در چند روايت كه از طريق اهل سنت و پارهاى از كتابهاىشيعه نقل شده آمده است كه رسول خدا(ص)در دوران جوانىمدتى هم گوسفند چرانى مىكرد،و اين موضوع نيز نزد برخى ازنويسندگان مورد خدشه و ايراد قرار گرفته،كه ما در آغاز رواياتىرا كه در اين باره رسيده نقل مىكنيم و سپس به بحث و بررسىدر باره آنها مىپردازيم.
1-بخارى در كتاب صحيح خود(در كتاب الاجاره)
بسندش از ابو هريره روايت كرده كه رسول خدا(ص)فرمود:
«ما بعث الله نبيا الا راعى الغنم،قال له اصحابه و انتيا رسولالله؟قال:نعم،و انا رعيتها لاهل مكه على قراريط» (1) يعنى-خداوند پيغمبرى نفرستاد جز گوسفند چران(جز اينكهگوسفند چرانى مىكرد)اصحاب آنحضرت عرض كردند: شما نيزاى رسول خدا؟فرمود:آرى،من نيز براى اهل مكه در برابر چندقيراط (2) گوسفند چراندم!
و نظير اين روايت در كتابهاى ديگر حديث و سيره نيز روايتشده مانند سيره نبويه قاضى دحلان و سيره حلبيه و فتح البارى وطبقات ابن سعد (3) .
2-و در روايت ديگرى كه در طبقات از زهرى از جابر بنعبد الله روايتشده گويد:ما به همراه رسول خدا بوديم و ميوهدرخت اراك (4) را جمع كرده و مىچيديم،رسول خدا(ص)
فرمود:سياه رنگهاى آنرا بچينيد كه گواراتر و پاكيزهتر است و مننيز هنگامى كه گوسفند مىچراندم!آنها را مىچيدم!ما عرضكرديم:شما نيز گوسفند مىچراندى اى رسول خدا؟«قال:نعم،و ما من نبى الا قد رعاها»فرمود:آرى و هيچ پيغمبرى نبوده جزآنكه گوسفند چرانده!
3-و در روايت ديگرى كه از ابن اسحاق روايت كردهگويد:ميان گوسفند داران و شتر داران نزاعى در گرفت وشتر داران بر گوسفند داران تكبر مىورزيدند،و چنانچه براى ما نقل كردهاند رسول خدا در اين باره فرمود:
«بعث موسى عليه السلام و هو راعى غنم و بعث داود عليه السلامو هو راعى غنم،و بعثت و انا ارعى غنم اهلى باجياد».
-موسى عليه السلام مبعوث شد در حالى كه گوسفندمىچرانيد،و داود عليه السلام مبعوث شد و گوسفند مىچرانيد ومن مبعوث شدم و گوسفند خاندانم را مىچراندم در«اجياد».
و ظاهرا«اجياد»نام جائى بوده كه طبق اين روايت رسولخدا(ص)در آنجا گوسفند چرانى مىكرده.چنانچه قراريط را نيزبرخى گفتهاند:نام جائى در مكه بوده (5) اگر چه بعيد بنظرمىرسد.
و بدنبال اين مطلب داستان موهن ديگرى در تاريخ طبرى ازآنحضرت نقل شده كه متن آن چنين است كه فرمود:
«...ما هممتبشىء مما كان اهل الجاهلية يعملون به غير مرتينكل ذلك يحول الله بينى و بين ما اريد من ذلك ثم ما هممتبسوء حتى اكرمنى الله عز و جل برسالته،فانى قد قلت ليلة لغلاممن قريش كان يرعى معى باعلى مكة لو ابصرت لي غنمى حتىادخل مكة فاسمر بها كما يسمر الشباب فقال افعل فخرجت اريد ذلك حتى اذا جئت اول دار من دور مكة سمعت عزفا بالدفوفو المزامير،فقلت ما هذا؟قالوا فلان بن فلان تزوج بفلانه بنتفلان،فجلست انظر اليهم فضرب الله على اذنى فنمت فما ايقظنىالا مس الشمس،قال فجئت صاحبى فقال ما فعلت؟قلتما صنعتشيئا ثم اخبرته الخبر،قال ثم قلت له ليلة اخرى مثل ذلكفقال افعل فخرجت فسمعتحين جئت مكة مثل ما سمعتحيندخلت مكة تلك الليلة فجلست انظر فضرب الله على اذنى،فواللهما ايقظنى الا مس الشمس،فرجعت الى صاحبى فاخبرته الخبر،ثم ما ممتبعدها بسوء حتى اكرمنى الله عز و جل برسالته» (6) .
...من آهنگ انجام كارى از كارهاى زمان جاهليت نكردمجز دو بار كه در هر بار ميان من و كارى را كه آهنگ انجامش راكرده بودم خداوند حائل و مانع شد،و پس از آن ديگر آهنگ كاربدى نكردم،تا وقتى كه خداى عز و جل مرا به سالتخويشمفتخر ساخت،و داستان بدينگونه بود كه در يكى از شبها بهپسركى از قريش كه در قسمتبالاى مكه با من گوسفندمىچرانيد گفتم:چه خوب بود اگر تو از گوسفندهاى منمواظبت مىكردى تا من به مكه بروم و همانند جوانهاى مكهشبى را به شب نشينى و قصه گوئيهاى شبانه بگذرانم؟
آن پسر قرشى گفت:من اينكار را مىكنم!
من هم بدنبال منظور خود براه افتادم و همچنان تا به نخستينخانههاى شهر مكه رسيدم و در آنجا صداى نواختن«دف»ومزمارهائى (7) شنيدم،پرسيدم:اين چيست؟(چه خبر هست؟)
گفتند:فلان پسر با فلان دختر ازدواج مىكند،من هم بهتماشاى ايشان نشستم ولى خدا گوشم را بست و خوابم برد، وچيزى جز تابش خورشيد مرا بيدار نكرد(و هنگامى بيدار شدم كهماجرا به پايان رسيده بود).
رسول خدا فرمود:من بنزد رفيق خود(يعنى همان پسركقرشى)باز گشتم وى از من پرسيد:چه كردى؟گفتم:هيچكارى نكردم!و جريان را براى او شرح دادم.
اين جريان گذشت تا دو باره در يكى از شبها همان سخنرا تكرار كردم و او مانند شب قبلى حفاظت گوسفندانم را بعهدهگرفت و من به مكه آمدم و همانند گذشته در آن شب نيز صداىدف و مزمار شنيدم و به تماشا نشستم و خدا بهمانگونه گوشم رابست و بخواب رفتم و بخدا سوگند جز تابش خورشيد چيز ديگرىمرا بيدار نكرد،آنگاه بنزد رفيق خود باز گشتم و داستان را براى او باز گفتم،و از آن پس ديگر آهنگ كار بدى را نكردم تا اينكهخداى عز و جل مرا به مقام رسالتخود مفتخر فرمود.
4-و در كتابهاى شيعه از علل الشرايع صدوق(ره)نقل شدهكه امام صادق(ع)فرمود:
«ما بعث الله نبيا قط حتى يسترعيه الغنم يعلمه بذلك رعيهالناس» (8) .
يعنى هيچگاه خداوند پيامبرى نفرستاد تا آنكه او را بهچرانيدن گوسفندان وا مىداشت تا بدينوسيله راه تربيت مردم رابدو ياد دهد.
نگارنده گويد:قبل از آنكه به بررسى و تحقيق در باره اينداستان و اين روايات بپردازيم بد نيست پارهاى از توجيهاتفيلسوف مآبانه و عارفانهاى را نيز كه در توجيه اين رواياتكردهاند بشنويد،و آنگاه اين روايات را از جهات ديگر موردبررسى قرار دهيم.
توجيهاتى در باره اين روايات
از آنجا كه اين روايات در نظر بسيارى از اهل سنت مورد قبول واقع شده و نتوانستهاند در سند و يا متن آنها ترديد كننداصل مطلب را پذيرفته و با سخنانى عارفانه و فيلسوف مآبانه درصدد توجيه آن بر آمدهاند كه از آنجمله گفتار زير است:
اول-«و حكمتخداى عز و جل در اين باره چنان بوده كه انسانوقتى گوسفندان را كه ناتوانترين حيوانات چهار پا هستند بچراندمهر و عطوفتى در دلش جاى گير مىشود و چون به سر پرستىانسانها مامور گردد دلش از تنديهاى طبيعى و ستمهاى غريزىپاك و مهذب مىشود و به حد اعتلاى اعتدال مىرسد» (9) .
كه البته به اين گفتار ايرادهائى شده،از آنجمله اينكه:
1-گفته شده:چگونه كسى مىتواند باور كند كه پيامبربزرگوار الهى و نبى اعظم-صلى الله عليه و آله-نيازى به تهذيب وپاك كردن دل از تنديهاى طبيعى و ستمهاى غريزى داشت.آنپيامبرى كه خدا در بارهاش فرمود:
لقد جائكم رسول من انفسكم عزيز عليه ما عنتم حريص عليكمبالمؤمنين رؤف رحيم؟ (10)
2-اگر هم ظلمى در وجود آنحضرت بود آيا مدرسهاى بهتر از مدرسه گوسفند چرانى براى تهذيب آن نبود؟!
3-اين مطلب مخالف استبا حديثى كه در باره آنحضرتاز ائمه معصومين(ع)روايتشده كه فرمودند:
«و لقد قرن الله به من لدن ان كان فطيما اعظم ملك من ملائكتهيسلك به طريق المكارم و محاسن اخلاق العالم ليله و نهاره...».
يعنى و براستى كه خداى تعالى از زمان شيرخوارگى،بزرگترين فرشته خود را قرين آنحضرت قرار داد كه راههاىكرامت و اخلاقهاى نيكوى جهانيان را در شب و روز به وىبياموزد... (11)
4-اساسا مگر ظلم و ستم و يا ساير اخلاق زشت و ناپسندغريزى است كه احتياج به تهذيب داشته باشد؟!...
5-از همه اينها گذشته اين گفتار نيز مورد سئوال و خدشه استكه چرانيدن گوسفندان دشوارتر از چرانيدن حيوانات چهار پاىديگر است؟
و خلاصه آنكه اين توجيه از جهاتى مورد خدشه است گذشتهاز اينكه خود اين روايات از جهاتى مخدوش است كه در بحثآينده خواهيد خواند.
دوم-و نظير اين توجيه،گفتار ديگرى است كه در شرح صحيحبخارى در ذيل همين حديث آمده كه گفتهاند:
حكمت در گوسفند چرانى پيغمبران الهى آن بود كه چون اينان باگوسفندان مخالطت و آميزش داشته باشند بر حلم و شفقتشانافزوده گردد،زيرا وقتى اينان در برابر دشواريهاى گوسفند چرانى وگرد آوردن گوسفندان مختلف الطبيعه و چراگاههاى پراكنده وبخصوص با توجه به ناتوانى و نياز گوسفندان صبر و بردبارى بخرجدادند،در اينصورت در مقابل دشواريهاى مردمان امتخود بااختلافى كه در طبيعت و اصناف خود دارند سزاوارتر و شايستهترخواهند بود... (12) .
و البته بايد دانست كه اين گفتار مضمون همان روايتعلل الشرايع است كه اگر صحت آن روايت تاييد شود نيازى بهاين گفتار نيست و همان روايتبراى ما معتبر است،ولى ظاهراروايت از نظر سند ضعيف است.
سوم-توجيه ديگرى كه قدرى بىاشكالتر از دو توجيه سابقاست آنست كه گفته شود:
از آنجا كه محيط شهر مكه محيطى آلوده به گناه و ظلم و شرك و بت پرستى و بىعدالتى و مفاسد ديگرى بود،و رسولخدا(ص)كه از كودكى با انواع مفاسد و مظالم مبارزه مىكرد واز مشاهده آن وضع رقتبار و ظلم و ستمهائى كه بوسيلهسركردههاى شهر به افراد ضعيف و ناتوان مىشد وبىعدالتيهائى كه عموم مردم آن زمان بدان دچار بودند رنجمىبرد،و از طرفى قدرت جلوگيرى آنها را نداشت،بدنبالوسيلهاى مىگشت تا هر چه بيشتر از آن منطقه و محيط و مشاهدهآن وضع ناهنجار،كنار و دور باشد و بهترين وسيله براى وصول بهاين منظور خروج از شهر و سرگرمى با آن حيوانهاى صامت وزبان بسته و محيط بيابان بىسر و صدا و بدور از فحشاء و فسادبود،و روى همين منظور رسول خدا(ص) بى آنكه نيازى به اصلاين كار و يا دريافت مزدى در اين باره داشته باشد داوطلب اينكار شد و خود وسائل اين سرگرمى را براى خود فراهم كرده ومشتاقانه بدنبال آن مىرفت.
گذشته از اينكه براى مردم مكه چرانيدن گوسفندان و شترانبهترين سرگرمى و شغل محسوب مىشد و بسيارى از آنهابى آنكه نيازى به اين كار و يا دريافت مزدى در برابر آن داشتهباشند علاقهمند به انجام آن بودند و آنرا شغل خوبى مىدانستند ومورد پسندشان بوده.
و البته اگر اصل مسئله مورد قبول باشد و صحت آن موردترديد و خدشه نباشد اين توجيه خوبى است و شايد در صفحاتآينده نيز توضيحى بيشتر براى آن بدهيم.
سخنى در باره اصل اين داستان و روايات وارده در اينباره
ما بهتر است اين روايات را جداگانه تحتبررسى و تحليلقرار دهيم و از اينرو مىگوئيم:روايت نخست كه در صحيحبخارى نقل شده از چند جهت مورد خدشه است:
1-از نظر سند،چون راوى حديث ابو هريرة است و اوكسى است كه به بازرگان حديث معروف شده و پيش از اين درقسمت اول بحث در باب معيارها (13) شواهدى براينمطلب ذكر كرديم و گويند:كار وى بجائى رسيد كه هر كسكسب و كارش كساد مىشد و كالاى تجارتى روى دستشمىماند با پرداخت مال و يا وجه و يا آش و پلوئى به ابو هريره وجعل حديثى در آن باره از زبان رسول خدا(ص)از ورشكستگىنجات مىيافت (14) و بهمين خاطر است كه برخى گفتهاند:
هيچ بعيد نيست كه ابو هريرة خود اين نوع حديثها را جعلكرده تا براى شغل خود آبروئى تحصيل كند زيرا وى در دوران حيات زندگى خود را به چوپانى مىگذرانيد و بهمين خاطر نيزاين نام بر او غالب گرديد زيرا وى«هرة»-يعنى گربهاى-راپيوسته همراه خود داشت كه با آن بازى مىكرد،و چون در زمرهمسلمانان در آمد اين نام ملازم او گشت،ولى وى اين نام راخوش نداشت و از اينرو اين نوع احاديث را جعل كرد تا آبروئىبه خود بدهد،و در زير پوشش اين گونه روايات وجههاى براىخود دست و پا كند. (15) 2-اين حديث مخالف استبا روايت ديگرى كه ابن كثيردر كتاب البداية و النهاية،و يعقوبى در تاريخ خود از عمار بنياسر روايت كردهاند كه در باره آنحضرت گفته:
«...و لا كان اجيرا لاحد قط» (16) يعنى هرگز آنحضرت اجير كسى نبود-و بصورت كارگر ومزدور براى كسى كار نكرد-و اگر نوبتبه ترجيح نيز مياناين دو روايتبرسد روايت عمار بن ياسر نزد ما ترجيح دارد.
3-اين حديثبا روايت ديگرى نيز كه ذكر شد و در آنآمده بود كه فرمود:
«...و بعثت و انا ارعى غنم اهلي باجياد»مخالف است زيرا در روايت ابو هريره«اهل مكه»است،ودر اين روايت«اهلى»است،و از اين نظر نيز روايت ابو هريرهغير قابل اعتبار و ضعيف مىشود.
اين در مورد روايت ابو هريره.
و اما در مورد روايات ديگر نيز بايد بگوئيم از نظر سند ضعيفاست،گذشته از اينكه اصل پذيرفتن اين مطلب يعنى تن دادنابو طالب به چنين كارى براى رسول خدا مورد ترديد و قابل خدشهاست.
زيرا با توجه به علاقه شديد ابو طالب در حفاظت و نگهدارىآنحضرت و بخصوص با سخنانى كه از كاهنان و پيشگويان وديگران در باره آينده آنحضرت و دشمنى يهود با وى شنيده بود وخود همين راويان و تاريخ نويسان آن را با آب و تاب و طول وتفصيل نقل كردهاند چنانچه در داستان بحيرا نمونهاى از آنسخنان را شنيديد،و روايات ديگرى كه ابو طالب پس از شنيدنآن اخبار لحظهاى رسول خدا را از خود جدا نمىكرد و سخت درحراست و حفاظت آنحضرت مىكوشيد، پذيرفتن اين مطلب كهآنحضرت را روزها و شبها به تنهائى رها مىكرد تا در بيابانهاىمكه تك و تنها براى مردم مكه گوسفند چرانى كند بسيار بعيد بنظر مىرسد.
و با توجه بدانچه گفته شد اين قسمت از تاريخ نيز كهبسيارى از سيره نويسان و اهل حديث آنرا بصورت يك خاطرهمسلمى در زندگانى آنحضرت آورده و نقل كردهاند مورد خدشه وترديد است و در نتيجه موردى براى اظهار نظر و اجتهادنويسندگانى همچون نويسنده كتاب«محمد پيامبرى كه از نوبايد شناخت»باقى نمىماند كه مىگويد:
«...در دورهاى از عمر كه اطفال ديگر تمام اوقات خود را صرفبازى مىكنند محمد خردسال مجبور شد كه تمام اوقات خود راصرف كار براى تحصيل معاش نمايد،آن هم يكى از سختترينكارها يعنى نگاهدارى گله».
زيرا همانگونه كه گفتيم اصل قضيه مورد ترديد است تا چهرسد به اجتهادهاى ديگر...كه ما با تفصيل بيشترى در قسمتاول از همين سلسله مقالات پاسخ آنرا ذكر كرديم.
و در خاتمه بايد بگوئيم:با توجه به همه روايات و احاديثىكه در باره گوسفندچرانى رسول خدا(ص)در دوران كودكى و ياجوانى وارد شده و با جرح و تعديل و جمع و تفريقى كه ميان آنهابكنيم و بخواهيم اصل قضيه را بنحوى پذيرفته و مردود ندانيم،و از اشكالات و ايرادها نيز تا حدودى در امان باشيم بايد همانگفتارى را كه در مقاله نخست ذكر كردهايم بپذيريم، و بگوئيم:
از آنجا كه تلاش براى تحصيل معاش و تحميل نشدن برديگران در زندگى،يكى از برنامههاى سازنده و شيوههاى آموزندهزندگى پيمبران الهى بوده و پيوسته سعى مىكردهاند تا كارهاىخود را بديگران واگذار نكنند و خود انجام دهند، ديگران را نيز بهاين شيوه پسنديده تشويق و تحريص مىنمودند....
و از آنجا كه چرانيدن گوسفندان نيز يكى از شغلهاى پسنديدهو كارهاى مورد پسند پيمبران الهى بوده و در شرح حال و زندگىابراهيم خليل و موساى كليم و حضرت شعيب و ديگر از انبياءعظام نمونههائى از آن ديده مىشود،و در قرآن كريم نيز بداناشاره شده... (17) و شايد يكى از علل آن نيز همان باشد كه درروايت علل الشرايع ذكر شده،البته اگر از نظر سند ضعيفنباشد....
و از آنجا كه گوسفند چرانى در زندگى اعراب آنزمان نيزيكى از رسوم معمولى و بلكه از كارهاى تفريحى كودكان وجوانان آنزمان بوده...
و از آنجا كه رسول خدا خود داراى شتران و گوسفندانى بودهكه از پدرش عبد الله و احيانا از مادرش آمنه به ارث برده بود (18) ، واحتمالا گوسفندان و شترانى نيز از عمويش ابو طالب بوده كه نيازبه چرا داشتهاند....
و از آنجا كه محيط شهر مكه محيطى آلوده به شرك و فساد وظلم و فحشاء و زنا و ميخوارگى و دهها آلودگى و زشتىهاىديگر بوده،و روح پاك و با صفاى رسول خدا كه از آغاز زندگىو اوان جوانى با اين نوع آلودگيها مخالف بود و سخت ازمشاهده آنها رنج مىبرد و قدرت مبارزه و دفاع مظلومان را نيزنداشت،و دنبال بهانهاى مىگشت تا از آن محيط آلوده و پر ازفساد به دور باشد و حتى المقدور آن مناظر زننده و زشت رانبيند....
مىتوان قبول كرد كه براى مدتى آنوجود مقدس روزها كهمىشده گوسفندان و شتران خود و خاندانش را-همانگونه كه درآن روايتبه تعبير«اهلى»نيز آمده بود-بصحرا مىبرده و بهبهانه چرانيدن آنها خود را از محيط شهر مكه بكنارى مىكشيده و شب هنگام بشهر مىآمده و گاهى شبها را نيز در همان محيطبى سر و صداى بيابان بسر مىبرده است،و اين نهايتسخنىاست كه مىتوان در اينباره پذيرفت،وگرنه اصل مطلب خالىاز خدشه نيستبهمانگونه كه شنيديد،و ماجراى حلف الفضولنيز كه در صفحات آينده مىخوانيد مىتواند شاهدى بر اين گفتارباشد،و الله اعلم.
پىنوشتها:
1-صحيح بخارى ج 10(كتاب الاجاره باب رعى الغنم على قراريط)ص 96-طدار احياء التراث العربى.
2-قيراط كمترين واحد پول آنزمانها بوده كه بگفته برخى هر قيراطى نيم دانگ و هر دانك 6/1 درهم بوده.
3-سيره دحلان ج 1 ص 97 و سيره حلبيه ج 1 ص 150 و فتح البارى ج 4 ص 364 وطبقات ج 1 ص 125.
4-اراك نوعى از درختهاى بيابانى است كه از چوب آن مسواك تهيه مىكنند.
5-فتح البارى ج 4 ص 364.
6-تاريخ طبرى ج 2 ص 34.
7-«دف»در فارسى به دائره ساده و دائره زنگى گويند و مزامير جمع مزمار بهمعناى نى و ترانه آمده.
8-بحار الانوار ج 11 ص 64-65.
9-سيرة الحلبيه ج 1 ص 150-سيره زينى دحلان(حاشيه سيره حلبيه)ج 1 ص 97.
10-سوره توبه-آيه 128.
11-نهج البلاغه قسمتخطب و اوامر خطبه 190.
12-شرح صحيح بخارى ج 8 ص 96-شرح كرمانى.
13-به صفحه 37 تا 40 همين كتاب مراجعه نمائيد.
14-براى اطلاع بيشتر در اينباره به كتاب«ابو هريرة بازرگان حديث»تاليف علامه شيخمحمود ابوريه-يكى از علماء مصرى اهل سنت-كه به فارسى ترجمه شده و كتابفروشىمحمدى تهران آنرا چاپ كرده مراجعه نمائيد.
15-سيرة المصطفى صفحه 61.
16-البداية و النهاية جلد 1 صفحه 295.296.تاريخ يعقوبى ج 2 ص 12.
17-به سوره قصص و داستان رفتن موسى به مدين و ازدواج با دختر شعيب و گوسفند چرانىآنحضرت كه در تفاسير و تواريخ نقل شده مراجعه شود.
18-در مقالات گذشته ذكر شد كه بنا بگفته ابن اثير در اسد الغابة(ج 1 ص 14)و واقدى(چنانچه در بحار الانوار ج 15 ص 125 از وى نقل شده):رسول خدا از پدرش عبد الله پنجراس شتر و يك گله گوسفند به ارث برده بود.
درسهايى از تاريخ تحليلى اسلام جلد اول صفحه 281
رسولى محلاتى
1-بخارى در كتاب صحيح خود(در كتاب الاجاره)
بسندش از ابو هريره روايت كرده كه رسول خدا(ص)فرمود:
«ما بعث الله نبيا الا راعى الغنم،قال له اصحابه و انتيا رسولالله؟قال:نعم،و انا رعيتها لاهل مكه على قراريط» (1) يعنى-خداوند پيغمبرى نفرستاد جز گوسفند چران(جز اينكهگوسفند چرانى مىكرد)اصحاب آنحضرت عرض كردند: شما نيزاى رسول خدا؟فرمود:آرى،من نيز براى اهل مكه در برابر چندقيراط (2) گوسفند چراندم!
و نظير اين روايت در كتابهاى ديگر حديث و سيره نيز روايتشده مانند سيره نبويه قاضى دحلان و سيره حلبيه و فتح البارى وطبقات ابن سعد (3) .
2-و در روايت ديگرى كه در طبقات از زهرى از جابر بنعبد الله روايتشده گويد:ما به همراه رسول خدا بوديم و ميوهدرخت اراك (4) را جمع كرده و مىچيديم،رسول خدا(ص)
فرمود:سياه رنگهاى آنرا بچينيد كه گواراتر و پاكيزهتر است و مننيز هنگامى كه گوسفند مىچراندم!آنها را مىچيدم!ما عرضكرديم:شما نيز گوسفند مىچراندى اى رسول خدا؟«قال:نعم،و ما من نبى الا قد رعاها»فرمود:آرى و هيچ پيغمبرى نبوده جزآنكه گوسفند چرانده!
3-و در روايت ديگرى كه از ابن اسحاق روايت كردهگويد:ميان گوسفند داران و شتر داران نزاعى در گرفت وشتر داران بر گوسفند داران تكبر مىورزيدند،و چنانچه براى ما نقل كردهاند رسول خدا در اين باره فرمود:
«بعث موسى عليه السلام و هو راعى غنم و بعث داود عليه السلامو هو راعى غنم،و بعثت و انا ارعى غنم اهلى باجياد».
-موسى عليه السلام مبعوث شد در حالى كه گوسفندمىچرانيد،و داود عليه السلام مبعوث شد و گوسفند مىچرانيد ومن مبعوث شدم و گوسفند خاندانم را مىچراندم در«اجياد».
و ظاهرا«اجياد»نام جائى بوده كه طبق اين روايت رسولخدا(ص)در آنجا گوسفند چرانى مىكرده.چنانچه قراريط را نيزبرخى گفتهاند:نام جائى در مكه بوده (5) اگر چه بعيد بنظرمىرسد.
و بدنبال اين مطلب داستان موهن ديگرى در تاريخ طبرى ازآنحضرت نقل شده كه متن آن چنين است كه فرمود:
«...ما هممتبشىء مما كان اهل الجاهلية يعملون به غير مرتينكل ذلك يحول الله بينى و بين ما اريد من ذلك ثم ما هممتبسوء حتى اكرمنى الله عز و جل برسالته،فانى قد قلت ليلة لغلاممن قريش كان يرعى معى باعلى مكة لو ابصرت لي غنمى حتىادخل مكة فاسمر بها كما يسمر الشباب فقال افعل فخرجت اريد ذلك حتى اذا جئت اول دار من دور مكة سمعت عزفا بالدفوفو المزامير،فقلت ما هذا؟قالوا فلان بن فلان تزوج بفلانه بنتفلان،فجلست انظر اليهم فضرب الله على اذنى فنمت فما ايقظنىالا مس الشمس،قال فجئت صاحبى فقال ما فعلت؟قلتما صنعتشيئا ثم اخبرته الخبر،قال ثم قلت له ليلة اخرى مثل ذلكفقال افعل فخرجت فسمعتحين جئت مكة مثل ما سمعتحيندخلت مكة تلك الليلة فجلست انظر فضرب الله على اذنى،فواللهما ايقظنى الا مس الشمس،فرجعت الى صاحبى فاخبرته الخبر،ثم ما ممتبعدها بسوء حتى اكرمنى الله عز و جل برسالته» (6) .
...من آهنگ انجام كارى از كارهاى زمان جاهليت نكردمجز دو بار كه در هر بار ميان من و كارى را كه آهنگ انجامش راكرده بودم خداوند حائل و مانع شد،و پس از آن ديگر آهنگ كاربدى نكردم،تا وقتى كه خداى عز و جل مرا به سالتخويشمفتخر ساخت،و داستان بدينگونه بود كه در يكى از شبها بهپسركى از قريش كه در قسمتبالاى مكه با من گوسفندمىچرانيد گفتم:چه خوب بود اگر تو از گوسفندهاى منمواظبت مىكردى تا من به مكه بروم و همانند جوانهاى مكهشبى را به شب نشينى و قصه گوئيهاى شبانه بگذرانم؟
آن پسر قرشى گفت:من اينكار را مىكنم!
من هم بدنبال منظور خود براه افتادم و همچنان تا به نخستينخانههاى شهر مكه رسيدم و در آنجا صداى نواختن«دف»ومزمارهائى (7) شنيدم،پرسيدم:اين چيست؟(چه خبر هست؟)
گفتند:فلان پسر با فلان دختر ازدواج مىكند،من هم بهتماشاى ايشان نشستم ولى خدا گوشم را بست و خوابم برد، وچيزى جز تابش خورشيد مرا بيدار نكرد(و هنگامى بيدار شدم كهماجرا به پايان رسيده بود).
رسول خدا فرمود:من بنزد رفيق خود(يعنى همان پسركقرشى)باز گشتم وى از من پرسيد:چه كردى؟گفتم:هيچكارى نكردم!و جريان را براى او شرح دادم.
اين جريان گذشت تا دو باره در يكى از شبها همان سخنرا تكرار كردم و او مانند شب قبلى حفاظت گوسفندانم را بعهدهگرفت و من به مكه آمدم و همانند گذشته در آن شب نيز صداىدف و مزمار شنيدم و به تماشا نشستم و خدا بهمانگونه گوشم رابست و بخواب رفتم و بخدا سوگند جز تابش خورشيد چيز ديگرىمرا بيدار نكرد،آنگاه بنزد رفيق خود باز گشتم و داستان را براى او باز گفتم،و از آن پس ديگر آهنگ كار بدى را نكردم تا اينكهخداى عز و جل مرا به مقام رسالتخود مفتخر فرمود.
4-و در كتابهاى شيعه از علل الشرايع صدوق(ره)نقل شدهكه امام صادق(ع)فرمود:
«ما بعث الله نبيا قط حتى يسترعيه الغنم يعلمه بذلك رعيهالناس» (8) .
يعنى هيچگاه خداوند پيامبرى نفرستاد تا آنكه او را بهچرانيدن گوسفندان وا مىداشت تا بدينوسيله راه تربيت مردم رابدو ياد دهد.
نگارنده گويد:قبل از آنكه به بررسى و تحقيق در باره اينداستان و اين روايات بپردازيم بد نيست پارهاى از توجيهاتفيلسوف مآبانه و عارفانهاى را نيز كه در توجيه اين رواياتكردهاند بشنويد،و آنگاه اين روايات را از جهات ديگر موردبررسى قرار دهيم.
توجيهاتى در باره اين روايات
از آنجا كه اين روايات در نظر بسيارى از اهل سنت مورد قبول واقع شده و نتوانستهاند در سند و يا متن آنها ترديد كننداصل مطلب را پذيرفته و با سخنانى عارفانه و فيلسوف مآبانه درصدد توجيه آن بر آمدهاند كه از آنجمله گفتار زير است:
اول-«و حكمتخداى عز و جل در اين باره چنان بوده كه انسانوقتى گوسفندان را كه ناتوانترين حيوانات چهار پا هستند بچراندمهر و عطوفتى در دلش جاى گير مىشود و چون به سر پرستىانسانها مامور گردد دلش از تنديهاى طبيعى و ستمهاى غريزىپاك و مهذب مىشود و به حد اعتلاى اعتدال مىرسد» (9) .
كه البته به اين گفتار ايرادهائى شده،از آنجمله اينكه:
1-گفته شده:چگونه كسى مىتواند باور كند كه پيامبربزرگوار الهى و نبى اعظم-صلى الله عليه و آله-نيازى به تهذيب وپاك كردن دل از تنديهاى طبيعى و ستمهاى غريزى داشت.آنپيامبرى كه خدا در بارهاش فرمود:
لقد جائكم رسول من انفسكم عزيز عليه ما عنتم حريص عليكمبالمؤمنين رؤف رحيم؟ (10)
2-اگر هم ظلمى در وجود آنحضرت بود آيا مدرسهاى بهتر از مدرسه گوسفند چرانى براى تهذيب آن نبود؟!
3-اين مطلب مخالف استبا حديثى كه در باره آنحضرتاز ائمه معصومين(ع)روايتشده كه فرمودند:
«و لقد قرن الله به من لدن ان كان فطيما اعظم ملك من ملائكتهيسلك به طريق المكارم و محاسن اخلاق العالم ليله و نهاره...».
يعنى و براستى كه خداى تعالى از زمان شيرخوارگى،بزرگترين فرشته خود را قرين آنحضرت قرار داد كه راههاىكرامت و اخلاقهاى نيكوى جهانيان را در شب و روز به وىبياموزد... (11)
4-اساسا مگر ظلم و ستم و يا ساير اخلاق زشت و ناپسندغريزى است كه احتياج به تهذيب داشته باشد؟!...
5-از همه اينها گذشته اين گفتار نيز مورد سئوال و خدشه استكه چرانيدن گوسفندان دشوارتر از چرانيدن حيوانات چهار پاىديگر است؟
و خلاصه آنكه اين توجيه از جهاتى مورد خدشه است گذشتهاز اينكه خود اين روايات از جهاتى مخدوش است كه در بحثآينده خواهيد خواند.
دوم-و نظير اين توجيه،گفتار ديگرى است كه در شرح صحيحبخارى در ذيل همين حديث آمده كه گفتهاند:
حكمت در گوسفند چرانى پيغمبران الهى آن بود كه چون اينان باگوسفندان مخالطت و آميزش داشته باشند بر حلم و شفقتشانافزوده گردد،زيرا وقتى اينان در برابر دشواريهاى گوسفند چرانى وگرد آوردن گوسفندان مختلف الطبيعه و چراگاههاى پراكنده وبخصوص با توجه به ناتوانى و نياز گوسفندان صبر و بردبارى بخرجدادند،در اينصورت در مقابل دشواريهاى مردمان امتخود بااختلافى كه در طبيعت و اصناف خود دارند سزاوارتر و شايستهترخواهند بود... (12) .
و البته بايد دانست كه اين گفتار مضمون همان روايتعلل الشرايع است كه اگر صحت آن روايت تاييد شود نيازى بهاين گفتار نيست و همان روايتبراى ما معتبر است،ولى ظاهراروايت از نظر سند ضعيف است.
سوم-توجيه ديگرى كه قدرى بىاشكالتر از دو توجيه سابقاست آنست كه گفته شود:
از آنجا كه محيط شهر مكه محيطى آلوده به گناه و ظلم و شرك و بت پرستى و بىعدالتى و مفاسد ديگرى بود،و رسولخدا(ص)كه از كودكى با انواع مفاسد و مظالم مبارزه مىكرد واز مشاهده آن وضع رقتبار و ظلم و ستمهائى كه بوسيلهسركردههاى شهر به افراد ضعيف و ناتوان مىشد وبىعدالتيهائى كه عموم مردم آن زمان بدان دچار بودند رنجمىبرد،و از طرفى قدرت جلوگيرى آنها را نداشت،بدنبالوسيلهاى مىگشت تا هر چه بيشتر از آن منطقه و محيط و مشاهدهآن وضع ناهنجار،كنار و دور باشد و بهترين وسيله براى وصول بهاين منظور خروج از شهر و سرگرمى با آن حيوانهاى صامت وزبان بسته و محيط بيابان بىسر و صدا و بدور از فحشاء و فسادبود،و روى همين منظور رسول خدا(ص) بى آنكه نيازى به اصلاين كار و يا دريافت مزدى در اين باره داشته باشد داوطلب اينكار شد و خود وسائل اين سرگرمى را براى خود فراهم كرده ومشتاقانه بدنبال آن مىرفت.
گذشته از اينكه براى مردم مكه چرانيدن گوسفندان و شترانبهترين سرگرمى و شغل محسوب مىشد و بسيارى از آنهابى آنكه نيازى به اين كار و يا دريافت مزدى در برابر آن داشتهباشند علاقهمند به انجام آن بودند و آنرا شغل خوبى مىدانستند ومورد پسندشان بوده.
و البته اگر اصل مسئله مورد قبول باشد و صحت آن موردترديد و خدشه نباشد اين توجيه خوبى است و شايد در صفحاتآينده نيز توضيحى بيشتر براى آن بدهيم.
سخنى در باره اصل اين داستان و روايات وارده در اينباره
ما بهتر است اين روايات را جداگانه تحتبررسى و تحليلقرار دهيم و از اينرو مىگوئيم:روايت نخست كه در صحيحبخارى نقل شده از چند جهت مورد خدشه است:
1-از نظر سند،چون راوى حديث ابو هريرة است و اوكسى است كه به بازرگان حديث معروف شده و پيش از اين درقسمت اول بحث در باب معيارها (13) شواهدى براينمطلب ذكر كرديم و گويند:كار وى بجائى رسيد كه هر كسكسب و كارش كساد مىشد و كالاى تجارتى روى دستشمىماند با پرداخت مال و يا وجه و يا آش و پلوئى به ابو هريره وجعل حديثى در آن باره از زبان رسول خدا(ص)از ورشكستگىنجات مىيافت (14) و بهمين خاطر است كه برخى گفتهاند:
هيچ بعيد نيست كه ابو هريرة خود اين نوع حديثها را جعلكرده تا براى شغل خود آبروئى تحصيل كند زيرا وى در دوران حيات زندگى خود را به چوپانى مىگذرانيد و بهمين خاطر نيزاين نام بر او غالب گرديد زيرا وى«هرة»-يعنى گربهاى-راپيوسته همراه خود داشت كه با آن بازى مىكرد،و چون در زمرهمسلمانان در آمد اين نام ملازم او گشت،ولى وى اين نام راخوش نداشت و از اينرو اين نوع احاديث را جعل كرد تا آبروئىبه خود بدهد،و در زير پوشش اين گونه روايات وجههاى براىخود دست و پا كند. (15) 2-اين حديث مخالف استبا روايت ديگرى كه ابن كثيردر كتاب البداية و النهاية،و يعقوبى در تاريخ خود از عمار بنياسر روايت كردهاند كه در باره آنحضرت گفته:
«...و لا كان اجيرا لاحد قط» (16) يعنى هرگز آنحضرت اجير كسى نبود-و بصورت كارگر ومزدور براى كسى كار نكرد-و اگر نوبتبه ترجيح نيز مياناين دو روايتبرسد روايت عمار بن ياسر نزد ما ترجيح دارد.
3-اين حديثبا روايت ديگرى نيز كه ذكر شد و در آنآمده بود كه فرمود:
«...و بعثت و انا ارعى غنم اهلي باجياد»مخالف است زيرا در روايت ابو هريره«اهل مكه»است،ودر اين روايت«اهلى»است،و از اين نظر نيز روايت ابو هريرهغير قابل اعتبار و ضعيف مىشود.
اين در مورد روايت ابو هريره.
و اما در مورد روايات ديگر نيز بايد بگوئيم از نظر سند ضعيفاست،گذشته از اينكه اصل پذيرفتن اين مطلب يعنى تن دادنابو طالب به چنين كارى براى رسول خدا مورد ترديد و قابل خدشهاست.
زيرا با توجه به علاقه شديد ابو طالب در حفاظت و نگهدارىآنحضرت و بخصوص با سخنانى كه از كاهنان و پيشگويان وديگران در باره آينده آنحضرت و دشمنى يهود با وى شنيده بود وخود همين راويان و تاريخ نويسان آن را با آب و تاب و طول وتفصيل نقل كردهاند چنانچه در داستان بحيرا نمونهاى از آنسخنان را شنيديد،و روايات ديگرى كه ابو طالب پس از شنيدنآن اخبار لحظهاى رسول خدا را از خود جدا نمىكرد و سخت درحراست و حفاظت آنحضرت مىكوشيد، پذيرفتن اين مطلب كهآنحضرت را روزها و شبها به تنهائى رها مىكرد تا در بيابانهاىمكه تك و تنها براى مردم مكه گوسفند چرانى كند بسيار بعيد بنظر مىرسد.
و با توجه بدانچه گفته شد اين قسمت از تاريخ نيز كهبسيارى از سيره نويسان و اهل حديث آنرا بصورت يك خاطرهمسلمى در زندگانى آنحضرت آورده و نقل كردهاند مورد خدشه وترديد است و در نتيجه موردى براى اظهار نظر و اجتهادنويسندگانى همچون نويسنده كتاب«محمد پيامبرى كه از نوبايد شناخت»باقى نمىماند كه مىگويد:
«...در دورهاى از عمر كه اطفال ديگر تمام اوقات خود را صرفبازى مىكنند محمد خردسال مجبور شد كه تمام اوقات خود راصرف كار براى تحصيل معاش نمايد،آن هم يكى از سختترينكارها يعنى نگاهدارى گله».
زيرا همانگونه كه گفتيم اصل قضيه مورد ترديد است تا چهرسد به اجتهادهاى ديگر...كه ما با تفصيل بيشترى در قسمتاول از همين سلسله مقالات پاسخ آنرا ذكر كرديم.
و در خاتمه بايد بگوئيم:با توجه به همه روايات و احاديثىكه در باره گوسفندچرانى رسول خدا(ص)در دوران كودكى و ياجوانى وارد شده و با جرح و تعديل و جمع و تفريقى كه ميان آنهابكنيم و بخواهيم اصل قضيه را بنحوى پذيرفته و مردود ندانيم،و از اشكالات و ايرادها نيز تا حدودى در امان باشيم بايد همانگفتارى را كه در مقاله نخست ذكر كردهايم بپذيريم، و بگوئيم:
از آنجا كه تلاش براى تحصيل معاش و تحميل نشدن برديگران در زندگى،يكى از برنامههاى سازنده و شيوههاى آموزندهزندگى پيمبران الهى بوده و پيوسته سعى مىكردهاند تا كارهاىخود را بديگران واگذار نكنند و خود انجام دهند، ديگران را نيز بهاين شيوه پسنديده تشويق و تحريص مىنمودند....
و از آنجا كه چرانيدن گوسفندان نيز يكى از شغلهاى پسنديدهو كارهاى مورد پسند پيمبران الهى بوده و در شرح حال و زندگىابراهيم خليل و موساى كليم و حضرت شعيب و ديگر از انبياءعظام نمونههائى از آن ديده مىشود،و در قرآن كريم نيز بداناشاره شده... (17) و شايد يكى از علل آن نيز همان باشد كه درروايت علل الشرايع ذكر شده،البته اگر از نظر سند ضعيفنباشد....
و از آنجا كه گوسفند چرانى در زندگى اعراب آنزمان نيزيكى از رسوم معمولى و بلكه از كارهاى تفريحى كودكان وجوانان آنزمان بوده...
و از آنجا كه رسول خدا خود داراى شتران و گوسفندانى بودهكه از پدرش عبد الله و احيانا از مادرش آمنه به ارث برده بود (18) ، واحتمالا گوسفندان و شترانى نيز از عمويش ابو طالب بوده كه نيازبه چرا داشتهاند....
و از آنجا كه محيط شهر مكه محيطى آلوده به شرك و فساد وظلم و فحشاء و زنا و ميخوارگى و دهها آلودگى و زشتىهاىديگر بوده،و روح پاك و با صفاى رسول خدا كه از آغاز زندگىو اوان جوانى با اين نوع آلودگيها مخالف بود و سخت ازمشاهده آنها رنج مىبرد و قدرت مبارزه و دفاع مظلومان را نيزنداشت،و دنبال بهانهاى مىگشت تا از آن محيط آلوده و پر ازفساد به دور باشد و حتى المقدور آن مناظر زننده و زشت رانبيند....
مىتوان قبول كرد كه براى مدتى آنوجود مقدس روزها كهمىشده گوسفندان و شتران خود و خاندانش را-همانگونه كه درآن روايتبه تعبير«اهلى»نيز آمده بود-بصحرا مىبرده و بهبهانه چرانيدن آنها خود را از محيط شهر مكه بكنارى مىكشيده و شب هنگام بشهر مىآمده و گاهى شبها را نيز در همان محيطبى سر و صداى بيابان بسر مىبرده است،و اين نهايتسخنىاست كه مىتوان در اينباره پذيرفت،وگرنه اصل مطلب خالىاز خدشه نيستبهمانگونه كه شنيديد،و ماجراى حلف الفضولنيز كه در صفحات آينده مىخوانيد مىتواند شاهدى بر اين گفتارباشد،و الله اعلم.
پىنوشتها:
1-صحيح بخارى ج 10(كتاب الاجاره باب رعى الغنم على قراريط)ص 96-طدار احياء التراث العربى.
2-قيراط كمترين واحد پول آنزمانها بوده كه بگفته برخى هر قيراطى نيم دانگ و هر دانك 6/1 درهم بوده.
3-سيره دحلان ج 1 ص 97 و سيره حلبيه ج 1 ص 150 و فتح البارى ج 4 ص 364 وطبقات ج 1 ص 125.
4-اراك نوعى از درختهاى بيابانى است كه از چوب آن مسواك تهيه مىكنند.
5-فتح البارى ج 4 ص 364.
6-تاريخ طبرى ج 2 ص 34.
7-«دف»در فارسى به دائره ساده و دائره زنگى گويند و مزامير جمع مزمار بهمعناى نى و ترانه آمده.
8-بحار الانوار ج 11 ص 64-65.
9-سيرة الحلبيه ج 1 ص 150-سيره زينى دحلان(حاشيه سيره حلبيه)ج 1 ص 97.
10-سوره توبه-آيه 128.
11-نهج البلاغه قسمتخطب و اوامر خطبه 190.
12-شرح صحيح بخارى ج 8 ص 96-شرح كرمانى.
13-به صفحه 37 تا 40 همين كتاب مراجعه نمائيد.
14-براى اطلاع بيشتر در اينباره به كتاب«ابو هريرة بازرگان حديث»تاليف علامه شيخمحمود ابوريه-يكى از علماء مصرى اهل سنت-كه به فارسى ترجمه شده و كتابفروشىمحمدى تهران آنرا چاپ كرده مراجعه نمائيد.
15-سيرة المصطفى صفحه 61.
16-البداية و النهاية جلد 1 صفحه 295.296.تاريخ يعقوبى ج 2 ص 12.
17-به سوره قصص و داستان رفتن موسى به مدين و ازدواج با دختر شعيب و گوسفند چرانىآنحضرت كه در تفاسير و تواريخ نقل شده مراجعه شود.
18-در مقالات گذشته ذكر شد كه بنا بگفته ابن اثير در اسد الغابة(ج 1 ص 14)و واقدى(چنانچه در بحار الانوار ج 15 ص 125 از وى نقل شده):رسول خدا از پدرش عبد الله پنجراس شتر و يك گله گوسفند به ارث برده بود.
درسهايى از تاريخ تحليلى اسلام جلد اول صفحه 281
رسولى محلاتى
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر