همانگونه كه در متن داستان ذكر شد بر طبق پارهاى ازروايات رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز در كار تجديد بناىكعبه و آوردن مصالح و سنگ و گچ با قريش همكارى مىكرد وكمك مىنمود،اما در اين رابطه رواياتى در صحيح بخارى ومسلم و مسند احمد بن حنبل و برخى كتابهاى ديگر آمده كهپذيرفتن آنها مشكل و بلكه غير قابل قبول است،و اينك روايتبخارى و مسلم كه بسندشان از عمرو بن دينار از جابر روايتكردهاند:
«...ان رسول الله(ص)كان ينقل معهم الحجارة للكعبةو عليه ازاره،فقال له العباس عمه:يابن اخى لو حللت ازاركفجعلت على منكبيك دون الحجاره؟قال فحله فجعله علىمنكبيه،فسقط مغشيا عليه،فما رؤى بعد ذلك عريانا...» (1) يعنى...رسول خدا(ص)با قريش براى ساختمان كعبهسنگ مىبرد و ازارش را بر كمر بسته بود (2) عباس عموى آنحضرتبدو گفت:اى برادر زاده خوب است ازارت را باز كنى و روىشانهات بگذارى تا مانع آزار سنگ(بر شانهات)بشود.
راوى گويد:آنحضرت ازارش را باز كرد و روى شانهاشگذارد ولى ناگهان دچار غشوه شد و به زمين افتاد،و از آن پسديگر كسى آنحضرت را برهنه نديد...
نگارنده گويد:از دنباله اين حديث معلوم مىشود كه قبل ازاين جريان-يعنى قبل از سى و پنجسالگى عمر رسول خدا(ص)
-اين ماجرا-يعنى برهنگى رسول خدا(ص)مشاهده شده بود،وآنحضرت را برهنه ديده بودند...!!
و شايد اين قسمت اشاره باشد به روايات ديگرى كه هماينان نقل كردهاند كه چند بار قبل از آن نيز اين ماجرا ازآنحضرت ديده شده بود،كه يكى از آنها هنگامى بود كه عمويش ابوطالب چاه زمزم را اصلاح مىكرد... (3) و ديگرى دركودكى بود هنگامى كه با بچههاى مكه بازى مىكرد،كهروايت آنرا نيز در سيره ابن هشام و سيره ابن كثير و سيره حلبيه وجاهاى ديگر اينگونه نقل كردهاند:
و كان رسول الله صلى الله عليه و سلم،فيما ذكر لى،يحدث عماكان الله يحفظه به فى صغره و امر جاهليته انه قال:«لقد رايتنى فىغلمان من قريش ننقل الحجاره لبعض ما يلعب الغلمان،كلنا قدتعرى و اخذ ازاره و جعله على رقبته يحمل عليه الحجاره،فانىلاقبل معهم كذلك و ادبر اذ لكمنى لاكم ما اراه لكمه وجيعه،ثمقال:شد عليك ازارك.قال فاخذته فشددته على،ثم جعلت احملالحجارة على رقبتى و ازارى على من بين اصحابى»... (4) يعنى رسول خدا(ص)-چنانچه نقل شده-از سرگذشتخوددر كودكى و زمان جاهليتخود و نگهبانى خداوند از وىاينگونه حكايت كرده كه فرمود:
-من در ميان بچه پسرهاى قريش سنگهائى را براى بازىبچهها حمل مىكرديم و همگى برهنه شده بوديم و ازارمان راروى شانه گذارده و سنگها را روى آن مىگذارديم و من هم همانند آنها در رفت و آمد بودم كه ناگهان شخصى با ستخودبر من زد كه فكر نمىكنم خيلى درد آورنده بود،و بمن گفت:
ازارت را ببند.
و من ازارم را گرفته و بر خود بستم و تنها از ميان بچههاىديگر من بودم كه ازار خود را بسته و سنگ را بر دوش خودمىكشيدم...
و بهر صورت روايت ديگرى را نيز كه در مورد برهنه شدنآنحضرت در داستان تجديد بناى كعبه نقل كردهاند اينگونه استكه ابن كثير در سيرة النبويه اينگونه نقل كرده كه بسند خود ازبيهقى از عكرمه از ابن عباس از پدرش عباس روايت كرد:
«...عن عكرمه،حدثنى ابن عباس عن ابيه انه كان ينقلالحجارة الى البيتحين بنت قريش البيت،قال:و افردت قريشرجلين رجلين،الرجال ينقلون الحجاره،و كانت النساء تنقلالشيد».
قال:فكنت انا و ابن اخى،و كنا نحمل على رقابنا و ازرنا تحتالحجاره،فاذا غشينا الناس ائتزرنا.فبينما انا امشى و محمد امامىقال فخر و انبطح على وجهه،فجئت اسعى و القيتحجرى و هو ينظرالى السماء،فقلت:ما شانك؟فقام و اخذ ازاره قال: «انى نهيتان امشى عريانا»قال:و كنت اكتمها من الناس مخافة ان يقولوا مجنون» (5) .
يعنى عباس گويد:هنگامى كه قريش خانه كعبه را بناميكرد مردان قريش دو نفر دو نفر به حمل و نقل سنگها مشغولبودند،مردها سنگ مىبردند و زنها گچ و گل تهيه مىكردند.
عباس گويد:من هم با برادرزادهام بودم،و سنگها را بادوش خود حمل مىكرديم و ازارهامان را باز كرده و زير سنگها(روى دوشمان)گذارده بوديم و هر وقتبا مردم مواجه مىشديمازارمان را مىبستيم،در همين احوال كه من مىرفتم و محمد(ص)نيز پيش روى من بود كه ناگهان بصورت بر زمين افتاد،من دويدم و سنگم را بر زمين انداختم و او را ديدم كه به آسماننگاه مىكرد،من گفتم:تو را چه شده؟
ديدم برخاست و ازارش را برگرفت و گفت:
من از اينكه برهنه راه بروم ممنوع شدم!
عباس گويد:من اين ماجرا را از مردم پنهان داشتم از ترسآنكه بگويند:ديوانه است!
اين بود حديثهائى كه راويان اهل سنت و بزرگان ايشاندرباره اين داستان شرمآور و غير قابل پذيرش و باور نقل كردهاند، و ما مىگوئيم.
اولا-راويان اين دو حديث كه آنرا از جابر و ابن عباسروايت كردهاند يعنى عمرو بن دينار و عكرمه وثاقت و اعتبارشاننزد ما ثابت نشده،بلكه عمرو بن دينار-چنانچه نقل شده-متمايلبه خوارج بوده و بلكه از پارهاى روايات استشمام مىشود كهناصبى بوده... (6) و«عكرمه»نيز از شاگردان ابن عباس ومواليان او است ولى او نيز هم عقيده با خوارج و بلكه از آنها بودهچنانچه از معارف ابن قتيبه و طبقات ابن سعد و كتابهاى ديگرنقل شده (7) و به دروغگوئى و جعل حديث و روايت مشهور بوده وبر ابن عباس دروغ مىبسته و به دروغ از او حديث نقل مىكردهچنانچه از ذيل كتاب طبرى و ميزان الاعتدال از سعيد بن مسيبروايتشده كه به مولاى خود«برد»مىگفت:
«لا تكذب على كما كذب عكرمه على ابن عباس» (8) دروغ بر من نسبت نده و مبند همانگونه كه عكرمه بهابن عباس دروغ مىبست!و ابن قتيبه نقل كرده كه پسرابن عباس يعنى-على بن عبد الله بن عباس-عكرمه را بر درمزبلهاى با طناب و زنجير بسته بود،برخى كه اين منظره را ديدند بصورت اعتراض به پسر ابن عباس گفتند:
«اتفعلون هذا بمولاكم؟»آيا با مولا-و وابسته-خود،اينگونه رفتار مىكنيد؟
او در پاسخ گفت:
«ان هذا كان يكذب على ابى»!
آخر اين مرد بر پدرم دروغ مىبندد! (9) و ابن حجر در تهذيب التهذيب گفته:او مرد فاسقى بود كه بهغناء گوش مىداد و با نرد بازى مىكرد،و در خواندن نمازسستى داشت و مرد سبك عقلى بود،و مطرود و منفور مسلمانانبود و بهمين دليل وقتى از دنيا رفت مسلمانان در تشييع جنازه ونماز بر او حاضر نشدند... (10) و ثانيا-متن اين روايات نيز با همديگر اختلاف دارد كههمين اختلاف سبب وهن و بىاعتبارى آنها مىشود،كه دربرخى از آنها آمده كه در داستان در كودكى آن حضرت بوده،ودر برخى آمده كه در داستان اصلاح چاه زمزم بوسيله ابوطالباتفاق افتاد،و در برخى نيز مانند همين روايات بود كه اينداستان شرمآور در ماجراى تجديد بناى كعبه بوده...
و از اينرو برخى احتمال دادهاند كه اين ماجراى شرمآوردوبار اتفاق افتاده يكى در كودكى و ديگرى در سى و پنجسالگى آنحضرت. (11)
و ثالثا-اين روايات،مخالف روايات ديگرى است كه خوداين آقايان نقل كردهاند كه احدى عورت رسول خدا را نديدن،ويا هيچگاه عورت آنحضرت ديده نشده كه از آنجمله است روايتىكه مرحوم علامه امينى در الغدير از كتاب فتح البارى و شرحالمواهب زرقانى از همين ابن عباس روايت كردهاند كه گفته:
«كان صلى الله و سلم يغتسل وراء الحجرات،و ما راى احدعورته قط...» (12)
-يعنى رسول خدا(ص)چنان بود كه در پشتحجرهها غسلمىكرد،و احدى هرگز عورت آنحضرت را نديد...
و روايتى كه از سيره حلبيه نقل شده كه رسول خدا(ص)
فرمود:از كرامتهائى كه پروردگارم نسبتبه من انجام دادهاين است:
«ان احدا لم ير عورتى»-كه احدى عورت مرا نديده...! (13) و روايتى كه قاضى عياض در كتاب شفاء نقل كرده كه ازجمله خصائص رسول خدا(ص)اين بود:
«انه لم تر عورته قط،و لو رآها احد لطمست عيناه»كه هيچگاه عورت آنحضرت ديده نشد،و اگر كسى آنرامىديد چشمانش كور مىشد... (14) و نيز اين روايات مخالفاستبا روايتى كه اينان از رسول خدا(ص)نقل كردهاند كهصراحت دارد كه در بزرگى از آنحضرت چنين كارى سر نزدهاست و متن روايت كه ابن ابى الحديد از كتاب امالى محمد بنحبيب نقل كرده اينگونه است:
«و روى محمد بن حبيب فى«اماليه»قال:قال رسول الله صلىالله عليه و آله:اذكرو انا غلام ابن سبع سنين،و قد بنى ابن جدعاندارا له بمكة،فجئت مع الغلمان ناخذ التراب و المدر فى حجورنافننقله،فملات حجرى ترابا فانكشفت عورتى، فسمعت نداء من فوقراسى:يا محمد،اخ ازارك،فجعلت ارفع راسى فلا ارى شيئا،الاانى اسمع الصوت،فتماسكت و لم ارخه، فكان انسانا ضربنى علىظهرى،فحررت لوجهى،و انحل ازارى فسترنى،و سقط التراب الى الارض،فقمت الى دار ابى طالب عمى و لم اعد» (15) .
يعنى-محمد بن حبيب در كتاب امالى خود روايت كرده كهرسول خدا(ص)-فرمود:ياد دارم كه من پسرى بودم فتسالهكه ابن جدعان (16) خانهاى در مكه مىساخت،و من با پسرانديگر خاك و خشت در دامان خود مىريختيم و براى ساختمانمزبور حمل مىكرديم،و بهمين منظور من دامان خود را پر ازخاك كردم و در نتيجه عورتم مكشوف شد،پس از بالاى سر خودندائى شنيدم كه گفت:اى محمد دامنت را بينداز!
من سرم را بلند كردم و چيزى نديدم جز همان صدائى را كهشنيده بودم،و به همين جهت من دامنم را بهمانگونه نگه داشتمو نينداختم كه ناگاه ديدم گويا انسانى استبر پشت من زد كهمن بصورت به زمين افتادم،و آن شخص دامن جامهام را باز كردو مرا با آن پوشانيد و در نتيجه خاكها روى زمين ريخت،و منبرخاسته و بخانه عمويم ابوطالب رفته و ديگر باز نگشتم(و بچنين كارى دست نزدم).
كه البته خود اين روايت نيز از نظر متن و سند مورد خدشهاست،ولى بهر صورت با آن روايات نيز مخالف و سبب وهن درآنها مىشود.
و هم چنين مخالف استبا روايتى كه مسلم در صحيح خودنقل كرده كه رسول خدا مسور بن مخرمه را از چنين كارى نهىفرمود و متن حديث اينگونه است كه مسلم بسند خود از مسوربن مخربه روايت كرده كه گويد:
«...اقبلتبحجر ثقيل احمله و على ازار خفيف فانحل ازارى ومعى الحجر لم استطع ان امنعه حتى بلغتبه الى موضعه، فقالرسول الله(ص)ارجع الى ازارك فخذه و لا تمشوا عراة». (17) يعنى-من سنگ بزرگى و سنگينى را بر دوش مىكشيدم و بركمرم ازارى سبك بسته بودم كه در وقتحمل آن سنگ باز شدو بخاطر آن سنگ نتوانستم آنرا ببندم و هم چنان برهنه رفتم تاسنگ را بجاى خود بردم،و رسول خدا(ص)فرمود:برگرد ازارترا ببند و برهنه راه نرويد...
كه البته خود اين حديث نيز مورد بحث است و پذيرفتن آنمشكل مىباشد،زيرا ارباب تراجم نوشتهاند«مسور»در سال دوم هجرت رسول خدا(ص)در مكه متولد شد و هنگام رحلترسول خدا(ص)هشتسال بيشتر از عمرش نگذشته بود و معلومنيست در چه سالى به مدينه رفته و خدمت رسول خدا(ص)
رسيده و چنين عملى از او سر زده و يا در سال فتح مكه كه رسولخدا(ص)چند روز در مكه توقف فرمود،و طبق نقل اينها«مسور»شش ساله بوده خدمت آنحضرت رسيده و چنين اتفاقىافتاده...و گذشته از اينها روايت«مسور»از نظر علماى ما موردقبول و اعتماد نيست و بهر صورت آنها كه اين خبر را بدون اينبررسيها پذيرفتهاند بايد پاسخ اين اختلاف و تنافى را بدهند...
كه چگونه رسول خدا(ص)ديگران را در بچگى و كودكى ازچنين كارى نهى مىكند ولى خود مرتكب چنين كار زشتىمىشود...؟!
و باز اين روايات مخالف استبا روايتى كه هم اينان ازابوبكر روايت كردهاند كه هنگامى كه ما با رسول خدا(ص)درغار بوديم يكى از مشركين كه به تعقيب ما آمده بود بيامد و جامهخود را عقب زده و عورتش را باز كرد و نشست و شروع كرد بهبول كردن...
ابوبكر كه ترسيده بود گفت:اى رسول خدا اينان ما راديدند؟!
رسول خدا در پاسخ او فرمود:«لو رآنا لم يكشف عن فرجه» (18) اگر ما را ديده بود عورتش را اينگونه باز نمىكرد؟!
كه از اين روايت معلوم مىشود اينكار در نزد مشركين همزشت و قبيح بوده،و چگونه ممكن است رسول خدا(ص) دستبه چنين كار زشتى زده باشد!.
بارى بهتر است اين مقوله را با چند جمله از گفتار مرحومعلامه امينى پايان داده به دنباله بحث تاريخى خود بازگرديم:
مرحوم علامه امينى پس از نقل برخى از روايات در اين بارهمىگويد:
اى مسلمانان همگى بهمراه من بيائيد تا از اين دو بزرگواريعنى بخارى و مسلم كه اين روايات را نقل كردهاند-به پرسيم:
آيا اين بود پاداش آنهمه تلاش بىوقفه رسول بزرگوار اسلام و حقسپاسگزارى آنحضرت در راه اصلاح مردم؟آيا اين از تعظيم وعظمت مقام آنبزرگوار بحساب مىآيد؟و آيا صحيح است كهبگوئيم محمد(ص)در ملا عام،در حالى كه سى و نجسال ازعمر شريف آنحضرت مىگذشت-چنانچه ابن اسحاق گفته-ازارخود را باز كرده و مكشوف العوره راه مىرفته؟
بگذريم از اينكه راويان مزدور و بد سابقه ممكن است روى اهداف سياسى و در برابر ثمنى بخس و ناچيز اين روايات راجعل كردهاند!اما اين دو بزرگوار چرا آنها را در كتابهاىصحيح خود نقل كرده و در صدد تصحيح آنها برآمدهاند؟ آياخيال كردهاند اين كار از مصاديق روايت ديگرى است كه خودهمين دو بزرگوار از ابى سعيد خدرى روايت كردهاند كه درتوصيف رسول خدا(ص)گفته:
«كان اشد حياء من العذرا» (19) يعنى رسول خدا(ص)از دختر باكره و در پرده،شرم وحيايش بيشتر بود؟آيا اين مرد-يعنى رسول خدا(ص)-همانمردى است كه طبق روايات خودشان به ديگران مانند-جرهد ومعمر-دستور ميدهد كه حتى رانشان را در برابر ديگران برهنهنكنند،تا جائيكه بحثشده كه آيا«ران»نيز حكم عورت رادارد يا نه؟ (20) و آيا اينروايات مخالف با روايتى نيست كه قاضى عياض دركتاب شفا از عايشه روايت كرده كه گويد:
«و ما رايت فرج رسول الله(ص)قط» (21) -من هرگز عورت رسول خدا(ص)را نديدم.
مرحوم علامه امينى در اينجا عايشه را مخاطب قرار داده ومىگويد:
-اى ام المؤمنين تو اكنون بيا و ميان ما و راويان اين سخناننابجا و زشتحكمى عدل باش،و از روى عدالت دربارهكسانى كه نسبتبه ساحت قدس شوهر بزرگوارت چنين نسبتناروائى را مىدهند حكم كن،نسبتهائى كه هيچ آدم پستىحاضر نيست آنرا درباره خود بپذيرد!
نگارنده گويد:نظير آنچه در بالا ذكر شد درباره كشفعورت رسول خدا(ص)در داستان تجديد بناى كعبه،روايتديگرى نيز درباره كشف عورت حضرت موسى عليه السلام ومشاهده بنى اسرائيل بدن برهنه آنحضرت را در صحيح بخارى وكتابهاى ديگر نقل كردهاند كه گرچه نظير آن در برخى ازتفاسير ما نيز نقل شده ولى از نظر ما آن حديث نيز مورد ترديد ومخدوش بنظر مىرسد و پذيرفتن آن،مشكل و دشوار است،و آنداستان«ثوبى حجر»است كه چون نزد برادران اهل سنت مسلمبوده از نظر ادبى نيز در كتابهاى دانشمندان علم نحو-در مبحثحذف حرف نداء در جائى كه منادى اسم جنس باشد-موردبحث قرار گرفته... و داستان بگونهاى كه در صحيح بخارى و كتابهاى ديگرآمده و برخى آنرا در ذيل آيه:
يا ايها الذين آمنوا لا تكونوا كالذين آذوا موسى فبراه الله مماقالو و كان عند الله وجيها. (22) يعنى-اى كسانى كه ايمان آوردهايد نباشيد مانند كسانىكه موسى را آزردند و خداوند او را از آنچه گفتند تبرئه كرد و درپيشگاه خدا آبرومند بود...بر طبق نقل بخارى اينگونه است.
«عن ابى هريرة رضى الله عنه قال قال رسول الله صلى الله عليه و سلم:انموسى كان رجلا حييا ستيرا لا يرى من جلده شىء استحياء منه فآذاه من آذاهمن بنى اسرائيل فقالوا:ما يستتر هذا التستر الا من عيب بجلده اما برص و اماادرة و اما آفة و ان الله اراد ان يبرئه مما قالوا لموسى فخلا يوما وحده فوضعثيابه على الحجر ثم اغتسل،فلما فرغ اقبل الى ثيابه لياخذها و ان الحجر عدابثوبه فاخذ موسى عصاه و طلب الحجر فجعل يقول:ثوبى حجر ثوبى حجر!
حتى انتهى الى ملا من بنى اسرائيل فراوه عريانا احسن ما خلق الله و ابراه ممايقولون و قام الحجر فاخذ ثوبه فلبسه و طفق بالحجر ضربا بعصاه فو الله انبالحجر لندبا من اثر ضربه ثلاثا او اربعا او خمسا»فذلك قوله«يا ايها الذينآمنوا لا تكونوا كالذين آذوا موسى فبراه الله مما قالوا و كان عند الله وجيها». (23) يعنى-از ابى هريره روايتشده كه رسول خدا(ص)فرمود:
موسى مردى با حيا بود كه پيوسته سعى مىكرد هر چه بيشتر بدن خود را از انظار بپوشاند،و بهمين جهت چيزى از پوستبدن اوديده نمىشد،و برخى از بنى اسرائيل كه مىخواستند او رابيازارند گفتند:
علت اين سعى و مواظبتبسيار،چيزى جز اين نمىتواندباشد كه عيبى مانند برص و پيسى در پوستبدن او است ويا فتقى در بيضه دارد و يا آفت ديگرى در بدن او است و گرنهاينقدر مواظبت در پوشاندن بدن خود نميكرد!
و چون خدا اراده فرمود كه موسى را از اين گفتار اينان تبرئهفرمايد روزى موسى با خود خلوت كرد و جامهاش را روى سنگگذارد و غسل كرد،و چون از غسل فارغ شد بسراغ جامهاش آمدتا برگيرد در اينوقتسنگ شروع به فرار و دويدن كرد،و موسىكه چنان ديد عصاى خود را در دست گرفت و بدنبال سنگروان شد و پيوسته مىگفت:
-جامهام را اى سنگ!جامهام را اى سنگ!-يعنى جامهامرا واگذار و برو و هم چنان بيامد تا به گروهى از بنى اسرائيلرسيد و آنها موسى را برهنه مشاهده كرده و ديدند كه از نظر خلقتو اندام بهترين خلقت را داشته و هيچ نقصى در خلقت ندارد،وبوسيله خداوند او را از آنچه گفته بودند تبرئه كرد...
در اينوقتسنگ ايستاد و موسى جامهاش را برگرفت و پوشيدو شروع كرد با عصاى خود به زدن آن سنگ،و بخدا سوگند كه اثر عصاى موسى عليه السلام كه سه بار يا چهار بار يا پنجبار بر آنسنگ زد مانند اثر زخمى بر آن سنگ مانده بود،و اين استمعناى گفتار خداى تعالى:
يا ايها الذين آمنوا لا تكونوا كالذين آذوا موسى... (24) كه البته بايد بدانيد اين يكى از دو تفسيرى است كه از اينآيه شده است، و تفسير ديگر آن است كه بنى اسرائيل موسىعليه السلام را متهم به كشتن هارون كردند،و خداوند بوسيلهاىاو را از اين اتهام تبرئه كرد،و اين تفسير را طبرسى(ره)و جمعىاز علماء اهل سنت نيز در ذيل اين آيه شريفه نقل كردهاندو از اينرو بايد گفت،اين تفسير بىاشكالتر،و به ذهننزديكتر است از آن تفسير و روايتى كه براى انسان سؤال انگيزاست،و سئوالاتى را در ذهن خواننده مىآورد كه بگويد:
آيا براى اثبات مردانگى و سلامت جسمى موسى عليه السلام راهديگرى-جز اين طريق زننده و زشت-وجود نداشت؟و حالا كهقرار بود از طريق اعجاز و خرق عادت اين مطلب براىبنى اسرائيل ثابتشود آيا هيچ راه محترمانه و مؤدبانهاى وجودنداشت جز اين راه؟و سئوال اينكه مگر در معجزه شرط نيست كهبه درخواست پيامبرى انجام گيرد؟و در اينجا اگر به اجازه و درخواست موسى بود پس چرا آنچنان ناراحتشد كه با چوببدنبال سنگ مىدويد و بالاخره هم چند بار او را با عصا بزد؟...
و گناه آن سنگ چه بود كه بايد به خشم موسى گرفتار شود؟...
و سئوالهاى ديگرى كه به ذهن هر خوانندهاى خطور مىكندو پاسخ صحيحى هم نمىتوان براى آن پيدا كرد؟
و در پايان اين بحث اين مطلب را هم بد نيست متذكر شويمكه بنا بگفته برخى از نويسندگان معاصر بعيد نيست كه اينافسانه زشت،يعنى افسانه برهنه شدن و كشف عورت انبياء وپيمبران الهى،از كتابهاى تحريف شده اهل كتاب در رواياتاسلامى آمده و از آنها بدينجا سرايت كرده و بوسيله دروغپردازانرنگ و آبى هم گرفته است،زيرا در كتاب اشعياء آمده است كهوى سه سال تمام در ميان مردم با پاى برهنه و بدن عريان راهمىرفت تا بمردم نشان دهد كه پادشاه آشور بدينگونه مصريان رابه اسارت برد... (25) و در تكوين نهم قسمت(21)آمده كه نوح پيغمبر شرابنوشيد و مستشد آنگاه برهنه شد و... (26) و در صموئيل اولى-اصحاح 19 فقره 23/24 آمده كهصموئيل آمد و ادعاى نبوت كرد و«نايوت»نيز بيامد و جامه خود را بيرون آورده و در پيش روى صموئيل قرار گرفت و هم چنانشب و روز برهنه در پيش روى او بود... (27)
پىنوشتها:
1-صحيح بخارى ج 1 ص 50 و ص 181-مسند احمد بن حنبل ج 3 ص 295و 310...
2-بايد دانست كه معمولا عربهاى آنزمان قسمت پائين بدن خود را با(ازار)كهبصورت لنگى بر كمر مىبستند مىپوشاندند و رسمشان نبوده كه شلوار دوخته بپوشندچنانچه هنوز هم در ميانشان اين رسم هست.
3-سيره حلبيه ج 1 ص 142 و 122.
4-سيره ابن هشام ج 1 ص 183 و سيره ابن كثير ج 1 ص 250،و نظير اين روايتداستان ديگرى نيز از آنحضرت نقل شده كه در پايان اين بحثخواهد آمد.
5-سيره نبويه ابن كثير ج 1 ص 251.
6-قاموس الرجال ج 7 ص 147.
7-و 8-قاموس الرجال ج 6 ص 327،حياة الامام الحسن ج 1 ص 87.
9-قاموس الرجال ج 6-ص 327.
10-تهذيب التهذيب ج 7-ص 263.
11-پاورقى سيره ابن هشام ج 1-ص 183-184.
12-الغدير ج 9 ص 288 بنقل از فتح البارى ج 6-ص 450 و شرح المواهب ج 4ص 284.
13-الصحيح من السيره ج 1-ص 139.
14-نقل از شفاى قاضى عياض ج 1 ص 95 و تاريخ الخميس ج 1 ص 214.
15-شرح ابن ابى الحديد ج 3-ط مصر-ص 253.
16-پيش از اين در داستان حلف الفضول در پاورقى گفته شد كه عبد الله بن جدعانيكى از ثروتمندان معروف مكه و سخاوتمندان آنزمان بوده كه هر روز جمع بسيارىرا اطعام مىكرد و درباره ثروتمند شدن او نيز قاضى دحلان در سيره خود(حاشيه سيره حلبيه ج 1-ص 99-100)داستانى نقل كرده كه به افسانه شبيهتراست تا بيك داستان واقعى.
17-صحيح مسلم ج 1 ص 105.
18-فتح البارى ج 7 ص 9 سيره حلبيه ج 2 ص 37.
91-صحيح بخارى ج 5 ص 203،صحيح مسلم ج 7 ص 78.
20-الغدير ج 9 ص 282 به بعد.
21-شفاى قاضى عياض ج 1 ص 91.
22-سوره احزاب آيه 69.
23-صحيح بخارى-با شرح كرمانى-ج 14 ص 55.
24-سوره احزاب 69.
25 و 26 و 27-الصحيح من السيره ج 1 ص 143-144.
درسهايى از تاريخ تحليلى اسلام جلد دوم صفحه 92
رسولى محلاتى
«...ان رسول الله(ص)كان ينقل معهم الحجارة للكعبةو عليه ازاره،فقال له العباس عمه:يابن اخى لو حللت ازاركفجعلت على منكبيك دون الحجاره؟قال فحله فجعله علىمنكبيه،فسقط مغشيا عليه،فما رؤى بعد ذلك عريانا...» (1) يعنى...رسول خدا(ص)با قريش براى ساختمان كعبهسنگ مىبرد و ازارش را بر كمر بسته بود (2) عباس عموى آنحضرتبدو گفت:اى برادر زاده خوب است ازارت را باز كنى و روىشانهات بگذارى تا مانع آزار سنگ(بر شانهات)بشود.
راوى گويد:آنحضرت ازارش را باز كرد و روى شانهاشگذارد ولى ناگهان دچار غشوه شد و به زمين افتاد،و از آن پسديگر كسى آنحضرت را برهنه نديد...
نگارنده گويد:از دنباله اين حديث معلوم مىشود كه قبل ازاين جريان-يعنى قبل از سى و پنجسالگى عمر رسول خدا(ص)
-اين ماجرا-يعنى برهنگى رسول خدا(ص)مشاهده شده بود،وآنحضرت را برهنه ديده بودند...!!
و شايد اين قسمت اشاره باشد به روايات ديگرى كه هماينان نقل كردهاند كه چند بار قبل از آن نيز اين ماجرا ازآنحضرت ديده شده بود،كه يكى از آنها هنگامى بود كه عمويش ابوطالب چاه زمزم را اصلاح مىكرد... (3) و ديگرى دركودكى بود هنگامى كه با بچههاى مكه بازى مىكرد،كهروايت آنرا نيز در سيره ابن هشام و سيره ابن كثير و سيره حلبيه وجاهاى ديگر اينگونه نقل كردهاند:
و كان رسول الله صلى الله عليه و سلم،فيما ذكر لى،يحدث عماكان الله يحفظه به فى صغره و امر جاهليته انه قال:«لقد رايتنى فىغلمان من قريش ننقل الحجاره لبعض ما يلعب الغلمان،كلنا قدتعرى و اخذ ازاره و جعله على رقبته يحمل عليه الحجاره،فانىلاقبل معهم كذلك و ادبر اذ لكمنى لاكم ما اراه لكمه وجيعه،ثمقال:شد عليك ازارك.قال فاخذته فشددته على،ثم جعلت احملالحجارة على رقبتى و ازارى على من بين اصحابى»... (4) يعنى رسول خدا(ص)-چنانچه نقل شده-از سرگذشتخوددر كودكى و زمان جاهليتخود و نگهبانى خداوند از وىاينگونه حكايت كرده كه فرمود:
-من در ميان بچه پسرهاى قريش سنگهائى را براى بازىبچهها حمل مىكرديم و همگى برهنه شده بوديم و ازارمان راروى شانه گذارده و سنگها را روى آن مىگذارديم و من هم همانند آنها در رفت و آمد بودم كه ناگهان شخصى با ستخودبر من زد كه فكر نمىكنم خيلى درد آورنده بود،و بمن گفت:
ازارت را ببند.
و من ازارم را گرفته و بر خود بستم و تنها از ميان بچههاىديگر من بودم كه ازار خود را بسته و سنگ را بر دوش خودمىكشيدم...
و بهر صورت روايت ديگرى را نيز كه در مورد برهنه شدنآنحضرت در داستان تجديد بناى كعبه نقل كردهاند اينگونه استكه ابن كثير در سيرة النبويه اينگونه نقل كرده كه بسند خود ازبيهقى از عكرمه از ابن عباس از پدرش عباس روايت كرد:
«...عن عكرمه،حدثنى ابن عباس عن ابيه انه كان ينقلالحجارة الى البيتحين بنت قريش البيت،قال:و افردت قريشرجلين رجلين،الرجال ينقلون الحجاره،و كانت النساء تنقلالشيد».
قال:فكنت انا و ابن اخى،و كنا نحمل على رقابنا و ازرنا تحتالحجاره،فاذا غشينا الناس ائتزرنا.فبينما انا امشى و محمد امامىقال فخر و انبطح على وجهه،فجئت اسعى و القيتحجرى و هو ينظرالى السماء،فقلت:ما شانك؟فقام و اخذ ازاره قال: «انى نهيتان امشى عريانا»قال:و كنت اكتمها من الناس مخافة ان يقولوا مجنون» (5) .
يعنى عباس گويد:هنگامى كه قريش خانه كعبه را بناميكرد مردان قريش دو نفر دو نفر به حمل و نقل سنگها مشغولبودند،مردها سنگ مىبردند و زنها گچ و گل تهيه مىكردند.
عباس گويد:من هم با برادرزادهام بودم،و سنگها را بادوش خود حمل مىكرديم و ازارهامان را باز كرده و زير سنگها(روى دوشمان)گذارده بوديم و هر وقتبا مردم مواجه مىشديمازارمان را مىبستيم،در همين احوال كه من مىرفتم و محمد(ص)نيز پيش روى من بود كه ناگهان بصورت بر زمين افتاد،من دويدم و سنگم را بر زمين انداختم و او را ديدم كه به آسماننگاه مىكرد،من گفتم:تو را چه شده؟
ديدم برخاست و ازارش را برگرفت و گفت:
من از اينكه برهنه راه بروم ممنوع شدم!
عباس گويد:من اين ماجرا را از مردم پنهان داشتم از ترسآنكه بگويند:ديوانه است!
اين بود حديثهائى كه راويان اهل سنت و بزرگان ايشاندرباره اين داستان شرمآور و غير قابل پذيرش و باور نقل كردهاند، و ما مىگوئيم.
اولا-راويان اين دو حديث كه آنرا از جابر و ابن عباسروايت كردهاند يعنى عمرو بن دينار و عكرمه وثاقت و اعتبارشاننزد ما ثابت نشده،بلكه عمرو بن دينار-چنانچه نقل شده-متمايلبه خوارج بوده و بلكه از پارهاى روايات استشمام مىشود كهناصبى بوده... (6) و«عكرمه»نيز از شاگردان ابن عباس ومواليان او است ولى او نيز هم عقيده با خوارج و بلكه از آنها بودهچنانچه از معارف ابن قتيبه و طبقات ابن سعد و كتابهاى ديگرنقل شده (7) و به دروغگوئى و جعل حديث و روايت مشهور بوده وبر ابن عباس دروغ مىبسته و به دروغ از او حديث نقل مىكردهچنانچه از ذيل كتاب طبرى و ميزان الاعتدال از سعيد بن مسيبروايتشده كه به مولاى خود«برد»مىگفت:
«لا تكذب على كما كذب عكرمه على ابن عباس» (8) دروغ بر من نسبت نده و مبند همانگونه كه عكرمه بهابن عباس دروغ مىبست!و ابن قتيبه نقل كرده كه پسرابن عباس يعنى-على بن عبد الله بن عباس-عكرمه را بر درمزبلهاى با طناب و زنجير بسته بود،برخى كه اين منظره را ديدند بصورت اعتراض به پسر ابن عباس گفتند:
«اتفعلون هذا بمولاكم؟»آيا با مولا-و وابسته-خود،اينگونه رفتار مىكنيد؟
او در پاسخ گفت:
«ان هذا كان يكذب على ابى»!
آخر اين مرد بر پدرم دروغ مىبندد! (9) و ابن حجر در تهذيب التهذيب گفته:او مرد فاسقى بود كه بهغناء گوش مىداد و با نرد بازى مىكرد،و در خواندن نمازسستى داشت و مرد سبك عقلى بود،و مطرود و منفور مسلمانانبود و بهمين دليل وقتى از دنيا رفت مسلمانان در تشييع جنازه ونماز بر او حاضر نشدند... (10) و ثانيا-متن اين روايات نيز با همديگر اختلاف دارد كههمين اختلاف سبب وهن و بىاعتبارى آنها مىشود،كه دربرخى از آنها آمده كه در داستان در كودكى آن حضرت بوده،ودر برخى آمده كه در داستان اصلاح چاه زمزم بوسيله ابوطالباتفاق افتاد،و در برخى نيز مانند همين روايات بود كه اينداستان شرمآور در ماجراى تجديد بناى كعبه بوده...
و از اينرو برخى احتمال دادهاند كه اين ماجراى شرمآوردوبار اتفاق افتاده يكى در كودكى و ديگرى در سى و پنجسالگى آنحضرت. (11)
و ثالثا-اين روايات،مخالف روايات ديگرى است كه خوداين آقايان نقل كردهاند كه احدى عورت رسول خدا را نديدن،ويا هيچگاه عورت آنحضرت ديده نشده كه از آنجمله است روايتىكه مرحوم علامه امينى در الغدير از كتاب فتح البارى و شرحالمواهب زرقانى از همين ابن عباس روايت كردهاند كه گفته:
«كان صلى الله و سلم يغتسل وراء الحجرات،و ما راى احدعورته قط...» (12)
-يعنى رسول خدا(ص)چنان بود كه در پشتحجرهها غسلمىكرد،و احدى هرگز عورت آنحضرت را نديد...
و روايتى كه از سيره حلبيه نقل شده كه رسول خدا(ص)
فرمود:از كرامتهائى كه پروردگارم نسبتبه من انجام دادهاين است:
«ان احدا لم ير عورتى»-كه احدى عورت مرا نديده...! (13) و روايتى كه قاضى عياض در كتاب شفاء نقل كرده كه ازجمله خصائص رسول خدا(ص)اين بود:
«انه لم تر عورته قط،و لو رآها احد لطمست عيناه»كه هيچگاه عورت آنحضرت ديده نشد،و اگر كسى آنرامىديد چشمانش كور مىشد... (14) و نيز اين روايات مخالفاستبا روايتى كه اينان از رسول خدا(ص)نقل كردهاند كهصراحت دارد كه در بزرگى از آنحضرت چنين كارى سر نزدهاست و متن روايت كه ابن ابى الحديد از كتاب امالى محمد بنحبيب نقل كرده اينگونه است:
«و روى محمد بن حبيب فى«اماليه»قال:قال رسول الله صلىالله عليه و آله:اذكرو انا غلام ابن سبع سنين،و قد بنى ابن جدعاندارا له بمكة،فجئت مع الغلمان ناخذ التراب و المدر فى حجورنافننقله،فملات حجرى ترابا فانكشفت عورتى، فسمعت نداء من فوقراسى:يا محمد،اخ ازارك،فجعلت ارفع راسى فلا ارى شيئا،الاانى اسمع الصوت،فتماسكت و لم ارخه، فكان انسانا ضربنى علىظهرى،فحررت لوجهى،و انحل ازارى فسترنى،و سقط التراب الى الارض،فقمت الى دار ابى طالب عمى و لم اعد» (15) .
يعنى-محمد بن حبيب در كتاب امالى خود روايت كرده كهرسول خدا(ص)-فرمود:ياد دارم كه من پسرى بودم فتسالهكه ابن جدعان (16) خانهاى در مكه مىساخت،و من با پسرانديگر خاك و خشت در دامان خود مىريختيم و براى ساختمانمزبور حمل مىكرديم،و بهمين منظور من دامان خود را پر ازخاك كردم و در نتيجه عورتم مكشوف شد،پس از بالاى سر خودندائى شنيدم كه گفت:اى محمد دامنت را بينداز!
من سرم را بلند كردم و چيزى نديدم جز همان صدائى را كهشنيده بودم،و به همين جهت من دامنم را بهمانگونه نگه داشتمو نينداختم كه ناگاه ديدم گويا انسانى استبر پشت من زد كهمن بصورت به زمين افتادم،و آن شخص دامن جامهام را باز كردو مرا با آن پوشانيد و در نتيجه خاكها روى زمين ريخت،و منبرخاسته و بخانه عمويم ابوطالب رفته و ديگر باز نگشتم(و بچنين كارى دست نزدم).
كه البته خود اين روايت نيز از نظر متن و سند مورد خدشهاست،ولى بهر صورت با آن روايات نيز مخالف و سبب وهن درآنها مىشود.
و هم چنين مخالف استبا روايتى كه مسلم در صحيح خودنقل كرده كه رسول خدا مسور بن مخرمه را از چنين كارى نهىفرمود و متن حديث اينگونه است كه مسلم بسند خود از مسوربن مخربه روايت كرده كه گويد:
«...اقبلتبحجر ثقيل احمله و على ازار خفيف فانحل ازارى ومعى الحجر لم استطع ان امنعه حتى بلغتبه الى موضعه، فقالرسول الله(ص)ارجع الى ازارك فخذه و لا تمشوا عراة». (17) يعنى-من سنگ بزرگى و سنگينى را بر دوش مىكشيدم و بركمرم ازارى سبك بسته بودم كه در وقتحمل آن سنگ باز شدو بخاطر آن سنگ نتوانستم آنرا ببندم و هم چنان برهنه رفتم تاسنگ را بجاى خود بردم،و رسول خدا(ص)فرمود:برگرد ازارترا ببند و برهنه راه نرويد...
كه البته خود اين حديث نيز مورد بحث است و پذيرفتن آنمشكل مىباشد،زيرا ارباب تراجم نوشتهاند«مسور»در سال دوم هجرت رسول خدا(ص)در مكه متولد شد و هنگام رحلترسول خدا(ص)هشتسال بيشتر از عمرش نگذشته بود و معلومنيست در چه سالى به مدينه رفته و خدمت رسول خدا(ص)
رسيده و چنين عملى از او سر زده و يا در سال فتح مكه كه رسولخدا(ص)چند روز در مكه توقف فرمود،و طبق نقل اينها«مسور»شش ساله بوده خدمت آنحضرت رسيده و چنين اتفاقىافتاده...و گذشته از اينها روايت«مسور»از نظر علماى ما موردقبول و اعتماد نيست و بهر صورت آنها كه اين خبر را بدون اينبررسيها پذيرفتهاند بايد پاسخ اين اختلاف و تنافى را بدهند...
كه چگونه رسول خدا(ص)ديگران را در بچگى و كودكى ازچنين كارى نهى مىكند ولى خود مرتكب چنين كار زشتىمىشود...؟!
و باز اين روايات مخالف استبا روايتى كه هم اينان ازابوبكر روايت كردهاند كه هنگامى كه ما با رسول خدا(ص)درغار بوديم يكى از مشركين كه به تعقيب ما آمده بود بيامد و جامهخود را عقب زده و عورتش را باز كرد و نشست و شروع كرد بهبول كردن...
ابوبكر كه ترسيده بود گفت:اى رسول خدا اينان ما راديدند؟!
رسول خدا در پاسخ او فرمود:«لو رآنا لم يكشف عن فرجه» (18) اگر ما را ديده بود عورتش را اينگونه باز نمىكرد؟!
كه از اين روايت معلوم مىشود اينكار در نزد مشركين همزشت و قبيح بوده،و چگونه ممكن است رسول خدا(ص) دستبه چنين كار زشتى زده باشد!.
بارى بهتر است اين مقوله را با چند جمله از گفتار مرحومعلامه امينى پايان داده به دنباله بحث تاريخى خود بازگرديم:
مرحوم علامه امينى پس از نقل برخى از روايات در اين بارهمىگويد:
اى مسلمانان همگى بهمراه من بيائيد تا از اين دو بزرگواريعنى بخارى و مسلم كه اين روايات را نقل كردهاند-به پرسيم:
آيا اين بود پاداش آنهمه تلاش بىوقفه رسول بزرگوار اسلام و حقسپاسگزارى آنحضرت در راه اصلاح مردم؟آيا اين از تعظيم وعظمت مقام آنبزرگوار بحساب مىآيد؟و آيا صحيح است كهبگوئيم محمد(ص)در ملا عام،در حالى كه سى و نجسال ازعمر شريف آنحضرت مىگذشت-چنانچه ابن اسحاق گفته-ازارخود را باز كرده و مكشوف العوره راه مىرفته؟
بگذريم از اينكه راويان مزدور و بد سابقه ممكن است روى اهداف سياسى و در برابر ثمنى بخس و ناچيز اين روايات راجعل كردهاند!اما اين دو بزرگوار چرا آنها را در كتابهاىصحيح خود نقل كرده و در صدد تصحيح آنها برآمدهاند؟ آياخيال كردهاند اين كار از مصاديق روايت ديگرى است كه خودهمين دو بزرگوار از ابى سعيد خدرى روايت كردهاند كه درتوصيف رسول خدا(ص)گفته:
«كان اشد حياء من العذرا» (19) يعنى رسول خدا(ص)از دختر باكره و در پرده،شرم وحيايش بيشتر بود؟آيا اين مرد-يعنى رسول خدا(ص)-همانمردى است كه طبق روايات خودشان به ديگران مانند-جرهد ومعمر-دستور ميدهد كه حتى رانشان را در برابر ديگران برهنهنكنند،تا جائيكه بحثشده كه آيا«ران»نيز حكم عورت رادارد يا نه؟ (20) و آيا اينروايات مخالف با روايتى نيست كه قاضى عياض دركتاب شفا از عايشه روايت كرده كه گويد:
«و ما رايت فرج رسول الله(ص)قط» (21) -من هرگز عورت رسول خدا(ص)را نديدم.
مرحوم علامه امينى در اينجا عايشه را مخاطب قرار داده ومىگويد:
-اى ام المؤمنين تو اكنون بيا و ميان ما و راويان اين سخناننابجا و زشتحكمى عدل باش،و از روى عدالت دربارهكسانى كه نسبتبه ساحت قدس شوهر بزرگوارت چنين نسبتناروائى را مىدهند حكم كن،نسبتهائى كه هيچ آدم پستىحاضر نيست آنرا درباره خود بپذيرد!
نگارنده گويد:نظير آنچه در بالا ذكر شد درباره كشفعورت رسول خدا(ص)در داستان تجديد بناى كعبه،روايتديگرى نيز درباره كشف عورت حضرت موسى عليه السلام ومشاهده بنى اسرائيل بدن برهنه آنحضرت را در صحيح بخارى وكتابهاى ديگر نقل كردهاند كه گرچه نظير آن در برخى ازتفاسير ما نيز نقل شده ولى از نظر ما آن حديث نيز مورد ترديد ومخدوش بنظر مىرسد و پذيرفتن آن،مشكل و دشوار است،و آنداستان«ثوبى حجر»است كه چون نزد برادران اهل سنت مسلمبوده از نظر ادبى نيز در كتابهاى دانشمندان علم نحو-در مبحثحذف حرف نداء در جائى كه منادى اسم جنس باشد-موردبحث قرار گرفته... و داستان بگونهاى كه در صحيح بخارى و كتابهاى ديگرآمده و برخى آنرا در ذيل آيه:
يا ايها الذين آمنوا لا تكونوا كالذين آذوا موسى فبراه الله مماقالو و كان عند الله وجيها. (22) يعنى-اى كسانى كه ايمان آوردهايد نباشيد مانند كسانىكه موسى را آزردند و خداوند او را از آنچه گفتند تبرئه كرد و درپيشگاه خدا آبرومند بود...بر طبق نقل بخارى اينگونه است.
«عن ابى هريرة رضى الله عنه قال قال رسول الله صلى الله عليه و سلم:انموسى كان رجلا حييا ستيرا لا يرى من جلده شىء استحياء منه فآذاه من آذاهمن بنى اسرائيل فقالوا:ما يستتر هذا التستر الا من عيب بجلده اما برص و اماادرة و اما آفة و ان الله اراد ان يبرئه مما قالوا لموسى فخلا يوما وحده فوضعثيابه على الحجر ثم اغتسل،فلما فرغ اقبل الى ثيابه لياخذها و ان الحجر عدابثوبه فاخذ موسى عصاه و طلب الحجر فجعل يقول:ثوبى حجر ثوبى حجر!
حتى انتهى الى ملا من بنى اسرائيل فراوه عريانا احسن ما خلق الله و ابراه ممايقولون و قام الحجر فاخذ ثوبه فلبسه و طفق بالحجر ضربا بعصاه فو الله انبالحجر لندبا من اثر ضربه ثلاثا او اربعا او خمسا»فذلك قوله«يا ايها الذينآمنوا لا تكونوا كالذين آذوا موسى فبراه الله مما قالوا و كان عند الله وجيها». (23) يعنى-از ابى هريره روايتشده كه رسول خدا(ص)فرمود:
موسى مردى با حيا بود كه پيوسته سعى مىكرد هر چه بيشتر بدن خود را از انظار بپوشاند،و بهمين جهت چيزى از پوستبدن اوديده نمىشد،و برخى از بنى اسرائيل كه مىخواستند او رابيازارند گفتند:
علت اين سعى و مواظبتبسيار،چيزى جز اين نمىتواندباشد كه عيبى مانند برص و پيسى در پوستبدن او است ويا فتقى در بيضه دارد و يا آفت ديگرى در بدن او است و گرنهاينقدر مواظبت در پوشاندن بدن خود نميكرد!
و چون خدا اراده فرمود كه موسى را از اين گفتار اينان تبرئهفرمايد روزى موسى با خود خلوت كرد و جامهاش را روى سنگگذارد و غسل كرد،و چون از غسل فارغ شد بسراغ جامهاش آمدتا برگيرد در اينوقتسنگ شروع به فرار و دويدن كرد،و موسىكه چنان ديد عصاى خود را در دست گرفت و بدنبال سنگروان شد و پيوسته مىگفت:
-جامهام را اى سنگ!جامهام را اى سنگ!-يعنى جامهامرا واگذار و برو و هم چنان بيامد تا به گروهى از بنى اسرائيلرسيد و آنها موسى را برهنه مشاهده كرده و ديدند كه از نظر خلقتو اندام بهترين خلقت را داشته و هيچ نقصى در خلقت ندارد،وبوسيله خداوند او را از آنچه گفته بودند تبرئه كرد...
در اينوقتسنگ ايستاد و موسى جامهاش را برگرفت و پوشيدو شروع كرد با عصاى خود به زدن آن سنگ،و بخدا سوگند كه اثر عصاى موسى عليه السلام كه سه بار يا چهار بار يا پنجبار بر آنسنگ زد مانند اثر زخمى بر آن سنگ مانده بود،و اين استمعناى گفتار خداى تعالى:
يا ايها الذين آمنوا لا تكونوا كالذين آذوا موسى... (24) كه البته بايد بدانيد اين يكى از دو تفسيرى است كه از اينآيه شده است، و تفسير ديگر آن است كه بنى اسرائيل موسىعليه السلام را متهم به كشتن هارون كردند،و خداوند بوسيلهاىاو را از اين اتهام تبرئه كرد،و اين تفسير را طبرسى(ره)و جمعىاز علماء اهل سنت نيز در ذيل اين آيه شريفه نقل كردهاندو از اينرو بايد گفت،اين تفسير بىاشكالتر،و به ذهننزديكتر است از آن تفسير و روايتى كه براى انسان سؤال انگيزاست،و سئوالاتى را در ذهن خواننده مىآورد كه بگويد:
آيا براى اثبات مردانگى و سلامت جسمى موسى عليه السلام راهديگرى-جز اين طريق زننده و زشت-وجود نداشت؟و حالا كهقرار بود از طريق اعجاز و خرق عادت اين مطلب براىبنى اسرائيل ثابتشود آيا هيچ راه محترمانه و مؤدبانهاى وجودنداشت جز اين راه؟و سئوال اينكه مگر در معجزه شرط نيست كهبه درخواست پيامبرى انجام گيرد؟و در اينجا اگر به اجازه و درخواست موسى بود پس چرا آنچنان ناراحتشد كه با چوببدنبال سنگ مىدويد و بالاخره هم چند بار او را با عصا بزد؟...
و گناه آن سنگ چه بود كه بايد به خشم موسى گرفتار شود؟...
و سئوالهاى ديگرى كه به ذهن هر خوانندهاى خطور مىكندو پاسخ صحيحى هم نمىتوان براى آن پيدا كرد؟
و در پايان اين بحث اين مطلب را هم بد نيست متذكر شويمكه بنا بگفته برخى از نويسندگان معاصر بعيد نيست كه اينافسانه زشت،يعنى افسانه برهنه شدن و كشف عورت انبياء وپيمبران الهى،از كتابهاى تحريف شده اهل كتاب در رواياتاسلامى آمده و از آنها بدينجا سرايت كرده و بوسيله دروغپردازانرنگ و آبى هم گرفته است،زيرا در كتاب اشعياء آمده است كهوى سه سال تمام در ميان مردم با پاى برهنه و بدن عريان راهمىرفت تا بمردم نشان دهد كه پادشاه آشور بدينگونه مصريان رابه اسارت برد... (25) و در تكوين نهم قسمت(21)آمده كه نوح پيغمبر شرابنوشيد و مستشد آنگاه برهنه شد و... (26) و در صموئيل اولى-اصحاح 19 فقره 23/24 آمده كهصموئيل آمد و ادعاى نبوت كرد و«نايوت»نيز بيامد و جامه خود را بيرون آورده و در پيش روى صموئيل قرار گرفت و هم چنانشب و روز برهنه در پيش روى او بود... (27)
پىنوشتها:
1-صحيح بخارى ج 1 ص 50 و ص 181-مسند احمد بن حنبل ج 3 ص 295و 310...
2-بايد دانست كه معمولا عربهاى آنزمان قسمت پائين بدن خود را با(ازار)كهبصورت لنگى بر كمر مىبستند مىپوشاندند و رسمشان نبوده كه شلوار دوخته بپوشندچنانچه هنوز هم در ميانشان اين رسم هست.
3-سيره حلبيه ج 1 ص 142 و 122.
4-سيره ابن هشام ج 1 ص 183 و سيره ابن كثير ج 1 ص 250،و نظير اين روايتداستان ديگرى نيز از آنحضرت نقل شده كه در پايان اين بحثخواهد آمد.
5-سيره نبويه ابن كثير ج 1 ص 251.
6-قاموس الرجال ج 7 ص 147.
7-و 8-قاموس الرجال ج 6 ص 327،حياة الامام الحسن ج 1 ص 87.
9-قاموس الرجال ج 6-ص 327.
10-تهذيب التهذيب ج 7-ص 263.
11-پاورقى سيره ابن هشام ج 1-ص 183-184.
12-الغدير ج 9 ص 288 بنقل از فتح البارى ج 6-ص 450 و شرح المواهب ج 4ص 284.
13-الصحيح من السيره ج 1-ص 139.
14-نقل از شفاى قاضى عياض ج 1 ص 95 و تاريخ الخميس ج 1 ص 214.
15-شرح ابن ابى الحديد ج 3-ط مصر-ص 253.
16-پيش از اين در داستان حلف الفضول در پاورقى گفته شد كه عبد الله بن جدعانيكى از ثروتمندان معروف مكه و سخاوتمندان آنزمان بوده كه هر روز جمع بسيارىرا اطعام مىكرد و درباره ثروتمند شدن او نيز قاضى دحلان در سيره خود(حاشيه سيره حلبيه ج 1-ص 99-100)داستانى نقل كرده كه به افسانه شبيهتراست تا بيك داستان واقعى.
17-صحيح مسلم ج 1 ص 105.
18-فتح البارى ج 7 ص 9 سيره حلبيه ج 2 ص 37.
91-صحيح بخارى ج 5 ص 203،صحيح مسلم ج 7 ص 78.
20-الغدير ج 9 ص 282 به بعد.
21-شفاى قاضى عياض ج 1 ص 91.
22-سوره احزاب آيه 69.
23-صحيح بخارى-با شرح كرمانى-ج 14 ص 55.
24-سوره احزاب 69.
25 و 26 و 27-الصحيح من السيره ج 1 ص 143-144.
درسهايى از تاريخ تحليلى اسلام جلد دوم صفحه 92
رسولى محلاتى
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر