۱۳۸۷ آبان ۲۹, چهارشنبه

اسناد و نكاتى از حديث‏يوم الدار

داستان مزبور را كه در ذيل آيه مباركه‏«و انذر عشيرتك‏الاقربين‏»و تفسير و شان نزول آن وارد شده و در همان سالهاى‏نخست‏بعثت رسول خدا(ص)اتفاق افتاده بسيارى از مورخين به‏اجمال و تفصيل ذكر كرده‏اند كه شايد جامعترين آنها روايت‏طبرى است در كتاب تاريخ خود كه ذيلا با ترجمه‏اش ميخوانيدكه گويد:
«حدثنا...ابن حميد قال:حدثنا سلمة قال:حدثني محمد بن‏اسحاق،عن عبد الغفار بن القاسم،عن المنهال بن عمرو، عن‏عبد الله بن الحارث بن نوفل بن الحارث بن عبد المطلب،عن عبد الله بن‏العباس عن علي بن ابي طالب قال:لما نزلت هذه الآية على‏رسول الله(ص):(و انذر عشيرتك الاقربين) (1) دعاني رسول الله(ص)
فقال:يا علي!ان الله امرني ان انذر عشيرتك الاقربين فضقت‏بذلك ذرعا و عرفت اني متى ابادئهم بهذا الامرارى منهم ما اكره‏فصمت عليه حتى جاء جبريل فقال:يا محمد!انك الا تفعل ما تؤمربه يعذبك ربك.فاصنع لنا صاعا من طعام و اجعل عليه رجل شاة‏و املا لنا عسا من لبن ثم اجمع لي بني عبد المطلب حتى اكلمهم‏و ابلغهم ما امرت به.ففعلت ما امرني به ثم دعوتهم له و هم يومئذاربعون رجلا يزيدون رجلا او ينقصونه،فيهم اعمامه:ابو طالب و حمزة‏و العباس و ابو لهب فلما اجتمعوا اليه دعاني بالطعام الذي صنعت لهم‏فجئت‏به فلما وضعته تناول رسول الله(ص)حذية من اللحم فشقهاباسنانه ثم القاها في نواحي الصحفة ثم قال:خذوا بسم الله.فاكل‏القوم حتى ما لهم بشي‏ء حاجة و ما ارى الا موضع ايديهم،و ايم الله‏الذي نفس علي بيده و ان كان الرجل الواحد منهم لياكل ما قدمت‏لجميعهم،ثم قال:اسق القوم.فجئتهم بذلك العس فشربوا حتى‏رووا منه جميعا،و ايم الله ان كان الرجل الواحد منهم ليشرب مثله،فلما اراد رسول الله(ص)ان يكلمهم بدره ابو لهب الى الكلام فقال:
لقدما سحركم صاحبكم.فتفرق القوم و لم يكلمهم رسول الله(ص)
فقال الغد:يا علي!ان هذا الرجل سبقني الى ما قد سمعت من‏القول فتفرق القوم قبل ان اكلمهم فعدلنا من الطعام بمثل ما صنعت‏ثم اجمعهم الي.قال:ففعلت ثم جمعتهم ثم دعاني بالطعام فقربته‏لهم،ففعل كما فعل بالامس،فاكلوا حتى ما لهم بشي‏ء حاجة ثم قال: اسقهم.فجئتهم بذلك العس فشربوا حتى رووا منه جميعا ثم تكلم‏رسول الله(ص)فقال:يا بني عبد المطلب!اني و الله ما اعلم شابا في‏العرب جاء قومه بافضل مما قد جئتكم به،اني قد جئتكم بخير الدنياو الآخرة،و قد امرني الله تعالى ان ادعوكم اليه فايكم يوازرني على‏هذا الامر على ان يكون اخي و وصيي و خليفتي فيكم!قال:فاحجم‏القوم عنها جميعا و قلت و اني لاحدثهم سنا،و ارمصهم عينا،و اعظمهم بطنا،و احمشهم ساقا:انا يا نبي الله!اكون وزيرك عليه.
فاخذ برقبتي ثم قال:ان هذا اخي و وصيي و خليفتي فيكم فاسمعواله و اطيعوا قال:فقام القوم يضحكون و يقولون لابي طالب:قد امرك‏ان تسمع لابنك و تطيع‏» (2) .
ترجمه:محمد بن اسحاق-بسندش از على بن ابيطالب عليه السلام‏روايت كرده كه چون آيه‏«و انذر عشيرتك الاقربين‏»(يعنى فاميلهاى‏نزديك خود را بيم ده)بر رسول خدا(ص)نازل گرديد آنحضرت مرا طلبيدو فرمود:
اى على،خداى بزرگ بمن دستور داده كه فاميلهاى نزديكت را بيم‏ده،و اين ماموريت مرا سخت تحت فشار قرار داده و ميدانم كه هر گاه اين‏ماموريت را با آنها در ميان بگذارم پاسخ ناراحت كننده‏اى از ايشان‏دريافت دارم و بهمين خاطر دم فرو بستم(تا فرصتى پيش آيد و آنرا انجام دهم)تا اينكه جبرئيل بيامد و گفت:اى محمد اگر ماموريت‏خود راانجام ندهى پروردگارت تو را عذاب خواهد كرد.
رسول خدا مرا طلبيد و بمن فرمود:
براى ما يك‏«صاع‏» (3) غذا تهيه كن و ران گوسفندى هم بر آن ضميمه‏بنما و قدحى نيز از شير پر كن،آنگاه پسران عبد المطلب را گرد آور تا من باايشان گفتگو كرده و ماموريت‏خويش را به آنها ابلاغ كنم.
من دستور آنحضرت را انجام داده و آنگاه فرزندان عبد المطلب را به‏مهمانى او دعوت كردم و آنها در آنروز چهل نفر مرد بودند با يكى‏كم و زياد،كه در ميان آنها عموهاى آنحضرت مانند ابو طالب و حمزه وعباس و ابو لهب نيز بودند.
و چون آنها نزد آنحضرت گرد آمدند رسول خدا دستور داد غذائى را كه‏تهيه كرده بودم براى ايشان بياورم،و من نيز غذا را حاضر كرده و آوردم،وچون بر زمين نهادم رسول خدا(ص)تكه‏اى از گوشت را برگرفت و بادندانهاى خود تكه كرد و در گوشه‏اى از ظرف غذا انداخت‏سپس فرمود:
بنام خدا برگيريد!آنها نيز همگى خوردند تا آنجا كه ديگر نيازى به‏خوراكى نداشتند(و همگى سير شدند)و من جز جاى دستشان را نديدم(و از غذا چيزى كم نشده بود)و سوگند بخداى يكتائى كه جان على‏بدست او است كه يك مرد از آنها(چنان بود كه)همه آنچه را براى همه‏شان آورده بودم ميخورد!
آنگاه(رسول خدا)فرمود:
آنها را بنوشان،و من آن جام را آوردم و آنها نوشيدند تا همگى‏سيراب شدند،و بخداى يكتا سوگند كه مردى تنها همانند آن قدح رامى‏نوشيد.
و چون رسول خدا(ص)خواست‏با آنها سخن بگويد،ابو لهب‏پيشدستى كرده گفت:اين مرد از زمانهاى قديم شما را جادو كرده وبدنبال سخن او آنها پراكنده شده و رسول خدا با ايشان سخنى نگفت.
فرداى آنروز رسول خدا فرمود:اى على اين مرد با گفتارى كه شنيدى‏بر من پيشدستى كرد و آنها پيش از آنكه من سخنى بگويم پراكنده شدند،وتو بهمان مقدار غذائى كه تهيه كرده بودى دوباره تهيه كن و آنها را نزد من‏گرد آور.
على عليه السلام گويد:من نيز طبق دستور آنحضرت غذا را تهيه كرده‏و آنها را گرد آوردم و رسول خدا دستور فرمود غذا را نزد آنها آوردم وآنحضرت نيز همانند روز گذشته عمل كرد و همگى از آن غذا خوردند تاسير شدند،سپس فرمود:آنها را بنوشان و من نيز همان قدح را آوردم ونوشيدند تا همگى سيراب شدند سپس رسول خدا(ص)آغاز سخن كرده‏فرمود:
اى فرزندان عبد المطلب!من بخدا سوگند در ميان عرب جوانى را سراغ‏ندارم كه براى قوم خود چيزى بهتر از آنچه من براى شما آورده‏ام آورده باشد،من براى شما خوبى دنيا و آخرت آورده‏ام و خدا بمن دستور داده تاشما را بدان دعوت كنم، اينك كداميك از شما است كه مرا در اين‏ماموريت كمك كند تا بپاداش آن برادر من و وصى و جانشين من در ميان‏شما باشد؟
در اينجا بود كه آنها سرباز زده و من كه از همه آنها كم سن و سال‏ترو كم ديدتر و(در اثر كودكى)شكم بزرگتر،و ساق پايم نازكتر از همه بودگفتم:
-اى پيامبر خدا!من كمك كار تو در اين ماموريت‏خواهم بود!
رسول خدا(ص)(كه چنان ديد)گردنم را گرفت و فرمود:
-براستى كه اين است‏برادر و وصى و جانشين من در ميان شما و شمااز او شنوائى داشته و پيرويش كنيد!
و آن گروه برخاسته در حالى كه ميخنديدند به ابو طالب گفتند:
تو را مامور كرد تا از پسرت شنوائى داشته و از او اطاعت كنى!
و چنانچه مرحوم علامه امينى در كتاب نفيس الغدير گويد:
با همين عبارات و الفاظ ديگران نيز مانند ابو جعفر اسكافى‏در كتاب‏«نقض العثمانية‏»روايت كرده (4) و گفته است:
اين داستان با همين عبارات در خبر صحيح روايت‏شده.
و نيز بهمين ترتيب اين روايت را برهان الدين فقيه در كتاب‏«انباء نجباء الابناء»(ص 46 و 48)روايت نموده،و نيز ابن اثيردر كتاب كامل(ج 2 ص 24)و ابو الفداء در تاريخ خود(ج 1ص 116)و خفاجى در«شرح الشفاء قاضى عياض‏»(ج 3 ص 37)و علاء الدين بغدادى در تفسير خود(ص 390)وسيوطى در جمع الجوامع-چنانچه در كتاب ترتيب او است-(ج 6ص 392)از طبرى نقل كرده،و در(ص 397)از حافظان ستة‏يعنى:ابن اسحاق و ابن جرير و ابن ابى حاتم و ابن مردويه وابو نعيم و بيهقى روايت كرده،و ابن ابى الحديد نيز در شرح‏نهج البلاغه(ج 3 ص 354)و جرجى زيدان در تاريخ تمدن‏اسلامى(ج 1 ص 31)و محمد حسين هيكل در كتاب زندگانى‏محمد(ص) (5) آنرا با همين عبارات و الفاظ روايت كرده‏اند.
مؤلف الغدير پس از نقل روايت گويد:
راويان سند اين حديث همگى موثق و مورد اعتماد هستند جزابو مريم عبد الغفار بن قاسم كه برخى او را تضعيف كرده‏اند،وعلت اين تضعيف نيز چيزى جز شيعه بودن او نيست،و با اينحال‏ابن عقدة(چنانچه در لسان الميزان ج 4 ص 43 مذكور است)
او را مدح كرده و از او حديث نقل مى‏كند،و حافظان حديث نيزاز او روايت كرده‏اند همانگونه كه شنيديد...و ديگران نيز همانند ابو جعفر اسكافى و سيوطى روايت را تصحيح كرده‏اند...
روايت ديگرى در اين باره:
امام احمد بن حنبل در كتاب مسند خود(ج 1 ص 159)
بسندش از على بن ابيطالب روايت كرده كه فرمود:
«جمع رسول الله(ص)او:دعا رسول الله(ص).بني عبد المطلب‏فيهم رهط كلهم ياكل الجذع و يشرب الفرق قال:فصنع لهم مدا من‏طعام فاكلوا حتي شبعوا قال:و بقي الطعام كما هو كانه لم يمس،ثم‏دعا بغمر فشربوا حتى رووا و بقي الشراب كانه لم يمس.او:لم‏يشرب.ثم قال:يا بني عبد المطلب:اني بعثت اليكم خاصة و الى‏الناس عامة و قد رايتم من هذا الامر ما رايتم، فايكم يبايعني على ان‏يكون اخي و صاحبي و وارثي؟!فلم يقم اليه احد فقمت اليه و كنت‏اصغر القوم قال:فقال:اجلس قال: ثم قال ثلاث مرات،كل ذلك اقوم‏اليه فيقول لي:اجلس.حتى كان في الثالثة فضرب بيده على‏يدي‏».
-رسول خدا فرزندان عبد المطلب را گرد آورده يا دعوت كرد و در ميان‏ايشان گروهى بودند كه بزغاله‏اى را ميخورد و پيمانه‏اى مى‏آشاميد آن‏حضرت،بمقدار«مد» (6) طعام براى ايشان تهيه كرد و همه از آن خوردندتا آنكه سير شدند و غذا هم چنان مانده بود كه گويا دست نخورده سپس قدحى طلبيد و همگى نوشيدند تا سيراب شدند و نوشابه چنان بود كه‏گويا دست نخورده يا نوشيده نشده.
سپس فرمود:اى پسران عبد المطلب من بسوى شما بطور خصوصى وبسوى مردم بطور عموم مبعوث گشته‏ام و شما معجزه مرا نيز ديديد پس‏كداميك از شما با من بيعت مى‏كند تا برادر من و مصاحب من و وارث‏من باشد؟هيچكدام بر نخاستند و من كه كوچكترين همه آنها بودم‏برخاستم،آن حضرت بمن فرمود:بنشين،و تا سه بار اينكار تكرار شد كه‏هر بار من بر ميخاستم و آنحضرت بمن ميفرمود:بنشين،تا اينكه در بار سوم‏دستش را(بعنوان بيعت)بر دست من زد،و با او بيعت كردم.
و البته در سند اين حديث كسى خدشه نكرده و همه وسائطمورد وثوق هستند.
روايت‏سوم
حافظ ابن مردويه بسندش از امير المؤمنين عليه السلام روايت‏كرده كه فرمود:
«لما نزلت هذه الآية:و انذر عشيرتك الاقربين.دعا بني‏عبد المطلب و صنع لهم طعاما ليس بالكثير فقال:كلوا باسم الله من‏جوانبها فان البركة تنزل من ذروتها.و وضع يده اولهم فاكلوا حتى‏شبعوا ثم دعا بقدح فشرب اولهم ثم سقاهم فشربوا حتى رووا،فقال ابولهب:لقدما سحركم.و قال:يا بني عبد المطلب اني جئتكم بما لم يجى‏ء به احد قط ادعوكم الي شهادة ان لا اله الا الله‏و الى الله و الى كتابه.فنفروا و تفرقوا،ثم دعاهم الثانية على مثلها فقال ابو لهب كما قال المرة الاولى،فدعاهم ففعلوا مثل ذلك،ثم قال لهم و مد يده:من بايعني على ان‏يكون اخي و صاحبي و وليكم من بعدي؟!فمددت يدي و قلت: اناابايعك،و انا يومئذ اصغر القوم عظيم البطن فبايعنى على ذلك قال:
و ذلك الطعام انا صنعته‏» (7)
-هنگامى كه آيه‏«و انذر عشيرتك الاقربين‏»نازل شد رسول خدافرزندان عبد المطلب را جمع كرد و براى ايشان غذاى كمى ترتيب داد وبآنها فرمود:بنام خدا از اطراف آن بخوريد كه بركت از بالاى آن نازل‏خواهد شد و خود آنحضرت نخستين آنها بود كه دست‏بر غذا گذارد،پس‏همگى خوردند تا سير شدند آنگاه قدحى طلبيد و نخست‏خود آشاميد وسپس آنها را سيراب كرد و آنها آشاميدند تا سيراب شدند.
ابو لهب كه چنان ديد گفت:از قديم او شما را جادو كرده؟آنگاه‏رسول خدا(ص)فرمود:من چيزى را براى شما آورده‏ام كه احدى نياورده‏من شما را به شهادت به يكتائى خدا و خدا و كتاب او دعوت مى‏كنم،آنها كه اين سخن را شنيدند دور شده و پراكنده شدند.براى بار دوم‏همانگونه ايشانرا دعوت كرد و ابو لهب دوباره همان سخنان را گفت،پس آنحضرت ايشان را دعوت كرد و آنها نيز همان گونه عمل كردند.
سپس آنحضرت در حالى كه دستش را دراز كرده بود فرمود:كيست‏كه با من بيعت كند تا در نتيجه برادر من و مصاحب من و اختيار دار شماپس از من باشد؟
على عليه السلام گويد:من دستم را دراز كرده گفتم:من با تو بيعت‏مى‏كنم-و من در آنروز كوچكترين آنها بودم و شكمم پيش آمدگى‏داشت.
رسول خدا با همان شرائط(كه فرموده بود)با من بيعت كرد.
على عليه السلام گويد:آن غذا را نيز من تهيه كرده بودم.
و البته روايات ديگرى هم باين مضمون از طريق اهل سنت‏با اجمال و تفصيل نقل شده كه مرحوم علامه امينى در كتاب‏الغدير روايت كرده (8) و ما بهمين چند حديث اكتفا مى‏كنيم،و ازطريق شيعه نيز روايات زيادى در اين باره نقل شده كه مرحوم‏مجلسى در بحار الانوار آورده است (9)
نكته‏هائى در اين روايات
از رويهمرفته اين روايات كه ما براى نمونه بذكر سه روايت از آنها اكتفا كرديم تذكر چند مطلب بنظر ميرسد:
1-علت و يا حكمت اينكه رسول خدا(ص)در آغاز كار خودمامور ميشود تا خويشاوندان نزديك خود را«انذار»كند و آنها رابه دين خدا دعوت نمايد شايد جهات زير بوده:
الف-هر مصلحى كه بخواهد به اصلاح اجتماعى كه در آن‏زندگى ميكند دست‏بزند و آنها را از آلودگى بر حذر داشته و ازعذاب الهى بيم دهد بايد از خود و نزديكان خود شروع كند تاديگران سخنش را پذيرا گشته و از اتهام مبرا باشد!
ب-از آنجا كه اساس زندگى عربهاى آنزمان،و بافت‏اجتماعى آنان،بر زندگى قومى و قبيله‏گى بنا شده بود،و هر كس‏ميخواست‏به كارى اجتماعى و عمومى و بخصوص كارهاى‏اصلاحى اقدام كند ناچار بود تا كمك كارانى مخلص و متعهدداشته باشد،و بهترين راه را براى دست‏يابى به چنين‏كمك كارانى استمداد از خويشان نزديك بود كه روى ارتباطمحكم قبيله‏گى خود را موظف به دفاع از افراد قبيله در برابردشمنان ميدانستند،و از اينرو آنحضرت نيز مامور شد تا در آغازدعوت خود را از آنها شروع كند و براى كمك كارى و معاونت ازايشان كسى را انتخاب نمايد.
ج-شريعت مقدس اسلام مائده‏اى الهى و يا به تعبير خودآنحضرت خير دنيا و آخرت بود كه رسول خدا(ص)ميخواست‏بر جهان آنروز عرضه كند،و اين يك منتى بود كه خداى تعالى‏بر خويشان نزديك آنحضرت گذارده كه آنها را به استفاده از اين‏مائده آغاز فرمود،و بدنباله آن رهبرى اين آئين مقدس را نيز درآينده بعهده آنها نهاد،و اين افتخار را نصيب آنها فرمود كه‏هر كدام بخواهند آنرا نصيب خويش سازند...
2-از اينكه در پايان روايت آمده است كه چون حاضران درآنمجلس برخاستند با تمسخر و ريشخند به ابو طالب مى‏گفتند:
-«بتو دستور داد تا از پسرت شنوائى داشته و از او پيروى‏كنى‏»معلوم ميشود معناى كلام رسول خدا(ص)كه فرمود:
«...ان هذا اخى و وصيي و خليفتى فيكم فاسمعوا له و اطيعوا»همان خلافت الهيه و رهبرى دينى است و همان اولى بودن رهبربه اموال و انفس است كه مدعاى ما است،و از اينرو حاضران درآنمجلس نيز همين معنا را از حديث فهميدند.
پى‏نوشتها:
1.سوره شعرا-آيه 214.
2.تاريخ طبرى(ط مصر سال 1357)ج 2 ص 62-63.
3.صاع:بمقدار سه كيلو است.
4.چنانچه در شرح.ابن ابى الحديد ج 3 ص 263 آمده است.
5.ص 104 از چاپ اول.
6.«مد»بمعناى چارك يعنى ده سير و كمتر از يك كيلو است.
7.الغدير ج 2 ص 281.
8.الغدير ج 2 ص 282-283.
9.بحار الانوار ط جديد ج 18.
درسهايى از تاريخ تحليلى اسلام جلد 3 صفحه 73
رسولى محلاتى

هیچ نظری موجود نیست: