنچه را كه وحى فرمود،ودلش آنچه را ديده بود تكذيب نكرد،آيا شما او را بر آنچه ديده انكار ميكنيد و نسبتشك و ترديد به او ميدهيد؟
كه زمخشرى و ديگران از دانشمندان اهل سنت آيه«ماكذب الفؤاد ما راى»را اينگونه تفسير كردهاند كه«لم يشك فىانما رآه حق» (25) يعنى شك نكرد كه آنچه ديده بود حق بود.
و يا روايات ديگرى را كه خود شما در باب وحى از راويانديگر نقل كردهايد مانند روايت ابن عباس كه ميگويد:
«...فرجع الى بيته و هو موقن...» (26) پس رسول خدا«ص»بخانه بازگشت در حالى كه يقين داشت!
و يا روايت عبد الله بن ابى بكر بن حزم را كه در اينباره گويد:
«...استعلن به جبرئيل...و بشره برسالة ربه حتىاطمان» (27) و اگر اين روايت-و هر روايتى كه در صحيح بخارى آمدهصحيح است پس چرا قاضى عياض كه از بزرگان اهل سنتاست در داستان وحى گفته:
«لا يصح ان يتصور له الشيطان فى صورة الملكو يلبس عليه الامر لا فى اول الرسالة و لا بعدها،و الاعتماد فى ذلك على دليل المعجزة بل لا يشك النبى ان ما ياتيه من الله هو الملك و رسوله الحقيقى،امابعلم ضرورى يخلقه الله له،او ببرهان جلى يظهره اللهلديه لتتم كلمة ربك صدقا و عدلا لا مبدل لكلماتالله» (28) يعنى صحيح نيست كه شيطان در صورت فرشته براى اومتصور شود و امر را بر او مشتبه سازد نه در آغاز رسالت و نهبعد از آن و اعتماد در اينجا بر معجزه است،بلكه پيامبرشك نمىكند كه آنچه از جانب خداوند بر او نازل گشتهفرشته و رسول حقيقى استيا بعلمى ضرورى.كه خدا دراو آفريده يا ببرهانى آشكار و جلى كه خدا بر او آشكاركند تا كلمه خود را بر او تمام سازد...كه تغيير دهندهاىبر كلمات خدا نيست!
و پيش از اين نيز از قاضى عياض گفتارى در اينباره نقلكرديم!
و آيا امثال قاضى عياض اين روايت را ديده و اين سخن راگفتهاند...
و نظير همين عقيده و گفتار را مرحوم علامه طبرسى قدسسره در مجمع البيان بدنبال حديثى كه از دانشمندان اهل سنت روايت كرده و ذكر اضطراب و نگرانى رسول خدا«ص»بدنبالنزول وحى بر آنحضرت در آن آمده،فرموده است كه ما متنحديث و گفتار آن دانشمند بزرگ را براى مزيد اطلاع خوانندگانمحترم ذيلا نقل مىكنيم:
ايشان در ذيل تفسير آيه:
«يا ايها المدثر»چنين گويد:
«قال الاوزاعى:سمعتيحيى بن ابى كثير يقول:سالت اباسلمة اى القرآن انزل من قبل قال:«يا ايها المدثر»فقلت: او«اقرءباسم ربك»؟فقال:سالت جابر بن عبد الله اى القرآن انزل قبل؟
قال:«يا ايها المدثر»فقلت:او«اقرء»؟قال جابر:احدثكم ماحدثنا رسول الله صلى الله عليه و آله،قال:جاورت بحراء شهرا، فلماقضيت جوارى نزلت فاستبطنت الوادى فنوديت،فنظرت امامىو خلفى و عن يمينى و عن شمالى فلم ار احدا،ثم نوديت فرفعت راسىفاذا هو على العرش فى الهواء،يعنى جبرئيل عليه السلام،فقلت:
دثرونى دثرونى فصبوا على ماء،فانزل الله عز و جل:«يا ايها المدثر»و فىرواية:فخشيت منه فرقا حتى هويت الى الارض، فجئت الى اهلى.
فقلت:زملونى،فنزل:«يا ايها المدثر×قم فانذر»اى ليس بك ماتخافه من الشيطان،انما انت نبي فانذر الناس و ادعهم الى التوحيد»و سپس در رد اين گفتار نابجا فرموده:
«و فى هذا ما فيه،لان الله تعالى لا يوحى الى رسوله الا بالبراهين النيرة،و الآيات البينة الدالة على ان ما يوحى اليه انما هو من اللهتعالى،فلا يحتاج الى شيء سواها و لا يفزع و لا يفزع و لا يفرق» (29) يعنى و اشكال اين حديث روشن است،زيرا خداى تعالى بهپيامبر خود وحى نمىكند مگر با برهانهاى روشن و آياتآشكارى كه دلالت دارد بر اينكه آنچه بر او وحى شده از جانبخداى تعالى است،پس نيازى به چيز ديگر نيست و چنان نيستكه كسى او را بترساند و مضطرب سازد و نگران شود و بترسد!
بارى بهتر آن است كه سخن را درهم پيچيم و تحقيق وبررسى بيشتر را در باب نقد جملات اين حديثبعهده خوانندهمحترم بگذاريم،ولى اين نكته را نمىتوانيم ناگفته بگذاريم كهراستى جاى بسيار تاسف است كه درباره مهمترين مسئلهاعتقادى ما يعنى مسئله وحى و نبوت كه سرآغاز همه مسائل ديگراستبايد امثال اينگونه روايات در كتابهائى همچون صحيحبخارى و مسلم كه نزد بسيارى از مسلمانان تا بدان درجه اعتباردارند كه نووى دربارهشان گويد:
«و هما اصح الكتب بعد القرآن» (30) و اين دو كتاب پس از قرآن كريم صحيحترين كتابها است.
و بر طبق همين روايات مقام والا و عظيم رسول خدا«ص»را تا بدان حد پائين آورده كه در هنگام دريافت وحى الهى وانجام رسالت تاريخى و جهانى خود اينگونه دچار ترديد و دو دلىبشود؟و براى رفع ترديد خود ناچار به خديجة و ورقة بن نوفل وديگران متوسل شود،و در اثر«فترت»وحى و انقطاع موقت آن بهآن اندازه دچار هيجان و اضطراب شود كه چندين بار تصميم بهانتحار و خودكشى بگيرد و...و...
و با اين روايات صحيحة و معتبره خود!بهترين بهانه ودستاويز را بدست دشمنان اسلام بدهند كه آغاز وحى رسولخدا«ص»را با تاييد امثال ورقة بن نوفل كه بگفته آنها-و امثالهمين روايات-سالها بدين نصرانيت درآمده و در اين آئين علومزيادى را كسب كرده بود،توام كنند...
و حالتشك و ترديد را در آنچه بر رسول خدا نازل ميشدوارد سازند!
و مقام رسول خدا«ص»را تا سرحد يك انسان چنانى با آنحالات و اعمال تنزل دهند!و امثال اين سخنان!
تحليلى درباره اين روايات:در اينجا ما به يك جمعبندى رسيدهايم كه براى مااحتمالاتى را بوجود آورده و نقل آن خالى از فايده نيست و شايد شما هم اين احتمالات را بعيد ندانسته و بهپسنديد و آن اين استكه با توجه باينكه راوى اين حديث عروة بن زبير و اسماعيل بنابى حكيم از آل زبير بودند احتمالات زير بنظر ميرسد:
1-عبد الله بن زبير و زبيريان چند سالى در مكه و مدينه وقسمتى از خاك عراق حكمرانى داشتند و خود را بعنوانجانشينان پيغمبر اسلام و وارثان خلافت آن حضرت جا زده بودند،در مقابل رقباى خود از بنى هاشم و بنى اميه و بنى عباس براىخود فضيلت تراشى مىكردند و حديثهائى براى خانواده و فاميلخود جعل ميكردند تا خود را از ديگران به اسلام و پيامبر بزرگواراسلام نزديكتر از ديگران معرفى كنند...
و شاهد بر اين مطلب ميتواند همان حديث جعلى قبلى باشدكه در مذمت عباس و على عليه السلام جعل كرده بود بدانخاطركه علويون و بنى عباس رقباى ايشان بودند.
2-زبير بن عوام برادرزاده خديجه سلام الله عليها است كهنسبشان به بنى اسد بن عبد العزى ميرسد و عوام پدر او برادر خديجهبوده و ورقة بن نوفل هم پسر عموى خديجه كه همگى از همانتيره بنى اسد بن عبد الغرى هستند،و اين خبرسازان حرفهاى براىاينكه فضيلتى براى حضرت خديجه سلام الله عليها و ورقة بننوفل بتراشند اين سخنان را به ايشان نسبت داده تا آنها را در تحكيم اساس اسلام سهيم سازند،اگر چه در اين ميان مقام والاىرسول خدا«ص»نيز مخدوش گردد و شايد ندانسته و بىتوجه بهاينطرف قضيه يعنى خدشهدار شدن مقام رسول خدا«ص»نيزاينكار را كردهاند و تعمدى در اينكار نداشتهاند...
3-در مورد عايشه نيز همانگونه كه قبلا گفته شد خالهعروة بن زبير بوده و عروة بن زبير همانگونه كه شنيديد احدى را ازاو داناتر بعلم فقه و طب و شعر نمىدانسته و از اين رو شايد عايشهدرباره ماجراى وحى اظهار نظرى كرده و عروه روى همانعقيدهاى كه به وى داشته آنرا بعنوان يك روايت مسلمى از اونقل كرده تا ضمنا يكى از بهترين حديثهائى را كه از خالهاششنيده در اين باب اظهار كرده باشد...
و روى اين جهات احتمال جعل در اين روايات قوى استو انگيزه آن نيز همينها بود كه خوانديد،و الله العالم.
و در پايان لازم است نظرى هم به روايات شيعه در بابوحى بيندازيم و بهبينيم آنها داستان وحى و آغاز نبوت رسولخدا«ص»را چگونه روايت كردهاند.
از آنجمله از امير المؤمنين عليه السلام در نهج البلاغه نقل شدهكه درباره داستان وحى و آغاز آن در روزهاى خستبعثتفرموده:و لم يجمع بيت واحد يومئذ فى الاسلام غير رسول اللهصلى الله عليه و آله و خديجة و انا ثالثهما،ارى نورالوحى و الرسالة،و اشم ريح النبوة،و لقد سمعترنة الشيطان حين نزل الوحى عليه صلى الله عليه و آله،فقلت:يا رسول الله ما هذه الرنة؟فقال:هذا الشيطانقد ايس من عبادته انك تسمع ما اسمع،و ترى ما ارى،الا انك لستبنبى،و لكنك وزير، و انك لعلى خير (31) -و گرد نياورد خانهاى احدى را آنروز در اسلام جز رسولخدا«ص»و خديجة و من نيز سومى آنها بودم كه نور وحىو رسالت را ميديدم و بوى نبوت را استشمام ميكردم وبخوبى صداى ناله شيطان را شنيدم در آنهنگامى كه وحىبر رسول خدا«ص»نازل شد و عرضكردم:اى رسول خدااين ناله چيست؟فرمود:اين شيطان است كه از پرستشخود نوميد گشته،تو هم ميشنوى آنچه را من مىشنوم ومىبينى آنچه را من مىبينم جز آنكه تو پيامبر نيستى ولىتو وزير و كمككارى و تو بر خير و خوبى هستى!
و همانگونه كه ملاحظه ميكنيد امير المؤمنين عليه السلام دراين خطبه به وضوح و صراحت جريان را بگونهاى ترسيم فرموده و گزارش ميدهد كه گذشته از اينكه رسول خدا«ص»نور وحى رامشاهده ميفرمود و صداى ناله شيطان را تشخيص ميداد،خودآنحضرت يعنى على عليه السلام-آن شاگرد ممتاز مكتبآنحضرت-نيز صداى ناله شيطان را مىشنيد و هيچگاه آندو را بايكديگر اشتباه نميكرد...!
و اين هم روايت ديگرى كه مجلسى(ره)در كتاببحار الانوار از امالى شيخ روايت كرده كه برخى از اصحاب امامصادق عليه السلام جريان وحى را كه از آنحضرت مىپرسد كهچگونه رسول خدا«ص»گاه ميفرمود:اين جبرئيل است كه بمنچنين و چنان ميگويد،و گاه در حال وحى به حال بيهوشى واغماء ميافتاد؟
امام عليه السلام در پاسخ او فرمود آن حالت رسول خدا«ص»و آن سنگينى كه احساس ميكرد در هنگامى بود كه خداىتعالى بدون واسطه جبرئيل با آنحضرت سخن ميگفت،ولىهنگامى كه جبرئيل با آن بزرگوار سخن ميگفت چنين حالتى برآنحضرت عارض نمىشد و خيلى عادى ميفرمود:
اين جبرئيل است!و جبرئيل چنين گفت؟
و اين هم متن حديثشريف كه خلاصه ترجمهاش را شنيديد:
الحسين بن ابراهيم القزوينى،عن محمد بن وهبان،عن احمد بن ابراهيم بن احمد،عن الحسن بنعلى الزعفرانى،عن البرقى،عن ابيه،عن ابن ابىعمير،عن هشام بن سالم،عن ابى عبد الله عليه السلامقال:قال بعض اصحابنا:اصلحك الله اكان رسول اللهصلى الله عليه و آله يقول:قال جبرئيل،و هذا جبرئيليامرنى،ثم يكون فى حال اخرى يغمى عليه؟قال:
فقال ابو عبد الله عليه السلام:انه اذا كان الوحى منالله اليه ليس بينهما جبرئيل اصابه ذلكلثقل الوحى من الله،و اذا كان بينهما جبرئيل لم يصبهذلك فقال:قال لى جبرئيل،و هذا جبرئيل. (32)
و بلكه در پارهاى از روايات آمده است كه جبرئيل هيچگاهبدون اجازه قبلى نزد رسول خدا«ص»نمىآمد،و هرگاه نيز كه اجازه ميگرفت هنگام ورود با كمال ادب و مانند بندهاى درحضور آنحضرت جلوس ميكرد،كه اين هم متن آن حديث ديگركه شيخ صدوق(ره)در كتاب علل از امام صادق عليه السلامروايت كرده:
عن ابى عبد الله عليه السلام قال:كان جبرئيل اذا اتى النبىصلى الله عليه و آله قعد بين يديه قعدة العبد،و كان لا يدخل حتىيستاذنه. (33)
اكنون بنگريد«تفاوت ره از كجا است تا بكجا»و چهاندازه فرق است ميان روايات اهل سنت و روايات شيعه درمعرفى جبرئيل و رسول خدا«ص»و داستان وحى و ورود فرشتهوحى بر رسول خدا«ص»؟و خود قضاوت كنيد!
و اين نيز حديث ديگرى در اين باره كه عياشى در تفسير خودآنرا از زراره از امام صادق عليه السلام روايت كرده است.
«عن زرارة قال:قلت لابي عبد اللهعليه السلام:كيف لم يخف رسول الله صلى الله عليهو آله فيما ياتيه من قبل الله ان يكون ذلك مما ينزغ به الشيطان؟قال:فقال:ان الله اذا اتخذ عبدا رسولاانزل عليه السكينة و الوقار،فكان ياتيه من قبل اللهعز و جل مثل الذى يراه بعينه».
زرارة گويد:به امام صادق عليه السلام عرضكردم:چگونهرسول خدا«ص»در آنچه بر او از سوى خدا نازل مىگشتترس آنرا نداشت كه از وساوس شيطان باشد؟امامعليه السلام فرمود:براستى كه خدا هرگاه بندهاى را بهرسالت انتخاب مىكند آرامش و وقار خود را بر او فرومىفرستد،بدانگونه كه هر چه از جانب خداى عز و جل براو نازل گردد همانند چيزى است كه به چشم خودمىبيند...
در اين حديث اين مطلب كه رسول خدا«ص»در موردوحى الهى هيچگونه شك و ترديدى بخود راه نميدهد مسلم فرضشده و علت آنرا زرارة مىپرسد؟
و اين هم روايتى درباره ماجراى بعثت رسول خدا«ص»كهچون راوى و سندى ندارد چندان معتبر نيست ولى ناقل آن مرحومابن شهر آشوب است كه در مناقب آنرا روايت كرده كه ميگويد:
و روى انه نزل جبرئيل على جياد اصفر و النبى صلى الله عليه و آله بين على عليه السلام و جعفر،فجلسجبرئيل عند راسه،و ميكائيل عند رجله،و لم ينبهاهاعظاما له،فقال ميكائيل:الى ايهم بعثت؟قال:الىالاوسط،فلما انتبه ادى اليه جبرئيل الرسالة عن اللهتعالى،فلما نهض جبرئيل ليقوم اخذ رسول اللهصلى الله عليه و آله بثوبه ثم قال:ما اسمك؟قال:
جبرئيل،ثم نهض النبى صلى الله عليه و آله ليلحقبقومه فما مر بشجرة و لا مدرة الا سلمت عليه و هناته،ثمكان جبرئيل ياتيه و لا يدنو منه الا بعد ان يستاذن عليه،فاتاه يوما و هو باعلى مكة فغمز بعقبه بناحية الوادىفانفجر عين فتوضا جبرئيل، و تطهر الرسول،ثمصلى الظهر و هى اول صلاة فرضها الله عز و جل،و صلىامير المؤمنين عليه السلام مع النبى صلى الله عليه و آله،و رجع رسول الله صلى الله عليه و آله من يومه الى خديجةفاخبرها،فتوضات و صلت صلاة العصر من ذلكاليوم (35)
-و روايتشده كه جبرئيل بر اسبى زرد رنگ(و يا درمكانى بنام جياد)بر آنحضرت نازل گشت و رسول خدا«ص»ميان على عليه السلام و جعفر خفته بود،پسجبرئيل در كنار سر آنحضرت نشست و ميكائيل در كنارپاى او و بخاطر عظمت و بزرگى آنحضرت وى را بيدارنكردند،ميكائيل گفت:بسوى كداميك از اينان مبعوثگشتهاى؟گفت:به اين كه در وسط خفته!و چون رسولخدا«ص»از خواب بيدار شد جبرئيل رسالتخداى تعالىرا به آنحضرت ابلاغ كرد،و چون جبرئيل خواست كهبرخيزد رسول خدا«ص»جامهاش را گرفت و بدو گفت:
نام تو چيست؟گفت:جبرئيل،آنگاه رسول خدا برخاستتا به قوم خود ملحق شود كه به هيچ درخت و سنگىنمىگذشت جز آنكه بر او سلام كرده و مژدهاش ميدادند.
و پس از آن جبرئيل نزد او ميآمد ولى به آنحضرت نزديكنمىشد تا از وى اذن بگيرد پس روزى در حالى كه رسولخدا«ص»در بالاى مكه بود بنزد وى آمد و در گوشهاى ازآن وادى جائى از زمين را فشار داد و چشمهاى پديدار شد وجبرئيل وضوء گرفت و رسول خدا«ص»نيز تطهير كردآنگاه نماز ظهر را خواند،و آن نخستين نمازى بود كهخداى عز و جل فرض كرد،و امير المؤمنين عليه السلام نيز باآنحضرت نماز خواند،و رسول خدا«ص»در همان روزبنزد خديجة بازگشت و جريان را به او خبر داد و او نيز وضوء ساخته و نماز عصر را در همان روز خواند...
و از روايت ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه كه درداستان مجاورت رسول خدا«ص»در غار«حراء»ميگويد:
«...حتى جاءت السنة التى اكرمه الله فيها بالرسالة فجاور فىحراء شهر رمضان و معه اهله:خديجة و على بن ابيطالب و خادم لهم،فجاءه جبرئيل بالرسالة...» (36)
معلوم ميشود كه على عليه السلام و خديجة نيز در ماجراىنزول وحى و بعثت و در غار حراء همراه رسول خدا؟ «ص»بودهاند...
ولى سند حديث و مصدر آنرا متاسفانه نقل نكرده،وهمين قدر در آغاز آن گفته:«و قد ورد فى الكتب الصحاح».
پىنوشتها:
1-صحيح بخارى-با شرح كرمانى ط بيروت-ج 1 ص 29-40-و ج 24-از همين چاپص 94.و نظير همين روايت در صحيح مسلم ج 1 ص 97 و تاريخ طبرى ج 2 ص47 و كتابهاى ديگر نيز نقل شده.
2-تهذيب التهذيب ج 9 ص 450.
3-شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 4 ص 63.
4-قاموس الرجال ج 6 ص 300.
5-شرح كرمانى از صحيح بخارى ج 1 ص 30-31.
6-شرح صحيح مسلم(حاشيه ارشاد السارى)چاپ مصر ج 1 ص 44.
7-اسد الغابة ج 5 ص 504.و الاصابة ج 4 ص 349.
8-ارشاد السارى ج 1 ص 21.
9-براى اطلاع از متن كامل اين روايتبه سيرة النبوية ابن كثير ج 1 ص 398مراجعه كنيد.
10-سيرة النبوية ابن كثير ج 1 ص 412-413.
11-سيرة النبوية ابن كثير ج 1 ص 405.
12-سيره ابن هشام ج 1 ص 234.
13-سيرة النبوية ابن كثير ج 1 ص 406.
14-براى اطلاع بيشتر مىتوانيد به كتابهاى البداية و النهاية ج 3 ص 15 به بعد وتاريخ طبرى ج 2 ص 50 به بعد و تاريخ يعقوبى ج 2 ص 23 و صحيح بخارى ج 6ص 200 و عيون الاثر ج 1 ص 83 و اسباب النزول ص 11 و عيون الاثر ج 1ص 82 و سيرة قاضى دحلان ج 1 ص 83 و سيرة حلبيه ج 1 ص 244 به بعد مراجعهنمائيد.
15-جالب و خندهدار است كه از برخى دانشمندان اهل سنت نقل شده كه همينماجرا را دليل بر جواز تكليف به ما لا يطاق دانسته و بدان استدلال كردهاند!
(الصحيح من السيره ج 1 ص 224).
16-سوره نجم آيه 10.
17-سوره فصلت آيه 6.
18-سوره نساء آيه 163.
19-صحيح بخارى بشرح كرمانى ج 1 ص 35.
20-همين مصدر ص 36.
21-سيره ابن هشام ج 1 ص 238-239.
22-اين مطلب هم جالب و در خور توجه است كه اينگونه روايات همگى به خاندانزبير باز ميگردد،و ميدانيم كه زبير برادرزاده خديجه بوده،و خاندان زبير گوياسعى داشتهاند براى خويشان و نياكان خود به راست و يا بدروغ فضيلتهائى ذكر كنند، چنانچه در بحث از سند اين حديث گفتيم.
23-سوره سجده آيه 24.
24-سوره نجم آيه 10-12.
25-تفسير كشاف ج 4 ص 420.
26 و 27-عيون الاثر ج 1 ص 83.
28-التمهيد ج 1 ص 50.
29-مجمع البيان ج 10 ص 384.
30-التقريب نووى ص 3(مطبوع در مقدمه شرح صحيح بخارى كرمانى چاپ بيروت).
31-نهج البلاغه خطبه 190.
32-بحار الانوار ج 18 ص 268 و اين هم پاسخى استبه برخى از اهل سنت كهخواستهاند روايت عايشه را توجيه كرده و آن حالت رسول خدا«ص»را كه در آنحديث آمده با روايات ديگرى كه در اين باره رسيده كه چون وحى بر آن حضرت نازلميشد حالت غش او را ميگرفت...و اين هم حديث ديگرى در اين باره كه در كتابتوحيد صدوق(ره)(ص 102)آمده:
«...عن عبيد بن زرارة،عن ابيه قال:قلت لابى عبد الله عليه السلام:جعلت فداكالغشية التى كانت تصيب رسول الله صلى الله عليه و آله اذا نزل عليه الوحى؟قال:
فقال ذلك اذا لم يكن بينه و بين الله احد،ذاك اذا تجلى له،قال:ثم قال:تلكالنبوة يا زرارة،و اقبل يتخشع».
33-علل الشرايع ص 14.
34-تفسير عياشى ج 2 ص 201.
35-مناقب ج 1 ص 45.
36-شرح نهج البلاغه ج 13 ص 208-ط جديد-.
درسهايى از تاريخ تحليلى اسلام جلد 2 صفحه 199
رسولى محلاتى
«قال البخارى:حدثنا يحيى بن بكير،حدثنا الليث،عن عقيل،عن ابن شهاب،عن عروة بن الزبير،عن عائشة رضى الله عنها انهاقالت:
اول ما بدىء به رسول الله صلى الله عليه و سلم من الوحى الرؤياالصالحة فى النوم،و كان لا يرى رؤيا الا جاءت مثل فلق الصبح.
ثم حبب اليه الخلاء،و كان يخلو بغار حراء فيتحنث فيه-و هوالتعبد-الليالى ذوات العدد قبل ان ينزع الى اهله و يتزود لذلك،ثميرجع الى خديجة فيتزود لمثلها.
حتى جاءه الحق و هو فى غار حراء.
فجاءه الملك فقال:اقرا.فقال:ما انا بقارىء.قال:فاخذنىفغطنى حتى بلغ منى الجهد ثم ارسلنى.فقال:اقرا فقلت:ما انابقارىء. فاخذنى فغطنى الثانية حتى بلغ منى الجهد ثم ارسلنى.
فقال:اقرا.فقلت:ما انا بقارىء،فاخذنى فغطنى الثالثة حتى بلغمنى الجهد.ثم ارسلنى فقال:اقرا باسم ربك الذى خلق. خلقالانسان من علق،اقرا و ربك الاكرم.الذى علم بالقلم.علمالانسان ما لم يعلم.
فرجع بها رسول الله صلى الله عليه و سلم يرجف فؤاده،فدخلعلى خديجة بنتخويلد،فقال،زملونى زملونى.فزملوه حتى ذهبعنه الروع.
فقال لخديجة-و اخبرها الخبر-:لقد خشيت على نفسى.
فقالتخديجة:كلا،و الله لا يخزيك الله ابدا.انك لتصلالرحم و تقرى الضيف،و تحمل الكل،و تكسب المعدوم،و تعين علىنوائب الحق.
فانطلقتبه خديجة حتى اتت ورقة بن نوفل بن اسد بنعبد العزى ابن عم خديجة.و كان امراءا قد تنصر فى الجاهلية،و كانيكتب الكتاب العبرانى،فيكتب من الانجيل بالعبرانية ما شاء الله انيكتب.و كان شيخا كبيرا قد عمى.
فقالت له خديجة:يابن عم!اسمع من ابن اخيك.فقال له ورقة:
يابن اخى ماذا ترى؟فاخبره رسول الله صلى الله عليه و سلم خبر ماراى.فقال له ورقة:هذا الناموس الذى كان ينزل على موسى،ياليتنى فيها جذعا،ليتنى اكون حيا،اذ يخرجك قومك.فقالرسول الله صلى الله عليه و سلم:«او مخرجى هم؟! »فقال:نعم،لم يات احد بمثل ما جئتبه الا عودى،و ان يدركنى يومك انصركنصرا مؤزرا.
ثم لم ينشب ورقة ان توفى و فتر الوحى»تا اينجا روايتى است كه بخارى در نخستين باب صحيحخود نقل كرده و اين روايت دنبالهاى هم دارد كه بخارى آنرا دركتاب التعبير با همين سند و متن روايت كرده و دنباله آن چنيناست:
«...و فتر الوحى فترة.حتى حزن رسول الله صلى الله عليهو سلم-فيما بلغنا-حزنا غدا منه مرارا كى يتردى من رؤوس شواهقالجبال.فكلما اوفى بذروة جبل لكى يلقى نفسه تبدى له جبريلفقال:يا محمد،انك رسول الله حقا.فيسكن لذلك جاشه،و تقرنفسه،فيرجع.فاذا طالت عليه فترة الوحى غدا لمثل ذلك.قال:
فاذا اوفى بذورة جبل تبدى له جبريل فقال له:مثل ذلك» (1) ترجمه:
بخارى به سند خود از عايشه روايت كرده كه گويد:نخستين بارىكه وحى بر رسول خدا«ص»آمد خوابهاى راستبود كه خوابى نمىديد جز آنكه مانند صبح روشن مىآمد،سپس به حالتخلوت علاقهمند شد ودر غار حرا خلوت گزيده و شبهاى معدودى را به عبادت مىگذراند پيشاز آنكه به نزد خانواده بيايد و براى آن توشه گيرد،سپس به نزد خديجهبازگشته و براى آن توشه برمىگرفت.
تا وقتى كه حق به نزد او آمد و آن حضرت در غار حرا بود.
پس فرشته نزد آنحضرت آمده و گفت:بخوان:فرمود:من خواندنندانم!گويد:پس آن فرشته مرا گرفت و بسختى فشارم داد بدان حد كهطاقتم تمام شد سپس رهايم كرد و گفت:بخوان!من گفتم:خواندنندانم،دوباره مرا گرفت و براى بار دوم مرا بسختى فشار داد بحدى كهطاقتم تمام شد آنگاه رهايم كرد و گفت:بخوان!گفتم:خواندن ندانم،كه براى سومين بار مرا گرفت و بسختى فشارم داد بحدى كه طاقتم تمامشد و سپس مرا رها كرده و گفت:
بخوان بنام پروردگارت كه آفريد...(تا بآخر آيات)
پس رسول خدا«ص»بازگشت در حالى كه دلش ميلرزيد و بهمانحال بنزد خديجه آمد و گفت:مرا بپوشانيد،مرا بپوشانيد! پس آنحضرت راپوشاندند تا اضطراب و ترس از او دور شد.
رسول خدا شرح حال خود را براى خديجه بيان داشته و فرمود:من برخويشتن بيمناكم!
خديجه گفت:هرگز!بخدا سوگند كه خداوند تو را خوار نخواهد كرد،زيرا تو صله رحم ميكنى و مهماننوازى و سختيها را تحمل مىكنى و ناداران را دارا مىكنى و بر پيشآمدهاى حق كمك مىكنى!
سپس خديجه آنحضرت را برداشته و بنزد ورقة بن نوفل بن اسد بنعبد العزى كه پسر عموى خديجه بود آورد،و او مردى بود كه در زمانجاهليتبدين نصرانيت درآمده بود و كتابهاى عبرانى و انجيل را بمقدارزيادى نوشته و پيرمردى بود كه كور شده بود.
خديجه بدو گفت:عموزاده از برادرزادهات بشنو!ورقه گفت:
عموزاده چه مىبينى؟رسول خدا«ص»آنچه را ديده بود بدو خبر داد،ورقه گفت:اين همان ناموسى است كه بر موسى نازل ميشد و اى كاشمن امروز جوانى بودم اى كاش من در آنروز كه قوم تو تو را بيرون ميكنندزنده بودم،رسول خدا«ص»فرمود:مگر مرا بيرون مىكنند؟گفت:
آرى،هر كس گفتارى مانند تو براى مردم بياورد مورد دشمنى قرارميگيرد و اگر آنروز تو را من درك كنم پيوسته تو را يارى خواهم كرد.
و پس از اين جريان بمدت كمى ورقه از دنيا رفت،و وحى قطعشد...
...چنانچه رسول خدا بسختى غمگين گرديد تا بدانجا كه بارهاخواستخود را از بالاى نوكهاى كوهها پرت كند و هر بار كه ببالاى كوهىميرفت تا خود را پرت كند جبرئيل در برابر او ظاهر ميشد و مىگفت:اىمحمد تو بحق رسول خدا هستى،و همان سبب ميشد كه دلش آرام گيرد،و جانش استقرار يابد،و چون فترت وحى طول مىكشيد دوباره بهمانفكر ميافتاد و چون به بالاى كوه ميرفت جبرئيل در برابر او ظاهر ميشد و همان سخنان را به او مىگفت...!
و اينك تحقيقى درباره سند و متن اين حديثاما از نظر سند:همانگونه كه شنيديد اين حديث از زهرى از عروة بن زبير ازعايشه نقل شده...و زهرى همان كسى است كه در تثبيتحكومت مروانيان و ستمگران نقش داشته و نويسنده هشام بنعبد الملك و معلم فرزندان او بوده...اگر چه گفتهاند كه در آخرعمر توبه كرده و جزء اصحاب امام چهارم عليه السلام درآمده،اما آيا اين حديث را قبل از توبه نقل كرده با بعد از آن؟
نميدانيم!...
و گذشته از اين،سماع او از عروة بن زبير نيز به اثباتنرسيده چنانچه ابن حجر در تهذيب التهذيب گفته... (2) و عروة بن زبير-برادر عبد الله بن زبير و خواهر زاده عايشه-نيزهمان كسى است كه براى تثبيت همان حكومت غاصبانه موقتبرادرش عبد الله بن زبير در مكه و مدينه از انتساب هر دروغو تهمتى نسبتبه بنى هاشم باك نداشت تا آنجا كه ابنابى الحديد از استادش اسكافى نقل مىكند كه عروة بن زبير از كسانى بود كه از معاويه پول مىگرفت و در مذمت علىعليه السلام حديث جعل ميكرد،و سپس از اين نمونه حديثهاىجعلى،كه بوسيله كيسههاى پول معاويه شرف صدور و اجلالنزول فرموده بود!حديث زير را-طبق همين سندى كه اينجااست-نقل مىكند كه زهرى از عروة بن زبير از عايشه نقل كردهكه گويد:
«كنت عند رسول الله اذ اقبل العباس و على،فقال:يا عايشة انهذين يموتان على غير ملتى،او على غير دينى»! (3)
يعنى-من نزد رسول خدا«ص»بودم كه عباس و على از درآمدند ورسول خدا«ص»فرمود:اى عايشه اين دو نفر بيگانه از كيش من و يا برغير دين و آئين من از دنيا بيرون ميروند و ميميرند!
و در دشمنى با على عليه السلام در حدى بود كه هرگاه نامآنحضرت نزد او برده ميشد آن بزرگوار را دشنام داده و دستهاىخود را بعنوان اظهار تاسف بهم ميزد و مىگفت:آيا على پاسخآنهمه خون مسلمانان را كه ريخت چه ميدهد؟ (4) و از اينها هم كه بگذريم عايشه اين حديث را از رسولخدا«ص»و يا ديگرى هم نقل نمىكند،بلكه بصورت ارسال ويا بهتر بگوئيم بعنوان يك نظريه و اجتهاد شخصى گفته است زيرا اين مطلب از نظر تاريخى مسلم است كه خود عايشهنمىتواند بدون واسطه داستان وحى را نقل كند زيرا عايشه درهنگام بعثت رسول خدا هنوز بدنيا نيامده بود و چهار سال ياپنجسال پس از بعثت رسول خدا«ص»بدنيا آمده...
و بهمين علت محدثان اهل سنت اين حديث را جزء مراسيلصحابه دانسته و گفتهاند:مراسيل صحابه همگى حجتاست... (5) اما اين سخن محدثان اهل سنت نيز در مورد خصوص اينحديثبنا بگفته امام نووى در شرح صحيح مسلم با گفتار يكى ازبزرگان ايشان يعنى سخن امام ابو اسحاق اسفراينى نقض شده و ازحجيتخارج گشته و اين متن گفتار نووى است كه گويد:
«و اما مرسل الصحابى كقول عايشه رضى الله عنها«اول ما بدىءبه رسول الله«ص»من الوحى الرؤيا الصالحة...»قال الامام ابواسحاق الاسفراينى لا يحتجبه» (6) و بنظر نگارنده اصل اين مطلب نيز كه اين حديث را جزءحديثهاى«مرسل»بدانيم مورد خدشه و ترديد است و اطلاقحديث مرسل بر اينگونه حديثها بايد با نوعى تسامح و مجاز همراهباشد،زيرا حديث مرسل-بر طبق اصطلاح اهل دراية-به حديثى گويند كه كسى بدون واسطه آنرا از رسول خدا«ص»نقل كند،و در اينجا عايشه اساسا آنرا از رسول خدا«ص»نقل نمىكند،بلكه بعنوان يك نظريه و اجتهاد شخصى ذكر كرده...
و بعيد نيست اينكار هم از تصرفات عروة بن زبير خواهرزادهاو بوده است كه براى بازارگرمى بسود خالهاش سند آخر حديثرا حذف كرده باشد،و بعنوان نظريه او نقل كرده است،چونعروة بن زبير عقيده داشته كه در روى كره زمين در آنزمان كسىاز عايشه دانشمندتر به علوم اسلامى و علوم ديگر وجود نداشتهو اين عبارت از عروة بن زبير مشهور است كه گفته است:
«ما رايت احدا اعلم بفقه و لا طب و لا بشعر من عايشة» (7) من احدى را داناتر از عايشه در علم فقه و طب و شعر نديدم!
و عروة بن زبير شايد پيش خود فكر كرده كسى كه در هرعلمى داناترين مردم روى زمين باشد در امثال اينگونه امور نيزميتواند اظهار نظر كند،و امثال بخارى و مسلم نيز اين اظهار نظرشخصى را بعنوان يكحديث صحيح در كتاب خود آورده و بداناحتجاج كردهاند.و الله العالم.
و تازه اين مطلب-كه هر حديثى در كتاب صحيح بخارى ومسلم آمده پذيرفته شده و حجتباشد-نيز مخدوش و غير قابل قبول نزد علماى اهل سنت است،و اين گفتار ابن حجر عسقلانىاست كه در مقدمه كتاب خود«فتح البارى فى شرح صحيحالبخارى»گفته است:
«و قد انتقده الحفاظ فى عشرة و ماة حديث»يعنى كتاب صحيح بخارى نزد حافظان حديث در يكصد و ده حديثمورد انتقاد قرار گرفته و صحت آنها مورد ترديد است.
و در مورد صحيح مسلم نيز وضع بدتر است چنانچه قسطلانىدر كتاب«ارشاد السارى فى شرح صحيح البخارى»گويد:
«ما انتقد على البخارى من الاحاديث اقل عددا مما انتقد علىالمسلم» (8) يعنى انتقاداتى كه بر احاديث صحيح بخارى شده كمتر از انتقاداتىاست كه بر صحيح مسلم شده.
و اين بود اجمالى از وضع سند اين حديث...
و اما از نظر متناولا-متن اين روايت و مضمون آن با روايات ديگرى كه درباب وحى-حتى از خود عايشه نقل شده اختلاف فراوان دارد كهاين خود موجب ضعف و وهن اين حديث ميشود كه از بابمثال ميتوانيد موارد زير را ملاحظه نمائيد.
1-در اين روايت آمده كه نخستين آياتى از قرآن كه بر رسولخدا«ص»نازل گرديد آيات سوره علق بود ولى در وايتبيهقىو ابو نعيم كه بسندشان از عمرو بن شرحبيل روايت كردهاندنخستين سورهاى كه بر رسول خدا«ص»نازل شد سوره فاتحةالكتاب بوده (9) ...
و در برخى از روايات اهل سنت نيز آمده كه نخستينسورهاى كه بر رسول خدا«ص»نازل گرديد سوره(يا ايهاالمدثر)بوده (10) .. .
2-در اين حديث آمده بود كه وقتى جبرئيل بنزد آنحضرتآمد سه بار او را بسختى فشار داد به حدى كه رسول خدا به حالمرگ افتاد...و...
در صورتيكه در حديثى كه موسى بن عقبه از زهرى از سعيدبن مسيب روايت كرده هيچ ذكرى از اين فشار و نبوت با اعمالشاقه بميان نيامده و عبارت آن روايت اينگونه است:
«...ثم استعلن له جبرئيل و هو باعلى مكة فاجلسه على مجلسكريم معجب كان النبى«ص»يقول:اجلسنى على بساط كهيئة الدرنوك فيه الياقوت و اللؤلؤ فبشره برسالة الله عز و جل حتى اطمانرسول الله،فقال له جبرئيل:اقرا،فقال:كيف اقرا؟
فقال:اقرء باسم...» (11) و در يكى از دو حديث ابن اسحاق نيز ذكرى از اين ماجرانيست،كه ميتوانيد خود حديث را در سيره ابن هشام بهبينيد (12) 3-در اين روايت آمده بود كه خديجه پس از اين ماجرا رسولخدا«ص»را برداشته و بنزد ورقة بن نوفل برد،و...
ولى در روايتسعيد بن مسيب آمده كه خديجه هنگامى كهسخنان رسول خدا«ص»را شنيد آنحضرت را در خانه گذارده ونخستبنزد عداس-غلام عتبة بن ربيعة-كه نصرانى و اهل نينوىبود آمد و جريان را به او باز گفت،و عداس او را دلگرم كرد كهاين جبرئيل همان فرشته وحى و امين خدا است...
و خديجه از نزد عداس بازگشته پيش ورقة بن نوفل رفت...وبا او نيز گفتگو كرد...و... (13) و اختلافات ديگرى كه بطور اجمال ميتوانيد آن روايات را در كتابهاى صحاح و كتابهاى ديگر به بينيد (14) و ثانيا-صرفنظر از اين اشكالات،آيا به بينيم براستى ميتوانيم باتوجه به ساير مدارك قرآنى و حديثى و معيارهاى عقلى و نقلىمضامين اين روايت را بپذيريم؟
الف-در اين حديث آمده بود كه وقتى جبرئيل بر آنحضرتنازل شد رسول خدا«ص»را سه مرتبه بسختى فشار داد به حدىكه فرمود:
«حتى بلغ منى الجهد»يعنى تا حدى كه طاقتم تمام شد!
و يا در حديث ابن اسحاق-كه از عبيد بن عمير-نقل شدهاينگونه آمده است كه رسول خدا«ص»فرمود:جبرئيل چنان بهسختى مرا فشار داد كه«حتى ظننت انه الموت»يعنى تا جائى كه گمان كردم مرگم فرا رسيده!
كه در اينجا چند سؤال پيش ميآيد:
1-اينكه آيا جبرئيل از پيش خود اين چنين رسول خدا«ص»را تحت فشار و شكنجه قرار داد يا از طرف خداى تعالى؟
لابد ميگوئيد:از طرف خداى تعالى اين ماموريت را داشتهكه رسول خدا«ص»را با اين فشار و شكنجه به خواندن واداركند، و گرنه از پيش خود حق چنين جسارتى و جرئت چنينشكنجه و آزارى را نسبتبه آن شخصيتبزرگوارى كه در اثرعبادت و پرهيزكارى بدان درجه از مقام و عظمت رسيده كه درآستانه نبوت و مقام رسالت الهى و خاتميت قرار گرفته نداشتهاست...و شان و مقام رسول خدا«ص»به او اجازه چنين كارىرا نميداده.
اگر چه از گفتار برخى از اينان ظاهر ميشود كه جبرئيل ازپيش خود اينكار را كرده چنانچه ابن كثير در سيره خود(ج 1 ص 393)از ابو سليمان خطابى نقل كرده كه در توجيهعبارت فوق در اين حديث گفته:
«و انما فعل ذلك به ليبلو صبره و يحسن تاديبه فيرتاض لاحتمالما كلفه به من اعباء النبوة»يعنى جبرئيل اينكار را كرد تا صبر و بردبارى آنحضرت را بيازمايد ونيكو ادبش كند تا براى تحمل بار سنگين سختيهاى نبوت كه بدان مكلفشده بود آماده گردد...!
ولى اين حرف با صريح آيه كريمه قرآنى كه درباره فرشتگان مىفرمايد:
«لا يعصون الله ما امرهم و يفعلون ما يؤمرون»مخالف است،و فرشتگان الهى بدون فرمان و امر الهىكارى انجام نميدهند.
و اگر ميگوئيد:بدستور خداى تعالى اينكار را انجام داده؟
اشكال بيشتر ميشود و اين سئوال پيش ميآيد كه وقتى جبرئيل بهآنحضرت گفت:بخوان!و رسول خدا«ص»پاسخ داد:
«نمىتوانم بخوانم»ديگر به چه منظور و انگيزهاى براى بار دوم وسوم آنحضرت را تحت فشار قرار داده و دستور خواندن و فرمانكارى را كه نمىتواند انجام دهد به او ميدهد؟و آيا اين دستورچيزى جز تكليف ما لا يطاق است؟ (15) و اگر يخواستبا اين فشار آن پيامبر درس نخوانده را بهخواندن وادارد و سواد خواندن را به او ياد دهد كه اين هم امرىنامعقول است،زيرا اگر مسئله جنبه اعجاز داشته كه ديگر نيازىبه انجام آن با اين اعمال شاقه نداشته،و اگر هم از طريق غيراعجاز و بطور عادى بوده كه با سواد شدن جز از راه آموختن و تحصيل مقدور نيست؟!
و خلاصه بهر ترتيبى كه بخواهيم اين مطلب را توجيه كنيمنمىتوانيم!
2-آيا اين مضمون در مورد كيفيت نزول وحى با آيات كريمهقرآنى كه جريان نزول وحى را بر رسول خدا«ص»خيلى طبيعىو ساده و در عين حال محكم و جدى نقل كرده منافات ندارد.
آنجا كه گويد:
«فاوحى الى عبده ما اوحى» (16) و آنجا كه فرمايد:
«قل انما انا بشر مثلكم يوحى الى» (17) و آنجا كه گويد:
«انا اوحينا اليك كما اوحينا الى نوح و النبيين من بعده» (18) و آيا جريان وحى در مورد پيامبران ديگر الهى نيز اينگونهبوده است!
بارى از اين قسمتبگذريم،و به قسمت ديگر اين حديثبپردازيم.
ب-در اين حديث آمده بود كه رسول خدا«ص»برخاسته و درحاليكه قلبش مضطرب و لرزان بود بنزد خديجه آمد و از اضطرابو نگرانى كه داشتبه خديجه فرمود:
«لقد خشيت على نفسى»!
من بر خويشتن بيمناكم!
و خديجه براى اينكه همسر بزرگوارش را از نگرانى واضطراب بيرون آورد آن سخنان را گفت و او را دلدارى داده وسپس او را بنزد ورقة بن نوفل برد و او نيز آن سخنان را گفت ورسول خدا«ص»در اثر سخنان آندو از اضطراب و نگرانى بيرونآمده و آسوده خاطر شد...!
كه در اينجا باز سئوالاتى پيش ميآيد:
1-چگونه ميتوان پذيرفت كه رسول خدا«ص»از آمدنجبرئيل و آنچه بر او خوانده كه آيا از جانب خداى تعالى بودهشك و ترديد داشته و با گفتار خديجه و ورقة شك و ترديدآنحضرت برطرف گرديده،و آيا چنين پيغمبرى در آينده چگونهميتواند در كارها تصميمگيرى كند و به وحى الهى يقين حاصلكند!
و از اينرو از برخى از شارحين حديث مانند قاضى عياضنقل شده كه گفته:معناى اين جمله شك و ترديد يستبلكهمعناى آن اين است كه من ترس آنرا دارم كه نتوانم تحمل بار سنگين نبوت را بنمايم...زيرا شك و ترديد پيش از نزول فرشتهالهى اگر بود معنى داشت ولى پس از نزول فرشته بر رسالتآنحضرت شك آنحضرت و ترس از تسلط شيطان معنىندارد...! (19) ولى شما خواننده محترم با مختصر دقتى در صدر و ذيلحديث و دنباله آن بخوبى مىفهميد كه اين توجيه از روىناچارى است و مخالف با صريح حديث است...چنانچه نووىگفته. (20) و از اين توجيه مضحكتر و مخدوشتر توجيهى است كهكرمانى(شارح بخارى)كرده كه گويد:معناى جمله:
«خشيت على نفسى»اين است كه من ترس چيزى شبيه ديوانگى و جنون را بر خوددارم!
يعنى مىترسم كه جن زده و يا ديوانه شده باشم!كه بايدگفت:وضع چنين پيغمبرى كه پس از نزول فرشته وحى ورسالت دچار چنين حالتى شده باشد معلوم نيست!
و با كمال تاسف بايد گفت:اين روايتبا امثال اينتوجيهات دستاويز خوبى براى دشمنان اسلام و كشيشان مغرض مسيحى است تا از رسول خدا به كمك اين گونه احاديث همانچهرهاى را ترسيم كنند كه خود ميخواهند و همه اسلام و پيامبربزرگوار آنرا زير سئوال ببرند!
2-از اين روايت استفاده ميشود كه آگاهى خديجه و ورقةبن نوفل و يقين آنها به نبوت رسول خدا«ص»بيش از خودآنحضرت بوده و آنها سبب شدند تا رسول خدا به نبوت خويشمطمئن گردد و از گفتارشان آرامش و يقين پيدا كند،و آنوقتاين سئوال پيش ميآيد كه آيا خديجه و ورقة بن نوفل اين علم و يقينرا از كجا آموخته بودند كه فرق ميان فرشته و شيطان چيست،ومعيار شناخت فرشته كدام است؟و روى اين حساب رسولخدا«ص»به علم و دانش آنان در ادامه كار خود نيازمند بوده وجالبتر و يا مضحكتر از اينها حديثى است كه ابن هشام درسيره خود بدنبال اين ماجرا يعنى آمدن رسول خدا«ص»بخانه وگزارش كار خود به خديجه از ابن اسحاق نقل كرده و متن آنچنين است:
«قال ابن اسحاق:و حدثنى اسماعيل بن ابىحكيم:مولى آل الزبير:انه حدث عن خديجة رضىالله عنها:انها قالت لرسول الله صلى الله عليه و سلم:
اى ابن عم اتستطيع ان تخبرنى بصاحبك هذا،الذىياتيك اذا جاءك؟قال:نعم،قالت:فاذا جاءك فاخبرنى به.فجاءه جبريل عليه السلام كما كانيصنع،فقال رسول الله صلى الله عليه و سلم لخديجة:ياخديجة،هذا جبريل قد جاءنى،قالت:قم يابن عم،فاجلس على فخذى اليسرى،قال فقام رسول الله صلىالله عليه و سلم،فجلس عليها،قالت:هل تراه؟قال:
نعم،قالت:فتحول فاجلس على فخذى اليمنى،قالت:فتحول رسول الله صلى الله عليه و سلم،فجلسعلى فخذها اليمنى، فقالت:هل تراه؟قال:نعم.
قالت:فتحول فاجلس فى حجرى،قالت:فتحولرسول الله صلى الله عليه و سلم،فجلس فى حجرها،قالت:هل تراه؟قال:نعم، قال:فتحسرت و القتخمارها،و رسول الله صلى الله عليه و سلم جالس فىحجرها،ثم قالت له:هل تراه؟قال:لا،قالتيابنعم، اثبت و ابشر،فو الله انه لملك،و ما هذا بشيطان» (21) يعنى-ابن اسحاق از اسماعيل بن ابى حكيم وابسته بهخاندان زبير (22) روايت كرده كه گويد:از خديجة رضى الله عنها روايتشده كه به رسول خدا«ص»عرضكرد:اىعموزاده آيا مىتوانى هرگاه اين كسى كه مىگوئى نزد توميآيد بنزدت آمد مرا خبر كنى؟
رسول خدا-آرى.
خديجة-پس هرگاه بنزدت آمد مرا خبر كن!
اين گفتگو گذشت و جبرئيل همانند گذشته بنزد رسولخدا آمد،و رسول خدا به خديجة فرمود:
-خديجة!اين جبرئيل است كه آمده!
خديجة-اى عموزاده برخيز و روى زانوى چپ من بنشين!
رسول خدا برخاست و روى زانوى چپ خديجه نشست.
خديجة-آيا او را مىبينى؟
رسول خدا-آرى!
خديجة-برخيز و بيا روى زانوى راست من بنشين!
رسول خدا«ص»برخاست و روى زانوى چپ خديجةنشست.
در اينجا باز خديجه پرسيد؟
-آيا او را مىبينى؟
رسول خدا فرمود-آرى:
خديجه گفت:برخيز و در دامان من بنشينو رسول خدا برخاست و در دامان خديجة نشست.
باز خديجة پرسيد:آيا او را مىبينى؟
رسول خدا«ص»فرمود-آرى.
در اينجا خديجة سر خود را برهنه كرد و روسرى و مقنعهخود را از سر برداشت و رسول خدا«ص»همچنان دردامان خديجة نشسته بود،در اينوقتخديجة از رسولخدا«ص»پرسيد:
-آيا باز هم او را مىبينى؟
فرمود:نه!
خديجة گفت:اى عموزاده ثابت قدم باش و مژدهگير كهاين فرشته است و شيطان نيست!!
كه در اينجا باز سئوالاتى پيش ميآيد كه:
مگر فرشتگان الهى نيز مانند انسانها مامور و مكلف هستندكه به سر و بدن زنان نگاه نكنند؟
و حكمتحرمت نظر در انسانها تحريك شهوت جنسى ومفاسد مترتبه بر آن ذكر شده،و مگر فرشتگان نيز شهوت جنسى دارند؟
و اساسا مگر در آنروزگاران حجاب بر زنان فرض شده بود؟
با اينكه خود اينان ميگويند:حجاب در مدينه فرض شد؟و آيا خديجة اين دانش عظيم را درباره شناخت فرشته و شيطان از كجاآموخته بود كه رسول خدا«ص»نياموخته بود،و مگر خديجةداناتر از رسول خدا بوده؟و مگرهاى ديگرى كه به ذهن هرخوانندهاى خطور كرده و پاسخى هم ندارد!
بارى بهتر است از اين قسمت روايت هم بگذريم،و بهقسمتهاى ديگر آن بپردازيم.
ج-در دنباله روايت صحيح بخارى آمده بود كه در اثر فترتوحى،رسول خدا«ص»چنان غمگين شد كه چندين بار خواستتا خود را از نوك كوهها پرت كند و هرگاه كه خود را ببالاى كوهميرساند تا خودكشى و انتحار كند جبرئيل در برابر او ظاهر ميشدو بدو مىگفت:
اى محمد براستى كه تو پيامبر خدائى و بدينوسيله آنحضرترا دلگرم ساخته و دلش آرام ميشد و از خودكشى صرفنظرميفرمود...!
كه باز اين سئوالات مطرح ميشود كه:
مگر رسول خدا«ص»پس از آمدن جبرئيل و سخنان خديجةو ورقة-بگفته اينان هنوز هم در رسالتخويش ترديد داشت!
و مگر جبرئيل-كه واسطهاى براى نزول وحى بيش نيست-چنينمقام و عظمتى دارد كه بتواند قلب مضطرب و مردد رسول خدا«ص»را آرام كند؟
و بر فرض آنكه چند روزى وحى از آنحضرت قطع شد،آيااين قطع وحى مجوزى براى انتحار و خودكشى آنحضرت ميشود،و آيا براستى رسول خدا«ص»نعوذ بالله اين اندازه جاهلانه وكودكانه فكر ميكرده؟
و اساسا آيا ما اين روايت را بايد بپذيريم يا قرآن كريم را كهدرباره همه رهبران الهى بطور عموم فرموده:
و جعلنا منهم ائمة يهدون بامرنا لما صبروا و كانوا بآياتنايوقنون (23) و از ايشان كسانى را به سمت رهبرى و امامت انتخاب كرديم كهمردم را به فرمان و دستور ما راهبرى كنند پس از آنكه استقامت و بردبارىكردند و به آيات ما يقين داشتند...
و درباره خصوص رسول خدا«ص»در ماجراى وحىبصراحت فرمايد:
فاوحى الى عبده ما اوحى،ما كذب الفؤاد ما راى،افتمارونهعلى ما يرى... (24) پس خداى تعالى به بندهاش وحى كرد آنچه را كه وحى فرمود،ودلش آنچه را ديده بود تكذيب نكرد،آيا شما او را بر آنچه ديده انكار ميكنيد و نسبتشك و ترديد به او ميدهيد؟
كه زمخشرى و ديگران از دانشمندان اهل سنت آيه«ماكذب الفؤاد ما راى»را اينگونه تفسير كردهاند كه«لم يشك فىانما رآه حق» (25) يعنى شك نكرد كه آنچه ديده بود حق بود.
و يا روايات ديگرى را كه خود شما در باب وحى از راويانديگر نقل كردهايد مانند روايت ابن عباس كه ميگويد:
«...فرجع الى بيته و هو موقن...» (26) پس رسول خدا«ص»بخانه بازگشت در حالى كه يقين داشت!
و يا روايت عبد الله بن ابى بكر بن حزم را كه در اينباره گويد:
«...استعلن به جبرئيل...و بشره برسالة ربه حتىاطمان» (27) و اگر اين روايت-و هر روايتى كه در صحيح بخارى آمدهصحيح است پس چرا قاضى عياض كه از بزرگان اهل سنتاست در داستان وحى گفته:
«لا يصح ان يتصور له الشيطان فى صورة الملكو يلبس عليه الامر لا فى اول الرسالة و لا بعدها،و الاعتماد فى ذلك على دليل المعجزة بل لا يشك النبى ان ما ياتيه من الله هو الملك و رسوله الحقيقى،امابعلم ضرورى يخلقه الله له،او ببرهان جلى يظهره اللهلديه لتتم كلمة ربك صدقا و عدلا لا مبدل لكلماتالله» (28) يعنى صحيح نيست كه شيطان در صورت فرشته براى اومتصور شود و امر را بر او مشتبه سازد نه در آغاز رسالت و نهبعد از آن و اعتماد در اينجا بر معجزه است،بلكه پيامبرشك نمىكند كه آنچه از جانب خداوند بر او نازل گشتهفرشته و رسول حقيقى استيا بعلمى ضرورى.كه خدا دراو آفريده يا ببرهانى آشكار و جلى كه خدا بر او آشكاركند تا كلمه خود را بر او تمام سازد...كه تغيير دهندهاىبر كلمات خدا نيست!
و پيش از اين نيز از قاضى عياض گفتارى در اينباره نقلكرديم!
و آيا امثال قاضى عياض اين روايت را ديده و اين سخن راگفتهاند...
و نظير همين عقيده و گفتار را مرحوم علامه طبرسى قدسسره در مجمع البيان بدنبال حديثى كه از دانشمندان اهل سنت روايت كرده و ذكر اضطراب و نگرانى رسول خدا«ص»بدنبالنزول وحى بر آنحضرت در آن آمده،فرموده است كه ما متنحديث و گفتار آن دانشمند بزرگ را براى مزيد اطلاع خوانندگانمحترم ذيلا نقل مىكنيم:
ايشان در ذيل تفسير آيه:
«يا ايها المدثر»چنين گويد:
«قال الاوزاعى:سمعتيحيى بن ابى كثير يقول:سالت اباسلمة اى القرآن انزل من قبل قال:«يا ايها المدثر»فقلت: او«اقرءباسم ربك»؟فقال:سالت جابر بن عبد الله اى القرآن انزل قبل؟
قال:«يا ايها المدثر»فقلت:او«اقرء»؟قال جابر:احدثكم ماحدثنا رسول الله صلى الله عليه و آله،قال:جاورت بحراء شهرا، فلماقضيت جوارى نزلت فاستبطنت الوادى فنوديت،فنظرت امامىو خلفى و عن يمينى و عن شمالى فلم ار احدا،ثم نوديت فرفعت راسىفاذا هو على العرش فى الهواء،يعنى جبرئيل عليه السلام،فقلت:
دثرونى دثرونى فصبوا على ماء،فانزل الله عز و جل:«يا ايها المدثر»و فىرواية:فخشيت منه فرقا حتى هويت الى الارض، فجئت الى اهلى.
فقلت:زملونى،فنزل:«يا ايها المدثر×قم فانذر»اى ليس بك ماتخافه من الشيطان،انما انت نبي فانذر الناس و ادعهم الى التوحيد»و سپس در رد اين گفتار نابجا فرموده:
«و فى هذا ما فيه،لان الله تعالى لا يوحى الى رسوله الا بالبراهين النيرة،و الآيات البينة الدالة على ان ما يوحى اليه انما هو من اللهتعالى،فلا يحتاج الى شيء سواها و لا يفزع و لا يفزع و لا يفرق» (29) يعنى و اشكال اين حديث روشن است،زيرا خداى تعالى بهپيامبر خود وحى نمىكند مگر با برهانهاى روشن و آياتآشكارى كه دلالت دارد بر اينكه آنچه بر او وحى شده از جانبخداى تعالى است،پس نيازى به چيز ديگر نيست و چنان نيستكه كسى او را بترساند و مضطرب سازد و نگران شود و بترسد!
بارى بهتر آن است كه سخن را درهم پيچيم و تحقيق وبررسى بيشتر را در باب نقد جملات اين حديثبعهده خوانندهمحترم بگذاريم،ولى اين نكته را نمىتوانيم ناگفته بگذاريم كهراستى جاى بسيار تاسف است كه درباره مهمترين مسئلهاعتقادى ما يعنى مسئله وحى و نبوت كه سرآغاز همه مسائل ديگراستبايد امثال اينگونه روايات در كتابهائى همچون صحيحبخارى و مسلم كه نزد بسيارى از مسلمانان تا بدان درجه اعتباردارند كه نووى دربارهشان گويد:
«و هما اصح الكتب بعد القرآن» (30) و اين دو كتاب پس از قرآن كريم صحيحترين كتابها است.
و بر طبق همين روايات مقام والا و عظيم رسول خدا«ص»را تا بدان حد پائين آورده كه در هنگام دريافت وحى الهى وانجام رسالت تاريخى و جهانى خود اينگونه دچار ترديد و دو دلىبشود؟و براى رفع ترديد خود ناچار به خديجة و ورقة بن نوفل وديگران متوسل شود،و در اثر«فترت»وحى و انقطاع موقت آن بهآن اندازه دچار هيجان و اضطراب شود كه چندين بار تصميم بهانتحار و خودكشى بگيرد و...و...
و با اين روايات صحيحة و معتبره خود!بهترين بهانه ودستاويز را بدست دشمنان اسلام بدهند كه آغاز وحى رسولخدا«ص»را با تاييد امثال ورقة بن نوفل كه بگفته آنها-و امثالهمين روايات-سالها بدين نصرانيت درآمده و در اين آئين علومزيادى را كسب كرده بود،توام كنند...
و حالتشك و ترديد را در آنچه بر رسول خدا نازل ميشدوارد سازند!
و مقام رسول خدا«ص»را تا سرحد يك انسان چنانى با آنحالات و اعمال تنزل دهند!و امثال اين سخنان!
تحليلى درباره اين روايات:در اينجا ما به يك جمعبندى رسيدهايم كه براى مااحتمالاتى را بوجود آورده و نقل آن خالى از فايده نيست و شايد شما هم اين احتمالات را بعيد ندانسته و بهپسنديد و آن اين استكه با توجه باينكه راوى اين حديث عروة بن زبير و اسماعيل بنابى حكيم از آل زبير بودند احتمالات زير بنظر ميرسد:
1-عبد الله بن زبير و زبيريان چند سالى در مكه و مدينه وقسمتى از خاك عراق حكمرانى داشتند و خود را بعنوانجانشينان پيغمبر اسلام و وارثان خلافت آن حضرت جا زده بودند،در مقابل رقباى خود از بنى هاشم و بنى اميه و بنى عباس براىخود فضيلت تراشى مىكردند و حديثهائى براى خانواده و فاميلخود جعل ميكردند تا خود را از ديگران به اسلام و پيامبر بزرگواراسلام نزديكتر از ديگران معرفى كنند...
و شاهد بر اين مطلب ميتواند همان حديث جعلى قبلى باشدكه در مذمت عباس و على عليه السلام جعل كرده بود بدانخاطركه علويون و بنى عباس رقباى ايشان بودند.
2-زبير بن عوام برادرزاده خديجه سلام الله عليها است كهنسبشان به بنى اسد بن عبد العزى ميرسد و عوام پدر او برادر خديجهبوده و ورقة بن نوفل هم پسر عموى خديجه كه همگى از همانتيره بنى اسد بن عبد الغرى هستند،و اين خبرسازان حرفهاى براىاينكه فضيلتى براى حضرت خديجه سلام الله عليها و ورقة بننوفل بتراشند اين سخنان را به ايشان نسبت داده تا آنها را در تحكيم اساس اسلام سهيم سازند،اگر چه در اين ميان مقام والاىرسول خدا«ص»نيز مخدوش گردد و شايد ندانسته و بىتوجه بهاينطرف قضيه يعنى خدشهدار شدن مقام رسول خدا«ص»نيزاينكار را كردهاند و تعمدى در اينكار نداشتهاند...
3-در مورد عايشه نيز همانگونه كه قبلا گفته شد خالهعروة بن زبير بوده و عروة بن زبير همانگونه كه شنيديد احدى را ازاو داناتر بعلم فقه و طب و شعر نمىدانسته و از اين رو شايد عايشهدرباره ماجراى وحى اظهار نظرى كرده و عروه روى همانعقيدهاى كه به وى داشته آنرا بعنوان يك روايت مسلمى از اونقل كرده تا ضمنا يكى از بهترين حديثهائى را كه از خالهاششنيده در اين باب اظهار كرده باشد...
و روى اين جهات احتمال جعل در اين روايات قوى استو انگيزه آن نيز همينها بود كه خوانديد،و الله العالم.
و در پايان لازم است نظرى هم به روايات شيعه در بابوحى بيندازيم و بهبينيم آنها داستان وحى و آغاز نبوت رسولخدا«ص»را چگونه روايت كردهاند.
از آنجمله از امير المؤمنين عليه السلام در نهج البلاغه نقل شدهكه درباره داستان وحى و آغاز آن در روزهاى خستبعثتفرموده:و لم يجمع بيت واحد يومئذ فى الاسلام غير رسول اللهصلى الله عليه و آله و خديجة و انا ثالثهما،ارى نورالوحى و الرسالة،و اشم ريح النبوة،و لقد سمعترنة الشيطان حين نزل الوحى عليه صلى الله عليه و آله،فقلت:يا رسول الله ما هذه الرنة؟فقال:هذا الشيطانقد ايس من عبادته انك تسمع ما اسمع،و ترى ما ارى،الا انك لستبنبى،و لكنك وزير، و انك لعلى خير (31) -و گرد نياورد خانهاى احدى را آنروز در اسلام جز رسولخدا«ص»و خديجة و من نيز سومى آنها بودم كه نور وحىو رسالت را ميديدم و بوى نبوت را استشمام ميكردم وبخوبى صداى ناله شيطان را شنيدم در آنهنگامى كه وحىبر رسول خدا«ص»نازل شد و عرضكردم:اى رسول خدااين ناله چيست؟فرمود:اين شيطان است كه از پرستشخود نوميد گشته،تو هم ميشنوى آنچه را من مىشنوم ومىبينى آنچه را من مىبينم جز آنكه تو پيامبر نيستى ولىتو وزير و كمككارى و تو بر خير و خوبى هستى!
و همانگونه كه ملاحظه ميكنيد امير المؤمنين عليه السلام دراين خطبه به وضوح و صراحت جريان را بگونهاى ترسيم فرموده و گزارش ميدهد كه گذشته از اينكه رسول خدا«ص»نور وحى رامشاهده ميفرمود و صداى ناله شيطان را تشخيص ميداد،خودآنحضرت يعنى على عليه السلام-آن شاگرد ممتاز مكتبآنحضرت-نيز صداى ناله شيطان را مىشنيد و هيچگاه آندو را بايكديگر اشتباه نميكرد...!
و اين هم روايت ديگرى كه مجلسى(ره)در كتاببحار الانوار از امالى شيخ روايت كرده كه برخى از اصحاب امامصادق عليه السلام جريان وحى را كه از آنحضرت مىپرسد كهچگونه رسول خدا«ص»گاه ميفرمود:اين جبرئيل است كه بمنچنين و چنان ميگويد،و گاه در حال وحى به حال بيهوشى واغماء ميافتاد؟
امام عليه السلام در پاسخ او فرمود آن حالت رسول خدا«ص»و آن سنگينى كه احساس ميكرد در هنگامى بود كه خداىتعالى بدون واسطه جبرئيل با آنحضرت سخن ميگفت،ولىهنگامى كه جبرئيل با آن بزرگوار سخن ميگفت چنين حالتى برآنحضرت عارض نمىشد و خيلى عادى ميفرمود:
اين جبرئيل است!و جبرئيل چنين گفت؟
و اين هم متن حديثشريف كه خلاصه ترجمهاش را شنيديد:
الحسين بن ابراهيم القزوينى،عن محمد بن وهبان،عن احمد بن ابراهيم بن احمد،عن الحسن بنعلى الزعفرانى،عن البرقى،عن ابيه،عن ابن ابىعمير،عن هشام بن سالم،عن ابى عبد الله عليه السلامقال:قال بعض اصحابنا:اصلحك الله اكان رسول اللهصلى الله عليه و آله يقول:قال جبرئيل،و هذا جبرئيليامرنى،ثم يكون فى حال اخرى يغمى عليه؟قال:
فقال ابو عبد الله عليه السلام:انه اذا كان الوحى منالله اليه ليس بينهما جبرئيل اصابه ذلكلثقل الوحى من الله،و اذا كان بينهما جبرئيل لم يصبهذلك فقال:قال لى جبرئيل،و هذا جبرئيل. (32)
و بلكه در پارهاى از روايات آمده است كه جبرئيل هيچگاهبدون اجازه قبلى نزد رسول خدا«ص»نمىآمد،و هرگاه نيز كه اجازه ميگرفت هنگام ورود با كمال ادب و مانند بندهاى درحضور آنحضرت جلوس ميكرد،كه اين هم متن آن حديث ديگركه شيخ صدوق(ره)در كتاب علل از امام صادق عليه السلامروايت كرده:
عن ابى عبد الله عليه السلام قال:كان جبرئيل اذا اتى النبىصلى الله عليه و آله قعد بين يديه قعدة العبد،و كان لا يدخل حتىيستاذنه. (33)
اكنون بنگريد«تفاوت ره از كجا است تا بكجا»و چهاندازه فرق است ميان روايات اهل سنت و روايات شيعه درمعرفى جبرئيل و رسول خدا«ص»و داستان وحى و ورود فرشتهوحى بر رسول خدا«ص»؟و خود قضاوت كنيد!
و اين نيز حديث ديگرى در اين باره كه عياشى در تفسير خودآنرا از زراره از امام صادق عليه السلام روايت كرده است.
«عن زرارة قال:قلت لابي عبد اللهعليه السلام:كيف لم يخف رسول الله صلى الله عليهو آله فيما ياتيه من قبل الله ان يكون ذلك مما ينزغ به الشيطان؟قال:فقال:ان الله اذا اتخذ عبدا رسولاانزل عليه السكينة و الوقار،فكان ياتيه من قبل اللهعز و جل مثل الذى يراه بعينه».
زرارة گويد:به امام صادق عليه السلام عرضكردم:چگونهرسول خدا«ص»در آنچه بر او از سوى خدا نازل مىگشتترس آنرا نداشت كه از وساوس شيطان باشد؟امامعليه السلام فرمود:براستى كه خدا هرگاه بندهاى را بهرسالت انتخاب مىكند آرامش و وقار خود را بر او فرومىفرستد،بدانگونه كه هر چه از جانب خداى عز و جل براو نازل گردد همانند چيزى است كه به چشم خودمىبيند...
در اين حديث اين مطلب كه رسول خدا«ص»در موردوحى الهى هيچگونه شك و ترديدى بخود راه نميدهد مسلم فرضشده و علت آنرا زرارة مىپرسد؟
و اين هم روايتى درباره ماجراى بعثت رسول خدا«ص»كهچون راوى و سندى ندارد چندان معتبر نيست ولى ناقل آن مرحومابن شهر آشوب است كه در مناقب آنرا روايت كرده كه ميگويد:
و روى انه نزل جبرئيل على جياد اصفر و النبى صلى الله عليه و آله بين على عليه السلام و جعفر،فجلسجبرئيل عند راسه،و ميكائيل عند رجله،و لم ينبهاهاعظاما له،فقال ميكائيل:الى ايهم بعثت؟قال:الىالاوسط،فلما انتبه ادى اليه جبرئيل الرسالة عن اللهتعالى،فلما نهض جبرئيل ليقوم اخذ رسول اللهصلى الله عليه و آله بثوبه ثم قال:ما اسمك؟قال:
جبرئيل،ثم نهض النبى صلى الله عليه و آله ليلحقبقومه فما مر بشجرة و لا مدرة الا سلمت عليه و هناته،ثمكان جبرئيل ياتيه و لا يدنو منه الا بعد ان يستاذن عليه،فاتاه يوما و هو باعلى مكة فغمز بعقبه بناحية الوادىفانفجر عين فتوضا جبرئيل، و تطهر الرسول،ثمصلى الظهر و هى اول صلاة فرضها الله عز و جل،و صلىامير المؤمنين عليه السلام مع النبى صلى الله عليه و آله،و رجع رسول الله صلى الله عليه و آله من يومه الى خديجةفاخبرها،فتوضات و صلت صلاة العصر من ذلكاليوم (35)
-و روايتشده كه جبرئيل بر اسبى زرد رنگ(و يا درمكانى بنام جياد)بر آنحضرت نازل گشت و رسول خدا«ص»ميان على عليه السلام و جعفر خفته بود،پسجبرئيل در كنار سر آنحضرت نشست و ميكائيل در كنارپاى او و بخاطر عظمت و بزرگى آنحضرت وى را بيدارنكردند،ميكائيل گفت:بسوى كداميك از اينان مبعوثگشتهاى؟گفت:به اين كه در وسط خفته!و چون رسولخدا«ص»از خواب بيدار شد جبرئيل رسالتخداى تعالىرا به آنحضرت ابلاغ كرد،و چون جبرئيل خواست كهبرخيزد رسول خدا«ص»جامهاش را گرفت و بدو گفت:
نام تو چيست؟گفت:جبرئيل،آنگاه رسول خدا برخاستتا به قوم خود ملحق شود كه به هيچ درخت و سنگىنمىگذشت جز آنكه بر او سلام كرده و مژدهاش ميدادند.
و پس از آن جبرئيل نزد او ميآمد ولى به آنحضرت نزديكنمىشد تا از وى اذن بگيرد پس روزى در حالى كه رسولخدا«ص»در بالاى مكه بود بنزد وى آمد و در گوشهاى ازآن وادى جائى از زمين را فشار داد و چشمهاى پديدار شد وجبرئيل وضوء گرفت و رسول خدا«ص»نيز تطهير كردآنگاه نماز ظهر را خواند،و آن نخستين نمازى بود كهخداى عز و جل فرض كرد،و امير المؤمنين عليه السلام نيز باآنحضرت نماز خواند،و رسول خدا«ص»در همان روزبنزد خديجة بازگشت و جريان را به او خبر داد و او نيز وضوء ساخته و نماز عصر را در همان روز خواند...
و از روايت ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه كه درداستان مجاورت رسول خدا«ص»در غار«حراء»ميگويد:
«...حتى جاءت السنة التى اكرمه الله فيها بالرسالة فجاور فىحراء شهر رمضان و معه اهله:خديجة و على بن ابيطالب و خادم لهم،فجاءه جبرئيل بالرسالة...» (36)
معلوم ميشود كه على عليه السلام و خديجة نيز در ماجراىنزول وحى و بعثت و در غار حراء همراه رسول خدا؟ «ص»بودهاند...
ولى سند حديث و مصدر آنرا متاسفانه نقل نكرده،وهمين قدر در آغاز آن گفته:«و قد ورد فى الكتب الصحاح».
پىنوشتها:
1-صحيح بخارى-با شرح كرمانى ط بيروت-ج 1 ص 29-40-و ج 24-از همين چاپص 94.و نظير همين روايت در صحيح مسلم ج 1 ص 97 و تاريخ طبرى ج 2 ص47 و كتابهاى ديگر نيز نقل شده.
2-تهذيب التهذيب ج 9 ص 450.
3-شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 4 ص 63.
4-قاموس الرجال ج 6 ص 300.
5-شرح كرمانى از صحيح بخارى ج 1 ص 30-31.
6-شرح صحيح مسلم(حاشيه ارشاد السارى)چاپ مصر ج 1 ص 44.
7-اسد الغابة ج 5 ص 504.و الاصابة ج 4 ص 349.
8-ارشاد السارى ج 1 ص 21.
9-براى اطلاع از متن كامل اين روايتبه سيرة النبوية ابن كثير ج 1 ص 398مراجعه كنيد.
10-سيرة النبوية ابن كثير ج 1 ص 412-413.
11-سيرة النبوية ابن كثير ج 1 ص 405.
12-سيره ابن هشام ج 1 ص 234.
13-سيرة النبوية ابن كثير ج 1 ص 406.
14-براى اطلاع بيشتر مىتوانيد به كتابهاى البداية و النهاية ج 3 ص 15 به بعد وتاريخ طبرى ج 2 ص 50 به بعد و تاريخ يعقوبى ج 2 ص 23 و صحيح بخارى ج 6ص 200 و عيون الاثر ج 1 ص 83 و اسباب النزول ص 11 و عيون الاثر ج 1ص 82 و سيرة قاضى دحلان ج 1 ص 83 و سيرة حلبيه ج 1 ص 244 به بعد مراجعهنمائيد.
15-جالب و خندهدار است كه از برخى دانشمندان اهل سنت نقل شده كه همينماجرا را دليل بر جواز تكليف به ما لا يطاق دانسته و بدان استدلال كردهاند!
(الصحيح من السيره ج 1 ص 224).
16-سوره نجم آيه 10.
17-سوره فصلت آيه 6.
18-سوره نساء آيه 163.
19-صحيح بخارى بشرح كرمانى ج 1 ص 35.
20-همين مصدر ص 36.
21-سيره ابن هشام ج 1 ص 238-239.
22-اين مطلب هم جالب و در خور توجه است كه اينگونه روايات همگى به خاندانزبير باز ميگردد،و ميدانيم كه زبير برادرزاده خديجه بوده،و خاندان زبير گوياسعى داشتهاند براى خويشان و نياكان خود به راست و يا بدروغ فضيلتهائى ذكر كنند، چنانچه در بحث از سند اين حديث گفتيم.
23-سوره سجده آيه 24.
24-سوره نجم آيه 10-12.
25-تفسير كشاف ج 4 ص 420.
26 و 27-عيون الاثر ج 1 ص 83.
28-التمهيد ج 1 ص 50.
29-مجمع البيان ج 10 ص 384.
30-التقريب نووى ص 3(مطبوع در مقدمه شرح صحيح بخارى كرمانى چاپ بيروت).
31-نهج البلاغه خطبه 190.
32-بحار الانوار ج 18 ص 268 و اين هم پاسخى استبه برخى از اهل سنت كهخواستهاند روايت عايشه را توجيه كرده و آن حالت رسول خدا«ص»را كه در آنحديث آمده با روايات ديگرى كه در اين باره رسيده كه چون وحى بر آن حضرت نازلميشد حالت غش او را ميگرفت...و اين هم حديث ديگرى در اين باره كه در كتابتوحيد صدوق(ره)(ص 102)آمده:
«...عن عبيد بن زرارة،عن ابيه قال:قلت لابى عبد الله عليه السلام:جعلت فداكالغشية التى كانت تصيب رسول الله صلى الله عليه و آله اذا نزل عليه الوحى؟قال:
فقال ذلك اذا لم يكن بينه و بين الله احد،ذاك اذا تجلى له،قال:ثم قال:تلكالنبوة يا زرارة،و اقبل يتخشع».
33-علل الشرايع ص 14.
34-تفسير عياشى ج 2 ص 201.
35-مناقب ج 1 ص 45.
36-شرح نهج البلاغه ج 13 ص 208-ط جديد-.
درسهايى از تاريخ تحليلى اسلام جلد 2 صفحه 199
رسولى محلاتى
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر