۱۳۸۷ آبان ۲۹, چهارشنبه

سرپرستى عبدالمطلب

بعد از مرگ مادر رسول خدا(ص)در كنار جدش عبد المطلب وتحت‏سرپرستى و كفالت او قرار گرفت.
ابن اسحاق گفته است:
رسم چنان بود كه براى عبد المطلب در كنار خانه كعبه فرش مخصوصى‏مى‏گستراندند و پسران وى در اطراف آن مى‏نشستند تا عبد المطلب بيايد،وبخاطر گرامى داشت و احترام وى كسى روى آن فرش نمى‏نشست.
گاه مى‏شد كه رسول خدا(ص)-كه در آنوقت پسركى كوچك بودمى‏آمد و روى آن فرش مى‏نشست،عموهايش كه چنان مى‏ديدند او رامى‏گرفتند تا از آن فرش دور سازند،ولى عبد المطلب كه آن منظره رامشاهده مى‏كرد بدانها مى‏گفت:
«دعوا ابنى فو الله ان له لشائا»
-فرزندم را واگذاريد كه بخدا سوگند او را مقامى بزرگ است...
و سپس او را در كنار خود روى آن فرش مخصوص مى‏نشانيد و دست‏برپشت او مى‏كشيد و از حركات و رفتار او خرسند مى‏شد (1) و ابن سعد در طبقات روايت كرده كه پس از فوت آمنه،عبد المطلب رسول خدا(ص)را نزد خود برد و بيش از فرزندان‏خود نسبت‏به او محبت و مهر مى‏ورزيد و او را بخود نزديك‏مى‏كرد و در وقت تنهائى و خواب به نزد او مى‏رفت و از اومراقبت مى‏كرد...
و نيز روايت كرده كه مردمى از قبيله‏«بنى مدلج‏»به‏عبد المطلب گفتند:از اين فرزند محافظت كن كه ما جاى پائى‏را شبيه‏تر از جاى پاى او با جاى پائى كه در مقام‏«ابراهيم(ع)»است نديده‏ايم،و عبد المطلب با شنيدن اين سخن به ابو طالب‏گفت:بشنو كه اينان چه مى‏گويند و ابو طالب نيز پس از شنيدن‏اين گفتار از آن حضرت محافظت مى‏كرد.
و عبد المطلب به ام ايمن كه از رسول خدا(ص)نگهدارى‏مى‏كرد و دايگى و پرستارى او را بعهده داشت مى‏گفت:از اين‏فرزند من محافظت كن كه اهل كتاب او را پيغمبر اين امت‏مى‏پندارند.
و عبد المطلب چنان بود كه غذائى نمى‏خورد جز آنكه‏مى‏گفت:پسرم را نزد من آريد،و او را نزد وى مى‏بردند. (2)
و در كتاب اكمال الدين صدوق(ره)بسندش از ابن عباس‏روايت كرده كه گويد:
در سايه خانه كعبه براى عبد المطلب فرشى مى‏گستراندند كه احدى بخاطرحرمت عبد المطلب بر آن جلوس نمى‏كرد و فرزندان عبد المطلب مى‏آمدند واطراف آن فرش مى‏نشستند تا عبد المطلب بيايد.و گاه مى‏شد كه رسول‏خدا(ص)-در حاليكه پسر كوچكى بود-مى‏آمد و بر آن فرش مى‏نشست واين جريان بر عموهاى آن حضرت(كه همان فرزندان عبد المطلب)بودندگران مى‏آمد و به همين جهت او را مى‏گرفتند تا از آن جايگاه و فرش‏مخصوص دور سازند و عبد المطلب كه آن وضع را مشاهده مى‏كردمى‏گفت:
پسرم را واگذاريد كه او را مقامى بس بزرگ خواهد بود،و من روزى رامى‏بينم كه او بر شما سيادت و آقائى خواهد كرد،و من در چهره اومى‏بينم كه روزى بر مردم سيادت مى‏كند...
اينرا مى‏گفت و سپس او را برداشته و كنار خود مى‏نشانيد و دست‏بر پشت‏او مى‏كشيد و او را مى‏بوسيد و مى‏گفت:من از اين فرزند پاك‏تر وخوش‏بوتر نديده‏ام...آنگاه متوجه ابو طالب-كه با عبد الله از يك مادربودند-مى‏شد و مى‏گفت:اى ابو طالب براستى كه براى اين پسر مقام بزرگى است او را نگهدارى كن و از وى دست‏باز مدار كه او تنها است وبراى او همانند مادرى مهربان باش كه صدمه‏اى به او نرسد...
سپس او را بر دوش خود سوار مى‏كرد و هفت‏بار اطراف خانه طواف‏مى‏داد و نظير اين روايت‏بطور اختصار در كتابهائى نظير مناقب ابن‏شهر آشوب و اصول كافى كلينى(ره)و جاهاى ديگر نقل شده. (3)
و در همين روايت اكمال الدين آمده كه چون هنگام مرگ‏عبد المطلب فرا رسيد بسراغ فرزندش ابو طالب فرستاد و چون وى‏در بالين او حاضر شد در حالى كه عبد المطلب در حال احتضاربود و مى‏گريست و محمد(ص)روى سينه او قرار داشت‏بسوى‏ابو طالب متوجه شده و مى‏گفت:
«يا ابا طالب انظر ان تكون حافظا لهذا الوحيد الذى لم يشم‏رائحة ابيه.و لم يذق شفقة امه.انظر يا ابا طالب ان يكون من‏جسدك بمنزلة كبدك...»
اى ابا طالب بنگر تا نگهدار اين فرزندى كه تك و تنها است و بوى پدر رااستشمام نكرده و مهر مادر را نچشيده است‏باشى بنگر تا همانند جگر خوداو را عزيز دارى...
«يا ابا طالب ان ادركت ايامه فاعلم انى كنت من ابصر الناس و اعلم الناس به،فان استطعت ان تتبعه فافعل و انصره‏بلسانك و يدك و ما لك فانه و الله سيسودكم...»
اى ابو طالب اگر روزگار او را درك كردى بدان كه من نسبت‏به وضع اواز همه مردم بيناتر و داناترم و اگر توانستى از او پيروى كن و با دست وزبان و مال و دارائى خود،او را يارى نما كه بخدا سوگند وى بر شماسيادت خواهد نمود...» (4)
وفات عبد المطلب]
بر طبق گفته مشهور از اهل حديث و تاريخ،رسول خدا(ص)
هشت‏ساله بود كه عبد المطلب در حالى كه بگفته ابن اثير دراسد الغابة بينائى خود را از دست داده بود (5) از دنيا رفت و در باره‏اينكه خود عبد المطلب در هنگام مرگ چند سال داشته اختلاف‏زيادى در تاريخ ديده مى‏شود كه برخى عمر او را در هنگام وفات‏هشتاد و دو سال و برخى يكصد و چهل سال ذكر كرده‏اند (6) ،كه تفاوت آنها حدود شصت‏سال مى‏شود،كه البته اينگونه‏اختلافات در تاريخ گذشتگان تازگى ندارد،و در تاريخ وروايات نمونه‏هاى فراوانى دارد.
و گفته‏اند:خداوند به عبد المطلب ده پسر و شش دخترعنايت كرد كه پسران عبارت بودند از:حارث،ابو طالب،حمزه،زبير، عبد الله،عيذاق،مقوم،حجل،ابو لهب،عباس.كه البته‏در برخى از اينها اختلاف نيز هست و يعقوبى در تاريخ خود«عيذاق‏»و«حجل‏»را يكى دانسته و دهمى را«قثم‏»دانسته‏است. (7) چنانچه برخى مقوم و حجل را يكى دانسته‏اند. (8) و شيخ صدوق(ره)بجز عباس عدد آنها را ده نفر ذكر كرده ومانند برخى ديگر فرزندى بنام‏«ضرار»نيز براى عبد المطلب ذكركرده است. (9)
دختران او عبارتند از:عاتكة،اميمة،ام حكيم،برة،اروى،صفية(مادر زبير بن عوام)
پى‏نوشتها:
1-سيره ابن هشام ج 1 ص 168.
2-طبقات ابن سعد ج 1 ص 118.
3-مناقب ابن شهر آشوب ج 1 ص 24 و 25 و اصول كافى ج 1 ص 448.
4-اكمال الدين(ط جديد)ج 1 ص 171-172.
5-اسد الغابة ج 1 ص 15.
6-طبقات ابن سعد ج 1 ص 119-و بحار الانوار ج 15 ص 162-تاريخ يعقوبى ج 2 ص 8.
7-تاريخ يعقوبى ج 1 ص 7.
8 و 9-خصال ج 1 ص 150.
درسهايى از تاريخ تحليلى اسلام جلد اول صفحه 217
رسولى محلاتى

هیچ نظری موجود نیست: