‏نمایش پست‌ها با برچسب دعوت عمومی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دعوت عمومی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۷ آبان ۲۹, چهارشنبه

آزار و شكنجه حربه‏اى ديگر

ابن اسحاق گفته:سران هر قبيله از قبائل قريش تصميم‏گرفتند مسلمانانى را كه در قبيله خود دارند حت‏سخت‏ترين‏شكنجه‏ها و زندان و تبعيد و انواع ديگر ضرب و شتم قرار دهند،وپس از همين تصميم بود كه رؤساى بنى مخزوم مانند ابو جهل‏عمار و ياسر و سميه را(بشرحى كه پيش از اين گذشت)در وقت‏داغى هوا و ظهر هنگام بصحراى مكه مى‏بردند و شكنجه‏مى‏كردند،و بلال را امية بن خلف بسختى شكنجه ميداد،و هم‏چنين ديگران كه مورخين نوشته‏اند:مسلمانان ضعيف را مى‏گرفتند و زره‏هاى آهنين بر تن ايشان مى‏پوشاندند و در آفتاب‏داغ آنها را ساعتها نگاه مى‏داشتند... (1) تا آنجا كه طبق روايت‏سعيد بن جبير از ابن عباس گاه ميشدبقدرى آنها را ميزدند و در گرسنگى و تشنگى نگاه مى‏داشتندكه قادر به ايستادن روى پاى خود نبودند،و هر چه از آنهامى‏خواستند مى‏گفتند،حتى اگر مى‏گفتند:لات و عزى خداى‏شما است مى‏گفتند:آرى!و اگر مى‏پرسيدند:اين جعل خداى‏شما است مى‏گفتند:آرى،و بدينوسيله خود را از دست آنهانجات ميدادند... (2) و تا آنجا كه محمد بن اسحاق گفته است:كار ابو جهل اين‏شده بود كه جستجو ميكرد تا ببيند چه كسى تازه مسلمان شده‏كه اگر از اشراف بود نزد او رفته و ضمن سرزنش و ملامت اومى‏گفت:
«تركت دين ابيك و هو خير منك؟!لنسفهن حلمك،و لنفيلن رايك،و لنضعن شرفك‏»-آئين پدر خود را كه بهتر از تو بود رها كردى؟!بدانكه ما حتما تو را به سفاهت و نادانى در ميان مردم شهره خواهيم نمود،و راى و نظرت را تخطئه مى‏كنيم و از شرافت و منزلتت در ميان‏مردم ميكاهيم.
و اگر شخص تازه مسلمان مرد تاجر و سوداگرى بود به اوميگفت:
«و الله لنكسدن تجارتك و لنهلكن مالك...».
بخدا تجارتت را كساد خواهيم كرد و دارائيت را نابودميكنيم!.
و اگر مرد فقير و ناتوانى بود او را شكنجه كرده و كتك‏ميزد... (3) .
و تا آنجا كه بخارى در صحيح خود از خباب بن ارب روايت‏كرده كه گويد:
«اتيت النبي(ص)و هو متوسد ببردة و هو فى ظل الكعبة،و قد لقينامن المشركين شدة،فقلت:الا تدعو الله؟.
فقعد و هو محمر وجهه فقال:قد كان من كان قبلكم ليمشط بامشاط الحديدما دون عظامه من لحم او عصب ما يصرفه ذلك عن دينه،و يوضع المنشار على‏مفرق راسه فيشق باثنين ما يصرفه ذلك عن دينه،و ليتمن الله هذا الامر حتى‏يسير الراكب من صنعاء الى حضر موت ما يخاف الا الله عز و جل‏». (4) -نزد رسول خدا(ص)آمدم و او در سايه كعبه بود و بردى برخود پيچيده بود،و ما در آنروزها از مشركان آزار سختى را تحمل‏مى‏كرديم پس به آنحضرت عرض كردم:آيا بدرگاه خدا دعانمى‏كنى؟
در اينوقت رسول خدا(ص)در حاليكه صورتش قرمز شده بودنشست و فرمود:
براستى كه آنها كه پيش از شما بودند گوشت‏بدنشان را باشانه‏هاى آهنين شانه مى‏كردند تا به استخوان يا عصب ميرسيد وبا اينحال آنها را از آئينشان باز نمى‏داشت،و اره بر سرشان‏مى‏گذاردند و آنها را دو نيم مى‏كردند و با اينحال از آئين خوددست نمى‏كشيدند،و حتما اين آئين(اسلام)مستقر و پابرجاخواهد شد تا آنجا كه شخص سواره از صنعاء تا حضر موت به‏راحتى سير كند و در مسير خود جز از خداى عز و جل از كسى خوف‏نداشته باشد.
اين هم داستان جالبى است
ابن هشام از عروة بن زبير نقل كرده ميگويد:
نخستين كسى كه در مكه پس از رسول خدا(صلى الله‏عليه و آله)قرآن را بآواز بلند قرائت كرد عبد الله بن مسعود بودو جريان اين بود كه روزى گروهى از اصحاب پيغمبر اكرم(صلى الله عليه و آله)گردهم نشسته بودند يكى از آنهاگفت:بخدا هنوز قريش قرآن را بآواز بلند نشنيده‏اند اينك‏كداميك از شما حاضر است قرآن را بآواز بلند خوانده وبگوش آنها برساند؟
عبد الله بن مسعود گفت:من حاضرم.
گفتند:ما ميترسيم آنان تو را بيازارند،ما كسى رامى‏خواهيم كه داراى فاميل و عشيره باشد كه بخاطر آنهاقريش نتوانند باو صدمه و آزارى برسانند!
عبد الله گفت:بگذاريد من بدنبال اين كار بروم هماناخداوند مرا محافظت‏خواهد كرد!پس روز ديگر هنگام‏ظهر در وقتى كه قرشيان در مجالس خويش انجمن كرده‏بودند در كنار مقام ايستاد و شروع كرد بخواندن سوره‏مباركه‏«الرحمن‏»و با صداى بلند گفت:
بسم الله الرحمن الرحيم.الرحمن علم القرآن...قريش‏گوش فرا داده و با هم گفتند:اين كنيز زاده چه مى‏گويد؟
گفتند:از همان چيزهائى كه محمد آورده مى‏خواند.پس‏برخاسته بسوى او آمدند و با مشت‏بصورت ابن مسعودمى‏زدند و او نيز هم چنان مى‏خواند تا مقدارى كه خواند باروى خون آلود و مجروح بسوى اصحاب رسول‏خدا(صلى الله عليه و آله) باز گشت اصحاب كه او را ديدندگفتند:ما بر تو از همين وضع و حالت‏بيمناك بوديم!
ابن مسعود گفت:اينها در راه خدا سهل است اگر خواهيد فردا هم دوباره بنزدشان بروم و همين كار را مجددا انجام‏دهم؟ گفتند:نه،كافى است زيرا تو كار خود را كردى وبگوش قريش آنچه را ناخوش داشتند رسانيدى. (5)
و قبلا نيز داستان همين خباب بن ارت را با عاص بن وائل وخوددارى عاص را از پرداخت‏بدهى خباب و تمسخر او را دراين باره ذكر كرديم (6) .
و رويهمرفته زنان و مردان مسلمانى كه تحت‏شكنجه‏مشركان قرار گرفتند و نامشان بعنوان شكنجه شدگان صدر اسلام‏در تاريخ ثبت‏شده اينها بودند:بلال،عمار،ياسر،سميه،خباب بن ارت،صهيب بن سنان رومى،عامر بن فهيرة-آزاد شده‏طفيل بن عبد الله ازدى-ابو فكيهة(كه گويند بهمراه بلال مسلمان‏شد و همانند او و بلكه سخت‏تر از او شكنجه‏اش مى‏كردند).
و از زنان نيز گذشته از سميه(مادر عمار كه همانگونه كه درمقالات گذشته گفته شد زير شكنجه ابو جهل به شهادت رسيد)
نام اين زنان با فضيلت و فداكار در زمره شكنجه شدگان در تاريخ‏آمده:
لبيبة-كنيز بنى مؤمل بن حبيب-كه عمر(قبل از اينكه مسلمان شود)او را مى‏گرفت و بسختى شكنجه ميداد تا دست ازاسلام بردارد.
زنيرة-از قبيله بنى عدى يا بنى مخزوم-كه گويند:عمر ياابو جهل او را چندان شكنجه كرد كه چشمانش كور شد.
نهدية-از قبيله بنى نهد-.
ام عبيس-از بنى زهرة-كه اسود بن عبد يغوث او را شكنجه‏ميداد (7) .
آزار مشركان نسبت‏به خود رهبر بزرگوار اسلام‏همانگونه كه گفته شد شكنجه مشركان و آزارشان ازمسلمانان بيشتر به افراد ضعيف و بدون عشيره و فاميل متوجه‏ميشد و كسانى كه داراى فاميل و عشيره بودند از ترس حمايت ومقابله بمثل قبيله‏شان كمتر مورد آزار قرار مى‏گرفتند.
ولى با اينحال گاه ميشد كه گويا نمى‏توانستند جلوى خشم‏و كينه خود را بگيرند و اختيار و عقل از دستشان خارج ميشد وكارهاى اهانت آميزى نسبت‏به آنحضرت انجام مى‏دادند كه‏بعدا موجب سرافكندگى و پشيمانى خودشان نيز مى‏گرديد.
كه از آنجمله روايت كرده‏اند كه روزى رسول خدا در حاليكه جامه‏اى نو پوشيده بود بمسجد الحرام آمد و بنماز ايستاد وجمعى از مشركان قريش در آنجا نشسته و تماشا مى‏كردند،يكى‏از آنها گفت:كيست كه برخيزد و اين بچه‏دان گوسفند و يا شتر را(كه پر از خون و كثافت‏بود و در نزديكى مسجد افتاده بود)
برگيرد و بر سر او افكند؟
يكى از آنها كه بر طبق برخى از روايات-عقبة بن ابى‏معيط-بود برخاست و گفت:من اينكار را انجام مى‏دهم،وبدنبال آن برخاست و پيش رفته آن بچه‏دان را برگرفت و درحالى‏كه در سجده بود بر سر آنحضرت افكند،و سبب شد تاسر و صورت و لباسهاى آنحضرت ملوث و آلوده گردد،ومشركان از ديدن آن منظره بشدت خنديدند.
و در روايت‏بخارى و مسلم و ديگران است كه‏رسول خدا(ص)همچنان در سجده بود تا اينكه دخترش فاطمه‏عليها السلام بيامد و آن بچه‏دان را از سر آنحضرت برداشت ونسبت‏به آنها كه چنين اهانتى كرده بودند نفرين كرد،و رسول‏خدا سر از سجده برداشت (8) .
165 آنگاه بر سران مشرك قريش نفرين كرده گفت:
«اللهم عليك بهذا الملا من قريش،اللهم عليك بعتبة بن ربيعة،اللهم عليك بشيبة بن ربيعة،اللهم عليك بابى جهل بن هشام،اللهم‏عليك بعقبة بن ابى معيط اللهم عليك بابى بن خلف‏»و اين نفرين سبب شد تا آنها ترسيدند و خنده‏شان قطع‏گرديد.
و راوى حديث گويد:من همگى آنها را كه رسول‏خدا(ص)درباره‏شان نفرين كرد ديدم كه در جنگ بدر كشته شدندو جنازه‏هاشان را در چاه بدر افكندند.
و پس از اين ماجرا رسول خدا(ص)بنزد عمويش ابو طالب‏رفت و فرمود:«يا عم كيف حسبى فيكم‏»؟
عموجان حسب من در ميان شما چگونه است؟(و چگونه ازمن حمايت ميكنيد)؟
ابو طالب پرسيد:مگر چه شده؟
رسول خدا(ص)داستان را براى ابو طالب باز گفت.
در اين وقت ابو طالب حمزة بن عبد المطلب را طلبيد و شمشيرخود را برگرفت و بمسجد آمد سران قريش كه ابو طالب را با آن‏وضع و قيافه ديدند آثار خشم را در چهره‏اش مشاهده كرده و از جاحركت نكردند تا ابو طالب پيش آمد و به حمزه گفت:آن بچه‏دان‏را برگير و بر سبيل(و صورت)همه آنها(كه حاضر بودند و اينكار را كرده و خنديده بودند)بمال،و حمزه اينكار را كرد و از نفر اول‏تا بآخر بر سبيل و صورت همه‏شان كشيد(و آنها نيز از ترس‏ابو طالب و حمزه هيچ عكس العملى از خود نشان ندادند)و آنگاه‏به رسول خدا(ص)رو كرده گفت:
«يا ابن اخى هذا حسبك فينا»اين است‏حسب تو در ميان ما! (9)
داستان ديگرى كه منجر به اسلام حمزة بن عبد المطلب‏گرديد:
ابن هشام و ابن اثير جزرى و ديگران از مردى از قبيله اسلم‏روايت كرده‏اند كه:
روزى ابو جهل در نزديكى كوه صفا برسول خدا(صلى الله‏عليه و آله)گذر كرد و آنجناب را آزار كرده و دشنام داد،وسخنانى كه دلالت‏بر عيبجوئى از دين و آئين آنحضرت وتضعيف كار او بود بر زبان راند،رسول خدا(پاسخش رانداده و)با او سخن نگفت-و بخانه بازگشت-زنى ازكنيزكان عبد الله بن جدعان(اين جريان را ديد و)سخنان‏167 ابو جهل را نسبت‏بآنحضرت شنيد.
ابو جهل از نزد رسول خدا(صلى الله عليه و آله)دور شده‏و بيامد تا در انجمنى از قريش كه در كنار خانه كعبه‏تشكيل شده بود نشست.
چيزى نگذشت كه حمزة بن عبد المطلب رضى الله عنه‏در حاليكه كمان خود را بر دوش داشت و از شكار برمى‏گشت‏سر رسيد،و رسم او چنان بود كه هرگاه از شكاربر مى‏گشت پيش از آنكه بخانه خود برود بدور خانه كعبه‏طوافى مى‏كرد،و اگر بدسته‏اى از قريش كه دور هم جمع‏شده بودند بر مى‏خورد نزد آنها ميايستاد و با آنها سخن‏مى‏گفت.پس بدان كنيزك برخورد،كنيزك گفت:اى‏حمزه نبودى كه ببينى برادر زاده‏ات محمد از دست ابو جهل‏چه كشيد و چه دشنامها شنيد!و چه صدماتى بر او واردكرد ولى محمد در مقابل،هيچ نگفته بخانه رفت.
از آنجائيكه خداوند اراده فرموده بود حمزه را بدين‏اسلام گرامى دارد اين سخن بر او گران آمده خشمناك‏شد و بجستجوى ابو جهل بيامد تا او را پيدا كند و سزاى‏جسارتش را كه برسولخدا كرده بود بدهد بهمين منظوربمسجد الحرام آمده او را در ميان گروهى ديد كه نشسته‏است،حمزه نزديك آمد و با كمانى كه در دست داشت‏چنان بر سر ابو جهل كوفت كه سرش بسختى شكست‏آنگاه گفت آيا محمد را دشنام مى‏گوئى در صورتيكه من بدين او هستم؟اكنون اگر جرئت دارى آن دشنام را بمن‏بده؟
جمعى از بنى مخزوم(قبيله ابو جهل)بطرف حمزه‏حمله‏ور شده خواستند تا بطرفدارى ابو جهل با حمزة جنگ‏كنند،ابو جهل گفت:حمزه را واگذاريد زيرا من‏برادر زاده‏اش را بزشتى دشنام گفتم.
پس از اين جريان حمزة در دين اسلام و پيروى ازرسول خدا(صلى الله عليه و آله)ثابت قدم شد،و پس ازاسلام حمزه آزار قريش نسبت‏بدان حضرت تخفيف يافت‏و دانستند كه حمزه از آنجناب دفاع خواهد كرد. (10)
نگارنده گويد:در اينجا بد نيست‏بدانيد كه اسلام حمزه درهمان سالهاى اول بعثت‏بوده چنانچه ابن اثير در اسد الغابة گفته‏كه در سال دوم بعثت‏بوده و ابن كثير نيز اسلام آنجناب را قبل ازاسلام ابو ذر ذكر كرده و از اينرو آنچه در كامل التواريخ آمده كه‏اسلام حمزة را بعد از هجرت حبشه ذكر كرده و يا گفتاركازرونى در كتاب‏«المنتقى‏»كه اسلام او را در سال ششم‏دانسته صحيح نيست،و الله العالم.
و اين هم داستانهائى ديگر در اين باره‏و نيز ابن هشام از عبد الله پسر عمرو بن عاص نقل مى‏كند كه گويد:
بپدرم گفتم:بزرگترين آزارى كه از قريش نسبت‏برسولخدا(صلى الله عليه و آله)ديدى چه بود؟گفت:روزى نزدبزرگان و اشرافشان كه در حجر اسماعيل(در مسجد الحرام)
گردهم جمع شده بودند رفتم و مشاهده كردم كه سخن ازآنحضرت بميان است و با هم مى‏گويند:هرگز نشده بودكه ما در هيچ جريان ناگوارى باين اندازه كه در برابر اين‏مرد صبر و بردبارى كرده‏ايم شكيبائى و سكوت از خودنشان دهيم، خردمندان ما را نادان خواند.پدران ما را ناسزاگويد،بر دين و آئين ما عيب گيرد.گروههاى متحد ما راپراكنده سازد. بخدايان ما دشنام دهد!راستى كه ما دربرابر او بيش از حد بردبارى كرده‏ايم!
در اين گفتگو بودند كه رسولخدا(صلى الله عليه و آله)واردشده و هم چنان بيامد تا ركن خانه كعبه را استلام نمود وسپس بطواف مشغول شد و چون بر آنها گذشت زبان‏ببدگوئى آنحضرت باز كرده و بر او طعن زدند!
من آثار ناراحتى در چهره پيغمبر(صلى الله عليه و آله)
مشاهده كردم ولى ديدم آن حضرت توجهى نفرموده ازنزدشان برفت،بار دوم كه بر آنها عبور فرمود دوباره‏هم‏چنان زبان بطعن و دشنام گشودند و من اين بار نيز آثارناراحتى را در چهره حضرت مشاهده كردم و چون بار سوم شدو اينان بدگوئى و دشنام را از سر گرفتند آنجناب در برابر آنها ايستاد و فرمود:
اى گروه قريش!آگاه باشيد سوگند بدان خدائى كه‏جانم بدست او است من ماموريت جنگ(و يا هلاكت)
شما را دارم!
اين سخن را كه فرمود آنان بطورى ساكت‏شدند كه‏گويا روى سرشان پرنده نشسته است،و چنان در برابرش‏آرام شدند كه كسانى كه قبل از اين سخن از همه نسبت‏بآن حضرت خشمناكتر بودند و بيش از ديگران مردم را برعليه او تحريك مى‏كردند با بهترين گفتارى پاسخ آن‏حضرت را داده و احترامات معموله را نسبت‏بدو بجاى‏آوردند،بدان حد كه ميگفتند: اى ابا القاسم از ما بگذر(وكردار بد ما را ناديده بگير)بخدا تو مردى نيستى كه‏بى‏بهره از دانش باشى(و مانند ما نادان نيستى).
رسول خدا(صلى الله عليه و آله)از آنان گذشت و چون‏فرداى آنروز شد دوباره در همان مكان گرد آمده و من نيزبا ايشان بودم،يكى از آنميان گفت:شما ديروز سخنانى‏درباره محمد گفتيد و آنچه او نيز درباره شما گفته بودشنيديد ولى همينكه در برابر شما آن سخنان ناراحت‏كننده را اظهار كرد او را رها كرده پاسخش را نداديد؟
در اين سخنان بودند كه رسول خدا«ص‏»از دور پيدا شد،اينان كه او را ديدند يكباره بطور دستجمعى بسويش‏حمله‏ور شده اطرافش را حلقه‏وار گرفتند و شروع كردند بپرخاش كردن و اظهار داشتند:توئى كه درباره دين و آئين‏و خدايان ما چنين و چنان ميگوئى؟
پيغمبر«ص‏»فرمود:آرى من گفتم!
عمرو بن عاص گويد:در اين هنگام يكى از آنان را ديدم‏كه دو طرف عباى آن حضرت را در دست گرفت(و درصدد آزار او بر آمد)ابو بكر كه در آنجا بود و آن منظره را ديدگريان شده(روى دلسوزى نسبت‏بآنجناب)گفت:آيامردى را بجرم اينكه ميگويد:پروردگار من خداى يگانه‏است ميكشيد؟و بدين ترتيب آن جناب را رها كردند وبدنبال كار خويش رفتند،و اين جريان سخت‏ترين چيزى‏بود كه من از قريش نسبت‏بآن حضرت ديدم.
و از ام كلثوم دختر ابى بكر نقل كنند كه آنروز هنگاميكه‏ابو بكر بخانه بازگشت ديدم قريش سر او را شكسته‏اند.
و نيز گفته‏اند:سخت‏ترين آزارى كه رسول خدا«ص‏»ازقريش ديد اين بود كه روزى از خانه خويش بيرون آمد،وهر كه در آنروز آنحضرت را ديد چه آنان كه زر خريد وغلام بودند و چه آنان كه آزاد بودند(بنوعى)تكذيب او راكرده و اذيت و آزارش نمودند،حضرت بخانه بازگشت و ازكثرت صدماتى كه ديده بود خود را در پارچه(و يا جامه)
پيچيده و بخفت،پس اين آيه نازل شد«اى جامه بخودپيچيده برخيز و بترسان‏». (11)
پى‏نوشتها:
1.سيرة النبويه ابن كثير ج 1 ص 494.
2.اسد الغابة ج 4 ص 44.
3.سيرة النبويه ابن كثير ج 1 ص 495.
4.صحيح بخارى ج 15 ط بيروت ص 77-بحار الانوار ج 18 ص 210.
5.سيره ابن هشام ج 1 ص 314.
6.محله پاسدار اسلام-شماره 69.
7.كامل ابن اثير ج 2 ص 68-70.
8.و البته اين نقل بر طبق گفتار آنها كه ولادت فاطمه عليها السلام را پنج‏سال قبل ازبعثت دانسته‏اند مى‏تواند مورد قبول واقع شود اما اگر ولادت آن حضرت را پنج‏سال پس‏از بعثت‏بدانيم چنانچه همين قول به صحت نزديكتر است‏بعيد بنظر مى‏رسد.
9.بحار الانوار ج 18 ص 187 و 209 و اصول كافى ج 1 ص 449.سيرة النبويه‏ابن كثير ج 1 ص 468.و در تفسير عياشى اين داستان را در تفسير آيه شريفه‏«ومكروا و مكر الله و الله خير الماكرين‏»از
امام باقر و امام صادق عليهما السلام روايت‏كرده است.
10.اسد الغابه ج 2 ص 46.سيره ابن هشام ج 1 ص 291.كامل ابن اثير ج 2 ص 83.
11.سيره ابن هشام جلد 1 ص 289.
درسهايى از تاريخ تحليلى اسلام جلد 3 صفحه 157
رسولى محلاتى

عكس العمل و موضع‏گيرى قريش در برابر دعوت عمومى

كتاب: فروغ ابديت، ج 1، ص 265
نويسنده: جعفر سبحانى
تماسهاى خصوصى رسول گرامى پيش از دعوت عمومى،فعاليتهاى خستگى ناپذير آن حضرت پس از نداى عمومى،سبب شد كه يك صف فشرده از مسلمانان در برابر صفوف كفر و بت‏پرستى پديد آيد،كسانى كه پيش از دعوت همگانى،در حوزه سرى ايمان و اسلام وارد شده بودند،با افراد تازه مسلمان كه پس از اعلان نبوت،دعوت او را لبيك گفته بودند،آشنائى كامل پيدا كردند و زنگهاى خطر در تمام محافل كفر و شرك مكه به صدا درآمد.البته كوبيدن يك نهضت نو بنياد براى قريش نيرومند و مجهز،بسيار كار سهل و آسانى بود،ولى علت ترس آنان اين بود كه اعضاء اين نهضت از يك قبيله نبود،كه با تمام نيرو براى كوبيدن‏آن كوشش كنند،بلكه از هر قبيله‏اى تعدادى به اسلام گرايش پيدا كرده بودند و از اين جهت تصميم قاطع درباره چنين گروهى كار آسانى نبود.
سران قريش،پس از مشورت چنين تصميم گرفتند،كه اساس اين حزب،و بنيان گذار اين مكتب را با وسائل مختلف از بين ببرند.گاهى از طريق تطميع وارد بشوند و او را با وعده‏هاى رنگارنگ از دعوت خود باز دارند،و احيانا به وسيله تهديد و آزار از انتشار آئين او جلوگيرى كنند.اين برنامه دهساله قريش بود كه سرانجام تصميم قتل او را گرفتند و او از طريق مهاجرت به مدينه توانست نقشه آنها را نقش بر آب سازد.
رئيس قبيله‏«بنى هاشم‏»در آن روز«ابو طالب‏»بود و او مرد پاكدل و بلندهمت و خانه وى ملجا و پناهگاه افتادگان و درماندگان و يتيمان بود.در ميان جامعه عرب،علاوه بر اينكه رياست مكه و برخى از مناصب كعبه با او بود،جاى بزرگ و منزلت‏بس خطير داشت، و از آنجا كه كفالت و سرپرستى‏«پيامبر»پس از مرگ‏«عبد المطلب‏»با او بود،سران ديگر«قريش‏»بطور دستجمعى (1) به حضور وى باريافتند و او را با جمله‏هاى زير خطاب نمودند:
«برادرزاده تو به خدايان ما ناسزا مى‏گويد،و آئين ما را به زشتى ياد مى‏كند و به افكار و عقايد ما مى‏خندد،و پدران ما را گمراه مى‏شمرد،يا به او دستور بده كه دست از ما بردارد،و يا اينكه او را در اختيار ما بگذار و حمايت‏خود را از او سلب كن‏». (2)
بزرگ‏«قريش‏»و رئيس‏«بنى هاشم‏»،با تدبير خاصى با آنان سخن گفت و آنان را نرم كرد به گونه‏اى كه از تعقيب مقصد خود منصرف گشتند.ولى نفوذ و انتشار اسلام،روز افزون بود.جذبه معنوى كيش پيامبر،و بيانات جذاب و قرآن فصيح و بليغ وى بر اين مطلب كمك مى‏كرد.خصوصا در ماههاى حرام كه مكه‏مورد هجوم حجاج بود،وى آئين خود را بر آنها عرضه مى‏داشت،سخن بليغ و بيان شيرين،و آئين دلنشين او در بسيارى از افراد مؤثر واقع مى‏گشت.در چنين هنگام ناگهان فرعونهاى‏«مكه‏»متوجه شدند كه‏«محمد»در دل تمام قبائل براى خود جائى باز نموده و در ميان بسيارى از قبيله‏هاى عرب،طرفداران و پيروان قابل ملاحظه‏اى پيدا نموده است.بار ديگر مصمم شدند كه حضور يگانه حامى پيامبر،(ابو طالب)برسند و با تلويح و تصريح،خطر نفوذ اسلام را بر استقلال مكيان و كيش آنها گوشزد كنند.از اينرو،باز بطور دسته جمعى، سخنان پيشين خود را از سر گرفتند،و گفتند:
ابو طالب!تو از نظر شرافت و سن بر ما برترى دارى،ولى ما قبلا به تو گفتيم كه: برادرزاده خود را از تبليغ آئين جديد بازدار-مع الوصف-شما اعتناء نكرديد،ولى اكنون جام صبر ما لبريز گشته،و ما را بيش از اين بردبارى نيست،كه ببينيم فردى از ما به خدايان ما بد مى‏گويد،و ما را بى‏خرد و افكار ما را پست مى‏شمرد.بر تو فرض است كه او را از هر گونه فعاليت‏بازدارى و گرنه با او و تو كه حامى او هستى مبارزه مى‏نمائيم،تا تكليف هر دو گروه معين گردد و يكى از آنها از بين برود. (3)
يگانه حامى و مدافع پيامبر،با كمال عقل و فراست دريافت كه بايد در برابر گروهى كه شئون و كيان آنها در خطر افتاده بردبارى نشان داد.از اين جهت،از در مسالمت وارد شد و قول داد،كه گفتار سران را،به برادرزاده خود برساند.البته اين نوع جواب،به منظور خاموش كردن آتش خشم و غضب آنها بود،تا بعدا براى حل مشكل، راه صحيحترى پيش گيرد.-لذا-پس از رفتن سران،با برادرزاده خود تماس گرفت،و پيام آنها را رساند و ضمنا به منظور آزمايش ايمان او نسبت‏به هدف خود،در انتظار پاسخ شد.پيامبر اكرم در مقام پاسخ،جمله‏اى فرمود كه يكى از سطور برجسته تاريخ زندگى او به شمار مى‏رود.اينك متن پاسخ او:
عمو جان!به خدا سوگند،هر گاه آفتاب را در دست راست من،و ماه را دردست چپ من قرار دهند(يعنى سلطنت تمام عالم را در اختيار من بگذارند)كه از تبليغ آئين و تعقيب هدف خود دست‏بردارم،هرگز برنمى‏دارم و هدف خود را تعقيب مى‏كنم تا بر مشكلات پيروز آيم،و به مقصد نهائى برسم،و يا در طريق هدف جان بسپارم. (4)
سپس اشك شوق و علاقه به هدف در چشمان او حلقه زد،و از محضر عموى خود برخاست و رفت. گفتار نافذ و جاذب او چنان اثر عجيبى در دل رئيس‏«مكه‏»گذارد،كه بدون اختيار با تمام خطراتى كه در كمين او بود،به برادرزاده خود گفت:به خدا سوگند دست از حمايت تو بر نمى‏دارم،و ماموريت‏خود را به پايان برسان. (5)
قريش براى بار سوم پيش ابو طالب مى‏روند
انتشار روز افزون اسلام افكار قريش را پريشان نموده و در پى چاره بودند.بار ديگر دور هم جمع شدند و با خود گفتند:حمايت‏«ابو طالب‏»،شايد از اين نظر است كه‏«محمد»را به فرزندى برگزيده است،در اين صورت ممكن است زيباترين جوانان خود را پيش او ببريم،و بگوئيم او را به پسرى برگزيند.از اين لحاظ‏«عمارة‏»بن الوليد بن مغيره را كه از خوش منظرترين جوانان مكه بود،همراه خود بردند و براى بار سوم گله‏ها و تهديدها را آغاز نمودند و گفتند:ابو طالب!فرزند«وليد»جوانى ست‏شاعر و سخنور،زيبا و خردمند،ما حاضريم او را به تو واگذاريم تا او را به پسرى برگزينى و دست از حمايت‏برادرزاده خود بردارى.«ابو طالب‏»در حالى كه خون غيرت در عروق او گردش مى‏كرد،با چهره‏اى افروخته،بر سر آنها داد زد و گفت:بسيار معامله بدى با من انجام مى‏دهيد،من فرزند شما را در دامن خود تربيت كنم،ولى فرزند و جگر گوشه خود را بدهم كه شما او را اعدام‏كنيد؟!به خدا سوگند هرگز اين كار شدنى نيست. (6) «مطعم بن عدى‏»از ميان برخاست و گفت:پيشنهاد«قريش‏»بسيار منصفانه بود، ولى تو هرگز اين را نخواهى پذيرفت.«ابو طالب‏»گفت:هرگز از در انصاف وارد نشدى و بر من مسلم است كه تو ذلت مرا مى‏خواهى و مى‏كوشى كه قريش را بر ضد من بشورانى ولى آنچه مى‏توانى انجام بده.
قريش پيامبر را تطميع مى‏كند
قريش اطمينان پيدا كرد كه هرگز ممكن نيست رضايت ابو طالب را به دست آورد و اگر او به اسلام تظاهر نمى‏كند،ولى در باطن علاقه و ايمان عجيبى نسبت‏به برادرزاده خود دارد.از اين جهت،تصميم گرفتند كه از هر گونه مذاكره با او خوددارى نمايند. ولى نقشه ديگر به نظر آنها رسيد و آن اينكه:«محمد»را با پيشنهاد مناصب و ثروت،و تقديم هدايا و تحف،و زنان زيبا و پرى پيكر،تطميع كنند،تا از دعوت خود دست‏بردارد.از اينرو،بطور دستجمعى به سوى خانه‏«ابو طالب‏»روانه شدند،در حالى كه برادرزاده او كنار وى نشسته بود.سخنگوى جمعيت‏سخن را آغاز نمود و گفت:اى ابو طالب،«محمد»صفوف فشرده و متحد ما را متفرق ساخت،و سنگ تفرقه در ميان ما افكند،و به عقل ما خنديد،و ما و بتان ما را مسخره نمود،هر گاه محرك او بر اين كار نيازمندى و تهى دستى او است، ما ثروت هنگفتى در اختيار او مى‏گذاريم،هر گاه طالب منصب است،ما او را فرمانرواى خود قرار مى‏دهيم،و سخن او را مى‏شنويم،و هر گاه بيمار است و نياز به معالجه و طبيب دارد،حاذقترين اطباء را براى مداواى او احضار مى‏نمائيم و...
ابو طالب رو به پيامبر نمود و گفت:بزرگان قوم تو آمده‏اند و درخواست مى‏كنند كه از عيب جوئى بتان دست‏بردارى و آنها نيز تو را رها سازند.پيامبر گرامى رو به عموى خود نمود و گفت:من از آنان چيزى نمى‏خواهم،و در ميان اين چهار پيشنهاديك سخن از من بپذيرند تا در پرتو آن بر عرب حكومت كنند،و غير عرب را پيرو خود قرار دهند. (7) در اين لحظه‏«ابو جهل‏»از جاى برخاست و گفت:ما حاضريم به ده سخن از تو گوش فرا دهيم.پيامبر فرمود:يكتا سخن من اينست كه اعتراف به يكتائى پروردگار بنمائيد (8) گفتار غير منتظره پيامبر،مانند آب سردى بود كه بر اميد داغ و گرم آنان ريخته شد. آنچنان بهت و سكوت و در عين حال ياس و نوميدى سراسر وجود آنها را فرا گرفت،كه بى‏اختيار گفتند:سيصد و شصت‏خدا را ترك گوئيم،و خداى واحدى را بپرستيم؟ (9) .
قريش،در حالى كه آتش خشم از چشم و صورت آنها مى‏باريد،از خانه بيرون رفتند،و در سرانجام كار خود در فكر فرو رفته بودند.آيات زير،در بيان همين واقعه نازل گرديده است: (10)
«آنان از اين تعجب كردند كه از نوع خود مردى به عنوان بيم ده به سوى آنها آمده است،و كافران مى‏گويند كه اين جادوگر دروغگو است.چگونه خدايان متعدد را يك خدا نمود،و اين كار بسيار شگفت‏آور است.بزرگان آنها(از مجلس)برخاستند و مى‏گفتند كه: برويد در طريق پرستش خدايان خود استقامت ورزيد و اين كار بسيار مطلوب و پسنديده است.ما چنين چيزى را از ملت ديگرى نشنيده‏ايم و اين جز تزوير چيز ديگرى نيست‏». (11)
سران قريش به تلاش خود ادامه مى‏دهند و...
بزرگان قريش كه ديدند از ديدار با ابو طالب نتيجه‏اى نگرفتند و او همچنان به حمايت قاطع و بيدريغ خود از رسول خدا(ص) ادامه مى‏دهد بنزد وليد بن مغيرة و عتبة بن ربيعه رفتند و از آنها براى مبارزه با رسول خدا(ص)و خاموش كردن نداى حق طلبانه آنحضرت چاره‏جوئى كردند و پاسخى را كه شنيدند و اقدامى را كه از طرف اينان صورت گرفت ذيلا مى‏خوانيد:
وليد بن مغيرة چه گفت:
وليد بن مغيرة(پدر خالد بن وليد)از ريش سفيدان و بزرگان قريش بود و بلكه بگفته ابن هشام سالمندترين آنها بود (12) ،كه در كارهاى مهم و دشواريهائى كه براى آنها پيش مى‏آمد قرشيان نزد او مى‏آمدند و از او براى رفع مشكل و گرفتاريها استمداد ميطلبيدند،و غالبا نيز راى او مشكل گشا بود،چنانچه در داستان تجديد بناى كعبه خوانديم كه در آغاز قريش جرئت ويران كردن كعبه را نداشتند تا او اقدام به اينكار كرد... و هنگامى هم كه ميان آنها درباره نصب حجر الاسود اختلاف پديد آمد نظريه او مورد تصويب قرار گرفت و به راى او عمل كردند و اختلاف برطرف گرديد...
و بهر صورت ابن هشام مى‏نويسد:
«قرشيان كه از ديدار با ابو طالب نتيجه‏اى نگرفتند و از سوى ديگر ايام حج نزديك ميشد و قريش نگران كار پيغمبر اكرم(ص)بودند كه با آمدن حاجيان بمكه ممكن است تبليغات آن حضرت در ايشان اثر بخشد.از اينرو بنزد وليد بن مغيرة كه مرد سالمند و بزرگى در ميان قريش بود رفتند،وليد گفت:شما مى‏دانيد كه آوازه محمد در اطراف پيچيده و اكنون نيز موسم حج نزديك شده و كاروانهائى از اعراب در اين ايام بشهر شما مى‏آيند،درباره او سخن خود را يكجهت كنيد، و همه بيك ترتيب درباره‏اش سخن بگوئيد و چنان نباشد كه هر دسته بطورى سخن گويد؟!گفتند:هر چه تو بگوئى ما همگى همان را درباره محمد خواهيم گفت.
وليد-شما سخنى را انتخاب كنيد تا من هم با شما همراهى كنم قريش-ما مى‏گوئيم:محمد كاهن است!
وليد-نه بخدا او كاهن نيست ما كاهنان را ديده‏ايم،ولى سخنان محمد بزمزمه كاهنان و اوراد آنان شباهت ندارد!
قريش-پس مى‏گوئيم:ديوانه است!
وليد-نه ديوانه هم نيست،زيرا ما ديوانگان را ديده‏ايم حركات و سخنان محمد بديوانگان نمى‏ماند!
قريش-مى‏گوئيم:شاعر است.
وليد-شاعر هم نيست زيرا ما انواع شعر را از رجز و هزج و مبسوط و غيره ديده و شنيده‏ايم ولى سخنان او شعر نيست.
قريش-پس مى‏گوئيم:ساحر است!
وليد-ساحران و سحر آنها را نيز ما ديده‏ايم و محمد ساحر هم نيست زيرا سخنان او بكار ساحران كه ريسمانى را گره مى‏زنند و سپس در آن مى‏دمند شباهت ندارد!
گفتند:پس چه بگوئيم؟
وليد گفت:
«و الله ان لقوله لحلاوة،و ان اصله لعذق و ان فرعه لجناة،و ما انتم بقائلين من هذا شيئا الا عرف انه باطل،و ان اقرب القول فيه لئن تقولوا ساحر جاء بقول هو سحر، يفرق بين المرء و ابيه و بين المرء و اخيه و بين المرء و زوجته،و بين المرء و عشيرته‏».
بخدا گفتارش با حلاوت است،و اصل و ريشه‏اش محكم و پا برجا است و ميوه آن پاكيزه و نيكو است،هر چه بگوئيد مردم ميدانند كه سخن شما بيهوده و باطل است،ولى باز هم از همه بهتر همان است كه بگوئيد:ساحر است زيرا سخنانش سحر و جادو است كه بوسيله آنها ميان پدر و پسر و برادر و زن و شوهر و فاميل و عشيره جدائى مياندازد.
قريش از نزد وليد بيرون رفته و سر راه كاروانيان نشسته و بهر كه برخورد مى‏كردند او را از تماس گرفتن با رسول خدا(ص)بر حذر داشته و از سحر و جادوى آن حضرت بيمناكش مى‏ساختند.پس خداى تعالى آيات زير را درباره وليد بن مغيرة و سخن او نازل فرمود:
ذرنى و من خلقت وحيدا،و جعلت له،مالا ممدودا و بنين شهودا و مهدت له تمهيدا ثم يطمع ان ازيد كلا انه كان لآيتنا عنيدا سارهقه صعودا انه فكر و قدر فقتل كيف قدر ثم قتل كيف قدر ثم نظر ثم عبس و بسر ثم ادبر و استكبر فقال ان هذا الا سحر يؤثر ان هذا الا قول البشر (13) .
«مرا واگذار با كسى كه او را تنها آفريدم،و برايش مالى بسيار و پسرانى گواه،قرار دادم و آماده ساختم برايش آمادگيها،سپس آرزو دارد كه زيادتر گردانم،نه چنان است او آيات ما را دشمن است زود است كه او را بعذابى سخت رسانيم،همانا او انديشيد و سنجيد،پس كشته شود كه چگونه سنجيد،سپس كشته شود چگونه سنجيد،پس بگريست‏سپس چهره درهم كشيد و روى درهم كرد آنگاه پشت كرده و كبر ورزيد،و گفت اين نيست مگر سحرى كه در رسد و نيست آن مگر گفتار بشر». و درباره قريشيان كه نزد وليد بن مغيرة آمدند نيز اين آيات نازل گشت:
كما انزلنا على المقتسمين،الذين جعلوا القرآن عضين،فوربك لنسئلنهم اجمعين، عما كانوا يعملون (14) .
«بدانسان كه فرستاديم بر قسمت كنندگان،آنانكه قرآنرا بخشهائى گردانيدند،پس بپروردگارت سوگند كه از همكيشان بپرسيم از آنچه كه انجام ميدادند».
ابو طالب كه چنان ديد قصيده معروف خود را درباره جلب محبت قريش و شخصيت‏خود در ميان ايشان سرود و در آن تذكر داده كه بهيچوجه رسولخدا صلى الله عليه و آله را بآنان تسليم نخواهد كرد،و تا پاى جان از آنحضرت دفاع خواهد كرد. و از همين قصيده است‏شعر معروف ابو طالب كه در مدح رسولخدا صلى الله عليه و آله گويد:
«و ابيض يستقي الغمام بوجهه
ثمال اليتامى عصمة للارامل (15) »
عتبة بن ربيعة نزد رسول خدا(ص)ميآيد:
عتبة بن ربيعة نيز يكى از بزرگان قريش و خردمندان ايشان بود كه در جنگ بدر به اتفاق برادرش شيبه و پسرش وليد شركت جستند و هر سه بدست‏سرداران رشيد اسلام كشته شدند(بشرحى كه در جاى خود مذكور است)و از همان سخنان و نظرات او در جنگ بدر درايت و خردمندى او در مسائل سياسى و اجتماعى بخوبى روشن ميشود.
ابن هشام مى‏نويسد:
روزى عتبة كه در انجمنى از بزرگان قريش در مسجد الحرام نشسته بود و رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز در گوشه ديگر نشسته بود قريش هم چنان از تبليغات رسولخدا صلى الله عليه و آله رنج مى‏بردند عتبة بحاضران گفت:اى گروه قريش خوبست من بنزد محمد بروم و با او صحبت كنم و پيشنهاداتى باو بدهم شايد يكى را بپذيرد و دست از سخنان خود بردارد؟حاضران سخنش را پذيرفته و او را بنزد آنحضرت فرستادند عتبة برخاست و بنزد آن حضرت آمده پيش رويش نشست آنگاه عرضكرد اى فرزند برادر (16) تو مقامت در ميان ما چنانست كه خود ميدانى چه از نظر شرافت فاميلى و چه از هت‏شخصيت نسبى،و اينك دست‏بكار بزرگى زده‏اى دو دستگى ميان مردم انداخته‏اى، بزرگانشان را بنادانى و سفاهت نسبت دهى درباره خدايان ايشان و آئينشان عيبجوئى ميكنى،پدران گذشته ايشان را بكفر و بيدينى نسبت دهى!اكنون پيشنهادهاى مرا گوش كن شايد يكى از آنها را بپذيرى و از اينكارها دست‏بازدارى؟
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:اى عتبة پيشنهاداتت را بگو تا من گوش فرا دارم عتبه گفت:اى برادر زاده اگر منظورت از اين سخنان كه ميگوئى اندوختن ثروت و بدست آوردن مال است،ما حاضريم آنقدر براى تو مال و ثروت جمع‏آورى كنيم تا آنجا كه ثروت تو بدارائى تمامى ما بچربد!و اگر مقصودت آن است كه كسب شخصيتى كنى ما حاضريم(بدون اين سخنان)تو را بزرگ خود قرار داده و هيچكارى را بدون اذن تو انجام ندهيم!و اگر هدفت‏سلطنت و رياست است ما تو را سلطان و رئيس خود قرار مى‏دهيم،و اگر جن زده شده‏اى كه نمى‏توانى آنرا از خود دور سازى برايت طبيبى بياوريم تا تو را مداوا كند و هر چه مخارج مداواى تو شد ما از مال خود بپردازيم تا بهبودى يابى و امثال اين سخنان كلماتى گفت و پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله نيز گوش ميداد تا چون سخنش بپايان رسيد فرمود:
اى عتبه سخنت تمام شد؟گفت:آرى.
حضرت فرمود:اكنون سخن مرا بشنو!عتبة گفت:بگو.
رسول خدا صلى الله عليه و آله شروع بخواندن سوره «فصلت‏»كرد عتبة هم پنجه‏هاى خود را بر زمين نهاده و بدانها تكيه كرده و گوش ميداد،رسول خدا صلى الله عليه و آله اين سوره مباركه را هم‏چنان قرائت فرمود تا بآيه سجده رسيده سجده كرد،آنگاه برخاسته فرمود:پاسخ مرا شنيدى اكنون خود دانى!
عتبة از جا برخاست و بسوى رفقاى خويش براه افتاد، قريش از دور ديدند عتبة ميآيد نگاهى بدو كرده گفتند:
عتبه عوض شده،و آن عتبه كه رفت نيست چون نزديك شد و در انجمن ايشان نشست‏بدو گفتند:چه شد؟گفت:
من سخنى شنيدم كه بخدا سوگند تاكنون نشنيده بودم، بخدا نه شعر است،نه سحر است نه كهانت و جادوگرى است.
اى رفقاى قرشى من بشما سخنى گويم از من بشنويد:اين مرد را بحال خود واگذاريد زيرا اين سخنى كه من از او شنيدم سخن بزرگى بود و آينده مهمى دارد اكنون او را بحال خود واگذاريد تا اگر اعراب او را از بين بردند كه مقصود شما بدست ديگران انجام شده،و اگر عرب را مطيع خود ساخت‏براى شما افتخارى است،زيرا سلطنت و رياست او سلطنت‏شما است،و عزت او عزت شما است،و آن هنگام شما بوسيله او بمنصب بزرگى نائل خواهيد شد!
حاضران باو گفتند:بخدا محمد تو را با زبان خود سحر كرده!عتبة گفت:راى من اين است اكنون خود دانيد!» (17) .
مرحله جديد مبارزه رسول خدا با مشركين:
پرتو آئين مقدس اسلام روز بروز در خانه‏هاى مكه و ميان قبائل قريش شعاع بيشترى را روشن مى‏كرد و نور آن بجاهاى تازه‏اى ميافتاد،هر روزى كه مردم مكه از خواب بر ميخاستند با مرد مسلمان و يا زن مسلمان جديدى روبرو ميشدند،مشركين مكه در برابر اين موفقيتهائى كه نصيب پيغمبر اسلام ميشد مانند كلافه سردرگمى شده دست و پاى خود را گم كرده بودند، مى‏خواستند بهر وسيله شده مردم را از گرويدن باين دين باز دارند،بهر مسلمانى دست مى‏يافتند او را حبس كرده شكنجه مى‏كردند،يا اگر از اينراه نمى‏شد با مال و ثروت او را تطميع مى‏كردند.
همانگونه كه در گفتارهاى پيشين از نظرتان گذشت.
و چون از طريق ديدار با ابو طالب و نظر خواهى بزرگانى چون وليد بن مغيرة و عتبة بن ربيعة نيز نتيجه‏اى نگرفتند اينبار به فكر افتادند كه خودشان مستقيما بطور دسته جمعى با رسول خدا«ص‏» ديدار كرده و از راه مناظره و محاجه با آن بزرگوار شايد بتوانند او را محكوم ساخته،و يا حداقل يك حربه تبليغاتى جديدى عليه آنحضرت بدست آورند و بهمين منظور تصميم به اينكار گرفتند. و بالاخره روزى پس از اينكه خورشيد غروب كرده بود سران قبائل قريش مانند:عتبة بن ربيعة،ابو سفيان،نضر بن حارث،ابو البخترى(برادر ابو جهل)اسود بن مطلب،زمعة بن اسود، وليد بن مغيرة، ابو جهل،عبد الله بن امية،عاص بن وائل(پدر عمرو بن عاص)نبيه،منبه،امية بن خلف...و ديگران در پشت‏خانه كعبه گرد هم جمع شده با هم گفتند:كسى را بنزد محمد بفرستيد و او را بدينجا احضار كنيد و با او صحبت كنيد تا از اين پس اگر كارى نسبت‏باو انجام داديد معذور باشيد!
پس كسى را بنزد آنحضرت فرستاده گفتند:بزرگان قبيله تو در اينجا اجتماع كرده تا با تو سخن گويند بنزد ايشان بيا!رسول خدا صلى الله عليه و آله كه پيغام آنها را شنيد گمان كرد آنها دست از مخالفت‏با آن حضرت كشيده و فكر تازه‏اى بنظرشان رسيده است،و چون بهدايت و رشد آنان كمال علاقه را داشت و گمراهى ايشان آن حضرت را رنج ميداد از اينرو با شتاب بانجمن آنان آمده در كنار ايشان نشست،آنان بدان حضرت رو كرده گفتند:اى محمد ما تو را در اينجا احضار كرده تا با تو راه عذر را ببنديم،چون بخدا سوگند ما كسى را سراغ نداريم كه رفتارش با قوم خود مانند رفتار تو نسبت‏بما باشد:پدران ما را دشنام دهى، از دين ما عيبجوئى كنى،بخدايان ما ناسزا گوئى،بزرگان و خردمندان را بسفاهت و نادانى نسبت دهى،ميان مردم اختلاف انداخته‏اى!و خلاصه آنچه كار ناشايست‏بوده است انجام داده‏اى آيا منظورت از اين كارها چيست؟اگر اينكارها را بمنظور پيدا كردن مال و ثروتى انجام مى‏دهى ما حاضريم آن قدر مال و ثروت براى تو جمع كنيم كه داراترين ما شوى و اگر بدنبال شخصيت و رياستى مى‏گردى ما بدون آنكه اين سخنان را بگوئى تو را بزرگ خود قرار مى‏دهيم،و اگر طالب سلطنت و مقامى هستى ما تو را سلطان خويش گردانيم،و اگر جن زده شده‏اى-چون ممكن است گرفتار جن شده باشى-ما اقدام بمداواى تو كنيم تا بهبودى يابى؟!
رسول خدا صلى الله عليه و آله ساكت‏بود و چون سخنان ايشان بپايان رسيد فرمود: اينها نيست كه شما خيال مى‏كنيد،نه آمده‏ام كه مال و ثروتى از شما بگيرم،و نه مى‏خواهم شخصيتى در ميان شما كسب كنم،نه سلطنت‏بر سر شما را مى‏جويم،بلكه خداى تعالى مرا برسالت‏بسوى شما فرستاده و كتابى بر من نازل كرده، و بمن دستور داده تا شما را(از عذاب او)بترسانم و(بنعمتها و لذائذ بى‏پايان آنجهان)بشارت دهم،من نيز بدين كار اقدام كرده رسالت‏خويش را بشما ابلاغ كردم،پس اگر پذيرفتيد بهره دنيا و آخرت از آن شما است،و اگر نپذيرفتيد من در برابر شما صبر مى‏كنم تا خداوند ميان من و شما حكم كند...!
گفتند:اى محمد حال كه هيچكداميك از پيشنهادات ما را نپذيرفتى پس تو ميدانى كه در ميان شهرها جائى تنگ‏تر و بى‏آب و علف‏تر از شهر ما نيست و مردمى تنگدست‏تر از ما نيستند،اينك از آن خدائى كه تو را برسالت‏برانگيخته درخواست كن تا اينكوهها را از اطراف شهر ما دور سازد و زمين ما را مسطح كند و مانند سرزمين شام و عراق نهرها و چشمه‏ها در آن جارى سازد،و پدران گذشته ما و بالخصوص قصى بن كلاب را كه مرد بزرگ راستگوئى بود زنده سازد تا ما از آنها بپرسيم:آيا سخنان تو حق است‏يا باطل؟پس اگر آنچه ما گفتيم انجام دادى و آنان را زنده كردى و تصديق تو را كردند ما نيز تو را تصديق خواهيم كرد و مى‏دانيم كه مقام و منزلت تو در نزد خدا زياد است،و چنانكه مى‏گوئى تو را برسالت‏برانگيخته؟!
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:من برانگيخته نشده‏ام تا كارهائى كه شما مى‏گوئيد انجام دهم بلكه من مامورم تا آنچه خدا بمن دستور داده بشما ابلاغ كنم پس اگر پذيرفتيد بهره دنيا و آخرت از آن شما است و گرنه صبر مى‏كنم تا خدا ميان من و شما حكم كند!
گفتند:پس از پروردگار خويش بخواه تا فرشته‏اى بهمراه تو بفرستد كه گفته‏هاى تو را تصديق كند و ما را از تو باز دارد،و نيز از او بخواه براى تو باغها و قصرها و گنجهائى از طلا و نقره قرار دهد تا از تلاش روزى آسوده خاطر شوى و مانند ما براى امرار معاش باين طرف و آنطرف نروى؟در اينصورت ما مى‏دانيم كه تو فرستاده خداوند هستى و نزد او فضيلت و منزلتى دارى!
پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود:من چنين چيزى از خدا درخواست نمى‏كنم و براى امثال اينها مبعوث نشده‏ام،ولى مبعوث گشته‏ام تا شما را(از عذاب) ترسانده و(بنعمتهاى ابدى) مژده دهم،(و همان است كه گفتم:)اگر پذيرفتيد بهره دنيا و آخرت از آن شما است...و گرنه صبر مى‏كنم تا خدا ميان من و شما حكم كند!
گفتند:پس پاره‏هائى از آسمان را بر ما فرود آر،چنانچه تو پندارى كه اگر خدا بخواهد اينكار را خواهد كرد چون تا تو اينكار را نكنى ما بتو ايمان نخواهيم آورد!رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:اينكار با خدا است،اگر خواهد نسبت‏بشما انجام خواهد داد.
گفتند:اى محمد آيا خداى تو نمى‏دانست كه ما چنين انجمنى خواهيم كرد و چنين درخواستهائى از تو خواهيم نمود، پس چرا قبلا اين جريان را بتو اطلاع نداد و پاسخ سخنان ما را بتو نياموخت،تا ما بدين ترتيب گفتار تو را بپذيريم زيرا ما با اين گفتارهاى تو سخنت را نمى‏پذيريم.اى محمد ما شنيده‏ايم تو از مردى كه در شهر يمامة است و نامش رحمان است تعليم مى‏گيرى،و بخدا سوگند ما هرگز به رحمان ايمان نخواهيم آورد.
اى محمد ما راه عذر را بر تو بستيم و بخدا رهايت نخواهيم كرد تا اينكه يا تو را بهلاكت رسانيم يا تو ما را هلاك كنى يكى از آنها گفت:ما فرشتگان را كه دختران خدا هستند مى‏پرستيم!
ديگرى گفت:ما بتو ايمان نياوريم تا خدا و فرشتگان را رو در روى براى ما بياورى!» (18) .
سخن قريش بپايان رسيد و رسول خدا صلى الله عليه و آله از آن مجلس برخاست.عبد الله بن ابى امية كه عمه‏زاده رسول خدا صلى الله عليه و آله و مادرش عاتكه دختر عبد المطلب بود بدنبال آن حضرت برخاسته گفت:اى محمد!اين جماعت پيشنهاداتى بتو كردند و هيچكدام را نپذيرفتى،سپس درخواستهائى كردند تا مقام و منزلت تو را در پيش خدا بدانند و در نتيجه بتو ايمان آورند آنها را هم انجام ندادى،مجددا درخواست كردند براى خودت از خدا چيزى بخواه تا بدينوسيله برترى و فضيلت تو بر آنها معلوم گردد آنرا هم انجام ندادى،پس از همه اينها از تو خواستند تا برخى از آن عذابى كه آنان را از آن ميترساندى برايشان فرود آرى،اينكار را هم نكردى... عبد الله بن ابى اميه دنباله سخنان خود را ادامه داده گفت:بخدا من هرگز بتو ايمان نخواهم آورد تا نردبانى بگذارى و بآسمان بالا روى سپس با چهار فرشته از آنجا باز گردى و آن فرشتگان گواهى دهند كه تو راست مى‏گوئى،و بخدا اگر اينكار را هم انجام دهى من گمان ندارم بتو ايمان آورم!
ولى بد نيست‏بدانيد كه با همه اين احوال اين عبد الله بن ابى امية قبل از فتح مكه به رسول خدا ايمان آورده و مسلمان شد چنانچه در جاى خود ذكر خواهد شد.
پى‏نوشت‏ها:
1. نام و خصوصيات اين افراد را ابن هشام در سيره خود آورده است.
2. يا ابا طالب ان ابن اخيك قد سب آلهتنا و عاب ديننا و سفه احلامنا و ضلل آبائنا، فاما ان تكفه عنا و اما ان تخلى بيننا و بينه-«سيره ابن هشام‏»ج 1/265.
3. يا ابا طالب ان لك سنا و شرفا و انا قد استنهيناك ان تنهى ابن اخيك فلم تفعل و انا و الله لا نصبر على هذا من شتم آلهتنا و آباءنا و سفه احلامنا حتى تكفه عنا او ننازله و اياك في ذلك حتى يهلك احد الفريقين.
4. و الله يا عماه لو وضعوا الشمس في يمينى و القمر في شمالى على ان اترك هذا الامر حتى يظهره الله او اهلك فيه ما تركته.
5. «سيره ابن هشام‏»،ج 1/265-266.
6. لبس ما تسوموننى،اتعطونى ابنكم اغذوه لكم و اعطيكم ابنى تقتلونه؟«تاريخ طبرى‏»،ج 2/67-68 و«سيره ابن هشام‏»،ج 1/266-267.
7. يعطوني كلمة يملكون بها العرب و يدين لهم بها غير العرب.
8. تشهدون:ان لا اله الا الله.
9. ندع ثلاث ماة و ستين الها و نعبد الها واحدا؟.
10. «تاريخ طبرى‏»،ج 2/66-67،«سيره ابن هشام‏»،ج 1/295-296.
11. و عجبوا ان جائهم منذر منهم و قال الكافرون هذا ساحر كذاب،اجعل الآلهة الها واحدا ان هذا لشى‏ء عجاب،و انطلق الملا منهم ان امشوا و اصبروا على آلهتكم ان هذا لشى‏ء يراد،ما سمعنا بهذا في الملة الآخرة ان هذا الا اختلاق-سوره ص/4-7.
12. سيره ابن هشام ج 1 ص 267-268.
13. سيره ابن هشام ج 1 ص 197.
14. سوره مدثر آيات 11-25.
15. سوره حجر آيات 90-93.
16. سيره ابن هشام ج 1 ص 270-271.
17. چون عتبه فرزند ربيعه بن عبد شمس بن عبد مناف بود و نسبش در عبد مناف به نسب
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مى‏رسيد از اين رو آن حضرت را برادر زاده خطاب مى‏كند.
18. سيره ابن هشام ج 1 ص 293.