۱۳۸۷ آبان ۲۹, چهارشنبه

نقد روايات اهل سنت پيرامون داستان بعثت

داستان كيفيت‏بعثت آن حضرت را بزرگان اهل سنت‏مانند بخارى و مسلم و ابن هشام در سيره طبق روايتى كه ازعايشه نقل كرده‏اند و آنرا صحيحترين روايت در باب وحى‏دانسته و روى جملات آن بحث كرده و بلكه طبق پاره‏اى ازمضامين آن فتوى داده‏اند اينگونه است:
«قال البخارى:حدثنا يحيى بن بكير،حدثنا الليث،عن عقيل،عن ابن شهاب،عن عروة بن الزبير،عن عائشة رضى الله عنها انهاقالت:
اول ما بدى‏ء به رسول الله صلى الله عليه و سلم من الوحى الرؤياالصالحة فى النوم،و كان لا يرى رؤيا الا جاءت مثل فلق الصبح.
ثم حبب اليه الخلاء،و كان يخلو بغار حراء فيتحنث فيه-و هوالتعبد-الليالى ذوات العدد قبل ان ينزع الى اهله و يتزود لذلك،ثم‏يرجع الى خديجة فيتزود لمثلها.
حتى جاءه الحق و هو فى غار حراء.
فجاءه الملك فقال:اقرا.فقال:ما انا بقارى‏ء.قال:فاخذنى‏فغطنى حتى بلغ منى الجهد ثم ارسلنى.فقال:اقرا فقلت:ما انابقارى‏ء. فاخذنى فغطنى الثانية حتى بلغ منى الجهد ثم ارسلنى.
فقال:اقرا.فقلت:ما انا بقارى‏ء،فاخذنى فغطنى الثالثة حتى بلغ‏منى الجهد.ثم ارسلنى فقال:اقرا باسم ربك الذى خلق. خلق‏الانسان من علق،اقرا و ربك الاكرم.الذى علم بالقلم.علم‏الانسان ما لم يعلم.
فرجع بها رسول الله صلى الله عليه و سلم يرجف فؤاده،فدخل‏على خديجة بنت‏خويلد،فقال،زملونى زملونى.فزملوه حتى ذهب‏عنه الروع.
فقال لخديجة-و اخبرها الخبر-:لقد خشيت على نفسى.
فقالت‏خديجة:كلا،و الله لا يخزيك الله ابدا.انك لتصل‏الرحم و تقرى الضيف،و تحمل الكل،و تكسب المعدوم،و تعين على‏نوائب الحق.
فانطلقت‏به خديجة حتى اتت ورقة بن نوفل بن اسد بن‏عبد العزى ابن عم خديجة.و كان امراءا قد تنصر فى الجاهلية،و كان‏يكتب الكتاب العبرانى،فيكتب من الانجيل بالعبرانية ما شاء الله ان‏يكتب.و كان شيخا كبيرا قد عمى.
فقالت له خديجة:يابن عم!اسمع من ابن اخيك.فقال له ورقة:
يابن اخى ماذا ترى؟فاخبره رسول الله صلى الله عليه و سلم خبر ماراى.فقال له ورقة:هذا الناموس الذى كان ينزل على موسى،ياليتنى فيها جذعا،ليتنى اكون حيا،اذ يخرجك قومك.فقال‏رسول الله صلى الله عليه و سلم:«او مخرجى هم؟! »فقال:نعم،لم يات احد بمثل ما جئت‏به الا عودى،و ان يدركنى يومك انصرك‏نصرا مؤزرا.
ثم لم ينشب ورقة ان توفى و فتر الوحى‏»تا اينجا روايتى است كه بخارى در نخستين باب صحيح‏خود نقل كرده و اين روايت دنباله‏اى هم دارد كه بخارى آنرا دركتاب التعبير با همين سند و متن روايت كرده و دنباله آن چنين‏است:
«...و فتر الوحى فترة.حتى حزن رسول الله صلى الله عليه‏و سلم-فيما بلغنا-حزنا غدا منه مرارا كى يتردى من رؤوس شواهق‏الجبال.فكلما اوفى بذروة جبل لكى يلقى نفسه تبدى له جبريل‏فقال:يا محمد،انك رسول الله حقا.فيسكن لذلك جاشه،و تقرنفسه،فيرجع.فاذا طالت عليه فترة الوحى غدا لمثل ذلك.قال:
فاذا اوفى بذورة جبل تبدى له جبريل فقال له:مثل ذلك‏» (1) ترجمه:
بخارى به سند خود از عايشه روايت كرده كه گويد:نخستين بارى‏كه وحى بر رسول خدا«ص‏»آمد خوابهاى راست‏بود كه خوابى نمى‏ديد جز آنكه مانند صبح روشن مى‏آمد،سپس به حالت‏خلوت علاقه‏مند شد ودر غار حرا خلوت گزيده و شبهاى معدودى را به عبادت مى‏گذراند پيش‏از آنكه به نزد خانواده بيايد و براى آن توشه گيرد،سپس به نزد خديجه‏بازگشته و براى آن توشه برمى‏گرفت.
تا وقتى كه حق به نزد او آمد و آن حضرت در غار حرا بود.
پس فرشته نزد آنحضرت آمده و گفت:بخوان:فرمود:من خواندن‏ندانم!گويد:پس آن فرشته مرا گرفت و بسختى فشارم داد بدان حد كه‏طاقتم تمام شد سپس رهايم كرد و گفت:بخوان!من گفتم:خواندن‏ندانم،دوباره مرا گرفت و براى بار دوم مرا بسختى فشار داد بحدى كه‏طاقتم تمام شد آنگاه رهايم كرد و گفت:بخوان!گفتم:خواندن ندانم،كه براى سومين بار مرا گرفت و بسختى فشارم داد بحدى كه طاقتم تمام‏شد و سپس مرا رها كرده و گفت:
بخوان بنام پروردگارت كه آفريد...(تا بآخر آيات)
پس رسول خدا«ص‏»بازگشت در حالى كه دلش ميلرزيد و بهمان‏حال بنزد خديجه آمد و گفت:مرا بپوشانيد،مرا بپوشانيد! پس آنحضرت راپوشاندند تا اضطراب و ترس از او دور شد.
رسول خدا شرح حال خود را براى خديجه بيان داشته و فرمود:من برخويشتن بيمناكم!
خديجه گفت:هرگز!بخدا سوگند كه خداوند تو را خوار نخواهد كرد،زيرا تو صله رحم ميكنى و مهمان‏نوازى و سختيها را تحمل مى‏كنى و ناداران را دارا مى‏كنى و بر پيش‏آمدهاى حق كمك مى‏كنى!
سپس خديجه آنحضرت را برداشته و بنزد ورقة بن نوفل بن اسد بن‏عبد العزى كه پسر عموى خديجه بود آورد،و او مردى بود كه در زمان‏جاهليت‏بدين نصرانيت درآمده بود و كتابهاى عبرانى و انجيل را بمقدارزيادى نوشته و پيرمردى بود كه كور شده بود.
خديجه بدو گفت:عموزاده از برادرزاده‏ات بشنو!ورقه گفت:
عموزاده چه مى‏بينى؟رسول خدا«ص‏»آنچه را ديده بود بدو خبر داد،ورقه گفت:اين همان ناموسى است كه بر موسى نازل ميشد و اى كاش‏من امروز جوانى بودم اى كاش من در آنروز كه قوم تو تو را بيرون ميكنندزنده بودم،رسول خدا«ص‏»فرمود:مگر مرا بيرون مى‏كنند؟گفت:
آرى،هر كس گفتارى مانند تو براى مردم بياورد مورد دشمنى قرارميگيرد و اگر آنروز تو را من درك كنم پيوسته تو را يارى خواهم كرد.
و پس از اين جريان بمدت كمى ورقه از دنيا رفت،و وحى قطع‏شد...
...چنانچه رسول خدا بسختى غمگين گرديد تا بدانجا كه بارهاخواست‏خود را از بالاى نوكهاى كوهها پرت كند و هر بار كه ببالاى كوهى‏ميرفت تا خود را پرت كند جبرئيل در برابر او ظاهر ميشد و مى‏گفت:اى‏محمد تو بحق رسول خدا هستى،و همان سبب ميشد كه دلش آرام گيرد،و جانش استقرار يابد،و چون فترت وحى طول مى‏كشيد دوباره بهمان‏فكر ميافتاد و چون به بالاى كوه ميرفت جبرئيل در برابر او ظاهر ميشد و همان سخنان را به او مى‏گفت...!
و اينك تحقيقى درباره سند و متن اين حديث‏اما از نظر سند:همانگونه كه شنيديد اين حديث از زهرى از عروة بن زبير ازعايشه نقل شده...و زهرى همان كسى است كه در تثبيت‏حكومت مروانيان و ستمگران نقش داشته و نويسنده هشام بن‏عبد الملك و معلم فرزندان او بوده...اگر چه گفته‏اند كه در آخرعمر توبه كرده و جزء اصحاب امام چهارم عليه السلام درآمده،اما آيا اين حديث را قبل از توبه نقل كرده با بعد از آن؟
نميدانيم!...
و گذشته از اين،سماع او از عروة بن زبير نيز به اثبات‏نرسيده چنانچه ابن حجر در تهذيب التهذيب گفته... (2) و عروة بن زبير-برادر عبد الله بن زبير و خواهر زاده عايشه-نيزهمان كسى است كه براى تثبيت همان حكومت غاصبانه موقت‏برادرش عبد الله بن زبير در مكه و مدينه از انتساب هر دروغ‏و تهمتى نسبت‏به بنى هاشم باك نداشت تا آنجا كه ابن‏ابى الحديد از استادش اسكافى نقل مى‏كند كه عروة بن زبير از كسانى بود كه از معاويه پول مى‏گرفت و در مذمت على‏عليه السلام حديث جعل ميكرد،و سپس از اين نمونه حديثهاى‏جعلى،كه بوسيله كيسه‏هاى پول معاويه شرف صدور و اجلال‏نزول فرموده بود!حديث زير را-طبق همين سندى كه اينجااست-نقل مى‏كند كه زهرى از عروة بن زبير از عايشه نقل كرده‏كه گويد:
«كنت عند رسول الله اذ اقبل العباس و على،فقال:يا عايشة ان‏هذين يموتان على غير ملتى،او على غير دينى‏»! (3)
يعنى-من نزد رسول خدا«ص‏»بودم كه عباس و على از درآمدند ورسول خدا«ص‏»فرمود:اى عايشه اين دو نفر بيگانه از كيش من و يا برغير دين و آئين من از دنيا بيرون ميروند و ميميرند!
و در دشمنى با على عليه السلام در حدى بود كه هرگاه نام‏آنحضرت نزد او برده ميشد آن بزرگوار را دشنام داده و دستهاى‏خود را بعنوان اظهار تاسف بهم ميزد و مى‏گفت:آيا على پاسخ‏آنهمه خون مسلمانان را كه ريخت چه ميدهد؟ (4) و از اينها هم كه بگذريم عايشه اين حديث را از رسول‏خدا«ص‏»و يا ديگرى هم نقل نمى‏كند،بلكه بصورت ارسال ويا بهتر بگوئيم بعنوان يك نظريه و اجتهاد شخصى گفته است زيرا اين مطلب از نظر تاريخى مسلم است كه خود عايشه‏نمى‏تواند بدون واسطه داستان وحى را نقل كند زيرا عايشه درهنگام بعثت رسول خدا هنوز بدنيا نيامده بود و چهار سال ياپنج‏سال پس از بعثت رسول خدا«ص‏»بدنيا آمده...
و بهمين علت محدثان اهل سنت اين حديث را جزء مراسيل‏صحابه دانسته و گفته‏اند:مراسيل صحابه همگى حجت‏است... (5) اما اين سخن محدثان اهل سنت نيز در مورد خصوص اين‏حديث‏بنا بگفته امام نووى در شرح صحيح مسلم با گفتار يكى ازبزرگان ايشان يعنى سخن امام ابو اسحاق اسفراينى نقض شده و ازحجيت‏خارج گشته و اين متن گفتار نووى است كه گويد:
«و اما مرسل الصحابى كقول عايشه رضى الله عنها«اول ما بدى‏ءبه رسول الله‏«ص‏»من الوحى الرؤيا الصالحة...»قال الامام ابواسحاق الاسفراينى لا يحتج‏به‏» (6) و بنظر نگارنده اصل اين مطلب نيز كه اين حديث را جزءحديثهاى‏«مرسل‏»بدانيم مورد خدشه و ترديد است و اطلاق‏حديث مرسل بر اينگونه حديثها بايد با نوعى تسامح و مجاز همراه‏باشد،زيرا حديث مرسل-بر طبق اصطلاح اهل دراية-به حديثى گويند كه كسى بدون واسطه آنرا از رسول خدا«ص‏»نقل كند،و در اينجا عايشه اساسا آنرا از رسول خدا«ص‏»نقل نمى‏كند،بلكه بعنوان يك نظريه و اجتهاد شخصى ذكر كرده...
و بعيد نيست اينكار هم از تصرفات عروة بن زبير خواهرزاده‏او بوده است كه براى بازارگرمى بسود خاله‏اش سند آخر حديث‏را حذف كرده باشد،و بعنوان نظريه او نقل كرده است،چون‏عروة بن زبير عقيده داشته كه در روى كره زمين در آنزمان كسى‏از عايشه دانشمندتر به علوم اسلامى و علوم ديگر وجود نداشته‏و اين عبارت از عروة بن زبير مشهور است كه گفته است:
«ما رايت احدا اعلم بفقه و لا طب و لا بشعر من عايشة‏» (7) من احدى را داناتر از عايشه در علم فقه و طب و شعر نديدم!
و عروة بن زبير شايد پيش خود فكر كرده كسى كه در هرعلمى داناترين مردم روى زمين باشد در امثال اينگونه امور نيزميتواند اظهار نظر كند،و امثال بخارى و مسلم نيز اين اظهار نظرشخصى را بعنوان يكحديث صحيح در كتاب خود آورده و بدان‏احتجاج كرده‏اند.و الله العالم.
و تازه اين مطلب-كه هر حديثى در كتاب صحيح بخارى ومسلم آمده پذيرفته شده و حجت‏باشد-نيز مخدوش و غير قابل قبول نزد علماى اهل سنت است،و اين گفتار ابن حجر عسقلانى‏است كه در مقدمه كتاب خود«فتح البارى فى شرح صحيح‏البخارى‏»گفته است:
«و قد انتقده الحفاظ فى عشرة و ماة حديث‏»يعنى كتاب صحيح بخارى نزد حافظان حديث در يكصد و ده حديث‏مورد انتقاد قرار گرفته و صحت آنها مورد ترديد است.
و در مورد صحيح مسلم نيز وضع بدتر است چنانچه قسطلانى‏در كتاب‏«ارشاد السارى فى شرح صحيح البخارى‏»گويد:
«ما انتقد على البخارى من الاحاديث اقل عددا مما انتقد على‏المسلم‏» (8) يعنى انتقاداتى كه بر احاديث صحيح بخارى شده كمتر از انتقاداتى‏است كه بر صحيح مسلم شده.
و اين بود اجمالى از وضع سند اين حديث...
و اما از نظر متن‏اولا-متن اين روايت و مضمون آن با روايات ديگرى كه درباب وحى-حتى از خود عايشه نقل شده اختلاف فراوان دارد كه‏اين خود موجب ضعف و وهن اين حديث ميشود كه از باب‏مثال ميتوانيد موارد زير را ملاحظه نمائيد.
1-در اين روايت آمده كه نخستين آياتى از قرآن كه بر رسول‏خدا«ص‏»نازل گرديد آيات سوره علق بود ولى در وايت‏بيهقى‏و ابو نعيم كه بسندشان از عمرو بن شرحبيل روايت كرده‏اندنخستين سوره‏اى كه بر رسول خدا«ص‏»نازل شد سوره فاتحة‏الكتاب بوده (9) ...
و در برخى از روايات اهل سنت نيز آمده كه نخستين‏سوره‏اى كه بر رسول خدا«ص‏»نازل گرديد سوره(يا ايهاالمدثر)بوده (10) .. .
2-در اين حديث آمده بود كه وقتى جبرئيل بنزد آنحضرت‏آمد سه بار او را بسختى فشار داد به حدى كه رسول خدا به حال‏مرگ افتاد...و...
در صورتيكه در حديثى كه موسى بن عقبه از زهرى از سعيدبن مسيب روايت كرده هيچ ذكرى از اين فشار و نبوت با اعمال‏شاقه بميان نيامده و عبارت آن روايت اينگونه است:
«...ثم استعلن له جبرئيل و هو باعلى مكة فاجلسه على مجلس‏كريم معجب كان النبى‏«ص‏»يقول:اجلسنى على بساط كهيئة الدرنوك فيه الياقوت و اللؤلؤ فبشره برسالة الله عز و جل حتى اطمان‏رسول الله،فقال له جبرئيل:اقرا،فقال:كيف اقرا؟
فقال:اقرء باسم...» (11) و در يكى از دو حديث ابن اسحاق نيز ذكرى از اين ماجرانيست،كه ميتوانيد خود حديث را در سيره ابن هشام به‏بينيد (12) 3-در اين روايت آمده بود كه خديجه پس از اين ماجرا رسول‏خدا«ص‏»را برداشته و بنزد ورقة بن نوفل برد،و...
ولى در روايت‏سعيد بن مسيب آمده كه خديجه هنگامى كه‏سخنان رسول خدا«ص‏»را شنيد آنحضرت را در خانه گذارده ونخست‏بنزد عداس-غلام عتبة بن ربيعة-كه نصرانى و اهل نينوى‏بود آمد و جريان را به او باز گفت،و عداس او را دلگرم كرد كه‏اين جبرئيل همان فرشته وحى و امين خدا است...
و خديجه از نزد عداس بازگشته پيش ورقة بن نوفل رفت...وبا او نيز گفتگو كرد...و... (13) و اختلافات ديگرى كه بطور اجمال ميتوانيد آن روايات را در كتابهاى صحاح و كتابهاى ديگر به بينيد (14) و ثانيا-صرفنظر از اين اشكالات،آيا به بينيم براستى ميتوانيم باتوجه به ساير مدارك قرآنى و حديثى و معيارهاى عقلى و نقلى‏مضامين اين روايت را بپذيريم؟
الف-در اين حديث آمده بود كه وقتى جبرئيل بر آنحضرت‏نازل شد رسول خدا«ص‏»را سه مرتبه بسختى فشار داد به حدى‏كه فرمود:
«حتى بلغ منى الجهد»يعنى تا حدى كه طاقتم تمام شد!
و يا در حديث ابن اسحاق-كه از عبيد بن عمير-نقل شده‏اينگونه آمده است كه رسول خدا«ص‏»فرمود:جبرئيل چنان به‏سختى مرا فشار داد كه‏«حتى ظننت انه الموت‏»يعنى تا جائى كه گمان كردم مرگم فرا رسيده!
كه در اينجا چند سؤال پيش ميآيد:
1-اينكه آيا جبرئيل از پيش خود اين چنين رسول خدا«ص‏»را تحت فشار و شكنجه قرار داد يا از طرف خداى تعالى؟
لابد ميگوئيد:از طرف خداى تعالى اين ماموريت را داشته‏كه رسول خدا«ص‏»را با اين فشار و شكنجه به خواندن واداركند، و گرنه از پيش خود حق چنين جسارتى و جرئت چنين‏شكنجه و آزارى را نسبت‏به آن شخصيت‏بزرگوارى كه در اثرعبادت و پرهيزكارى بدان درجه از مقام و عظمت رسيده كه درآستانه نبوت و مقام رسالت الهى و خاتميت قرار گرفته نداشته‏است...و شان و مقام رسول خدا«ص‏»به او اجازه چنين كارى‏را نميداده.
اگر چه از گفتار برخى از اينان ظاهر ميشود كه جبرئيل ازپيش خود اينكار را كرده چنانچه ابن كثير در سيره خود(ج 1 ص 393)از ابو سليمان خطابى نقل كرده كه در توجيه‏عبارت فوق در اين حديث گفته:
«و انما فعل ذلك به ليبلو صبره و يحسن تاديبه فيرتاض لاحتمال‏ما كلفه به من اعباء النبوة‏»يعنى جبرئيل اينكار را كرد تا صبر و بردبارى آنحضرت را بيازمايد ونيكو ادبش كند تا براى تحمل بار سنگين سختيهاى نبوت كه بدان مكلف‏شده بود آماده گردد...!
ولى اين حرف با صريح آيه كريمه قرآنى كه درباره فرشتگان مى‏فرمايد:
«لا يعصون الله ما امرهم و يفعلون ما يؤمرون‏»مخالف است،و فرشتگان الهى بدون فرمان و امر الهى‏كارى انجام نميدهند.
و اگر ميگوئيد:بدستور خداى تعالى اينكار را انجام داده؟
اشكال بيشتر ميشود و اين سئوال پيش ميآيد كه وقتى جبرئيل به‏آنحضرت گفت:بخوان!و رسول خدا«ص‏»پاسخ داد:
«نمى‏توانم بخوانم‏»ديگر به چه منظور و انگيزه‏اى براى بار دوم وسوم آنحضرت را تحت فشار قرار داده و دستور خواندن و فرمان‏كارى را كه نمى‏تواند انجام دهد به او ميدهد؟و آيا اين دستورچيزى جز تكليف ما لا يطاق است؟ (15) و اگر يخواست‏با اين فشار آن پيامبر درس نخوانده را به‏خواندن وادارد و سواد خواندن را به او ياد دهد كه اين هم امرى‏نامعقول است،زيرا اگر مسئله جنبه اعجاز داشته كه ديگر نيازى‏به انجام آن با اين اعمال شاقه نداشته،و اگر هم از طريق غيراعجاز و بطور عادى بوده كه با سواد شدن جز از راه آموختن و تحصيل مقدور نيست؟!
و خلاصه بهر ترتيبى كه بخواهيم اين مطلب را توجيه كنيم‏نمى‏توانيم!
2-آيا اين مضمون در مورد كيفيت نزول وحى با آيات كريمه‏قرآنى كه جريان نزول وحى را بر رسول خدا«ص‏»خيلى طبيعى‏و ساده و در عين حال محكم و جدى نقل كرده منافات ندارد.
آنجا كه گويد:
«فاوحى الى عبده ما اوحى‏» (16) و آنجا كه فرمايد:
«قل انما انا بشر مثلكم يوحى الى‏» (17) و آنجا كه گويد:
«انا اوحينا اليك كما اوحينا الى نوح و النبيين من بعده‏» (18) و آيا جريان وحى در مورد پيامبران ديگر الهى نيز اينگونه‏بوده است!
بارى از اين قسمت‏بگذريم،و به قسمت ديگر اين حديث‏بپردازيم.
ب-در اين حديث آمده بود كه رسول خدا«ص‏»برخاسته و درحاليكه قلبش مضطرب و لرزان بود بنزد خديجه آمد و از اضطراب‏و نگرانى كه داشت‏به خديجه فرمود:
«لقد خشيت على نفسى‏»!
من بر خويشتن بيمناكم!
و خديجه براى اينكه همسر بزرگوارش را از نگرانى واضطراب بيرون آورد آن سخنان را گفت و او را دلدارى داده وسپس او را بنزد ورقة بن نوفل برد و او نيز آن سخنان را گفت ورسول خدا«ص‏»در اثر سخنان آندو از اضطراب و نگرانى بيرون‏آمده و آسوده خاطر شد...!
كه در اينجا باز سئوالاتى پيش ميآيد:
1-چگونه ميتوان پذيرفت كه رسول خدا«ص‏»از آمدن‏جبرئيل و آنچه بر او خوانده كه آيا از جانب خداى تعالى بوده‏شك و ترديد داشته و با گفتار خديجه و ورقة شك و ترديدآنحضرت برطرف گرديده،و آيا چنين پيغمبرى در آينده چگونه‏ميتواند در كارها تصميم‏گيرى كند و به وحى الهى يقين حاصل‏كند!
و از اينرو از برخى از شارحين حديث مانند قاضى عياض‏نقل شده كه گفته:معناى اين جمله شك و ترديد يست‏بلكه‏معناى آن اين است كه من ترس آنرا دارم كه نتوانم تحمل بار سنگين نبوت را بنمايم...زيرا شك و ترديد پيش از نزول فرشته‏الهى اگر بود معنى داشت ولى پس از نزول فرشته بر رسالت‏آنحضرت شك آنحضرت و ترس از تسلط شيطان معنى‏ندارد...! (19) ولى شما خواننده محترم با مختصر دقتى در صدر و ذيل‏حديث و دنباله آن بخوبى مى‏فهميد كه اين توجيه از روى‏ناچارى است و مخالف با صريح حديث است...چنانچه نووى‏گفته. (20) و از اين توجيه مضحك‏تر و مخدوش‏تر توجيهى است كه‏كرمانى(شارح بخارى)كرده كه گويد:معناى جمله:
«خشيت على نفسى‏»اين است كه من ترس چيزى شبيه ديوانگى و جنون را بر خوددارم!
يعنى مى‏ترسم كه جن زده و يا ديوانه شده باشم!كه بايدگفت:وضع چنين پيغمبرى كه پس از نزول فرشته وحى ورسالت دچار چنين حالتى شده باشد معلوم نيست!
و با كمال تاسف بايد گفت:اين روايت‏با امثال اين‏توجيهات دستاويز خوبى براى دشمنان اسلام و كشيشان مغرض مسيحى است تا از رسول خدا به كمك اين گونه احاديث همان‏چهره‏اى را ترسيم كنند كه خود ميخواهند و همه اسلام و پيامبربزرگوار آنرا زير سئوال ببرند!
2-از اين روايت استفاده ميشود كه آگاهى خديجه و ورقة‏بن نوفل و يقين آنها به نبوت رسول خدا«ص‏»بيش از خودآنحضرت بوده و آنها سبب شدند تا رسول خدا به نبوت خويش‏مطمئن گردد و از گفتارشان آرامش و يقين پيدا كند،و آنوقت‏اين سئوال پيش ميآيد كه آيا خديجه و ورقة بن نوفل اين علم و يقين‏را از كجا آموخته بودند كه فرق ميان فرشته و شيطان چيست،ومعيار شناخت فرشته كدام است؟و روى اين حساب رسول‏خدا«ص‏»به علم و دانش آنان در ادامه كار خود نيازمند بوده وجالب‏تر و يا مضحك‏تر از اينها حديثى است كه ابن هشام درسيره خود بدنبال اين ماجرا يعنى آمدن رسول خدا«ص‏»بخانه وگزارش كار خود به خديجه از ابن اسحاق نقل كرده و متن آن‏چنين است:
«قال ابن اسحاق:و حدثنى اسماعيل بن ابى‏حكيم:مولى آل الزبير:انه حدث عن خديجة رضى‏الله عنها:انها قالت لرسول الله صلى الله عليه و سلم:
اى ابن عم اتستطيع ان تخبرنى بصاحبك هذا،الذى‏ياتيك اذا جاءك؟قال:نعم،قالت:فاذا جاءك فاخبرنى به.فجاءه جبريل عليه السلام كما كان‏يصنع،فقال رسول الله صلى الله عليه و سلم لخديجة:ياخديجة،هذا جبريل قد جاءنى،قالت:قم يابن عم،فاجلس على فخذى اليسرى،قال فقام رسول الله صلى‏الله عليه و سلم،فجلس عليها،قالت:هل تراه؟قال:
نعم،قالت:فتحول فاجلس على فخذى اليمنى،قالت:فتحول رسول الله صلى الله عليه و سلم،فجلس‏على فخذها اليمنى، فقالت:هل تراه؟قال:نعم.
قالت:فتحول فاجلس فى حجرى،قالت:فتحول‏رسول الله صلى الله عليه و سلم،فجلس فى حجرها،قالت:هل تراه؟قال:نعم، قال:فتحسرت و القت‏خمارها،و رسول الله صلى الله عليه و سلم جالس فى‏حجرها،ثم قالت له:هل تراه؟قال:لا،قالت‏يابن‏عم، اثبت و ابشر،فو الله انه لملك،و ما هذا بشيطان‏» (21) يعنى-ابن اسحاق از اسماعيل بن ابى حكيم وابسته به‏خاندان زبير (22) روايت كرده كه گويد:از خديجة رضى الله عنها روايت‏شده كه به رسول خدا«ص‏»عرضكرد:اى‏عموزاده آيا مى‏توانى هرگاه اين كسى كه مى‏گوئى نزد توميآيد بنزدت آمد مرا خبر كنى؟
رسول خدا-آرى.
خديجة-پس هرگاه بنزدت آمد مرا خبر كن!
اين گفتگو گذشت و جبرئيل همانند گذشته بنزد رسول‏خدا آمد،و رسول خدا به خديجة فرمود:
-خديجة!اين جبرئيل است كه آمده!
خديجة-اى عموزاده برخيز و روى زانوى چپ من بنشين!
رسول خدا برخاست و روى زانوى چپ خديجه نشست.
خديجة-آيا او را مى‏بينى؟
رسول خدا-آرى!
خديجة-برخيز و بيا روى زانوى راست من بنشين!
رسول خدا«ص‏»برخاست و روى زانوى چپ خديجة‏نشست.
در اينجا باز خديجه پرسيد؟
-آيا او را مى‏بينى؟
رسول خدا فرمود-آرى:
خديجه گفت:برخيز و در دامان من بنشين‏و رسول خدا برخاست و در دامان خديجة نشست.
باز خديجة پرسيد:آيا او را مى‏بينى؟
رسول خدا«ص‏»فرمود-آرى.
در اينجا خديجة سر خود را برهنه كرد و روسرى و مقنعه‏خود را از سر برداشت و رسول خدا«ص‏»همچنان دردامان خديجة نشسته بود،در اينوقت‏خديجة از رسول‏خدا«ص‏»پرسيد:
-آيا باز هم او را مى‏بينى؟
فرمود:نه!
خديجة گفت:اى عموزاده ثابت قدم باش و مژده‏گير كه‏اين فرشته است و شيطان نيست!!
كه در اينجا باز سئوالاتى پيش ميآيد كه:
مگر فرشتگان الهى نيز مانند انسانها مامور و مكلف هستندكه به سر و بدن زنان نگاه نكنند؟
و حكمت‏حرمت نظر در انسانها تحريك شهوت جنسى ومفاسد مترتبه بر آن ذكر شده،و مگر فرشتگان نيز شهوت جنسى دارند؟
و اساسا مگر در آنروزگاران حجاب بر زنان فرض شده بود؟
با اينكه خود اينان ميگويند:حجاب در مدينه فرض شد؟و آيا خديجة اين دانش عظيم را درباره شناخت فرشته و شيطان از كجاآموخته بود كه رسول خدا«ص‏»نياموخته بود،و مگر خديجة‏داناتر از رسول خدا بوده؟و مگرهاى ديگرى كه به ذهن هرخواننده‏اى خطور كرده و پاسخى هم ندارد!
بارى بهتر است از اين قسمت روايت هم بگذريم،و به‏قسمت‏هاى ديگر آن بپردازيم.
ج-در دنباله روايت صحيح بخارى آمده بود كه در اثر فترت‏وحى،رسول خدا«ص‏»چنان غمگين شد كه چندين بار خواست‏تا خود را از نوك كوهها پرت كند و هرگاه كه خود را ببالاى كوه‏ميرساند تا خودكشى و انتحار كند جبرئيل در برابر او ظاهر ميشدو بدو مى‏گفت:
اى محمد براستى كه تو پيامبر خدائى و بدينوسيله آنحضرت‏را دلگرم ساخته و دلش آرام ميشد و از خودكشى صرفنظرميفرمود...!
كه باز اين سئوالات مطرح ميشود كه:
مگر رسول خدا«ص‏»پس از آمدن جبرئيل و سخنان خديجة‏و ورقة-بگفته اينان هنوز هم در رسالت‏خويش ترديد داشت!
و مگر جبرئيل-كه واسطه‏اى براى نزول وحى بيش نيست-چنين‏مقام و عظمتى دارد كه بتواند قلب مضطرب و مردد رسول خدا«ص‏»را آرام كند؟
و بر فرض آنكه چند روزى وحى از آنحضرت قطع شد،آيااين قطع وحى مجوزى براى انتحار و خودكشى آنحضرت ميشود،و آيا براستى رسول خدا«ص‏»نعوذ بالله اين اندازه جاهلانه وكودكانه فكر ميكرده؟
و اساسا آيا ما اين روايت را بايد بپذيريم يا قرآن كريم را كه‏درباره همه رهبران الهى بطور عموم فرموده:
و جعلنا منهم ائمة يهدون بامرنا لما صبروا و كانوا بآياتنايوقنون (23) و از ايشان كسانى را به سمت رهبرى و امامت انتخاب كرديم كه‏مردم را به فرمان و دستور ما راهبرى كنند پس از آنكه استقامت و بردبارى‏كردند و به آيات ما يقين داشتند...
و درباره خصوص رسول خدا«ص‏»در ماجراى وحى‏بصراحت فرمايد:
فاوحى الى عبده ما اوحى،ما كذب الفؤاد ما راى،افتمارونه‏على ما يرى... (24) پس خداى تعالى به بنده‏اش وحى كرد آنچه را كه وحى فرمود،ودلش آنچه را ديده بود تكذيب نكرد،آيا شما او را بر آنچه ديده انكار ميكنيد و نسبت‏شك و ترديد به او ميدهيد؟
كه زمخشرى و ديگران از دانشمندان اهل سنت آيه‏«ماكذب الفؤاد ما راى‏»را اينگونه تفسير كرده‏اند كه‏«لم يشك فى‏انما رآه حق‏» (25) يعنى شك نكرد كه آنچه ديده بود حق بود.
و يا روايات ديگرى را كه خود شما در باب وحى از راويان‏ديگر نقل كرده‏ايد مانند روايت ابن عباس كه ميگويد:
«...فرجع الى بيته و هو موقن...» (26) پس رسول خدا«ص‏»بخانه بازگشت در حالى كه يقين داشت!
و يا روايت عبد الله بن ابى بكر بن حزم را كه در اينباره گويد:
«...استعلن به جبرئيل...و بشره برسالة ربه حتى‏اطمان‏» (27) و اگر اين روايت-و هر روايتى كه در صحيح بخارى آمده‏صحيح است پس چرا قاضى عياض كه از بزرگان اهل سنت‏است در داستان وحى گفته:
«لا يصح ان يتصور له الشيطان فى صورة الملك‏و يلبس عليه الامر لا فى اول الرسالة و لا بعدها،و الاعتماد فى ذلك على دليل المعجزة بل لا يشك النبى ان ما ياتيه من الله هو الملك و رسوله الحقيقى،امابعلم ضرورى يخلقه الله له،او ببرهان جلى يظهره الله‏لديه لتتم كلمة ربك صدقا و عدلا لا مبدل لكلمات‏الله‏» (28) يعنى صحيح نيست كه شيطان در صورت فرشته براى اومتصور شود و امر را بر او مشتبه سازد نه در آغاز رسالت و نه‏بعد از آن و اعتماد در اينجا بر معجزه است،بلكه پيامبرشك نمى‏كند كه آنچه از جانب خداوند بر او نازل گشته‏فرشته و رسول حقيقى است‏يا بعلمى ضرورى.كه خدا دراو آفريده يا ببرهانى آشكار و جلى كه خدا بر او آشكاركند تا كلمه خود را بر او تمام سازد...كه تغيير دهنده‏اى‏بر كلمات خدا نيست!
و پيش از اين نيز از قاضى عياض گفتارى در اينباره نقل‏كرديم!
و آيا امثال قاضى عياض اين روايت را ديده و اين سخن راگفته‏اند...
و نظير همين عقيده و گفتار را مرحوم علامه طبرسى قدس‏سره در مجمع البيان بدنبال حديثى كه از دانشمندان اهل سنت روايت كرده و ذكر اضطراب و نگرانى رسول خدا«ص‏»بدنبال‏نزول وحى بر آنحضرت در آن آمده،فرموده است كه ما متن‏حديث و گفتار آن دانشمند بزرگ را براى مزيد اطلاع خوانندگان‏محترم ذيلا نقل مى‏كنيم:
ايشان در ذيل تفسير آيه:
«يا ايها المدثر»چنين گويد:
«قال الاوزاعى:سمعت‏يحيى بن ابى كثير يقول:سالت اباسلمة اى القرآن انزل من قبل قال:«يا ايها المدثر»فقلت: او«اقرءباسم ربك‏»؟فقال:سالت جابر بن عبد الله اى القرآن انزل قبل؟
قال:«يا ايها المدثر»فقلت:او«اقرء»؟قال جابر:احدثكم ماحدثنا رسول الله صلى الله عليه و آله،قال:جاورت بحراء شهرا، فلماقضيت جوارى نزلت فاستبطنت الوادى فنوديت،فنظرت امامى‏و خلفى و عن يمينى و عن شمالى فلم ار احدا،ثم نوديت فرفعت راسى‏فاذا هو على العرش فى الهواء،يعنى جبرئيل عليه السلام،فقلت:
دثرونى دثرونى فصبوا على ماء،فانزل الله عز و جل:«يا ايها المدثر»و فى‏رواية:فخشيت منه فرقا حتى هويت الى الارض، فجئت الى اهلى.
فقلت:زملونى،فنزل:«يا ايها المدثر×قم فانذر»اى ليس بك ماتخافه من الشيطان،انما انت نبي فانذر الناس و ادعهم الى التوحيد»و سپس در رد اين گفتار نابجا فرموده:
«و فى هذا ما فيه،لان الله تعالى لا يوحى الى رسوله الا بالبراهين النيرة،و الآيات البينة الدالة على ان ما يوحى اليه انما هو من الله‏تعالى،فلا يحتاج الى شي‏ء سواها و لا يفزع و لا يفزع و لا يفرق‏» (29) يعنى و اشكال اين حديث روشن است،زيرا خداى تعالى به‏پيامبر خود وحى نمى‏كند مگر با برهانهاى روشن و آيات‏آشكارى كه دلالت دارد بر اينكه آنچه بر او وحى شده از جانب‏خداى تعالى است،پس نيازى به چيز ديگر نيست و چنان نيست‏كه كسى او را بترساند و مضطرب سازد و نگران شود و بترسد!
بارى بهتر آن است كه سخن را درهم پيچيم و تحقيق وبررسى بيشتر را در باب نقد جملات اين حديث‏بعهده خواننده‏محترم بگذاريم،ولى اين نكته را نمى‏توانيم ناگفته بگذاريم كه‏راستى جاى بسيار تاسف است كه درباره مهمترين مسئله‏اعتقادى ما يعنى مسئله وحى و نبوت كه سرآغاز همه مسائل ديگراست‏بايد امثال اينگونه روايات در كتابهائى همچون صحيح‏بخارى و مسلم كه نزد بسيارى از مسلمانان تا بدان درجه اعتباردارند كه نووى درباره‏شان گويد:
«و هما اصح الكتب بعد القرآن‏» (30) و اين دو كتاب پس از قرآن كريم صحيحترين كتابها است.
و بر طبق همين روايات مقام والا و عظيم رسول خدا«ص‏»را تا بدان حد پائين آورده كه در هنگام دريافت وحى الهى وانجام رسالت تاريخى و جهانى خود اينگونه دچار ترديد و دو دلى‏بشود؟و براى رفع ترديد خود ناچار به خديجة و ورقة بن نوفل وديگران متوسل شود،و در اثر«فترت‏»وحى و انقطاع موقت آن به‏آن اندازه دچار هيجان و اضطراب شود كه چندين بار تصميم به‏انتحار و خودكشى بگيرد و...و...
و با اين روايات صحيحة و معتبره خود!بهترين بهانه ودستاويز را بدست دشمنان اسلام بدهند كه آغاز وحى رسول‏خدا«ص‏»را با تاييد امثال ورقة بن نوفل كه بگفته آنها-و امثال‏همين روايات-سالها بدين نصرانيت درآمده و در اين آئين علوم‏زيادى را كسب كرده بود،توام كنند...
و حالت‏شك و ترديد را در آنچه بر رسول خدا نازل ميشدوارد سازند!
و مقام رسول خدا«ص‏»را تا سرحد يك انسان چنانى با آن‏حالات و اعمال تنزل دهند!و امثال اين سخنان!
تحليلى درباره اين روايات:در اينجا ما به يك جمع‏بندى رسيده‏ايم كه براى مااحتمالاتى را بوجود آورده و نقل آن خالى از فايده نيست و شايد شما هم اين احتمالات را بعيد ندانسته و به‏پسنديد و آن اين است‏كه با توجه باينكه راوى اين حديث عروة بن زبير و اسماعيل بن‏ابى حكيم از آل زبير بودند احتمالات زير بنظر ميرسد:
1-عبد الله بن زبير و زبيريان چند سالى در مكه و مدينه وقسمتى از خاك عراق حكمرانى داشتند و خود را بعنوان‏جانشينان پيغمبر اسلام و وارثان خلافت آن حضرت جا زده بودند،در مقابل رقباى خود از بنى هاشم و بنى اميه و بنى عباس براى‏خود فضيلت تراشى مى‏كردند و حديثهائى براى خانواده و فاميل‏خود جعل ميكردند تا خود را از ديگران به اسلام و پيامبر بزرگواراسلام نزديكتر از ديگران معرفى كنند...
و شاهد بر اين مطلب ميتواند همان حديث جعلى قبلى باشدكه در مذمت عباس و على عليه السلام جعل كرده بود بدانخاطركه علويون و بنى عباس رقباى ايشان بودند.
2-زبير بن عوام برادرزاده خديجه سلام الله عليها است كه‏نسبشان به بنى اسد بن عبد العزى ميرسد و عوام پدر او برادر خديجه‏بوده و ورقة بن نوفل هم پسر عموى خديجه كه همگى از همان‏تيره بنى اسد بن عبد الغرى هستند،و اين خبرسازان حرفه‏اى براى‏اينكه فضيلتى براى حضرت خديجه سلام الله عليها و ورقة بن‏نوفل بتراشند اين سخنان را به ايشان نسبت داده تا آنها را در تحكيم اساس اسلام سهيم سازند،اگر چه در اين ميان مقام والاى‏رسول خدا«ص‏»نيز مخدوش گردد و شايد ندانسته و بى‏توجه به‏اينطرف قضيه يعنى خدشه‏دار شدن مقام رسول خدا«ص‏»نيزاينكار را كرده‏اند و تعمدى در اينكار نداشته‏اند...
3-در مورد عايشه نيز همانگونه كه قبلا گفته شد خاله‏عروة بن زبير بوده و عروة بن زبير همانگونه كه شنيديد احدى را ازاو داناتر بعلم فقه و طب و شعر نمى‏دانسته و از اين رو شايد عايشه‏درباره ماجراى وحى اظهار نظرى كرده و عروه روى همان‏عقيده‏اى كه به وى داشته آنرا بعنوان يك روايت مسلمى از اونقل كرده تا ضمنا يكى از بهترين حديثهائى را كه از خاله‏اش‏شنيده در اين باب اظهار كرده باشد...
و روى اين جهات احتمال جعل در اين روايات قوى است‏و انگيزه آن نيز همين‏ها بود كه خوانديد،و الله العالم.
و در پايان لازم است نظرى هم به روايات شيعه در باب‏وحى بيندازيم و به‏بينيم آنها داستان وحى و آغاز نبوت رسول‏خدا«ص‏»را چگونه روايت كرده‏اند.
از آنجمله از امير المؤمنين عليه السلام در نهج البلاغه نقل شده‏كه درباره داستان وحى و آغاز آن در روزهاى خست‏بعثت‏فرموده:و لم يجمع بيت واحد يومئذ فى الاسلام غير رسول الله‏صلى الله عليه و آله و خديجة و انا ثالثهما،ارى نورالوحى و الرسالة،و اشم ريح النبوة،و لقد سمعت‏رنة الشيطان حين نزل الوحى عليه صلى الله عليه و آله،فقلت:يا رسول الله ما هذه الرنة؟فقال:هذا الشيطان‏قد ايس من عبادته انك تسمع ما اسمع،و ترى ما ارى،الا انك لست‏بنبى،و لكنك وزير، و انك لعلى خير (31) -و گرد نياورد خانه‏اى احدى را آنروز در اسلام جز رسول‏خدا«ص‏»و خديجة و من نيز سومى آنها بودم كه نور وحى‏و رسالت را ميديدم و بوى نبوت را استشمام ميكردم وبخوبى صداى ناله شيطان را شنيدم در آنهنگامى كه وحى‏بر رسول خدا«ص‏»نازل شد و عرضكردم:اى رسول خدااين ناله چيست؟فرمود:اين شيطان است كه از پرستش‏خود نوميد گشته،تو هم ميشنوى آنچه را من مى‏شنوم ومى‏بينى آنچه را من مى‏بينم جز آنكه تو پيامبر نيستى ولى‏تو وزير و كمككارى و تو بر خير و خوبى هستى!
و همانگونه كه ملاحظه ميكنيد امير المؤمنين عليه السلام دراين خطبه به وضوح و صراحت جريان را بگونه‏اى ترسيم فرموده و گزارش ميدهد كه گذشته از اينكه رسول خدا«ص‏»نور وحى رامشاهده ميفرمود و صداى ناله شيطان را تشخيص ميداد،خودآنحضرت يعنى على عليه السلام-آن شاگرد ممتاز مكتب‏آنحضرت-نيز صداى ناله شيطان را مى‏شنيد و هيچگاه آندو را بايكديگر اشتباه نميكرد...!
و اين هم روايت ديگرى كه مجلسى(ره)در كتاب‏بحار الانوار از امالى شيخ روايت كرده كه برخى از اصحاب امام‏صادق عليه السلام جريان وحى را كه از آنحضرت مى‏پرسد كه‏چگونه رسول خدا«ص‏»گاه ميفرمود:اين جبرئيل است كه بمن‏چنين و چنان ميگويد،و گاه در حال وحى به حال بيهوشى واغماء ميافتاد؟
امام عليه السلام در پاسخ او فرمود آن حالت رسول خدا«ص‏»و آن سنگينى كه احساس ميكرد در هنگامى بود كه خداى‏تعالى بدون واسطه جبرئيل با آنحضرت سخن ميگفت،ولى‏هنگامى كه جبرئيل با آن بزرگوار سخن ميگفت چنين حالتى برآنحضرت عارض نمى‏شد و خيلى عادى ميفرمود:
اين جبرئيل است!و جبرئيل چنين گفت؟
و اين هم متن حديث‏شريف كه خلاصه ترجمه‏اش را شنيديد:
الحسين بن ابراهيم القزوينى،عن محمد بن وهبان،عن احمد بن ابراهيم بن احمد،عن الحسن بن‏على الزعفرانى،عن البرقى،عن ابيه،عن ابن ابى‏عمير،عن هشام بن سالم،عن ابى عبد الله عليه السلام‏قال:قال بعض اصحابنا:اصلحك الله اكان رسول الله‏صلى الله عليه و آله يقول:قال جبرئيل،و هذا جبرئيل‏يامرنى،ثم يكون فى حال اخرى يغمى عليه؟قال:
فقال ابو عبد الله عليه السلام:انه اذا كان الوحى من‏الله اليه ليس بينهما جبرئيل اصابه ذلك‏لثقل الوحى من الله،و اذا كان بينهما جبرئيل لم يصبه‏ذلك فقال:قال لى جبرئيل،و هذا جبرئيل. (32)
و بلكه در پاره‏اى از روايات آمده است كه جبرئيل هيچگاه‏بدون اجازه قبلى نزد رسول خدا«ص‏»نمى‏آمد،و هرگاه نيز كه اجازه ميگرفت هنگام ورود با كمال ادب و مانند بنده‏اى درحضور آنحضرت جلوس ميكرد،كه اين هم متن آن حديث ديگركه شيخ صدوق(ره)در كتاب علل از امام صادق عليه السلام‏روايت كرده:
عن ابى عبد الله عليه السلام قال:كان جبرئيل اذا اتى النبى‏صلى الله عليه و آله قعد بين يديه قعدة العبد،و كان لا يدخل حتى‏يستاذنه. (33)
اكنون بنگريد«تفاوت ره از كجا است تا بكجا»و چه‏اندازه فرق است ميان روايات اهل سنت و روايات شيعه درمعرفى جبرئيل و رسول خدا«ص‏»و داستان وحى و ورود فرشته‏وحى بر رسول خدا«ص‏»؟و خود قضاوت كنيد!
و اين نيز حديث ديگرى در اين باره كه عياشى در تفسير خودآنرا از زراره از امام صادق عليه السلام روايت كرده است.
«عن زرارة قال:قلت لابي عبد الله‏عليه السلام:كيف لم يخف رسول الله صلى الله عليه‏و آله فيما ياتيه من قبل الله ان يكون ذلك مما ينزغ به الشيطان؟قال:فقال:ان الله اذا اتخذ عبدا رسولاانزل عليه السكينة و الوقار،فكان ياتيه من قبل الله‏عز و جل مثل الذى يراه بعينه‏».
زرارة گويد:به امام صادق عليه السلام عرضكردم:چگونه‏رسول خدا«ص‏»در آنچه بر او از سوى خدا نازل مى‏گشت‏ترس آنرا نداشت كه از وساوس شيطان باشد؟امام‏عليه السلام فرمود:براستى كه خدا هرگاه بنده‏اى را به‏رسالت انتخاب مى‏كند آرامش و وقار خود را بر او فرومى‏فرستد،بدانگونه كه هر چه از جانب خداى عز و جل براو نازل گردد همانند چيزى است كه به چشم خودمى‏بيند...
در اين حديث اين مطلب كه رسول خدا«ص‏»در موردوحى الهى هيچگونه شك و ترديدى بخود راه نميدهد مسلم فرض‏شده و علت آنرا زرارة مى‏پرسد؟
و اين هم روايتى درباره ماجراى بعثت رسول خدا«ص‏»كه‏چون راوى و سندى ندارد چندان معتبر نيست ولى ناقل آن مرحوم‏ابن شهر آشوب است كه در مناقب آنرا روايت كرده كه ميگويد:
و روى انه نزل جبرئيل على جياد اصفر و النبى صلى الله عليه و آله بين على عليه السلام و جعفر،فجلس‏جبرئيل عند راسه،و ميكائيل عند رجله،و لم ينبهاه‏اعظاما له،فقال ميكائيل:الى ايهم بعثت؟قال:الى‏الاوسط،فلما انتبه ادى اليه جبرئيل الرسالة عن الله‏تعالى،فلما نهض جبرئيل ليقوم اخذ رسول الله‏صلى الله عليه و آله بثوبه ثم قال:ما اسمك؟قال:
جبرئيل،ثم نهض النبى صلى الله عليه و آله ليلحق‏بقومه فما مر بشجرة و لا مدرة الا سلمت عليه و هناته،ثم‏كان جبرئيل ياتيه و لا يدنو منه الا بعد ان يستاذن عليه،فاتاه يوما و هو باعلى مكة فغمز بعقبه بناحية الوادى‏فانفجر عين فتوضا جبرئيل، و تطهر الرسول،ثم‏صلى الظهر و هى اول صلاة فرضها الله عز و جل،و صلى‏امير المؤمنين عليه السلام مع النبى صلى الله عليه و آله،و رجع رسول الله صلى الله عليه و آله من يومه الى خديجة‏فاخبرها،فتوضات و صلت صلاة العصر من ذلك‏اليوم (35)
-و روايت‏شده كه جبرئيل بر اسبى زرد رنگ(و يا درمكانى بنام جياد)بر آنحضرت نازل گشت و رسول خدا«ص‏»ميان على عليه السلام و جعفر خفته بود،پس‏جبرئيل در كنار سر آنحضرت نشست و ميكائيل در كنارپاى او و بخاطر عظمت و بزرگى آنحضرت وى را بيدارنكردند،ميكائيل گفت:بسوى كداميك از اينان مبعوث‏گشته‏اى؟گفت:به اين كه در وسط خفته!و چون رسول‏خدا«ص‏»از خواب بيدار شد جبرئيل رسالت‏خداى تعالى‏را به آنحضرت ابلاغ كرد،و چون جبرئيل خواست كه‏برخيزد رسول خدا«ص‏»جامه‏اش را گرفت و بدو گفت:
نام تو چيست؟گفت:جبرئيل،آنگاه رسول خدا برخاست‏تا به قوم خود ملحق شود كه به هيچ درخت و سنگى‏نمى‏گذشت جز آنكه بر او سلام كرده و مژده‏اش ميدادند.
و پس از آن جبرئيل نزد او ميآمد ولى به آنحضرت نزديك‏نمى‏شد تا از وى اذن بگيرد پس روزى در حالى كه رسول‏خدا«ص‏»در بالاى مكه بود بنزد وى آمد و در گوشه‏اى ازآن وادى جائى از زمين را فشار داد و چشمه‏اى پديدار شد وجبرئيل وضوء گرفت و رسول خدا«ص‏»نيز تطهير كردآنگاه نماز ظهر را خواند،و آن نخستين نمازى بود كه‏خداى عز و جل فرض كرد،و امير المؤمنين عليه السلام نيز باآنحضرت نماز خواند،و رسول خدا«ص‏»در همان روزبنزد خديجة بازگشت و جريان را به او خبر داد و او نيز وضوء ساخته و نماز عصر را در همان روز خواند...
و از روايت ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه كه درداستان مجاورت رسول خدا«ص‏»در غار«حراء»ميگويد:
«...حتى جاءت السنة التى اكرمه الله فيها بالرسالة فجاور فى‏حراء شهر رمضان و معه اهله:خديجة و على بن ابيطالب و خادم لهم،فجاءه جبرئيل بالرسالة...» (36)
معلوم ميشود كه على عليه السلام و خديجة نيز در ماجراى‏نزول وحى و بعثت و در غار حراء همراه رسول خدا؟ «ص‏»بوده‏اند...
ولى سند حديث و مصدر آنرا متاسفانه نقل نكرده،وهمين قدر در آغاز آن گفته:«و قد ورد فى الكتب الصحاح‏».
پى‏نوشتها:
1-صحيح بخارى-با شرح كرمانى ط بيروت-ج 1 ص 29-40-و ج 24-از همين چاپ‏ص 94.و نظير همين روايت در صحيح مسلم ج 1 ص 97 و تاريخ طبرى ج 2 ص‏47 و كتابهاى ديگر نيز نقل شده.
2-تهذيب التهذيب ج 9 ص 450.
3-شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 4 ص 63.
4-قاموس الرجال ج 6 ص 300.
5-شرح كرمانى از صحيح بخارى ج 1 ص 30-31.
6-شرح صحيح مسلم(حاشيه ارشاد السارى)چاپ مصر ج 1 ص 44.
7-اسد الغابة ج 5 ص 504.و الاصابة ج 4 ص 349.
8-ارشاد السارى ج 1 ص 21.
9-براى اطلاع از متن كامل اين روايت‏به سيرة النبوية ابن كثير ج 1 ص 398مراجعه كنيد.
10-سيرة النبوية ابن كثير ج 1 ص 412-413.
11-سيرة النبوية ابن كثير ج 1 ص 405.
12-سيره ابن هشام ج 1 ص 234.
13-سيرة النبوية ابن كثير ج 1 ص 406.
14-براى اطلاع بيشتر مى‏توانيد به كتابهاى البداية و النهاية ج 3 ص 15 به بعد وتاريخ طبرى ج 2 ص 50 به بعد و تاريخ يعقوبى ج 2 ص 23 و صحيح بخارى ج 6ص 200 و عيون الاثر ج 1 ص 83 و اسباب النزول ص 11 و عيون الاثر ج 1ص 82 و سيرة قاضى دحلان ج 1 ص 83 و سيرة حلبيه ج 1 ص 244 به بعد مراجعه‏نمائيد.
15-جالب و خنده‏دار است كه از برخى دانشمندان اهل سنت نقل شده كه همين‏ماجرا را دليل بر جواز تكليف به ما لا يطاق دانسته و بدان استدلال كرده‏اند!
(الصحيح من السيره ج 1 ص 224).
16-سوره نجم آيه 10.
17-سوره فصلت آيه 6.
18-سوره نساء آيه 163.
19-صحيح بخارى بشرح كرمانى ج 1 ص 35.
20-همين مصدر ص 36.
21-سيره ابن هشام ج 1 ص 238-239.
22-اين مطلب هم جالب و در خور توجه است كه اينگونه روايات همگى به خاندان‏زبير باز ميگردد،و ميدانيم كه زبير برادرزاده خديجه بوده،و خاندان زبير گوياسعى داشته‏اند براى خويشان و نياكان خود به راست و يا بدروغ فضيلتهائى ذكر كنند، چنانچه در بحث از سند اين حديث گفتيم.
23-سوره سجده آيه 24.
24-سوره نجم آيه 10-12.
25-تفسير كشاف ج 4 ص 420.
26 و 27-عيون الاثر ج 1 ص 83.
28-التمهيد ج 1 ص 50.
29-مجمع البيان ج 10 ص 384.
30-التقريب نووى ص 3(مطبوع در مقدمه شرح صحيح بخارى كرمانى چاپ بيروت).
31-نهج البلاغه خطبه 190.
32-بحار الانوار ج 18 ص 268 و اين هم پاسخى است‏به برخى از اهل سنت كه‏خواسته‏اند روايت عايشه را توجيه كرده و آن حالت
رسول خدا«ص‏»را كه در آن‏حديث آمده با روايات ديگرى كه در اين باره رسيده كه چون وحى بر آن حضرت نازل‏ميشد حالت غش او را ميگرفت...و اين هم حديث ديگرى در اين باره كه در كتاب‏توحيد صدوق(ره)(ص 102)آمده:
«...عن عبيد بن زرارة،عن ابيه قال:قلت لابى عبد الله عليه السلام:جعلت فداك‏الغشية التى كانت تصيب رسول الله صلى الله عليه و آله اذا نزل عليه الوحى؟قال:
فقال ذلك اذا لم يكن بينه و بين الله احد،ذاك اذا تجلى له،قال:ثم قال:تلك‏النبوة يا زرارة،و اقبل يتخشع‏».
33-علل الشرايع ص 14.
34-تفسير عياشى ج 2 ص 201.
35-مناقب ج 1 ص 45.
36-شرح نهج البلاغه ج 13 ص 208-ط جديد-.
درسهايى از تاريخ تحليلى اسلام جلد 2 صفحه 199
رسولى محلاتى

هیچ نظری موجود نیست: