‏نمایش پست‌ها با برچسب مهاجرت به حبشه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مهاجرت به حبشه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۷ آبان ۲۹, چهارشنبه

موضع‏گيرى قريش در اين دوران

كتاب: فروغ ابديت، ج 1، ص 321
نويسنده: جعفر سبحانى
سران قريش،براى مبارزه با آئين يكتا پرستى صفوف خود را منظم كرده بودند.در آغاز كار مى‏خواستند پيامبر را از طريق تطميع و نويد مال و رياست،از هدف خود منصرف سازند،ولى نتيجه‏اى نگرفتند و با جمله معروف آن مرد مجاهد:«به خدا قسم هر گاه آفتاب را در دست راستم و ماه را در دست ديگرم قرار دهيد(يعنى سراسر جهان را در اختيار من بگذاريد)از اين كار دست‏بر نخواهم داشت‏»روبرو گرديدند.سپس به تهديد و تحقير و آزار كسان و ياران او برخاستند و لحظه‏اى از آزار او و يارانش آرام نگرفتند،ولى شهامت و استقامت او و ياران با اخلاص وى سبب شد در اين جبهه پيروز گردند.حتى پايدارى خود را در آئين اسلام به قيمت ترك خانه و وطن خريده و به وسيله هجرت خود به سوى خاك‏«حبشه‏»در گسترش آن كوشيدند،ولى هنوز برنامه‏هاى سران قريش براى ريشه كن ساختن درخت توحيد،پايان نپذيرفته بود،بلكه اين بار خواستند حربه برنده‏ترى را به كار ببرند.
اين حربه،همان حربه تبليغ بر ضد محمد«ص‏»بود.زيرا درست است كه آزار و تعدى به حقوق، گروهى را كه در مكه زندگى مى‏نمودند،از گرايش به اسلام باز مى‏داشت،اما زائران خانه خدا كه در ماههاى حرام به مكه مى‏آمدند،و در محيط امن و آرامى با پيامبر تماس مى‏گرفتند تحت تاثير تبليغات پيامبر قرار مى‏گرفتند.و اگر هم به آئين او ايمان نمى‏آوردند،لااقل در آئين خود(بت‏پرستى)متزلزل مى‏شدند و پس از بازگشت‏به زادگاههاى خود حامل پيام اسلام بودند و از ظهور پيامبر گزارش مى‏دادند.و از اين طريق نام پيامبر اسلام و آئين جديد را به تمام نقاط عربستان مى‏رسانيدند. و اين خود ضربت‏شكننده‏اى بر بت پرستى محسوب مى‏شد و عامل مؤثرى براى گسترش آئين توحيد به شمار مى‏رفت.
سران قريش،برنامه تخريبى ديگرى را آغاز كردند و خواستند از اين طريق از انتشار آئين وى جلوگيرى به عمل آورند و تماس جامعه عرب را با او قطع كنند.
اكنون ريز برنامه تخريبى آنان را از نظر خوانندگان مى‏گذرانيم.اينك بيان اين بخش:
1-تهمتهاى ناروا
شخصيت اشخاص را مى‏توان از زير نقاب فحشها و تهمتها و ناسزاهاى دشمن ارزيابى نمود.دشمن پيوسته براى گمراه كردن مردم مى‏كوشد تا حريف را به نوعى متهم سازد تا بتواند با نشر اكاذيب و پخش مطالب دروغ و بى‏اساس خود،آبروى طرف را بريزد و يا لااقل تا آنجا كه مى‏تواند از آبرو و حيثيت او بكاهد.دشمن دانا مى‏كوشد نسبتهائى به رقيب خود بدهد كه لااقل يك طبقه مخصوص آن را باور كرده و يا در صدق و كذب آن ترديد كنند و نسبتهائى كه هرگز به طرف نمى‏چسبد و سنخيتى با روحيات و افعال مشهور و روشن او ارتباط ندارد به او نمى‏دهد،زيرا در اين صورت نتيجه معكوس مى‏گيرد.
در اين نقطه،مورخ محقق،مى‏تواند از پشت اين دروغها و تهمتها قيافه واقعى طرف را بخواند و موقعيت اجتماعى و روحيات او را ولو از ديدگاه دشمن،به دست آورد.زيرا دشمن بى‏باك و نترس،در نثار تهمت كه به نفع او تمام شود كوتاهى نخواهد كرد و از حربه برنده تبليغ،تا آنجا كه فكر و درايت و موقعيت‏شناسى او اجازه دهد حداكثر استفاده را خواهد نمود.پس اگر هيچ گونه نسبت ناروائى به او ندهد،از اين لحاظ است كه دامن وى از آن نسبتها پيراسته بوده و جامعه خريدارآن نبوده است.
صفحات تاريخ اسلام را ورق مى‏زنيم،مى‏بينيم كه قريش با آن عداوت و كينه توزى فوق العاده‏اى كه داشتند و مى‏خواستند به هر قيمتى شده،نظام نوبنياد اسلام را فرو ريزند،و از شخصيت مقام آورنده آن بكاهند.با اين حال،نتوانستند كاملا از اين حربه استفاده كنند.با خود فكر كردند چه بگويند؟آيا او را به خيانت مالى متهم سازند در حالى كه هم اكنون ثروت گروهى از خود آنها در خانه او است،و زندگى شرافتمندانه چهل ساله او در نظر همه او را امين جلوه داده است.آيا او را به شهوترانى متهم سازند؟چگونه اين سخن را به زبان آرند،با اينكه او دوران جوانى خود را،با يك زن نسبتا مسن آغاز كرد و تا آن روز كه جلسه مشورتى قريش براى تبليغ بر ضد او تشكيل گرديد،نيز با همان همسر بسر مى‏برد.بالاخره فكر كردند كه چه بگويند كه به محمد بچسبد،كه لااقل مردم يك درصد احتمال صدق آن را بدهند؟!آخر الامر، سران‏«دار الندوة‏»در كيفيت‏بهره‏بردارى از اين حربه متحير مانده،مصمم شدند كه اين مطلب را در پيشگاه يكى از صناديد قريش مطرح كنند و نظر او را در اين باره مورد اجرا قرار دهند.مجلس منعقد گرديد،وليد رو به قريش كرد و گفت:روزهاى‏«حج‏»نزديك است،و سيل جمعيت در اين روزها به منظور اداى فرائض و مراسم‏«حج‏»در اين شهر گرد مى‏آيند، و«محمد»از آزادى موسم حج استفاده نموده و دست‏به تبليغ آئين خود مى‏زند،چه بهتر سران قريش نظر نهائى خود را درباره او و آئين جديدش ابراز نموده و همگى درباره او يك نظر بدهند زيرا اختلاف خود آنها،باعث مى‏شود كه گفتار آنان بى‏اثر گردد.
حكيم عرب در فكر فرو رفت و گفت چه بگوئيم؟يكى گفت:او را«كاهن‏»بگوئيم.وى نظر گوينده را نپسنديد و گفت:آنچه‏«محمد»مى‏گويد،مانند سخنان كاهنان (1) نيست.ديگرى پيشنهاد كرد كه او را ديوانه بخوانند،اين نظر نيزاز طرف وليد رد شد و گفت:هرگز نشانه ديوانگى در او ديده نمى‏شود.پس از سخنان زياد،به اتفاق آراء تصويب كردند كه او را«ساحر»(جادوگر)بخوانند.زيرا وى سحر بيان دارد و گواه آن اين است كه به وسيله قرآن خود،ميان مكيان كه در اتفاق و اتحاد ضرب المثل بودند سنگ تفرقه افكنده و اتفاق آنها را بهم زده است. (2)
مفسران،در تفسير سوره‏«مدثر»،اين مطلب را طور ديگرى نيز نقل نموده‏اند و گفته‏اند: هنگامى كه وليد،آياتى چند از سوره‏«فصلت‏»از پيامبر شنيد،سخت تحت تاثير قرار گرفت و مو بر بدنش راست‏شد.راه خانه را در پيش گرفت و ديگر از خانه بيرون نيامد. قريش او را به باد مسخره گرفته و گفتند:«وليد»،به آئين‏«محمد»گرويده است.آنان،به طور دستجمعى به سوى خانه او روانه شدند و از او،حقيقت قرآن محمد را خواستار شدند. هر كدام از حضار يكى از مطالب ياد شده را پيشنهاد مى‏كرد و او رد مى‏نمود. سرانجام راى داد كه او را بر اثر تفرقه‏اى كه ميان آنها افكنده،«ساحر»بخوانيد و بگوئيد:وى جادوى بيان دارد!
مفسران معتقدند كه آيات ياد شده در زير،در حق او نازل گرديده است:« ذرني و من خلقت وحيدا و جعلت له مالا ممدودا »...تا آيه 50 از سوره‏«مدثر»:«مرا با آنكه تنها آفريده‏ام و فرزندان و مالى دامنه‏دار به او داده‏ام وابگذار،او درباره قرآن بينديشيد و حساب كرد،مرده باد،چگونه حساب كرد باز كشته باد چگونه حساب كرد نظر كرد و عبوس شد و چهره درهم كشيد و گفت اين جادوئى است كه نقل مى‏كند». (3)
پافشارى در نسبت جنون
از مسلمات تاريخ است كه پيامبر اسلام،از آغاز جوانى در ميان مردم به درست‏كارى و راستگوئى و...معروف بوده است.حتى دشمنان آن حضرت،در برابر اخلاق فاضله او بى‏اختيار سر تسليم و انقياد فرود مى‏آوردند.يكى از صفات برجسته او اين بود كه تمام مردم،او را راستگو صادق و امين مى‏خواندند.حتى مشركان تا ده سال پس از دعوت علنى،اموال ذى قيمت‏خود را پيش او به عنوان وديعت گذاشته بودند. چون دعوت آن حضرت بر معاندان سخت و گران آمد،همت و مساعى خود را بر اين گماشتند كه مردم را به وسيله پاره‏اى از نسبتها كه با آن مى‏توان كاملا اذهان را آلوده كرد از او برگردانند.چون مى‏دانستند كه نسبتهاى ديگر در افكار مشركان بى‏نظر و ساده تاثيرى نخواهد بخشيد.از اينرو،ناگزير شدند كه در تكذيب دعوت آن حضرت بگويند كه منشا دعاوى او،خيالات و افكار جنون آميزى است كه منافات با صفات زهد و درستكارى او نداشته باشد و در اشاعه اين نسبت رياكارانه رنگها ساخته و نيرنگها پرداختند.
از فرط رياكارى،موقع تهمت زدن قيافه پاكدامنى به خود گرفته،مطلب را به صورت شك و ترديد اظهار مى‏كردند و مى‏گفتند كه:« افترى على الله كذبا ام به جنة : (4) به خدا افتراء بسته و يا جنون دامن‏گير او شده است‏».اين همان شيوه شيطانى است كه دشمنان حقيقت،پيوسته در موقع تكذيب شخصيت‏هاى بزرگ و مصلح اجتماع به كار مى‏برند،و قرآن نيز خبر مى‏دهد كه اين شيوه نكوهيده،مخصوص افراد عصر رسالت نيست.بلكه معاندان عصرهاى گذشته نيز،در تكذيب پيامبران الهى همين حربه را به كار مى‏بردند.چنانكه مى‏فرمايد:«همچنين بر امتهاى پيشين،هيچ پيامبرى برانگيخته نشد مگر اينكه گفتند جادوگر يا ديوانه است،آيا يكديگر را به گفتن اين سخن سفارش كرده بودند(نه)بلكه آنها گروهى سركشند». (5)
اناجيل كنونى نيز تذكر مى‏دهند وقتى كه حضرت مسيح،يهود را پند داد،گفتند:در او شيطان است و هذيان مى‏گويد چرا به حرفهاى او گوش مى‏دهيد؟(انجيل يوحنا-باب 10 فقره 20 و باب-7،فقره 48 و 52) (6) به طور مسلم،هر گاه‏«قريش‏»مى‏توانستند غير اين تهمتها،تهمت ديگرى بزنند،هرگز خوددارى نمى‏كردند.ولى زندگانى پرافتخار چهل و چند ساله پيامبر،آنان را از بستن پيرايه‏هاى ديگر باز مى‏داشت.آنان حاضر بودند حتى از كوچكترين جريان بر ضد او استفاده كنند.مثلا گاهى پيامبر در نزديكى‏«مروه‏»، كنار يك غلام مسيحى به نام‏«جبر»مى‏نشست.دشمنان عصر رسالت از اين پيش آمد،فورا بهره‏بردارى نموده و گفتند كه اين غلام مسيحى است كه قرآن را به محمد مى‏آموزد، قرآن به گفتار بى‏اساس آنها چنين پاسخ مى‏دهد:
«ما مى‏دانيم كه آنها مى‏گويند كه بشرى قرآن را به او مى‏آموزد،ولى زبان كسى كه به او اشاره مى‏كنند،عجمى است و اين(قرآن)زبان عربى روشن است‏». (7)
وحى نفسى، تصعيد يافته تهمت جنون است
يكى از تلاشهاى گروههاى الحادى براى توجيه وحى در پيامبران،خصوصا درباره پيامبر اسلام،موضوع وحى نفسى و القاء ضمير ناخودآگاه است.
اين گروه به عللى به خود اجازه نمى‏دهند كه پيامبر را يك فرد دروغگو و خلافكار معرفى كنند،زيرا رفتار و گفتار او،روشنگر ايمان او به صدق گفتار خويش مى‏باشد.از اين جهت معتقدند كه او به راستى يقين داشت كه برانگيخته خدا است و تعاليم او نيز از ناحيه او مى‏باشد،ولى ايمان و اعتقاد او را از راه ديگر توجيه مى‏كنند كه‏«وحى‏»،همان صداى روح محمد بود.زيرا سالها تفكر و اشباع شدن روح از يك انديشه، مستلزم آن است كه آن انديشه به صورت واقع درآيد و در جان كسى كه پيوسته در امرى و انديشه‏اى فرو رفته است چنين صدائى طنين افكند،و فرشته صورت ضمير ناخودآگاه آرزوى نهفته در اعماق وجود او بوده است.ولى بايد توجه داشته باشيم كه اين توجيه نيز تازگى ندارد و مشركان عهد رسالت،وحى محمدى را از همين طريق نيز توجيه مى‏كردند و مى‏گفتند:
«بل قالوا اضغاث احلام بل افتراه (8) :
آنچه مى‏گويد افكار پريشانى است كه زائيده خيال او مى‏باشد».
آنان قرآن را يك رشته افكار نامنظم دانسته كه بى‏اختيار بر مغز او راه پيدا مى‏كند،و او را در آفريدن اين مطالب عامد و مختار نمى‏انديشيدند.هر چند برخى از اين مرحله گام فراتر نهاده او را به دروغ نيز متهم مى‏كردند.
قرآن مجيد،در سوره‏«و النجم‏»كه موضوع وحى محمدى در آنجا مطرح گرديده و پرده از روى حقيقت وحى برداشته است،بگونه‏اى به رد اين نظر پرداخته است و اشاره كرده است كه گروهى قرآن و ادعاى پيامبر را زائيده خيال او دانسته و مى‏گويند كه:او خيال مى‏كند كه وحى بر او نازل مى‏گردد و يا فرشته‏اى را مى‏بيند.در حالى كه چنين چيزى جز در محيط خيال او،در جاى ديگر وجود ندارد.
قرآن در اين سوره كه آيات آن از يك نظم و انسجام بس بديعى برخوردار است و بيانگر روحانيت مرديست كه در مواقع خاصى در هاله‏اى از موهبت معنوى خدا قرار مى‏گيرد،به رد اين نظر چنين پرداخته است:
«و النجم اذا هوى 1 ما ضل صاحبكم و ما غوى 2 و ما ينطق عن الهوى 3 ان هو الا وحي يوحى 4 علمه شديد القوى 5 ذو مرة فاستوى 6 و هو بالافق الاعلى 7 ثم دنا فتدلى 8 فكان قاب قوسين او ادنى 9 فاوحى الى عبده ما اوحى 10 ما كذب الفؤاد ما راى 11 افتمارونه على ما يرى 12 و لقد رآه نزلة اخرى 13 عند سدرة المنتهى 14 عندها جنة الماوى 15 اذ يغشى السدرة ما يغشى 16 ما زاغ البصر و ما طغى 17 لقد راى من آيات ربه الكبرى 18 ».
سوگند به ستاره هنگامى كه آهنگ غروب كرد،رفيق شما گمراه نشده و بيراهه نرفته است، او هرگز از روى هوى و هوس دهان به سخن نگشوده است،آنچه مى‏گويد،وحى و سروش غيبى است كه در اختيار او گذارده شده است،موجود نيرومندى(فرشته وحى)به او تعليم كرده است،اين معلم قدرتمند كه در افق بالا قد برافراشت(و براى او نمايان گرديد) سپس نزديك شد و در ميان زمين و آسمان آويزان گرديد و به قدرى نزديك شد كه به اندازه دو ميدان تير يا دو سر كمان يا از آن هم كمتر و نزديك‏تر،اين معلم به بنده او(خدا) وحى كرد آنچه بايد برساند (9) دل آنچه را ديد دروغ نديد،آيا با او به مجادله برمى‏خيزيد،او يكبار ديگر او(فرشته وحى)را نيز ديده است،نزد«سدرة المنتهى‏»،نزد او است‏«جنة الماوى‏»هنگامى كه سدره را پوشانيد ديده منحرف نگرديد و از قوانين رويت طغيان نكرد او از آيات بزرگ خداوند ديد آنچه را ديد.
قرآن در اين آيات نظريه وحى نفسى را و اينكه قرآن زائيده تخيل او است،به سختى محكوم مى‏كند،و طرفداران اين نظريه را افراد مجادله‏گر مى‏انديشد و مى‏رساند كه نه قلب و دل او اشتباه كرده است و نه بصر و ديده او،و در هر دو نقطه رؤيت‏به معنى واقعى انجام گرفته است.چنانكه مى‏فرمايد:
1-«ما كذب الفؤاد ما راى‏»:
دل آنچه ديده است،دروغ نديده و اشتباه نكرده است.
2-«ما زاغ البصر و ما طغى‏»:
ديده منحرف نگرديده و از اصول ابصار طغيان نكرده است و همگى صد در صد حقيقى و واقعى بوده است،نه رؤيائى و خيالى.

بنابراين،وحى نفسى و يا القاء شعور باطنى و...اصطلاح جديدى است،روى يك انديشه جاهلى كه در ميان اعراب،نسبت‏به وحى وجود داشته است.
وحى نفسى، پوششى است‏بر جنون
عرب جاهلى در عين اين كه وحى الهى را به صورتهاى ديگر نيز توجيه مى‏كرد و پيامبر را مفترى و دروغگو،و يا ساحر و جادوگر معرفى مى‏كرد،ولى اصرار داشت كه پيامبر را مجنون و ديوانه و كاهن نيز،معرفى نمايد.
مجنون،در اصطلاح آنان،همان جن زده بوده كه بر اثر تصرف جن،مشاعر خود را از دست مى‏دهد و پرت و پلا مى‏گويد.
كاهن،غيب‏گوئى بود كه رابطه‏اى با يكى از جن‏ها داشت و او را از اوضاع و احوال آگاه ساخت.
سرانجام سخنان يك مجنون و ديوانه و يا كاهن و غيب‏گو مربوط به شخص او نيست،بلكه القائى است از جانب جن كه بر ذهن و زبان او جارى مى‏سازد،هر چند خود او متوجه نگردد.
عرب جاهلى بر اثر دورى از علم و دانش،بر اثر دورى از فريب كارى و ديپلماسى غرب، آنچه را در دل داشت،عارى و برهنه مى‏گفت و رو يا روى پيامبر مى‏ايستاد مى‏گفت:
«و قالوا يا ايها الذي نزل عليه الذكر انك لمجنون : (10)
اى كسى كه قرآن بر او نازل گرديده است تو ديوانه‏اى‏».
اين اتهام،اختصاص به پيامبر نداشت،بلكه به گواهى تاريخ بشريت،پيوسته گروه اصلاح‏گر را،افراد جاهل و مجنون و ديوانه مى‏خواندند و انتخاب اين نسبت‏براى اين است كه مردم را از دور آنان پراكنده سازند تا به سخنان او گوش فرا ندهند.در قرآن مجيد اين نسبت درباره پيامبر،در سوره‏هاى:حجر آيه 6،سباء آيه 8،صافات آيه 36،دخان آيه 14،طور آيه 29،قلم آيه 2 و تكوير آيه 22 وارد شده است.
2- انديشه مقابله با قرآن
حربه زنگ‏زده تهمت،بر پيامبر چندان كارگر نشد،زيرا مردم با كمال فراست و درايت احساس مى‏كردند كه قرآن جذبه روحى غريبى دارد،و هرگز سخنى به آن شيرينى نشنيده بودند.سخنان او چنان عميق و ريشه‏دار بود كه بر دل مى‏نشست.از اين جهت،چون از اتهام پيامبر سودى نبردند،به فكر نقشه كودكانه‏اى افتادند،تصور كردند كه با اجراء آن مى‏توانند توجه و اقبال مردم را از او سلب نمايند.
«نضر بن حارث‏»،از افراد هوشمند و زيرك و كاردان‏«قريش‏»بود،كه پاسى از عمر خود را در«حيره‏»و«عراق‏»گذرانده بود.از وضع شاهان ايران و دلاوران آن سامان، مانند«رستم‏»و«اسفنديار»و عقايد ايرانيان درباره خير و شر،اطلاعاتى داشت.قريش او را براى مبارزه با پيامبر برگزيدند.آنان چنين تصويب كردند كه نضر بن حارث، با معركه‏گيرى در كوچه و بازار و نقل داستانهاى ايرانيان و سرگذشت‏شاهان آنان، قلوب مردم را از استماع سخنان پيامبر به خود جلب كند.او براى اينكه از مقام آن حضرت بكاهد،و سخنان قرآن را بى‏ارزش جلوه دهد،مرتب مى‏گفت:«مردم سخنان من با گفته‏هاى‏«محمد»چه فرق دارد؟او داستان گروهى را براى شما مى‏خواند،كه گرفتار قهر و خشم الهى شدند،من هم سرگذشت عده‏اى را تشريح مى‏كنم كه غرق نعمت‏بودند و ساليان درازى است كه در روى زمين حكومت مى‏كنند».
اين نقشه به قدرى احمقانه بود،كه چند روز،بيشتر ادامه پيدا نكرد و خود«قريش‏»،از شنيدن سخنان او خسته شده از دور او پراكنده شدند.
آياتى در اين باره نازل گرديده است كه فقط به ترجمه يكى از آنها مى‏پردازيم:
«گفتند اينها داستانهاى گذشتگان است كه وى آنها را نوشته است و صبح و شام به او القاء مى‏كنند،بگو آنكه در آسمانها و زمين داناى راز است،اين را نازل كرده كه وى آمرزنده و رحيم است‏». (11)
پا فشارى در ايمان‏«قريش‏»
پيشواى مسلمانان به خوبى مى‏دانست كه بت پرستى بسيارى از مردم،جنبه تقليدى و پيروى از سران قبيله مى‏باشد،و ريشه محكمى در دل آنها وجود ندارد.هر گاه انقلابى در ميان سران پديد آيد و موفق گردد كه يكى دو نفر را با خود هم آهنگ سازد،بسيارى از مشكلات را حل خواهد نمود.از اينرو،اصرار زيادى در گرايش‏«وليد بن مغيره‏»كه بعدها فرزند او«خالد بن وليد»،از سران لشكر و كشور گشايان مسلمانان گرديد،داشت.زيرا او كهنسال‏ترين و با نفوذترين شخصى بود كه در ميان‏«قريش‏»،عظمت و فرمان روائى داشت. او را حكيم عرب مى‏خواندند،و نظرش را در موارد اختلاف محترم مى‏شمردند.
روزى پيامبر در فرصت مناسبى با او سخن مى‏گفت.درست همان موقع‏«ابن ام مكتوم‏»كه مردى نابينا بود،حضور پيامبر رسيد و تقاضا كرد كه مقدارى قرآن بر او بخواند،و در تقاضاى خود زياد اصرار نمود.اين مطلب بر پيامبر سخت گران آمد،زيرا معلوم نبود كه چنين فرصتى بار ديگر بدست آورده و بتواند در محيط آرامى،با حكيم عرب سخن بگويد.روى اين جهت،از«ابن ام مكتوم‏»روى برگردانيد و چهره در هم كشيد و او را ترك گفت.
اين جريان گذشت،ولى پيامبر در اين وضع فكر مى‏كرد كه 14،آيه زير كه در آغاز سوره‏«عبس‏»قرار گرفته‏اند،نازل گرديد.اينك ترجمه بخشى از آنها:
«چهره در هم كشيد،و پشت‏بگردانيد،كه چرا مرد نابينائى نزد وى آمد.تو چه مى‏دانى شايد قلب او با پذيرفتن اسلام پاك گردد و تذكر به او سود دهد؟اما آنكه بى‏نيازى نشان مى‏دهد تو به او اقبال مى‏كنى،با آن كه اگر اسلام نپذيرد بر تو گناهى نيست.اما آنكه شتابان نزد تو آمده و مى‏ترسد،تو از او غفلت‏مى‏ورزى.چنين مكن،كه اين قرآن تذكاريست هر كه خواهد آن را ياد گيرد!!...» (12)
بزرگان و محققان شيعه،اين قطعه تاريخى را بى‏پايه مى‏دانند،و آن را از خلق عظيم پيامبر دور مى‏شمارند و مى‏گويند كه در خود آيات،گواهى بر اين نيست كه كسى كه چهره در هم كشيد و روى برتافت،شخص پيامبر بوده است.
از امام صادق نقل شده كه مقصود يك نفر از بنى اميه است،هنگامى كه‏«ام مكتوم‏»حضور پيامبر رسيد.او از ام مكتوم تنفر جست،و اين آيات در توبيخ وى وارد شده است. (13)
3-شنيدن قرآن را تحريم كردند!
برنامه وسيع و دامنه‏دارى كه بت‏پرستان مكه،براى مبارزه و جلوگيرى از نفوذ آئين يكتاپرستى طرح كرده بودند،يكى پس از ديگرى به مورد اجرا گذارده مى‏شد.ولى در اين مبارزه چندان موفق نبودند و نقشه‏هاى آنها يكى پس از ديگرى،نقش بر آب مى‏گشت.
دورانى بر ضد پيامبر«ص‏»تبليغ كردند،ولى هيچ گاه با موفقيت كامل روبرو نبودند و«پيامبر»را در راه خود پايدارتر يافته و مى‏ديدند كه روز بروز آئين يكتاپرستى در حال گسترش است.
سران‏«قريش‏»،تصميم گرفتند كه مردم را از استماع قرآن باز دارند.براى اينكه نقشه آنها كاملا جامه عمل به خود بپوشد،جاسوسانى در تمام نقاط‏«مكه‏»گماردند تا زائران خانه خدا و بازرگانان را كه به منظور داد و ستد وارد مكه مى‏شدند،از تماس با محمد باز دارند و بهر طريقى ممكن باشد از شنيدن قرآن‏جلوگيرى كنند.سخنگوى جمعيت، اعلاميه‏اى كه قرآن مضمون آن را نقل مى‏كند،در ميان مكيان منتشر نمود:
«گروه كافران گفتند كه به اين قرآن گوش ندهيد و هنگام قرائت آن جنجال كنيد شايد پيروز شويد». (14)
برنده‏ترين حربه پيامبر كه رعب و ترس عجيبى در دل دشمنان افكنده بود، همان‏«قرآن‏»بود.سران قريش مى‏ديدند چه بسا افرادى كه از سرسخت‏ترين دشمنان پيامبر بودند،و به منظور استهزاء و آزار به ملاقات او مى‏رفتند،همين كه آياتى چند به گوش آنها مى‏رسيد عنان اختيار را از كف داده،و از همان لحظه طرفدار جدى او مى‏شدند. براى پيش گيرى از اين نوع حادثه‏ها،تصميم گرفتند،كه اتباع و هواداران خود را از استماع آيات الهى منع كرده،و سخن گفتن با محمد را تحريم كنند.
قانونگزاران قانون شكن!
همان گروهى كه با كمال سرسختى مردم را از شنيدن قرآن‏«محمد»باز مى‏داشتند،و هر كس را كه از مضمون آن اعلاميه،تخلف مى‏كرد مجرم مى‏شمردند،پس از چند روز در شمار قانون‏شكنان قرار گرفته،و قانونى را كه خودشان تصويب كرده بودند،عملا در پنهانى مى‏شكستند!.
ابو سفيان،ابو جهل و اخنس بن شريق،يك شب بدون اطلاع يكديگر از خانه‏هاى خود بيرون آمده،و راه خانه پيامبر را پيش گرفتند،و هر كدام در گوشه‏اى پنهان شدند.هدف آنها اين بود كه قرآن‏«محمد»را كه شبها در نماز خود با آهنگ دلنشين مى‏خواند بشنوند.هر سه نفر بدون اطلاع از وضع يكديگر تا صبح در آنجا ماندند،و قرآن را استماع كردند و سپيده دم مجبور شدند،كه به سوى خانه‏هاى خود بازگردند.هر سه نفر در نيمه راه به هم رسيدند و يكديگر را سرزنش كردند،و گفتند كه هر گاه افراد ساده لوح از وضع كار ما آگاه گردند،درباره ماچه مى‏گويند؟
شب دوم نيز جريان به همين وضع تكرار گرديد.گوئى يك جاذبه و كشش درونى آنان را به سوى خانه‏«پيامبر اسلام‏»مى‏كشانيد.موقع مراجعت،باز هر سه نفر به هم رسيدند و سرزنشها را از سر گرفتند،و تصميم گرفتند كه اين عمل را تكرار نكنند.ولى جذبه قرآن‏«پيامبر»،براى بار سوم باعث‏شد كه هر سه نفر مجددا بدون اطلاع ديگرى،در اطراف خانه پيامبر جاى گرفتند،و تا صبح قرآن او را استماع نمودند.هر لحظه،بيم آنها زيادتر گشت و با خود مى‏گفتند كه:هر گاه وعد و وعيد«محمد»راست‏باشد،در زندگى خود خطا كارند.
وقتى هوا روشن گرديد،از ترس ساده‏لوحان خانه پيامبر را ترك گفتند و اين دفعه مانند دو دفعه پيش،در بازگشت همديگر را ملاقات نمودند و اقرار كردند كه در برابر جذابيت دعوت و آئين قرآن تاب مقاومت ندارند.ولى براى پيش گيرى از حوادث ناگوار،با هم پيمان بستند كه براى هميشه اين كار را ترك كنند. (15)
4-جلوگيرى از اسلام آوردن افراد
به دنبال برنامه‏«تحريم استماع قرآن‏»،برنامه ديگرى را آغاز كردند.افرادى كه از دور و نزديك،تمايلاتى به اسلام پيدا مى‏كردند،و رو به مكه مى‏آوردند،جاسوسان قريش، در نيمه راه يا هنگام ورود به شهر مكه با آنها تماس مى‏گرفتند و با عناوين مختلف از اسلام آوردن آنها جلوگيرى مى‏نمودند.اينك دو شاهد زنده:
1-«اعشى‏»،يكى از شاعران زبردست دوران جاهليت‏بود،و اشعار او نقل مجالس بزم‏«قريش‏»بود.وى در پايان عمر،كه پيرى بر او غلبه كرده بود،شمه‏اى از آئين توحيد و تعاليم عالى اسلام به گوشش رسيده بود.او در نقطه‏اى دور از«مكه‏»زندگى مى‏كرد،و هنوز آوازه نبوت پيامبر در آن نقاط خوب منتشر نشده بود،ولى آنچه كه از تعاليم اسلام به طور اجمال شنيده بود،طوفانى در كانون وجوداو پديد آورده بود.از اين جهت،قصيده‏اى سراپا نغز در مدح پيامبر ساخت،و ارمغانى بهتر از آن نديد كه اين اشعار را در محضر پيامبر گرامى بخواند.با اينكه شماره اين اشعار از 24 بيت تجاوز نمى‏كند،با اين حال،از بهترين و فصيح‏ترين اشعارى است كه در آن ايام درباره پيامبر سروده شده است.متن اين اشعار را در ديوان اعشى،صفحات 101-103 مى‏توانيد بخوانيد. (16)
هنوز«اعشى‏»،درك فيض محضر پيامبر نكرده بود،كه جاسوسان قريش با او تماس گرفتند، و از مقصد او آگاه شدند.آنان به خوبى مى‏دانستند كه‏«اعشى‏»،مردى شهوت ران است و به زن و شراب علاقه مفرطى دارد،فورا از نقطه ضعف او استفاده كرده،گفتند:ابا بصير!آئين محمد با روحيات و وضع اخلاقى تو سازگار نيست.گفت:چطور؟گفتند:او زنا را حرام مى‏داند.وى در پاسخ گفت:مرا حاجتى در اين كار نيست،و اين مطلب نمى‏تواند مانع از گرايش من بشود.گفتند:او شراب را تحريم كرده است.«اعشى‏»،از شنيدن اين مطلب كمى ناراحت‏شد و گفت من هنوز از شراب سير نشده‏ام.اكنون بر مى‏گردم و مدت يكسال تا بسر حد سير شدن شراب مى‏خورم و سال ديگر مى‏آيم،دست‏بيعت‏به او مى‏دهم.او برگشت،ولى اجل مهلت نداد و در همان سال چهره در نقاب خاك كشيد! (17)
2-«طفيل بن عمرو»،شاعر شيرين زبان خردمندى بود و در ميان قبيله خود،نفوذ كلمه داشت، وارد مكه گرديد.اسلام آوردن مردى مانند«طفيل‏»،براى‏«قريش‏»بسيار گران و سنگين بود. لذا سران قريش و بازيگران صحنه سياست،گرد او را گرفتند و گفتند:اين مردى كه كنار«كعبه‏»نماز مى‏گزارد،با آوردن آئين جديد،اتحاد و اتفاق ما را به هم زده،و با سحر بيان خود سنگ تفرقه ميان ما افكنده است،و ما مى‏ترسيم،كه يك چنين دو دستگى ميان‏«قبيله‏»شما بيفكند،چه بهتر اصلا با اين مرد سخنى نگوئى.
طفيل مى‏گويد:سخنان آنها چنان مرا متاثر كرد،كه از ترس تاثير سحر بيان او تصميم گرفتم كه با او سخن نگويم،و سخن او را نشنوم و براى جلوگيرى از نفوذ سحر او هنگام طواف،مقدارى پنبه،در گوشهاى خود داخل مى‏كردم،كه مبادا زمزمه قرآن و نماز او به گوش من برسد.بامدادان،در حالى كه پنبه را داخل گوش‏هاى خود نموده بودم وارد مسجد شدم،و هيچ مايل نبودم سخنى از او بشنوم.ولى نمى‏دانم چطور شد يك مرتبه كلام بسيار شيرين و زيبائى به گوشم رسيد و بيش از حد،احساس لذت نمودم.با خود گفتم مادرت عزادار شود تو كه يك مرد سخن ساز و خردمندى هستى، چه مانع دارد سخن اين مرد را بشنوى،هر گاه نيك باشد،بپذيرى و اگر زشت‏باشد آن را رد كنى.براى اينكه آشكارا با آن حضرت تماس نگيرم،مقدارى صبر كردم،تا پيامبر راه خانه خود را پيش گرفت و وارد خانه شد.من نيز اجازه خواسته،وارد خانه شدم. جريان خود را از آغاز تا پايان بازگو كردم و گفتم:قريش،درباره شما چنين و چنان مى‏گويند و من در آغاز كار تصميم نداشتم با شما ملاقات كنم،ولى حلاوت قرآن شما مرا به سوى تو كشيده است.اكنون مى‏خواهم حقيقت آئين خود را براى من تشريح كنى و مقدارى قرآن براى من بخوانى.
رسولخدا،آئين خود را بر او عرضه داشت،و مقدارى قرآن خواند.«طفيل‏»مى‏گويد:به خدا سوگند، كلامى زيباتر از آن نشنيده و آئينى معتدل‏تر از آن نديده بودم. (18) سپس‏«طفيل‏»به حضرتش عرض كرد:من در ميان قبيله خود،يكفرد پرنفوذى هستم،براى نشر آئين شما عاليت‏خواهم نمود.ابن هشام مى‏نويسد: (19) وى تا روز حادثه‏«خيبر»ميان قبيله خود بود،و به نشر آئين اسلام اشتغال داشت و در همان حادثه با هفتاد هشتاد،خانواده مسلمان به پيامبر پيوست و در اسلام خود همچنان پايدار بود تا اينكه پس از درگذشت پيامبر در عصر خلفاء،در جنگ‏«يمامه‏»شربت‏شهادت نوشيد.
پى‏نوشت‏ها:
1.«كاهن‏»به كسى مى‏گفتند كه مدعى بود كه‏«جنى‏»در اختيار دارد و از زبان او سخن مى‏گويد.سخنان اين گروه،غالبا«مسجع‏»بود و از الفاظ‏«غريب‏»بيشتر بهره مى‏گرفتند.
2.«سيره ابن هشام‏»،ج 1/270.
3.«مجمع البيان‏»،ج 10/387.
4.سوره سبا/8.
5. و كذلك ما اتى الذين من قبلهم من رسول الا قالوا ساحر او مجنون،ا تواصوا به بل هم قوم طاغون -سوره ذاريات/52-53.
6.خلاصه بيانات استاد تفسير و كلام،مرحوم آية الله بلاغى،در پاسخ پرسش دانشمند گرانمايه واعظ چرندابى.
7. و لقد نعلم انهم يقولون انما يعلمه بشر لسان الذى يلحدون اليه اعجمى و هذا لسان عربى مبين -سوره نحل/103.
8.سوره انبياء/5.
9.ترجمه آيات پيشين به صورتى كه در اين جا انجام مى‏گيرد نتيجه دقتى است كه در الفاظ و ضماير آيات انجام گرفته است.بنابراين مقصود از(شديد القوى) فرشته وحى است و تمام ضماير در« فاستوى و هو بالافق الاعلى »الخ به فرشته بر مى‏گردد.هم چنانكه ضمير فاعل در اوحى نيز به او برمى‏گردد،و ضمير(عبده)راجع به خدا است.برخى از مفسران در تفسير اين بخش از آيات دچار اشتباه شده و مطالب دور از حقيقت عرضه كرده‏اند و گاهى نتيجه گرفته‏اند كه پيامبر،خدا را ديد.در صورتى كه با توجه به ضماير(اوحى)،(عبده)،مفاد آيه بسيار روشن است.
10. سوره حجر/6.
11. و قالوا اساطير الاولين اكتتبها فهى تملى عليه بكرة و اصيلا،قل انزله الذى يعلم السر في السموات و الارض انه كان غفورا رحيما (سوره فرقان 5 و 6) «سيره ابن هشام‏»،ج 1/300.
12. «سيره ابن هشام‏»،ج 1/363.
13. «مجمع البيان‏»،ج 1/437-علامه طباطبائى در ج 20،تفسير الميزان در تفسير سوره‏«عبس‏»به گونه‏اى شيوا شان نزول ياد شده را تشريح كرده است و ثابت كرده كه فاعل‏«عبس‏»،پيامبر نيست،ولى خطاب در«و ما يدريك‏»به او است و اين دو با هم منافات ندارد.
14. و قال الذين كفروا لا تسمعوا لهذا القرآن و الغوا فيه لعلكم تغلبون -سوره فصلت/26.
15. «سيره ابن هشام‏»،ج 1/337.
16. اينك چند بيت از اشعار او:
نبيايرى ما لا يرون و ذكره
اغار لعمرى فى البلاد و انجدا
فاياك و الميتات لا تقربنها
و لا تاخذن سهما حديدا التفصدا
و ذا النصب المنصوب لا تنسكنه
و لا تعبد الاوثان و الله فاعبدا
و لا تقربن حرة كان سرها
عليك حراما فانكحن اوتابدا
و ذا الرحم القربى فلا تقطعنه
لعاقبة و لا الاسير المقيدا
و سبع على حين العشيات و الضحى
و لا تحمد الشيطان و الله فاحمدا
مضامين اين اشعار،خلاصه و چكيده برخى از تعاليم پيامبر اسلام است كه دل و قلب او را روشن كرده بود.
17. «سيره ابن هشام‏»،ج 1/386-388.
18. «فلا و الله ما سمعت قولا قط احسن منه،و لا امرا اعدل منه‏».
19. «سيره ابن هشام‏»،ج 1/410.

هيئت اعزامى قريش

كتاب: فروغ ابديت، ج 1، ص 319
نويسنده: جعفر سبحانى
هيئت اعزامى مردم حبشه،وسيله بيدارى قريش گرديد،و آنان نيز در صدد تحقيق برآمده جمعيتى،متشكل از:«حارث بن نصر»و«عقبة بن ابى معيط‏»و غيره به نمايندگى از طرف قريش، رهسپار«يثرب‏»(مدينه)شدند تا رسالت و دعوت‏«محمد»را با دانشمندان‏«يهود»در ميان بگذارند.دانايان يهود به هيئت‏اعزامى گفتند كه از«محمد»مطالب ياد شده در زير را سؤال كنيد:
1-حقيقت روح چيست؟
2-سرگذشت جوانانى كه در روزگارهاى پيشين،از انظار مردم پنهان شده‏اند(اصحاب كهف).
3-زندگى مردى كه در شرق و غرب جهان گردش نمود(ذوالقرنين).
اگر محمد پاسخ اين سه پرسش را داد،يقين بدانيد كه برگزيده خدا است،و در غير اين صورت دروغگو است و هر چه زودتر بايد او را از ميان برداشت.
نمايندگان با سرور هر چه زيادتر وارد مكه شده و هر سه سؤال را در اختيار قريش گذاردند.آنان مجلسى ترتيب دادند و پيامبر را نيز دعوت نمودند.حضرتش فرمود: من درباره اين سه سؤال در انتظار وحى هستم. (1)
وحى آسمانى نازل گرديد.پاسخ پرسش آنها مربوط به روح،در سوره‏«اسراء»آيه 85 وارد شده است و دو پرسش ديگر آنها در سوره كهف،بطور مشروح طى آيه‏هاى 9-28 و آيه‏هاى 83-98 پاسخ داده شده است.مشروح پاسخ حضرت درباره اين سه قسمت،در كتابهاى تفسير آمده است.
در اين جا از تذكر نكته‏اى ناگزيريم و آن اينكه:مقصود از«روح‏»،در مورد سؤال،«روح انسانى‏»نيست،بلكه(مقصود به نشانه اينكه طراحان سؤال قوم يهود بودند و اين گروه با روح الامين روابط حسنه نداشتند)همان‏«جبرئيل‏»امين است.
مشروح اين بحث را در كتاب‏«منشور جاويد»ج سوم صفحات 204-216 مى‏خوانيد.
پى‏نوشت:
1. «سيره ابن هشام‏»، ج 1/300-301.

هيئت تحقيقى مسيحيان

كتاب: فروغ ابديت، ج 1، ص 319
نويسنده: جعفر سبحانى
بر اثر تبليغات مهاجران مسلمان،از جانب مركز روحانى مسيحيان حبشه،يك هيئت تحقيقى در حدود بيست نفر وارد«مكه‏»گرديد،و با پيامبر در مسجد ملاقات كرده و سؤالاتى از حضرتش نمودند.پيامبر به پرسشهاى آنها پاسخ گفته و آنها را به آئين اسلام دعوت فرمود،و آياتى چند از قرآن را براى آنها تلاوت نمود.
آيات قرآنى،آنچنان روحيه آنها را دگرگون نمود كه بى‏اختيار،اشك از ديدگان آنها سرازير شد و همگى نشانه‏هائى كه در انجيل براى پيامبر موعود خوانده بودند، در وى محقق ديدند.
جلسه گرم و خوش فرجام اين هيئت،براى ابو جهل گران آمد،و با كمال تندى گفت: شما را مردم حبشه به عنوان يك هيئت تحقيقى به مكه اعزام كرده‏اند،ديگر قرار نبود دست از آئين نياكان خود برداريد.گمان نمى‏كنم،مردمى ابلهتر از شما در روى زمين باشد.
آنها در پاسخ فرعون مكه كه بسان ابر تيره مى‏خواست جلو اشعه حيات بخش خورشيد را بگيرد،جمله مسالمت آميز:«ما به آئين خود،شما به آئين خود باشيد ولى اگر چيزى را به نفع خود تشخيص داديم از آن نمى‏گذريم‏»،را گفته و نزاع را خاتمه دادند. (1)
پى‏نوشت:
1. «سيره ابن هشام ج 1/382-392» در اين مورد آيه‏هاى 52-55 قصص نازل شده است.

هجرت به حبشه در دو مرحله:

مورخين عموما گفته‏اند:مسلمانان دوبار به حبشه هجرت‏كردند بار اول يك گروه چهارده نفره يا پانزده نفره مركب از ده مردو چهار زن،كه در ماه رجب سال پنجم بعثت در نيمه شبى از مكه‏خارج شده و خود را به حبشه رساندند،و اينها حدود سه ماه درآنجا ماندند و در ماه شوال در همان سال پنجم به مكه‏بازگشتند...
و سبب بازگشت آنها نيز آن شد كه به آنها خبر رسيد كه‏اهل مكه مسلمان شده و اختلاف ميان آنها و رسول خدا(ص)
بر طرف گشته (1) و آنها نيز خوشحال و مسرور گشته و بسوى مكه‏بازگشتند ولى به پشت دروازه‏هاى مكه كه رسيدند معلوم شد اين‏خبر نادرست و دروغ بوده و چنانچه گفته‏اند:چند تن از آنهادوباره به حبشه بازگشتند و بقيه نيز هر كدام در پناه يكى ازبزرگان قريش خود را بمكه رسانده و وارد شهر شدند (2) ...
و بار دوم پس از اين هجرت بود كه با هجرت جعفر بن‏ابيطالب و همسرش اسماء بنت عميس شروع شد و بدنبال او جمع ديگرى نيز تدريجا به آنها ملحق شدند و در پايان عدد آنهابه هشتاد و سه مرد و نوزده زن (3) رسيد بجز بچه‏هائى كه همراه آنهابوده‏اند،كه البته اين رقم در صورتى است كه عمار بن ياسر وابو موسى اشعرى را هم جزء آنها بدانيم كه مورد ترديد و اختلاف‏است...و اين آخرين رقمى است كه در هجرت دوم حبشه ذكركرده‏اند،ولى ممكن است‏بگوئيم هجرت به حبشه يك هجرت‏بيش نبوده كه در دو مرحله يا بيشتر انجام شده،چنانچه هجرت‏رسول خدا(ص)و مسلمانان را به مدينه يك هجرت بيشترمحسوب نمى‏دارند اگر چه در طول بيش از يك سال انجام‏گرديده است...
و ما در اينجا نام برخى از سرشناسان ايشان را كه دربخشهاى بعدى نيز نيازمند به دانستن آن هستيم براى شما ذكرمى‏كنيم و بدنبال سخن خود باز مى‏گرديم:
جعفر بن ابيطالب-از بنى هاشم-با همسرش اسماء-كه‏عبد الله بن جعفر نيز از آندو در حبشه بدنيا آمد-كه در هجرت مرحله‏دوم-و برخى هم او را جزء مهاجرين اول دانسته‏اند. (4) زبير بن عوام-از بنى اسد بن عبد العزى-در هجرت اول.
مصعب بن عمير-از بنى عبد الدار-در هجرت اول.
عبد الرحمن بن عوف-از بنى زهرة-در هجرت اول.
عثمان بن عفان-از بنى امية-در هجرت اول كه همسرش رقيه‏دختر رسول خدا(ص)را نيز با خود برد.
عبد الله بن جحش-از بنى اسد بن خزيمة-كه با همسرش‏ام حبيبه دختر ابو سفيان بحبشه هجرت كرد و چنانچه در جاى‏خود مذكور خواهد شد وى در حبشه دست از اسلام كشيد و به‏دين نصرانيت در آمد و همسرش‏«ام حبيبه‏»از او جدا شد و چون‏اين خبر به رسول خدا(ص)رسيد براى نجات يك زن مسلمان وبا ايمان و بزرگ زاده كه در اثر پذيرفتن اسلام و ايمان به‏رسول خدا(ص)از محيط خانواده‏اش دور گشته بود و اكنون دچار يك‏شكست روحى ديگر و مشكلات تنهائى در غربت‏بود نامه‏اى به‏نجاشى نوشت و بوسيله او ويرا براى خود خواستگارى نموده و به‏عقد خود درآورد تا پس از گذشت مدتى زياد بمدينه آمد و درخانه رسول خدا(ص)جاى گرفت‏بشرحى كه بعدا خواهيد خواند-انشاء الله تعالى‏عثمان بن مظعون-از بنى جمح-در هجرت اول-كه با پسرش‏سائب بن عثمان و دو برادرش قدامة بن مظعون و عبد الله بن مظعون‏بدانجا رفت.
عمار بن ياسر-كه از حلفاء و هم پيمانان بنى زهرة بود-در هجرت دوم‏ابو سلمة-از بنى مخزوم-كه با همسرش ام سلمة(كه بعدهابهمسرى رسول خدا در آمد)بحبشه هجرت كردند-در هجرت اول‏عبد الله بن مسعود-از حلفاء و هم پيمانان بنى هذيل-درهجرت دوم‏ابو عبيده جراح-از بنى الحارث-در هجرت دوم.
عبد الله بن حارث-از بنى سهم-در هجرت دوم،و او ازشعراى عرب بود.
پى‏نوشتها:
1.و برخى سبب اين خبر را نيز داستان غرانيق ذكر كرده‏اند كه ما در بخش آينده‏بطلان آن داستان را براى شما بتفصيل ذكر خواهيم كرد.
2.سيرة المصطفى هاشم معروف ص 165.
3.سيرة المصطفى-هاشم معروف-ص 177.
4.چنانچه ابن كثير نيز آنرا ترجيح داده است(سيرة النبوية ابن كثير ج 2 ص 6).
درسهايى از تاريخ تحليلى اسلام جلد 3 صفحه 198
رسولى محلاتى

اهداف هجرت‏به حبشه

هدف اصلى رسول خدا تاييد اين سنت‏خدائى‏و امضاء اين قانون الهى يعنى سنت هجرت بود كه در ميان پيامبران ديگرى چون ابراهيم و موسى و عيسى عليهم السلام وپيروانشان نيز سابقه داشت و اين راه به روى آنها باز شده بود تاكسانى كه نمى‏توانند آئين الهى خود را در ميان دشمنان دين يادگرفته و انجام دهند مجبور نباشند زير شكنجه‏هاى جانكاه وتحمل فشارهائى كه غالبا طاقت آن را هم نداشتند صبر كنند وراه گريز و نجاتى هم نداشته باشند،بلكه براى آنها و همه‏انسانهاى مؤمن تاريخ اين راه بعنوان يك قانون الهى و دستوردينى باز و بلكه گاهى بصورت الزامى واجب است كه دين وآئين خود را برداشته و بجاى سالمتر و مطمئن‏ترى كه بتوانند آن رانگهدارى كرده و از شر دشمنان آسوده باشند بروند و آزادانه و بااطمينان به انجام اعمال دينى و مراسم مذهبى خود بپردازند ونگران زندگى و روزى و وضع حال خود هم نباشند كه سرزمين‏خدا فراخ و نعمتهاى الهى همه جا است و به گفته آن شاعرپارسى زبان:
نتوان مرد بسختى كه در اينجا زادم×كه بر و بحر فراخ است و آدمى بسياراما هدف اين هجرت تنها باين مطلب بسنده نمى‏شد وچنانچه معلوم است اهداف عاليه ديگرى هم در اين هجرت‏مورد نظر بوده كه از گستردگى آن و چهره‏هاى سرشناسى كه‏در ميان مهاجرين ديده مى‏شود اين اهداف بدست مى‏آيد... زيرا بگونه‏اى كه در شرح ماجرا در صفحات آينده خواهيم‏خواند در ميان مهاجرين افراد مستضعف و محروم و شكنجه‏شده‏اى چون عبد الله بن مسعود كه از وابستگان قبائل بود و جزءآنها نبود كمتر به چشم مى‏خورد.
و بيشتر آنها از قبائل معروف و پر جمعيتى بودند كه موردحمايت‏سران قبيله و افراد خود بودند و كسى نمى‏توانست‏به آنهاصدمه و آزارى برساند،مانند جعفر بن ابيطالب از بنى‏هاشم وعثمان بن عفان از بنى اميه،و عبد الله بن جحش و زبير بن عوام ازبنى اسد،و عبد الرحمن بن عوف از بنى زهره و ديگران كه هر كدام‏از قبائل معروف و سرشناس قريش مانند قبائل تيم و عدى وبنى عبد الدار و بنى مخزوم و غيره بودند و بلكه گاهى خود آنها نيزاز شخصيتهاى مورد احترام قبيله خود و يا قبائل ديگر بودند...
و از اين گذشته اگر تنها اين موضوع مورد هدف بوده خوب‏بود هنگاميكه ترس آنها برطرف مى‏شد و جاى امنى در كناررسول خدا(ص)در غير شهر مكه پيدا مى‏كردند بازگشته و به‏زندگى در كنار رهبر اسلام و خويشان و نزديكان خود ادامه‏مى‏دادند،در صورتيكه همانگونه كه ميدانيم و در بخشهاى آينده‏خواهيم خواند جمع زيادى از آنها مانند جعفر بن ابيطالب حدودپانزده سال در حبشه ماندند و پس از هجرت رسول خدا(ص)به‏مدينه و آماده شدن محيط آزاد و اسلامى براى تعليم و تربيت و انجام مراسم دينى بازهم به توقف خود در آن سرزمين ادامه داده وتا سال هفتم هجرت در حبشه ماندند...
هدف عالى ديگرى هم كه مى‏تواند مورد نظر قرار گرفته باشدهمان صدور اسلام و انقلاب اسلامى بكشورهاى همجوار و به‏خصوص كشور دست نخورده و آماده‏اى چون حبشه و به فرمايش‏رسول خدا«سرزمين صدق‏»كه معلوم مى‏شود از آلودگيها وآميزشهاى منحرف و كج‏به دور بوده و مرد خوش قلب و با صفا وپرقدرتى همچون نجاشى پادشاه حبشه بر آن حكومت مى‏كرده...
و اين هم خود دستور و قانونى است كه همه پيمبران الهى وپيروان آنها داشته و دارند كه پيام حق را به هر وسيله كه مى‏شودبگوش جهانيان برسانند و تبليغ كنند،و بهترين وسيله براى اين‏كار در آن روزها همين مسافرتها و هجرت‏ها بوده و همانگونه كه‏ميدانيم اين هجرت از اين نظر هم بسيار موفقيت آميز بود و چنانچه‏مى‏خوانيم اينان توانستند مهمترين مركز قدرت و تصميم‏گيرى‏حبشه يعنى قلب شخص شاه حبشه را تسخير نموده و او را مسلمان‏كنند...و براى قرنها اسلام را در سرزمين حبشه و كشورهاى‏همجوار آن پا برجا نمايند كه هنوز هم مسلمانان زيادى در آنجاوجود دارند.
درسهايى از تاريخ تحليلى اسلام جلد 3 صفحه 194
رسولى محلاتى

چرا هجرت به حبشه؟

اول-وجود پادشاهى چون‏«اصحمة بن ابحر»كه به لقب‏سلاطين حبشه به‏«نجاشى‏»معروف گرديده و همانگونه كه‏رسول خدا(ص)فرموده بود و جريانات بعدى هم نشان دادپادشاهى بود كه حاضر نبود در محدوده سلطنت او بكسى ظلم‏شود،و اين خود بزرگترين علت اين انتخاب بود،و رسول خدا(ص)
مى‏خواست تا مسلمانان را بجائى راهنمائى كند كه با رفتن‏بدانجا و تحمل دشواريهاى زندگى در غربت و دورى از وطن وخانه و كاشانه و خويشان،از شكنجه و ظلم مشركان آسوده شوندو دچار ظلم و ستم ديگرى نشوند كه بقول آن شاعر«از چنگال‏گرگى در روند و دچار گرگ ديگرى شوند...».
دوم-جاهائى كه مسلمانان مى‏توانستند بدانجاها هجرت كنندعبارت بود از:
الف-استانهاى ديگر جزيرة العرب كه قبائل بدوى و اعراب‏در آنجاها سكونت داشتند و با سابقه‏اى كه از آنها داريم و در جريانات سالهاى بعد از هجرت و سراياى بئر معونه و رجيع وجاهاى ديگر نشان دادند نسبت‏به اسلام و پذيرفتن آئين‏آنحضرت و مؤمنان سخت‏ترين مردمان بودند،و هيچگاه حاضرنبودند مسلمانان مهاجر را در كنار خود بپذيرند و روى روابط وعلاقه‏هاى تجارى و اقتصادى كه با قريش داشتند هيچ بعيد نبودكه اگر مهاجرين بنزد آنها ميرفتند در داد و ستدهاى سياسى وتوطئه‏هاى ديگر آنها را دست‏بسته تحويل مشركان قريش‏دهند...چنانچه نمونه‏هائى از اينگونه كارها و توطئه‏ها پس ازهجرت رسول خدا(ص)بوضوح ديده مى‏شود.و شايد بخاطرهمين خوى سخت و سنگدلي آنها بوده كه قرآن كريم‏درباره‏شان فرموده:
«الاعراب اشد كفرا و نفاقا و اجدر الا يعلموا حدود ما انزل‏الله...» (1) .
عربها در كفر و نفاق سخت‏تر هستند،و شايستگى بيشترى براى آن‏دارند كه حدود و مرزهاى آنچه را خدا فرود آورده ندانند...
و در جاى ديگر فرموده:
«قالت الاعراب آمنا قل لم تؤمنوا و لكن قولوا اسلمنا و لما يدخل‏الايمان فى قلوبكم...». (2)
عربها گفتند ايمان آورديم بآنها بگو ايمان نياورده‏ايد ولى بگوئيداسلام آورده‏ايم ولى ايمان در دلهاى شما در نيامده...
ب-جاى ديگرى كه ممكن بود رسول خدا(ص)آنها را به‏رفتن آنجا راهنمائى و تشويق كند كشور ايران بود،كه آن هم‏جاى امنى براى مسلمانان نبود گذشته از دورى راه آن كه براى‏مسلمانان مستضعف و محروم آن روز-كه بيشترين مهاجران ازهمين طبقه بودند-طى چنين راه دور و دراز و گذشتن از آن‏كويرها و بيابانهاى خطرناك و بى‏سر و ته حجاز براى آنهاغير مقدور بود.
تازه وقتى به ايران مى‏رسيدند با يك محيط پر از فساداشرافيت و زندگى طبقاتى دوران ساسانيان و خفقان شديد وبيدادگرى و ساير انحرافات فكرى و اجتماعى مواجه مى‏شدند كه‏بقول معروف از چاله‏اى در آمده و در چاهى مى‏افتادند...
مگر همين‏«كسرى‏»پادشاه ايران نبود كه وقتى نامه‏رسول خدا(ص)بدست او رسيد كه او را به پذيرش اسلام دعوت‏كرده بود نامه آنحضرت را پاره كرد و با كمال غرور و نخوت‏گفت:
«يكتب الى بهذا و هو عبدى‏»!
كسى كه خود بنده من است‏به من اينگونه نامه مى‏نويسد...!
و سپس به‏«باذان‏»كه استاندار او در يمن بود نوشت: دو نفر سرباز بسوى اين مردى كه در حجاز است گسيل دارتا او را بنزد من آرند...و او نيز دو نفر را بمدينه فرستاد...تا آخرداستان كه انشاء الله در جاى خود مذكور خواهد گرديد...
ج-از آنچه در بند«ب‏»ذكر شد وضع يمن نيز روشن‏مى‏شود،زيرا يمن نيز در آن روز مستعمره ايران بود و حاكم واستاندار آنجا از جانب پادشاه ايران تعيين مى‏شد و در آن روزگارهمانگونه كه ذكر شد احتمالا«باذان‏»استاندار آنجا بوده،وهرگز بدون اجازه پادشاه ايران نمى‏توانست‏به مهاجرين مكه پناه‏دهد و يا اگر او دستورى مى‏داد نمى‏توانست از آنها حمايت ودفاعى بكند...
د-از جاهاى ديگرى كه آنها مى‏توانستند بدانجا هجرت‏كنند سرزمين‏«حيرة‏»بود كه آنجا نيز صرفنظر از راه دورى كه‏داشت و همان مشكل گذشتن از واديهاى دور و دراز و كويرهاى‏زياد را بدنبال داشت،آنجا نيز تحت‏سيطره و استعمار ايران اداره‏مى‏شد بشرحى كه در تواريخ مذكور است...
ه-و از آنجمله كشور شام بود كه آنجا نيز گذشته از دورى وبعد مسافت و مشكل گذشتن از همان واديهاى بى سر و ته حجازمحل رفت و آمد كاروانهاى قريش در فصول مختلف و بازارى‏بود براى فروش اجناس تجارتى مردم مكه،و روشن بود كه درچنين محلى نيز اطمينان و آسايشى براى مهاجرين وجود نداشت و ممكن بود مشركين قريش بكمك حاكمان شام و تاجران‏سودجو و پر نفوذ آنجا بتوانند آنها را به مكه باز گردانند...
كه در اين جهت كشور حيرة و يمن نيز با آنجا مشترك بودند،و آنجاها نيز محل رفت و آمد كاروانهاى قريش و داد و ستد ومعاملات تجارتى آنها بود.
و بدين ترتيب معلوم مى‏شود جائى نزديكتر و مطمئن‏تر ازحبشه نبود و بخصوص كه پادشاه آنجا«اصحمة‏»مردى‏عدالت پيشه و اصلاح طلب بود،و از مسيحيان با ايمان و دانشمندبه شمار مى‏رفت،و چنانچه برخى از اهل تاريخ گفته‏اند:
امدادهاى غيبى هم كمك كرد و هنگامى كه نخستين گروه ازمهاجرين براى سفر به حبشه به كنار درياى احمر رسيدند يك‏كشتى به گل نشسته بود و هنگامى كه آنها رسيدند از گل بيرون‏آمد و هر كداميك از آنها توانستند با پرداخت نصف دينار كرايه‏خود را با آن كشتى به حبشه برسانند.
پى‏نوشتها:
1.سوره توبه آيه 97.
2.سوره حجرات آيه 14.
درسهايى از تاريخ تحليلى اسلام جلد 3 صفحه 190
رسولى محلاتى

دستور هجرت به حبشه

چنانكه اهل تاريخ و جمعى از مفسرين در تفسير آيه مباركه:
لتجدن اشد الناس عداوة للذين آمنوا اليهود و الذين اشركوا و لتجدن‏اقربهم مودة للذين آمنوا الذين قالوا انا نصارى...» (1) گفته‏اند:
پس از آنكه رسول خدا(ص)فشار و ستم بسيار مشركان‏قريش را بر مسلمانان مشاهده نمود و ناتوانى خود را از كمك به‏ايشان و دفع ستم از آنها ملاحظه كرد دستور هجرت به حبشه رابه ايشان داد و در صدد بر آمد تا بدين وسيله آنها را از شر دشمنان‏آسوده سازد.متن دستور آنحضرت را در اينباره به دو گونه نقل‏كرده‏اند.
نقل اول-روايتى است كه ابن هشام و طبرى و ابن اثير وديگران نقل كرده‏اند كه متن آن چنين است كه بدون ذكر سندگفته‏اند:چون رسول خدا آن وضع را ديد به آنها فرمود:
«لو خرجتم الى ارض الحبشة فان بها ملكا لا يظلم عنده احد،و هى ارض صدق حتى يجعل الله لكم فرجا مما انتم فيه...» (2) .
يعنى-خوب است‏به سرزمين حبشه برويد كه در آنها پادشاهى است‏و در كنار او به كسى ستم نمى‏شود،و آنجا سرزمين راستى است،تاوقتى كه خداوند گشايشى براى شما از اين وضعى كه در آن بسر مى‏بريدفراهم سازد و...
نقل دوم-نقلى است كه در تفسير مجمع البيان نيز بطور مرسل‏نقل كرده و گفته است:رسول خدا(ص)هنگامى كه آنوضع رامشاهده نمود به آنها دستور خروج بسر زمين حبشه را داده فرمود:
«ان بها ملكا صالحا لا يظلم و لا يظلم عنده احد...» (3) كه البته جاى اين بحث و مناقشه هست كه آيا كداميك ازاين دو نقل صحيحتر است زيرا بخاطر قيودى كه در نقل دوم‏است معناى حديث فرق مى‏كند و اين شبهه به ذهن خطورمى‏كند كه شايد در نقل دوم دست تحريف كنندگان و درباريان‏و جيره خواران شاهان و سلاطين دخالت كرده و به قول معروف‏«در ميان دعوا نرخ تمام كرده‏اند»و در ضمن نقل‏يك حديث،خواسته‏اند يك پادشاه صالح و غير ظالمى هم درطول تاريخ از زبان رسول خدا(ص)بدنيا معرفى كرده باشند،همانگونه كه در ذيل حديثى كه از رسول خدا(ص)درباره‏انوشيروان-در داستان ولادت رسول خدا(ص)-نقل شده بوديعنى حديث‏«ولدت في زمن الملك العادل...»و بطور تفصيل‏بحث كرده و ساختگى و مجعول بودن آنرا از روى مدارك معتبرذكر نموديم.
ولى بنظر مى‏رسد در هر دوى نقلهائى كه شده فرمايش رسول‏خدا(ص)نقل به معنى شده و متن دقيق فرمايش رسول خدا(ص)
ذكر نشده باشد،گذشته از آنكه اين دو نقل مسند نيست و مرسل‏است و تنها در روايتى سند آن به ام سلمة مى‏رسد كه آنهم همان‏نقل او است (4) و از اين رو بحث و مناقشه درباره آنها چندان‏موردى ندارد،و البته جريانات بعدى صدق گفتار رسول‏خدا(ص)را طبق نقل اول تا حدودى به اثبات رسانيد.
پى‏نوشتها:

1.سوره مائده آيه 82.
2.سيره ابن هشام ج 1 ص 321،كامل التواريخ ج 2 ص 76 و تاريخ طبرى ج 2ص 70.
3.مجمع البيان ج 3 ص 233.يعنى در آنجا پادشاه شايسته و صالحى است كه به‏كسى ظلم نمى‏كند و كسى نيز در كنار او مورد ظلم و ستم واقع نمى‏شود.
4.سيرة النبويه ابن كثير ج 2 ص 17.
درسهايى از تاريخ تحليلى اسلام جلد 3 صفحه 175
رسولى محلاتى